تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

عکس: مترو + دریم لند

»
 سلام.

خوبین خاله ها؟

یعنی واقعا رو رو برم....... روی کی رو؟  روی خودمو دیگه! اگه بدونین امروز چقدر کار دارم٬ بعد نشستم اینجا دارم وبلاگ اپ میکنم....

خیلی وقته عکس نذاشتم تو وبلاگ و اینه که امروز گفتم بذار جبران کنم. در واقع این یک پست       عکس ناک! میباشه.

اول دو تا عکس از مترو. عکس اولی که واضحه و بدون شرح!

 

اماااااا عکس دومی. اون جعبه نقره ای رو میبینین ( تیوپ ماننده) توش یه چیزیه؟ بگین چی؟

 روز افتتاح مترو٬ شیخ محمد توی یه کاغذی یه پیامی نوشته برای ایندگان و گذاشتنش تو این صندوق! قراره ۵۰ سال دیگه بازش کنن

دیگه عارضم به حضور عنورتون که شنبه رو پیچوندیم و رفتیم دریم لند. اخه هوا یواش یواش داره سرد میشه و گفتیم تا افتاب هست از موقعیت استفاده کنیم  و یکمی تن و بدنمون رو ذغالی کنیم خیلی ریلکسیشن خوبی بود و خیلی فاز داد. مخصوصا که من مدام به خودم میگفتم که ممکنه این اخرین باری باشه که میام اینجا و سعی میکردم نهایت لذت رو ببرم! نه که قراره خدای نکرده طوریم بشه ها.. نه... گفتم اگه یه موقع از امارات رفتیم....

اینم عکسهای دریم لند: این اژدها ها رو چنان با سرعت از دهنشون پرت میشی بیرون که چند متری همینجوری رو اب می سری!

 

اینام که دیگه معلومه دیگه. وقتی میرسی پایین چشات این شکلی میشه

 

 

 

 خب دیگه به سلامتی ما هم فعلا موندنی شدیم! یعنی دیگه مطمئن شدیم که همسر جون حداقل تا ۶ ماه دیگه کارش سر جاشه. بعدش هم کو تا ۶ ماه. از قدیم گفتن از این ستون به اون ستون چی؟ فرجه! آآبارک الله

میدونین به همسری گفتن از تیمشون یکی دو نفرو قراره که مرخص کنن ولی همسری جزو ثابت هاست. البته خب تجربه و تخصصش هم از اون یکی ها بیشتره. همسری میگه عذاب وجدان دارم. قربون اون دل مهربونش برم منم همش نگران همکارم که منشیمونه هستم. با خودم میگم اگه منو مرخص کنن حداقل همسری رو دارم و محتاج چیزی نیستم. ولی این بیچاره چی؟! اگه بیکار بشه چی کار کنه بد وضعی شده...

دیگه اینکه خاله عسل امروز در راستای مقاصد بشردوستانه٬ رفت یه جای خفنی واسه مصاحبه. رییسش ایرانی بود! اسم شرکت یه خورده همچین غلط انداز بود و من اون اولش فکر کردم شرکته دولتیه و مال یکی از این شیخ پشم الدین هاست! اینه که میخواستم از همونجا برگردم. ولی بعدش دیدم نه. اصلا با ایران زیاد کار نمیکنن و با کشورهای دیگه کار میکنن.

ظاهرا که وضعشون خوب بود و دفتر و دستکشون هم قرطی! ولی دو تا اشکال داشت! از نظر من البته. یکی اینکه شرکت تجاری بود. من بیشتر ترجیح میدم تو شرکت مهندسی کار کنم. دوم اینکه رییسم یه شخص بود! البته همه جا رییس یه شخصه  منظورم اینه که یه جورایی از اون سیستمها بود که رییس بالا سر ادمه. نیست ما اینجا سال به سال رنگ رییسمون رو نمیدیدیم٬ اینه که بدعادت شدیم. حالا فعلا گفتم هم  من باید فکرامو بکنم و هم اونا. ببینیم چی میشه. ولی سیستمشون عند گشادبازی بودا... هر موقع خواستی بیای... هر موقع خواستی بری...مژه

وای اینقدر کیف میکنم که روزها کوتاه شده. هر روز که میرسیم خونه یه ظرف میوه از انار و خرمالو و پرتقال و اینا میارم با همسری میزنیم تو رگ. خیلی حال میده. کلا از زمستون اینشو دوست دارم.

خب دیگه.. من برم که کلی کار دارم.. دیروز که نیومدم... امروز هم نصف روزم به وبلاگ خونی و نویسی و مصاحبه گذشت.

فعلا عزت زیادبای بای

 

احساس مسئولیت

»
سلیییییییییم فراوان بر اهالی وبلاگستان.Hello

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خانوم بچه ها خوبن؟

ما هم خوبیم و مشغول کار و زندگی هستیم. اینقدر چیزای جورواجور تو ذهنمه که میخوام راجع بهش بنویسم... نمیتونم جمع بندی کنم...

اول از همه مطلبی که راجع به دوستمون هدی شنیدیم٬ باید بگم خیلی خیلییییی ناراحت شدم و شبش یه عالمه گریه کردم...

میدونین من خیلی از این قضیه میترسم. یعنی بزرگترین ترس زندگیمه و خیلی زیاد هم به این مسئله فکر میکنم. ولی اونقدر ازش نفرت دارم که حتی نمیخوام اسمشو بیارم.... چند بار خواستم بیام کامل احساساتم رو در مورد این موضوع طبیعی کامل بگم و افکارمو بریزم بیرون٬ چون بخش زیادی از سلولهای خاکستری مغزم به شدت درگیرن باهاش! البته یکمی اش هم به خاطر تنهاییه.. چون که تنهایی برادرشه دیگه... ولی خب هر بار پشیمون شدم. همیشه سعی میکنم خودمو از اینجور فکر و خیالها دور کنم ولی باز یه اتفاقی میوفته که دوباره این افکار هجوم میارن به سمت من...استرس

 ولی میدونین تصمیم گرفتم تا وقتی چیزی ۱۰۰٪ مشخص نشده بهش فکر نکنم. یعنی حتی نمیخوام به ذهنم راه بدم. پس هدی جون تو همیشه در قلب من زنده ای.

شرکتمون شروع کرده به تعدیل نیرو. چون وزارت راه دیگه مثل سابق پول نمیده. کلا بازار کار دبی به شدت خراب شده. فقط تو ابوظبی وضع خوبه که اونجا هم زندگی کردن سخته....

البته از بابت ما که مشکلی نیست. چون حتی اگه این تعدیل نیرو دامن بنده رو هم بگیره٬ برای همسری مشکلی ایجاد نمیکنه و اینه که خیالمون تا حدودی راحته. از یه طرف میگیم برگردیم ایران ولی وقتی وضعیت تحصیلکرده ها و دوستهای همسری رو میبینیم٬ یه جورایی زبونمون رو گاز میگیریم... ابله به هر حال اینم به عنوان یه گزینه برامون مطرحه

همسری میگه بیا بریم قطر! ولی من میگم نه! دیگه بسه. خسته شدم... من یا تو همین امارات میمونم و یا برمیگردم ایران... با ارتشی جماعت ازدواج نکردم که هر سال٬ هر سال٬ کوله بارم بر دوش باشم که! ولی خب بارها من این حرفا رو زدم و اخر سر٬ این من بودم که راه افتادم عین یک زن مطیع دنبال همسری

خلاصه اینجوریاس. ولی میدونین خیلییییی هیجان انگیزه. اینکه ندونی چند ماه دیگه کجایی...

اها راستی فردا دقیقا دو سال و یک ماه از اولین تجربه کاری من میگذره. دو سال پیش ۶ اکتبر بود که من وارد این شرکت شدم. البته با پارتی مستقیم مهربان همسر! حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی الکی الکی کاردار شدم! مثل فکور تو شمس العماره!

میگماااااا من اینروزا اصلا حس و حال اشپزی ندارم. کل این هفته رو فقط یه بارش رو غذا پختم٬ اونم چی؟ ماکارونی! بقیه رو بی خیالی طی کردیم...

اها تا یادم نرفته بگم٬ رفتم نتیجه ازمایش خونم رو هم گرفتما... (تو رو خدا ببخشیدا اینقدر پراکنده است. عذر تقصیر میخواهییییییم!) هیچی دیگه... خاله هم یواش یواش باید غزل خداحافظی رو بخونه. فعلا دارم رو غزلش کار میکنم.. وقتی اماده شد براتون میخونمش.

بعلههههههه بنده با این فسقل وزنم٬ کلسترول خونم بالاست! فک کنننننننننن

البته من دو سال پیش تو تهران هم که ازمایش دادم همین نتیجه عایدم شد! ولی اونموقع همه بهم گفتن که چون هر روز صبح یه دونه تخم مرغ دو زرده میخوری٬ اینجوری شدی... ولی به جون خودم بعد از اون دیگه لب به تخم مرغ نزدم... همیشه هم تو خونه روغن زیتون استفاده میکنیم. چون اهل شیرین و مرباجات نیستم٬ کره و خامه هم اصلا نمیخریم...

واقعا چرا ایا؟متفکر البته بگما.. هم کلسترول بد خونم زیاد بود و هم کلسترول خوبش! دکتر گفت که جنبه ارثی داره و چون بقیه ریزفاکتورها رو نداری و سیگاری و الکلی نیستی و سابقه بیماریهای قلبی هم تو خانواده تون ندارین٬ جای نگرانی نیست و یکمی تو رژیم غذایی رعایت کن و دارو هم نمی خواد. گفت چون داروهاشو اگه بخوای بخوری باید مدت زیادی بخوری... بعدش هم این داروها ممنوعیت قطعی در بارداری دارن... اینه که اگه این وسط یه گوگولیه فضولی پیداش بشه٬ خیلیییی خطرناکه حسن!قهقهه

اینجوری شد که نتیجه ازمایشمونو عینهو پرونده اعمالمون که خاکستریه! زدیم زیر بغلمون و بدون دوا درمون برگشتیم خونه.دکتر میگفت من خودم هم مثل توام ولی دارو نمیخورم. ولی از نظر هورمونهای کبدی هیچ مشکلی نداشتم و بزنم به تخته٬ کبدم عینهو ساعت رادو (ساعت سالهای جوانی) کار میکرد. تازه گفت حالت تهوعت هم به این مربوط نمیشه.

پس به چی مربوط میشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟  گفتش که بیشتر جنبه روانی داره... میبینین تو رو خدا روانی هم شدیم! کبد به چه دردم میخوره وقتی روانم خرابه! ها؟!

بعد گفت حتما در بچگی از یه غذایی چیزی خوشت نمیومده و به زور تو حلقومت میکردن و تو هم گلاب به روتون میشدی و این الان روت اثر گذاشته؟! قصه قشنگی بود نه؟! البته راست میگه ها... این اتفاق به کرات افتاده برای منه بیچاره باید برم خر ننه بابامو بچسبم!

راستی دیشب با بابام کلی تلفنی صحبت کردم و اینا.. یه صدقه ای داشتم که چون اینجا نمیتونستم بدم به اون گفتم زحمتش رو بکشه. بعدش هم یه خبر بد شنیدم و اون اینکه عمو کوچیکه و زنش از هم جدا شدن و دختر کوچولوی ۴ سالشون این وسط بلاتکلیف مونده......

خانواده پدری ما هم که ماشالله... مدال طلا میارن در زمینه طلاق... حالا دیگه اگه کسی بهمون دختر داد... ببینین کی گفتم... همتون ترشیده میشین بد اخلاق ها!عصبانی

البته من چون زیاد ارتباطی با این عموهه نداریم نمیدونم مشکلشون چیه. ولی اینو میدونم که اینا اصلا مناسب هم نبودن و همون اولش هم که زن عمو جواب بله رو داد٬ بنده دو عدد شاخ دراااااااااااز بر کله مبارکم روییدن گرفت!Capricorn

حالا به خودشون کاری ندارم.. . بالاخره ادم بزرگن و دارن تقاص اشتباهاتشون رو پس میدن... ولی اون دختر کوچولو چی؟ خیلی دلم براش میسوزه... دیشب خیلی ناراحت بودم و غصه خوردم. یکمی هم اشک افشانی کردم.... یاد بچگی های خودم افتادم...

اصلا میدونین چند ماه پیش که من یه بار زن عموم رو با بچه تو خونه عمه ام دیدم٬ همون روز به بابام گفتم که این بچه کاملا افسرده است. اصلا عین بچه ها بچگی نمیکرد... مثل ادم بزرگا ساکت نشسته بود و فقط فکر میکرد.... فک کن... بچه ۴ ساله... دختر عمو قربونت بره عزیییییزم.

البته من اون موقع نمیدونستم که اینا میتونه به خاطر مشکلاتی باشه که تو خونه بین عموم و زن عموم هست.. فکر میکردم به خاطر مسائلیه که قبل از زایمان زن عموم پیش اومد... اخه یکی دو ماه قبل از زایمان زن عموم٬ برادرش که رفته بود خونشون٬ تو خونه عموم اینا قرص اکس خورد و مرد! زن عموم هم از شوک اون قضیه زایمان زودرس کرد.. گفتم شاید به خاطر اون استرس هاست که رو این بچه اثر گذاشته...

به هر حال خیلی ناراحتشم. کلا من حس مسئولیتم بالاست. نیست بچه اولم! ولی دیگه اینروزا خیلی زیاد غصه همه رو میخورم. همسری میگه دیگه نباید اینقدر واسه چیزایی که کاری از دستم برنمیاد خودمو ناراحت کنم. نمیدونم....

خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر بکنه. یه چیز دیگه هم میخواستم بگم راجع به یه احساسی که جدیدا در من ایجاد شده٬ ولی دیگه خیلی زیاد شده و چشماتون الان درد گرفته. اونم بمونه واسه بعد.

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بای

 

مستشفی الایرانی

»
سلام.

اونقدرررررررررر فکرم مشغوله و پر از اگر و مگره که اصلا نمیتونم تمرکز کنم و یه پست بنویسم.... صبح تا شب مشغول فکر کردن هستم! متفکرباید اسممو عوض کنم بذارم فکور! بیشتر هم به شغلم و اینده و موقعیتمون و هزاااااااااااااار تا چیز دیگه فکر میکنم...

میدونین به شدت احساس مغبونیت میکنم!!! واسه خاطر درسی که خوندم... واسه خاطر عمری که من و همسری هدر دادیم واسه درس خوندن... میدونین نمیدونم دور و بریهای شما هم اینجوری هستن یا نه. ولی من تو دور و بریهای خودمون میبینم هر کی درس خونده٬ عقب مونده! انگاری درس خوندن یه جور عامل بازدارنده است. باعث میشه شما دیرتر راهت رو پیدا کنی.

 من میبینم هم سن های همسری یا حتی کوچکتر از اون٬ که تا دیپلم بیشتر درس نخوندن٬ وضع مالیشون از ما بهتر نباشه ٬ بدتر هم نیست... نگاه میکنم به برادر همسری٬ به پسر عمه اش٬ به پسر دایی خودم... میبینم اول ازدواجشون یه خونه گرفتن و یه ماشین در حد ماشین ما خریدن و تاااااازه عروسی های مفصل تری هم گرفتن! حسود شدم ایا..... واقعا به این نتیجه رسیدم که درس خوندن تو این جامعه کار عبثیه. فقط توقعات اطرافیان رو بالا میبره....اصلا بچه مو مدرسه هم نمیذارم بره...!!!!!!!!!! هر وقت بزرگ شد بره نهضت سواد اموزی خوندن نوشتن یاد بگیره!!  عوضش از اون اول میذارمش بره دم حجره وایسته کار یاد بگیره قهقههقهقهه

خداییش اگه بخوای درس بخونی و بعد از اون راه درامد کسب کنی و زندگیتو بگذرونی٬ کلاهت پس معرکه است... همه میان رد میشن و تو میمونی درجا میزنی.... حسی که من اینروزا به شدت باهاش درگیرم ادمی که میخواد درس بخونه٬ اگه بخواد تو زندگی به یه جایی برسه باید ابوی مایه دار گرامی داشته باشه که مفت و مسلم همه چی رو براش فراهم کنه. نه مثل ماها که.....

بگذریم از این حرفا...

ریسمون از شرکت رفت و اونروز یه گودبای پارتی براش گرفتیم. به سلامتی راهی استرالیا شد. البته گفت قبلش یه تور یکماهه دور دنیا میره مژه

جمعه عصر هم با همسری رفتیم مارینا واک. از اونجا هم رفتیم خونه دوستامون و شام اونجا بودیم و کلی با هم حرفیدیم و سیاستهای شرکت و وضعیت اینده رو نقد و بررسی کردیم.

توی واک بودیم که یه مغازه داره انواع اکسسوریزهای باحال داره و من یه بار یه جفت گوشواره از اونجا گرفته بودم که خیلی ناناز بود. دیدم گردنبند اونو چون یکی مونده تخفیف زده. همسری هم برام خریدش. برای تیپ زمستونه کم داشتم....

دیروز هم که شنبه باشه٬ از صبح رفتم بیمارستان ایرانی و برای یه کار نیم ساعته دقیقا دو ساعت و نیم معطل شدم....کلافه سیستم ایرانی همه جا همینه.... اخه نمیدونم اشاره کرده بودم یا نه٬ که من همیشه وقت و بی وقت حالت تهوع دارم.... الان چند ساله که این مشکل رو دارم و چند بار هم پیگیری کردم و نتیجه ای عاید نشده.

دختر خالم هم تا حدودی این حالتها رو داشت٬ البته کمتر از من. یه دکتری تو گرجستان بهش گفته بود که میتونه مشکل از کبد چرب باشه. اونم تو تهران ازمایش داد و معلوم شد همینه. حالا منم گفتم برم یه ازمایشی بدم. شاید این حالتهام به همین دلیل باشه.

خلاصه که صبح رفتم بیمارستان. اول واسه شماره گرفتن (اخه مثل بانک باید شماره بگیری بعد وقتی نوبتت شد بری بگی برای چه دکتری ویزیت میخوای و تازه ویزیت بگیری) خلاصه اون دستگاهی که شماره میده خراب بود و اونا هم نمیکردن دستی به مردم شماره بدن! انبوهی از جمعیت اونجا ایستاده بودن و اونا هم بیکار.... تا اینکه بعد از ۲۰ دقیقه ای دستگاه درست شد و مردم انچنان حمله ور شدن به دستگاه که من برای حفظ جونم  چسبیدم به دیوار و اونجا سنگر گرفتم خلاصه یه اقایی دلش سوخت و در راه خدا یه شماره هم به ما داد... بعد دوباره نیم ساعت نشستیم تا نوبت بشه بریم ویزیت بگیریم. رفتیم جلوی اتاق دکتر ۵ دقیقه نشده بود که نوبتم شد.

بعد برگه ازمایش رو بردم واسه بیمه. اونجا سیستمشون قطع بود و نمیتونستن بفرستن واسه بیمه! دوباره یه نیم ساعت وایستادیم تا وصل شد و فرستادن. بیمه جواب داد که فرم کامل نیست و ببرین دکتر کاملش کنه!!! دوباره بردم برای دکتر که دیدم دکتر رفته بخش به مریض هاش سر بزنه! الان نگاه نکنین میخندما... اونجا کم مونده بود بشینم وسط عر بزنم! دوباره ۲۰ دقیقه منتظر شدم دکتر اومد و نوشت.... بردم پذیرش و دوباره فرستادن واسه بیمه... دوباره نیم ساعت بعد بیمه جواب داد.... رفتم تو ازمایشگاه. خانومه اومد ازم خون بگیره٬ همکار کناریش هم داشت از یه بچه خون میگرفت که اون بچه چنان جیغ های بنفشی میکشید که کم مونده بود من زهره ترک بشم!استرس خانومه منو همونجوری با دست کش بسته ول کرد و رفت کمک همکارش!!!!!قهقهه خلاصهههههههه این بود ماجرای بیمارستان رفتن ما. توبه کردم دیگه اگه بمیرم هم بمونم تو خونه بمیرم و اینقدر خودمو عذاب ندم!

تازه امروز هم باید میرفتم نتیجه رو میگرفتم که یادم رفت!whistling

عصر دیروز هم همسری گفت بیا با مترو بریم امارت مال٬ ببینیم بالاخره حاصل زحماتمون چی شده. خلاصه رفتیم و موقع رفتن تا خود امارت مال سر پا وایستاده بودیم... کمرم شکست! ولی مترو خیلی خوشگل شده بود. مخصوصا ایستگاه الاتحاد و خالد بن ولید که تم خاک و اب داشتن و طرحشون عربی بود.

امشب هم باز قراره بریم مارینا واک! اخه یکی از همکارامون که تا حالا چندین بار ما رو جاهای مختلف مهمون کرده٬ الان داره از دبی میره و ما هم گفتیم یه شب مهمونش کنیم.

البته خودم بیشتر دوست دارم بخوابم تو خونه و دلنوازان رو ببینم. کلا اینروزا زیاد دل و دماغ ندارم...

خب دیگه... فعلا عزت زیاد بای بای

 

 

حرفهای ته دلم...

»
نمیدونم چرا همینجوری دلم خواست بنویسم...

دلتنگ ایرانم...

دیگه خیلی دلم هواش رو کرده...

اونروز با جاری رفته بودیم میوه فروشی تا من نارنگی بخرم. اخه خیلی نارنگی دوست دارم.. عاشق نارنگی های سبز و کال این فصل هستم٬ تو مغازه سبزیهای مختلف رو چیده بود... سبزیهای تر و تازه.. خوش رنگ و خوشبو.... یاد اونروزا افتادم که هر روز صبح میرفتم سبزی میخریدم اخه من نقطه ضعف عجیبی در مقابل سبزی دارم... واقعا زندگی ارزش اینهمه بدو بدو رو نداره... ارزش اینو نداره که خودتو از این دلخوشیهای کوچیک محروم کنی...

واقعا دلم میخواد برگردم...

البته جای بسی خوشحالی داره... چون انچه مسلم است اینکه  تا سه ماه دیگه تکلیف مشخص میشه... یا میریم ابوظبی!!!! یا برمیگردیم ایرانبغل به هر حال تغییره دیگه... هر دو حالتش خوبه. خوبتر اینکه حتی اگه مورد اول اتفاق بیوفته و ما بریم ابوظبی٬ دیگه بیشتر از یک سال و یا نهایتااااااا یک سال و نیم نمیمونیم و برمیگردیم البته امیدوارم...praying

چون مهاجرهای زیادی رو دیدم که سالها اینجا بودن و هر سال هم همین حرفو میزدن..

همسری امروز میگه میخوای بریم ونزوئلا!!!! میگم همون مملکت چ ا وز منظورته دیگه؟! میگه اره

میگم نه ممنون. اهمدی نزاد رو ترجیح میدم! خوش تیپ تره 

اومدم تهران یه پرس و جویی از قیمتهای خونه کردم. بد نبود. میتونیم یه خونه بزرگ بخریم و البته بدیمش واسه رهن کامل و پولشو بذاریم رو پولمون. ولی اگه بخوایم خودمون بیایم بشینیم توش٬ یعنی پول رهن اش رو جور کنیم و یه ماشین خوب هم بخوایم بخریم٬ حداقل یه سال دیگه باید وایستیم اینجا و کار کنیم...

اول برام خیلی مهم بود... ولی الان دیگه نیست!!!!

 مهم نیست که حتما یه خونه بزرگ از خودمون داشته باشیم... حتی همسری اگه یه ماشین خوب عسل پسند! بخره و یه خونه بزرگ هم رهن کنه من حاضرم برگردم... که در حال حاضر میتونیم اینکارو بکنیم... یه خونه کوچیک هم داریم که میتونیم بعدا بزرگش کنیم... اخه ادم اگه همه خواسته هاشو الان به مرحله عمل برسونه٬ اون وقت تا ۵۰ سالگیش چی کار کنه؟!I don't know - New!

البته مامانم به این افکار من میخنده... امان از حرف مردم.......

نمیدونم چرا همه تصورشون اینه که ما چون دو سال اینجا کار کردیم٬ الان باید بریم نصف ایران رو بخریم!!! میدونم که اگه الان بیام٬ این حرفا اعصاب معصابمون رو خرد میکنه...

نمیدونم....

خوشحالم که تو هر شرایطی همسری کنارمه... بودنش بهم ارامش میده...

امروز شاید بریم ابوظبی....

برامون دعا کنید...

 

 

 

ادامه سفرنامه

»
خببببببب

تا اونجا گفته بودم که رفتم تبریز و هیئت استقبال هم اومد پیشوازم و با سرود ای عسل قهرمان٬ خوش امدی به شهرمان٬ منو بردن خونه

دیگه از فرداش عین یکعدد نی نی کوچولو  چسبیده بودم به مامانم و یه جورایی ازش اویزون شده بودم حتی ظهرها هم که میخواستیم یه چرت بزنیم میرفتم میچسبیدم به مامان! یه روز هم بابا جونم رو دیدم و امسال هم بازنشسته شده و کلی با هم حرف زدیم و رفتیم کافی شاپ و خلاصه کلی خوش گذشت.

تا اینکه روز عروسی شد و از صبح رفتیم ارایشگاه.اخه ساعت ۲ مراسم شروع میشد. مامانم از یه ارایشگاه نزدیک خونه وقت گرفته بود. منم چون لباسم مدلش جوری بود که پشتش باز بود و در واقع مدلش پشتش بود٬ مجبور بودم موهامو جمع کنم. به خانومه گفتم یه مدل ساده از اون سیخ سیخ ها برام درست کنه و اصلا هم تافت و ژل و چسب نماله به موهام. خیلی بدم میاد موها رو یه جوری درست میکنن انگاری سیم ظرفشوییه.  ولی خب خانومه حرف گوش کن بود و موهام همونی شد که میخواستم.

صورتمو هم خودم ارایش کردم. چون بیرون خیلییییی غلیظ درست میکنن و هر چقدر هم تو خودتو هلاک کنی و بگی ملایم میخوام٬ باز اونا کار خودشون رو میکنن و اخر کار میبینی یه قیافه جنگلی خیلی وحشتناکی پیدا کردیاسترساینه که خودم ارایش میکنم و فقط یه مژه و خط چشم رو میدم ارایشگره واسم بکشه.

خلاصه که یکی یکی حاضر شدیم و با یک ساعت تاخیر رسیدیم برای مراسم عقد. اونجا بود که چشممون به جمال اقا دوماد منور شد  جای برادری پسر خیلی خوشتیپ و خوش بر و رو و خوش هیکلی بود. ولی البته اونقدری نبود که ما انگشتمون رو ببریم!

ولی اندکی نگذشته بود که رسما و عملا فکمون چسبید به زمین و این دفعه دیگه انگشت رو بریدیم انداختیم جلوی پیشی قهقهه میپرسین چرا؟! واسه اینکه دایی جانمان یکعدد پژو پرشیای ناقابل تقدیم عروس دوماد کرد و ما هم که حساسسس...... قهقهه ار فرط حسادت این شکلی شدیمmonkey ولی بی شوخی خانواده داماد حسابی غافلگیر شدن.

اها اینو هم بگم که دختر داییم هم ارایشش فوق العاده قشنگ شده بود.

بعدش هم طبق معمول به رقص و بخور بخور و عکس انداختن گذشت.بعد از شام رفتیم خونه داییم تا ادامه مراسم رو داشته باشیم.....

همینطوری که نشسته بودم٬ داشتم به عروس دوماد نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم که چه دوماد اروم و خوش تیپیه و به نظر میاد خیلی ادم ساکت و خوش اخلاقی باشه... در همین حال عروس دوماد پا شدن واسه رقص دونفری و منم رفتم جلوتر که فیلم بگیرم. آقا دوماد قصه ما٬ موقع رقصیدن همش فریز میشد یه جا و همونجا میرقصید.اصلا اینور اونور حرکت نمیکرد.... اینه که عروس مرتب بهش میگفت بچرخ! چشمتون روز بد نبینه که در یک آن اقای دوماد بهش برخورد و قهر کرد و اومد نشست سر جاش!!!!!!!!!!!!! دختر دایی منم طفلکی همونجوری تنها موند وسط٬ دستهاش رو  هوا........ و کاملا شوکه شد از این رفتار اقا دوماد!!!!

من که خشکم زده بود....چند دقیقه ای طول کشید تا مامان دوماد راضیش کرد دوباره پاشه و به شلنگ تخته انداختنش ادامه بده........ ولی حال دختر داییم دیگه خوب نشد که نشد!! طفلی خیلی ضایع شد و حالش خراب شد. ما ها هم همگی خیلی ناراحت شدیم. من که اون شب تا صبح فقط یاد اون رفتار میوفتادم و خوابم نمیبرد! من اگه بودم قطعا میزدم زیر گریه.... اصلا از دوماد خوشم نیومد... خیلی بچه ننه و مغرور بود... معلوم هم بود که خیلی مامانیه.... چون وقتی رقص شون تموم شد و نشست سر جاش٬ با عصبانیت داشت برای مامانش توضیح میداد...

حالا از اونروز به فکر دختر داییم هستم. خدا کنه این رفتار یه استثنا بوده باشه و پسره همچیییین  ادم آبرو بری نباشه.praying خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر کنه. دختر داییم خیلی دختر خوب و ساده ایه. ایشالله که خوشبخت بشه.

دیگه شب ساعت ۲ بود که مراسم تموم شد و ما هم برگشتیم خونه. یعنی دقیقا ۱۲ ساعت بود که ما تو مراسم عروسی بودیم  فرداش هم مدام در حال چرت زدن بودیم...

روز جمعه٬ یعنی اخرین روزی که من تبریز بودم٬ پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهرم اومدن تبریز خونمون و کلیییییی هم خوراکیهای خوشمزه برام اورده بودن که با خودم بیارم دوبی... هر چی هم بهشون گفتم اینا زیاده و بارم زیاد میشه٬ گوششون بدهکار نبود و هی میگفتن اینو ببر... اونو ببر... اخر سر یک سوم چیزایی رو که اورده بودن برداشتم و دو سوم رو گذاشتم موند. با این حساب عصر که منو بردن فرودگاه بارم شد ۴۰ کیلو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه تو پروازهای داخلی ۲۰ کیلو مجازه....

مجبور شدم یه ساک چند تنی رو با خودم بیارم تو هواپیما... چشمتون روز بد نبینه.. دستم مرد! دراز شد... شدم مجید دلبندم!

مهماندار که خواست کمکم کنه گفت خانوم اینکه هم وزن خودتونه! خنده دیگه بهم گفتن موقع پیاده شدن منتظر شو با خدمات ویژه که چلاق ها رو میبرن برو! منم موندم و اونا وسایلم رو برام اوردن.قرار بود برم خونه برادر شوهر بزرگه. یعنی قرار بود خودشون  بیان دنبالم. ولی همینکه موبایلم رو روشن کردم دیدم شوهر جاری حسوده زنگ زد که تو فرودگاه منتظرمه!! و من رویش چندین و چند  عدد شاخ رو بر کله مبارکم کاملا احساس نمودم!!

خلاصه برادر شوهره وسایلم رو برداشت و سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه. دیدم به به همه جمع اند....  جاری بزرگه هم کلی تدارک دیده بود و چند مدل غذا درست کرده بود. 

به قول شاعر که میگه: تو خود حجاب خودی٬ همسری از میان برخیز! 

واقعا مثله اینکه تا الان مشکل این همسری بوده... این دفعه یه بارکی همه باهام مهربون شده بودن.خلاصه دور هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم. شب هم که همه رفتن تا ساعت ۱ نشستیم با جاری بزرگه حرفای خانومانه زدیم و خیلی خوش گذشت.

فردا صبحش با جاری بزرگه رفتیم پارک پردیسان. اونجا بودم که یه دوست وبلاگی خیلیییییی عزیزم بهم زنگ زد و چون اولین بار بود و این دوستم هم٬ هم اسمه جاری جدید من بود٬ اینه که منه منگول اولش نشناختم و بسی شرمنده شدم ولی بعدش خیلی خوشحال شدم... مرسی دوست جون

موقع رفتن به فرودگاه هم  یه ۷-۸ کیلو از خوراکیها رو خونه جاری خالی کردم و به جاش کتابهامو که از قبل خریده بودم برداشتم و اومدم فرودگاه. اونجا هم دیدم یا علییییییییی.....  ۳۸ کیلو بار دارم!! بهم گفتن کتابها رو بردار تو دستت ببر... ولی اقاهه که مسئولش بود گفت اشکالی نداره همه رو ازش تحویل بگیرین. اضافه بار هم نخواست

وقتی داشتیم میرسیدیم نزدیک فرودگاه٬ اعلام کردن که دمای فعلی هوا ۳۳ درجه!!!  دلم میخواست از همونجا دور میزد و برمیگشت... واقعا دلم میخواست برگردم... حتی با اینکه میدونستم همسری الان تو فرودگاه منتظرمه.........

خلاصه رسیدم و بارها رو گرفتم و اومدم بیرون و دیدم یکعدد همسر با یه دسته گل  بوس بوسی کردیم و اومدیم تو ماشین. موقع رانندگی همش نگاهم میکرد و میگفت چه عوض شدی! چقدر باهام سرسنگین شدی! چرا غریبه شدی!

خلاصه که این بود گزارش سفر مجردی عسل بانو.

دیگه دستم درد گرفت.

فعلا بای

 

گزارش سفر مجردی من به ایران

»
من امده ام وای وای

من امده امممممممHello

سلام خاله جونها. خوبین؟ خوشین؟ منم خوبم.مرسی که این مدت به یادم بودین و برام کامنتهای خوشگل گذاشتین.

 یه هفته ای ایران بودم و الان به این نتیجه رسیدم که

  It is the time to come back  احساس میکنم که دیگه واقعا تحمل اینجا برام سخت شده. خیلی برام عجیب بود... منی که اونقدر به خونه خودم وابستگی داشتم و همیشه ترجیح میدادم تو خونه خودم باشم٬ اینبار اصلاااااا دلم تنگ نشده بود!!!!!!! همش میخواستم بیشتر بمونم که این همسری سنگدل نذاشت!

روز شنبه همسری منو برد فرودگاه و تنهایی رفتم سوار هواپیما شدم و پیش به سوی ایران.Superheroاصلا هم نترسیدم!استرس

از فرودگاه هم تاکسی گرفتم و رفتم خونه دختر خاله ام. عصر هم رفتم تو ونک یه چرخی زدم و دو تا رمان  از شهر کتاب خریدم.موقع برگشتن هوا تاریک شده بود و منم شدید دلم گرفته بود...

 فرداش خانوم پسر عمه همسری (همونایی که ماه پیش اومده بودن دبی) صبح اومد دنبالم و دیگه اونروز تا عصر با هم بودیم.

اول از همه رفتیم سعادت اباد و یه معجون زدیم تو رگ بعدش رفتیم بنگاه و یه سری قیمت گرفتیم و تاااازه یه خونه هم رفتیم دیدیم خنده

از اونجا رفتیم میلاد نور تا من برای خودم مانتو بخرم. اخه یه مانتو از اون جلو بسته ها داشتم. اونا هم که هیچی.. وقتی میخوای درشون بیاری کل دکور آدم رو به هم میریزن اینه که گفتم تو عروسی دختر داییم وقتی میخواییم بریم واسه شام باید مانتو بپوشیم٬ اونوقت دکورم خراب میشه! خلاصه رفتیم و دیدم همه مانتوها ضخیم و پاییزه! منم که یه چیز نازک و راحت و در عین حال مجلسی میخواستم دیگه....

اخرش یه مغازه بود که مانتوهای تابستونیش رو حراج زده بود و همشون هم سایز ۳۶... فک کنننننن مانتوها هم همه ترک٬ که قیمتشون ۶۸ تومن بود و شده بود ۲۵ تومن!!!  البته یه تعداد محدودی مانتو داشت ها...همشون هم سایز من. خلاصه ۳-۴ تا پوشیدم و اخرش یه دونه مشکی و طلاییشو انتخاب کردم که با شال طلاییم ست شد. نمیدونین چقدر لذت بردم از خرید مانتو  خانوم پسر عمه هم مرتب ازم تعریف میکرد و من خوش به حالم میشد...( عقده توجه!)

 بعدش رفتیم خونه جاری بزرگه و یه سر به اونا زدیم و از اونجا رفتیم رستوران. یعنی خانوم پسر عمه منو مهمون کرد. رفتیم یه رستوران شیک و دلی از عزا دراوردیم.

بعدش هم خانومه منو اورد نزدیک خونه خودمون پیاده کرد و چون خودش باید میرفت سر کار٬ خداحافظی کرد و رفت. منم اول از همه رفتم ارایشگاهی که همیشه میرفتم. اونجا همه بهم میگفتن چقدر عوض شدی. بزرگ شدی! بعد از اینکه کارم اونجا تموم شد٬ رفتم یه سر هم به خونمون زدم و بنگاههای منطقه خودمون رو هم رفتم و پرس و جو کردم. دو دور هم بلوار سر سبز خودمون رو پیاده دور زدم. خیلیییییییی لذت بردم. هوا ملسسسسسس٬ بلوار هم سر سبز....... خلاصه عشق کردم.

دست خانومه پسر عمه درد نکنه. اونروز کلی منو با ماشین گردوند و من به همه کارام رسیدم و خیلی بهم خوش گذشت.

دیگه عصر شده بود.برگشتم خونه دختر خالم و یه دوش گرفتم و یکمی استراحت کردم و شب رفتم فرودگاه که برم تبریز.

تو فرودگاه که بودم٬ یه خانوم مسنی کنارم نشسته بود که تا من نشستم پرسید دخترم دانشجویی؟ !گفتم نه!.

 داری مهمون میری؟ گفتم اره دارم میرم خونه مامانم مهمونی! خانومه این شکلی شد  گفت پس ازدواج کردی... من فکر کردم مجردی...منتظر اصلا بهت نمیاد... ( نیست این دفعه ابروهامو پهن و بلند برداشته بودم. همه میگفتن خیلی قیافه ات عوض شده)اخه ما داریم برای پسر برادرم دنبال یه دختر خوشگلی میگردیم. یه نفر مثله تو گیرمون نیومده! قهقهه

بعدش که از خودم پشیمون شد و تیرش به سنگ خورد٬ پرسید خواهر چی؟ داری؟ میشه بهم شماره بدی؟!

خلاصه که بساطی بود....

ساعت ۱۰:۳۰ شب هم  رسیدم تبریز... مامانم و داییم اومده بودن دنبالم.... رفتیم خونه و تا ساعت ۱:۳۰ شب داییم و زن داییم و عروس  و پسرشون خونمون بودن.خیلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم. فرداش هم وقتی تلفنی باهاشون صحبت میکردم٬ گفتم که هوس شیرینی کردم. شب دیدم با یه جعبه گنده از انواع شیرینی های تر اومدن خونمون دیگه ذوق مرگ شدم

خلاصه این دفعه٬ هم فامیل خودمون و هم فامیل همسری واقعا برام سنگ تموم گذاشتن و حسابی بهم حال دادن. از همشون ممنونم.

عروسی و بقیه ماجراها رو  هم بعدا تعریف میکنم...

 

مع السلامه !

سلییییییییییم.

عارضم به خدمت عنورتون که نیازی نمیبینم احوال پرسی کنم! چرا که سه روز تعطیل بودین و حتما رفتین ددر و حالی به هولی

ما هم که اگر بار گران بودیمممم... داریم بار و بندیلمون رو میبندیم!

عرض شود به حضور دنیا جون مسئول مستقیم وبلاگستان٬ که بنده روز دوشنبه٬ رفته بودم یه جایی که عرب نی انداخت! اسم این مکان دل انگیزناک٬ همانا بیمارستان ایرانی میباشه!خاله از دست رفتتتتتت.....

 برای اینکه بسی مریض و نزار بودم و رفتم یکعدد امپول ویتامین ب ۶ نوش جان نمودم و بعدش هم از فرط سوسولی رفتم خونه تا عصر خوابیدم!   مشکلم جدی بود خب!

حالا از کی برای مرض هوم سیکنس٬ ویتامین ب ۶ میدن٬ الله اعلم داند!I don't know - New!

دیروز هم همکارم اومده بود میگفت چند وقته خیلی غمگینی چی شده؟ یعنی از قیافم هم معلومه ها.. به خدا...

البته سه شنبه شب مقدار متنابهی درددل مدل برره ای با همسری دروکردیم و بنده این زخمهای وجودم یکمی التیام پیدا کرد!خنده

فقط مونده بقچه ام رو هم ببندم و بزنم زیر بغل و راه بیوفتم. فقط میدونین چیه؟ بین خودتون باشه!! نیست من یکمی رشیدم و دل شیر  و جیگر پلنگ دارم! اینه که شبا از ترس هواپیما ها خوابم نمیبره. استرساخه یکی نیست بگه دختر هواپیماست. لولو خورخوره که نیست... ولی خب دست خودم نیست که...

الان هم میدونم همتون تو خونه هاتون در حال استراحتین.. یا تو شمالین... ولی بدانید و اگاه باشید که تعطیلیهای شما تموم شد و تعطیلی من تازه  داره شروع میشه. دلتون بسوزه

حالا خانومهای مردم میرن عند سه ماه تابستون رو میمونن ایران٬ حرفی نیست...یه بار هم ما خواستیم تنهایی بریما.. اونقدر امروز همه با چشمای اینجوری از من سوال کردن که چرا تنها میری دیگه کم مونده بود ببرم بلیط هامو پس بودم!

ویژه همسری با سیب زمینی و سالاد اضافه! بدون پنیر!

"همسر جونی دیگههههههه دیگهههههههه......

قدر عافیت ندانستی....... خودت کردی که لعنت بر عسل باد!! قهقهه 

خودت هم میدونی که هوم سیکنس بد دردیه! وگرنه عمرا اگه بدون تو میرفتم.

ولی باور کن خیلی دلم برات تنگ میشه. عوضش برات از ایران کلی خوراکیهای خوشمزه میارم. تو هم میتونی این مدت با خیال راحت اخبار و تفسیر قبل از خبر و بعد از خبر٬ ببینی و هی ترید کنی و هی ضرر کنی ( میکشمتتتت...)  هی بری استخر و بدنسازی و ساحل و ...

 البته من میدونم که تو به هیچ وجه دل و دماغ این کارا رو نخواهی داشت و حتی یه قلپ اب معدنی هم از گلوت پایین نمیره...دروغگو ابدا"... ولی خب سعی کن زیاد به خودت سخت نگیری... مواظب شیکمت هم باش که زیاد جلو نیاد......"

خلاصه که دوستان هفته دیگه نیستم.اگه دسر کوسه ها نشدیم و تو قزوین پیاده مون نکردن٬ هفته بعدش میام و گزارش سفر مجردی رو براتون مینویسم. فقط امیدوارم این سفر حالم رو بهتر کنه praying

تا اون روز خدا حافظ همتون.

همسریییییییییییییییییییییییییییی   

 

احساس یک مهاجر!

»
سلام بر خاله جونهایم.

خوبین؟ منم ایییییی..

عارضم به خدمتتون که اگه فکر کردین من دیروز رو هم پیچوندم٬ باید بگم که نخیرررررر... این بلاگفا بود که منو پیچونده بود...اخه هر کاری میکردم صفحه مدیریت باز نمیشد!! اخرش هم که دلش برام سوخت و از خر شیطون اومد پایین٬ اون موقعی بود که پیش از انکه با خبر شوم٬ لحظه خونه رفتن فرا رسیده بود

البته حرفی هم برای گفتن نداشتما... اخه جمعه رو تو خونه به استراحت گذرونده بودم و کار خاصی انجام نداده بودم.

در مورد هم اتاقی جدید هم باید بگم که بدک نیست. این منشی دختر آرومیه.. کاری به من نداره...تااااازه کلی هم تو این دو روزه اخبار خاله زنکی شرکت رو بهم گزارش داده!  از دوست دختر رییسمون که میخواد باهاش ازدواج کنه بگیر تا.......ساکت

البته من باید خیلی پروردگار رو شاکر باشم که اتاقم رو حفظ کردمpraying و تنها مصیبتی که رخ داد همانا اضافه شدن همکار بود!! نمیدونین تو افیس چه خبره... حدود ۲۰-۳۰ نفر اضافه شده و توی راهروی وسط هم میزو صندلی چیدن و پارتیشن بندی کردن! خلاصه که باغ وحشی شده که بیا و ببین... اها یه موضوع حیاتی دیگه هم دبلیو سی میباشه! که فکر میکنم از این به بعد بر حسب درجه فوریت نیاز٬ از نیم تا یکساعت باید جلوی درش منتظر وایستیم و سوت بزنیم!whistling

دیگه جونم براتون بگه دیروز ظهر با همسری رفتیم دبی مال. یه چرخی زدیم و من از یه تعدادی از مغازه های شاخ دار! کاتالوگشون رو گرفتم!! همینه دیگه از عالم مایه داری و فشن کاتالوگش به ما رسید!!! 

ولی از دیروز باهاشون مشغولم. خیلی خوبه. کلی ایده میده به ادم واسه تیپ زدن. حالا دیروز عصر در اثر جو زدگی همه لباس زمستونیهامو ریخته بودم دورم و هی اینو با اون میپوشیدم و اونو با این!  قهقهه

محض اطلاع خانومای خوش پوش٬ مجددا رنگ طوسی و به میزان کمتر بنفش٬ رنگ غالب فشن پاییز و زمستون هست. پوشیدن پیراهن ساده کوتاه با شلوار کشی( ساق) و یه پالتو که از روش بپوشی و دکمه هاشو هم باز بذاری با کفش پاشنه بلند٬ توسط علما توصیه شده!

خب دیگه خاله زنکی بسه....

راستی دیروز ناهارو تو همون دبی مال رفتیم به یه رستوران جدید. اسمش بود  "نودلز فکتوری" ما دو جور غذا گرفتیم. همسری یه مدل نودل گرفت و منم یه جور غذای مرغ با یه سالاد که اونم توش نودل داشت!

دکور رستوران و شکل ظرف و ظروفش خیلی خاص و قشنگ بود. تاره با هشی (همون چوبهایی که ژاپنی ها باهاش غذا میخوردن) باید غذاتو میخوردی! ولی باید بگم که بنده بسی در این امر پیچیده تبحر دارم! و میتونم به راحتی باهاش غذا رو یه لقمه چپش بکنم! ولی همسری بلد نیست  

نکته قابل توجه٬ تندی بیش از حد غذای من و سالادی بود که سفارش داده بودیم! من تا دیروز فکر میکردم فقط هندیها و مراکشی ها غذای تند میخوردن! نگو این کشورهای جنوب شرق اسیا دست اونا رو از پشت بستن! البته بگما با اونهمه تندی٬ طعم تندیش خیلی زود از بین میرفت. کافی بود دو دقیقه دست از غذا بکشی تا کامل مزه دهنت برگرده به وضعیت عادی! دیگه مثله غذای هندی نبود که تا ۲۴ ساعت بعدش مجبور باشی خودتو باد بزنی خنده

این از این..

حالا بذارین یکمی هم فضا رو احساسی کنیم اینجا... لامپها رو خاموش کنین٬ به جاش شمع روشن کنین تا من برم بالای منبر.. بدو بارک الله... 

میدونین میخوام یکمی از احساس خودم بگم... از اینکه اینروزا خیلی دلم برای ایران و زندگی مدل ایرانی تنگ میشه... قبل از اینکه بیایم اینجا٬ همه اونایی که یه مدت خارج زندگی کرده بودن و برگشته  بودن٬ مثله دایی خودم که الان هم بچه هاش کانادا و فرانسه  هستند٬ بهمون میگفتن نرین! میگفتن خارج فقط واسه اینه که بری بگردی و برگردی بیای همینجا تو ایران زندگی کنی! میگفتن احساس یه مهاجر هیچ وقت احساس خوبی نیست...

الان خودم هم بعد از دو سال به همین نتیجه رسیدم! میدونین ادم تا وقتی نرفته و نمونده و ندیده٬ راحته! تو کشور خودش زندگیشو میکنه و به نواقص و مشکلاتش هم یه جوری عادت میکنه... ولی وای به روزی که بری و بمونی و ببینی... دیگه نه میتونی برگردی تو کشور خودت و بی خیال اونهمه نظم و ارامشی که اونجا داشته بشی٬ نه اونجایی که هستی فکر کشورت ولت میکنه...همیشه تو مود رفتن و نرفتنی... بعضی وقتها یه دل میگه برم برم٬ بر یه دل میگه نرم نرم پیروز میشه و بعضی وقتها هم برعکس!! و این جدال بی پایان در درون شما همینطوووووووووور ادامه داره.... خیلی احساس مزخرفیه! حالا من جزو اون ادمایی هستم که خیلی راحتتر این قضیه رو پذیرفتم٬ خیلی ها از همون اولش که میان مشکل دارن و میبینی سالهاست اینجان و همواره در فکر برگشتن!! یک عمممممر خودشون رو عذاب میدن٬ ولی با این وجود خود من هم بعضی وقتها که اون دل وطنیم بر این یکی دلم پیروز میشه٬ احساس خیلی مزخرفی دارم...به پوچی میرسم.... همش میگم اخه زندگی و این همه تلاش و تقلا واسه خاطر چیه...

خلاصه کنم٬ اگه امروز کسی از من بپرسه سختترین چیز و بدترین چیز در مهاجرت چیه؟ بهش میگم همون جدال احساسی بی پایانی که تو وجود ادم به پا میشه و هییییییییچ وقت هم تمومی نداره!کلافه

بگذریم... ببخشید که انرژی منفی پخش کردما... بالاخره خواستم احساس امروزم ثبت بشه. شاید در اینده نظرم عوض شد... نمیدونم!I don't know - New!

از دیروز چمدونم رو باز کردم و هر چی یادم میوفته میذارم توش... مسافرت تنهایی!!!

خب دیگه دوستان این بود انشای من...

روز خوبی داشته باشین.

اها راستی.. حالا دیگه میتونین لامپها رو روشن کنین!

بای

 

 

همکار جدید

»
سلام و صد سلام به دوستای گلم.

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

وااااااااااااای نمیدونین... از دیروز مشغول تمیزکاری هستم٬ به عبارتی کوزتینگ اونم تو شرکت! اخه قراره یه سری همکار جدید به افیسمون اضافه بشه. اونا رو پخش میکنن تو اتاقهای ما... لذا دوران پادشاهی به سر امد خاله ها.http://i38.tinypic.com/21p0182.gif تا دیروز هر کدوم واسه خودمون اتاقی داشتیم و دفتر و دستکی.... ولی حالا میخوان ۲-۳ نفرو با هم بچپونن تو یه اتاق! حالا من باز جزو خوش شانسها بودم که نگفتن باید جابجا بشی و قراره که منشی رو بیارن تو اتاق من! اتاق اون بیچاره رو هم بدن به سه نفر دیگه...

 منم از دیروز شروع کردم به تمیزکاری و کلی از کاغذهای به درد نخور رو که همینجوری جمع شده بود تو اتاقم٬ همه رو ریختم دور و کلی کشو و کمدهام دارن نفس میکشن! تازه همه جا رو هم گردگیری کردم! نمیدونین چه خبر بود... من نمیدونم تا دیروز چجوری اینجا مینشستم I don't know - New!

خلاصه که امروز عصر٬ منشیمون اسباب کشی میکنه به اتاق من و من همکار دار میشم! تازه کلی براش قوانین وضع کردم و مرزبندیهای فرضی تعیین کردم! بالاخره داره میاد تو خاک من دیگه... 

فقط خدا به داد برسه... چون منشیه فکر میکنم روزی شونصد بار فقط تلفنش زنگ بزنه...تازه همسری هم دیگه نمیتونه مثل سابق هر وقت دلش خواست بیاد پیش من! منم که حسسسسساسس

اها راستی رییس امریکاییم که دیگه خیلی باهاش رفیق شده بودم! منتقل شده به دفتر مرکزی. دیروز بهم زنگ زده بود و گفت خواستم بهت خبر بدم که قراره اتاقت  با منشی مشترک بشه. ناراحت که نیستی؟! کلیییییییییی ذوق زده شدم که به فکرم بیده!

راستی ریسس بزرگه داره از پروژه و کلا از دبی میره! حالا این پنجشنبه گودبای پارتی گرفته و همه رو دعوت کرده به جز من و منشی!! یعنی فقط اقایون رو دعوت کرده. تو افیس ما هم فقط ما دو تا خانومیم! ای زن ستیز!! دارم به این نتیجه میرسم که واقعا حقوق زنان نه تنها تو کشور ما بلکه تو خیلی از کشورهای دیگه هم رعایت نمیشه. نه به خاطر این مسئله ها.. نه.. کلا میگم.یعنی من میبینم حتی اروپاییهاش هم دیدشون نسبت به خانومها٬ اونی نیست که باید باشه. فقط برخوردهاشون یکمی بهتر از جهان سومی هاست! همین! مایه تاسفه البته!

خب دیگه این پستم خیلی اداری شد! چیز قابل عرضی نیست دیگه. فقط امیدوارم این همکاره دختر خوبی باشه و زیاد رو اعصاب نباشه. وگرنه منو که میشناسین...

اخر هفته خوبی داشته باشین خاله ها.

فعلا بای


کمند جان که برام کامنت خصوصی گذاشتی و گفتی تو وبلاگ دخترت جوابت رو بدم٬ خانمی ادرس هم نذاشتی! به هر حال در مورد نکست پرسیده بودی که من نمیدونم تو سایتش چی داره و ایا الان اونا رو تو فروشگاه هم دارن یا نه! ولی در کل نکست لباسهای خوبی داره.

 

تصمیم کبری

»
سلییییییییییییییییم.

خوفین خاله ها؟

ما رو نمیبینین خوشین؟!

جونم واسه خاله جونام بگه که بنده کماکان یک عسله دپرس و شکرک بسته بودم! ولی به حول و قوه الهی الان خوبم! اخه بالاخره یه دل میگه برم برم٬ بر یه دل میگه نرم نرم٬ پیروز شد! و به محض اینکه رزرو رو انجام دادم به ناگهان٬ گل از گلم شکفت.Flower

 راستش نمیدونم چرا یه مدته شدیدددددددد رو مود افسردگی هستم. از هیچی لذت نمیبرم! یا لذتهام خیلی موقتیه! یه ماهه ارایشگاه نرفتم!!!!!!!!!! فک کن... این در مورد ادمی مثله من یه رکورد بی سابقه محسوب میشه.

نمیتونستم هم بیام زیاد اینجا بنویسم٬ چون همه میومدن میگفتن برو بابا خوشی زده زیر دلت و برو قدر موقعیتت رو بدون و از این حرفا...کلا خیلی حال مزخرفی داشتم و کماکان هم دارم٬ البته فقط یه کوچولو. دیشب قبل از خواب مقدار متنابهی اشک افشانی کردم و طفلی همسری هم دقیقا اینجوری بود  تازه منم بهش گفتم که الان دقیقا شکل اون ایکونه هستی!

به خاطر همینا تصمیم گرفتم بیام ایران  و یه اب و هوایی عوض بکنم. ولی خیلی دو دل بودم. کلا من الان مدتیه که قدرت تصمیم گیریم به کل ضایع شده! توی کوچکترین چیزها هم اونقدر دل دل میکنم که انگار میخوام اپولو هوا کنم! I don't know - New! نمیدونم چرا اینقدر استعداد در پیچیده کردن امور دارم! خداییش اینهمه ادم با استعداد دیده بودین! البته این همسری هم بی تقصیر نیستا... کلی مورد٬ به موارد بی نهایت ذهن من اضافه میکنه! اخرشم درست سر بزنگاه که من میخوام به یه تصمیم گیری برسم میگه بعدش پشیمون نمیشی؟!!!!!!!

خلاصه که با همه این اوصاف تصمیم گرفتم که برای عروسی که اخر مهر هست یه هفته تنهایی بیام و برگردم! اخه من از سال اولی که اومدم اینجا هر سال میگم یه بار تنهایی میرم ایران هیچ وقت هم نیومدم.الان که اینو نوشتم دیدم بهترین خبر در حال حاضر واسم اینه که همسری هم بگه منم باهات میام. اصلا تحمل دوریشو ندارم! (شوهر ذلیل) ولی مرتب به خودم یاد اوری میکنم که ادم که نباید همیشه بیخ ریش صاحبش باشه که.. بعضی وقتها دوری از خان صاحب هم لازمه!

البته میام تهران و از اونجا ترانزیت میکنم! هر کاری کردم دیدم در عنفوان جوانی دلش رو ندارم سوار کاسپین بشماسترس اخه نمیدونین دیروز زنگ زدم به کاسپین میگم ببخشید پروازتون واسه تبریز چیه؟ خجالت نمیکشهههههههه برگشته میگه توپولوف!!!!!!! فک کن...عصبانی یعنی جون ادما پشیزی واسه اینا ارزش نداره!

حالا از این بحثا که بیایم بیرون٬ جونم براتون بگه که پنجشنبه عصر با همسری رفتیم اوتلیت مال. تا حالا از حراج ۹۰٪ خرید کردین؟! اگه نه که نمیدونین چه سعادتی رو از دست دادین.... فکرشو بکنین قیمت یه لباسی باشه ۲۰۰ تومن٬ شما بخرینش ۲۰ تومن!! یا باشه ۴۰۰ تومن٬ شما بخرین ۴۰ تومن!مژه  بغلفقط میتونم بگم عشققققققققق استتتتتتتتت.  

حالا این اتفاق بسی میمون٬ روز پنجشنبه واسه من افتاد. اونم تو مغازه سلام تو اوتلیت. توضیح اینکه این مغازه سلام یه شعبه خیلی بزرگ تو وافی سیتی داره از نوع همون مغازه با قیمتهای شاخ دار!! البته همه برندهاش هم دوخت ایتالیا و فرانسه و امریکا هستن!! که اونروز توی اوتلیت  که همیشه ۵۰٪ حراج داره یهویی حراج ۹۰٪ زده بودند. البته با حراج ۵۰٪ هم باز گرونه. مثلا شلوار ۳۰۰ تومنی که میدن ۱۵۰ تومن٬ خب بازم یکمی گرونه. ولی اگه اونو بدن ۳۰ تومن!!! چه شودددددددد.....

لذا در همین راستا٬ بنده عسل بانو رسما قتل نفسک کردم! همسری هم عین پسرای خوب٬ ساکت نشست یه گوشه و من با خیال راحت شونصد ساعت تو لباس پرو بودم...و یه تاپ و یه شلوار جین و یه پیراهن مجلسیه بسیار ناناز (به قول همسری باید باهاش بری روی فرش قرمز!) و یکعدد مایو ابتیاع نمودم همه هم ایتالیا و امریکا. گفتن که چون براشون یه سری جنس جدید رسیده اینا رو فقط سه روز٬ به این قیمت میدن که یه کمی تو مغازه جا باز بشه! حیف که اون سه روز شرکت نبودم تا خبر بدم حداقل به دوستای ساکن دبی برن تاراج کنن

بنده همینجا اعلام میدارم که من ندید بدید هستم و نه لباس دیدم و نه خوردم!! لذا لازم نیست شما زحمت بکشید و بیاید وقت بذارید اینو به من یاداوری کنید. قبلا از توجه شما قدردانی مینمایم.

در راستای همون اصل فوق الذکر و از اونجایی که از هفته پیش همسری هر روز که چشماشو باز میکرد میگفت: این هفته هم میریمااااااااااامژه کلی هم قیافه اش رو مموش میکرد که من قبول کنم٬ منم در راستای تبعیت از فرامین شوهر٬ پذیرفتم و ما دوباره جمعه راهی راس الخیمه و دریم لند شدیم و دوباره کل جمعه رو مشغول اب بازی بودیم.

 خداییش الان من با این تن و بدن بیام عروسی همه فکر میکنن من تو دبی عملگی میکنم! زیر افتاب وایمی ایستم اجر پرت میکنم واسه اوستا! قهقهه

شنبه هم با کوفتگی ناشی از اب بازی از خواب بیدار شدم و گفتم من نمیام سر کار. همسری رو تنهایی راهی کردم و خودم موندم خونه و به رسم دیرین برنامه "سلامت باشید" رو دیدم و یکمی کوزتینگ کردم و در ضمن برای اولین بار کلم پلو پختم خیلی خوشمزه شد.

خب دیگه این بود گزارش خاله عسل.

من دیگه برم کاسه کوزمو جمع کنم که پیش از انکه با خبر شوی٬ لحظه رفتن تو فرا میرسد....خنده

فعلا بای بای بای بای

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com