-->
تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

در تدارک مهمانی

»
 

سلام.

روز همه خانوما و مامانا با تاخیر مبارک!

اخر این هفته میخوام مهمونی دندونی تارا جونمو بگیرم. دندونش یکمی از لثه اش زده بیرون. اونقددددر بامزه است.. وقتی میبینمش غرق شادی میشم.

وااااای تازه کارم دراومده.. تا الان فقط در صراط مستقیم غلت میزد و وقتی میرسید به دیوار من میرفتم کمکش و دوباره همون راه رفته رو برمیگشت ولی الان در ۳۶۰ درجه حرکت میکنه و یهو میبینی تو اشپزخونه داره با تعجب کار کردن ماشین لباسشویی رو نگاه میکنه یا ییهو میبینی رفته رسیده جلوی در اتاق خواب و داره از اونجا منو  با شیطنت نگاه میکنه که یعنی بیشتر از اینم برم یا نه؟! معنی بازی کردن و چلوندن رو هم خوب میدونه و بدش هم نمیاد بچلونیش... فقط بچم خندیدن بلد نیست!!! خنده با صدا منظورمه.. دیدین بعضی بچه ها قهقهه میزنن.. این خنده اش شبیه سرفه میمونه... اصلا هم قلقلکی نیست!

دیشب هم که مماخش کیپ شده بود و نمیتونست درست بخوابه که قطره انداختم و خوب شد. همش میترسیدم سرما خورده باشه٬ از بس این همسر این بچه رو لخت و پتی میبره بیرون. همش میگه این گرمشه.. اخه بابا بچه یه بلوز استین کوتاه نخی تنشه اونو هم نپوشونم چیکار کنم؟!! خلاصه که شب کلی سرش غر زدم که از این به بعد تو لباس پوشیدن بچه دخالت نکن!! حالا تو این هاگیر واگیر قبل مهمونی سرما هم بخوره که من بیچاره میشم..

برای مهمونی هم اول میخواستم یه مراسم مفصل بگیرم و ۶۰-۷۰ نفر مهمون دعوت کنم ولی بعدش دیدم نخیر.. کار هر بز نیست خرمن کوفتن!! هنوز هیچ کاری نکرده شبا از استرس خوابم نمیبره. گفتم الان امادگیشو ندارم. اینه که تصمیم گرفتم فعلا یه مراسم خودمونی بگیرم با ۲۰-۲۵ نفر مهمون تا یکمی عیار کار دستم بیاد٬ هر کی هم گله کرد که چرا ما رو دعوت نکردی حواله اش بدم به تولد!

برای پذیرایی هم میوه و ابمیوه که هست. یه سری بیسکوییت طرح دندان سفارش دادم برام بزنن٬ با یه کیک دندان از لادن و یه سری ژله هم خودم درست میکنم توش پاستیل دندون میریزم! ولی خداییش پاستیلاش شکل دندون مصنوعیه. همسر که میگه خیلی حال به هم زنه!!  فک کنم همش بمونه رو دستم.

دیگه آش دندونی که دختر خاله ام قول همکاری داده. البته چون اش دندونی ورژنهای مختلفی داره مثلا تو تبریز توش قلم میریزن با شیر! یا مادر شوهری اینا توش سیرابی میریزن !!!!!!!!!!!! و کلی مدلهای مختلف دیگه٬ اینه که چون اختلاف نظر بین علما زیاده٬ احتیاط بر اینه که ما اش دندونی مدل خودمون رو درست کنیم٬ در کنارش کمی هم اش معمولی از بیرون بگیرم که کسی اش نخورده دهنش نسوزه!

اها اونروز هم دوستای همسری اومدن و خوب بود. خوش گذشت. دوست همسری هم بچه اش ۱۱ ماهشه٬ وقتی باباهه تارا رو بغل کرد پسر خودش داشت خودزنی میکرد!

خب دیگه من برم که هنوز نصف مهمونا رو دعوت نکردم. فقط شرمنده خیلی وقتا وقت نمیکنم جواب کامنتا رو بدم.

هر کی ایده جالبی برای مهمونی داره استقبال میکنم.

 

دندون درمیاریم...

»
کوچولوی من داره دندونش درمیاد.. پریروز متوجه شدم.. یه کوچولو بیرون زده از لثه اش ولی فک کنم اذیتش میکنه چون نق میزنه. دیشب از ساعت ۳ بیدار بود تا ۵ صبح! خوابش میومد ولی نمیتونست بخوابه.. خوابش عمیق نمیشد. اخر سر بهش قطره استامینوفن دادم و تو بغلم نگهش داشتم تا خوابید.. دیروز غذاشو هم خوب نخورد. حریره بادوم و سرلاک برنج هیچ کدوم رو نخورد در حالیکه هر دو تا رو دوست داره فقط پوره سیب رو که از تو یخچال دراورده بودم و خنک بود خورد..

تو فکرم واسش یه مهمونی دندونی !!!! بگیرم.. مخصوصا که موقع تولدش هم اینجا نبودیم و تا حالا نتونستیم شیرینی تولدش رو به فامیل و دوستان بدیم. میخوام یه خدمات مجالس خوب پیدا کنم و یه مهمونی بگیرم واسش.

امشب دو تا از دوستای همسر قراره بیان خونمون دیدن تارا کوچولو و البته ما! نمیدونم چه عجله ای بود حالا... موندم من از بس رفت و  امد با کسی نداشتم و دور بودم از همه اینهمه سختمه یا واقعا رفت و امدها سخت شده.. حالا دیروز میخواستن بیان که گفتم بمونن واسه امروز. الانم یکی رو گفتم اومده داره تمیزکاری میکنه. خودم هم دیروز ارایشگاه رفتم. خلاصه که سختمه. فک کنم زودتر باید مهمونیه رو بدم تا همه یه بار بیان و تموم شه. همسر هم همش میگه تو سخت میگیری٬ از این به بعد دیگه ایرانیم و این رفت و امدها خواهد بود.. میگه واسه هر مهمون که لازم نیست ارایشگاه بری یا خونه رو سرتاپا تمیز کنی ولی اخه مگه میشه با ابروهای پاچه بزی نشست جلوی مهمون و خونه هم که هیچی نگم بهتره...همه جا موهای منه...

بگذریم. یکی از دوستای اماراتم رو گم کرده بودم. یعنی اومدنی زنگ زدم واسه خداحافظی که موبایلش خاموش بود٬ الانم هر چی زنگ میزدم نمیگرفت تا اینکه به همسر گفتم زنگ زد به موبایل شوهرش و فهمیدم دوستم که بچش هم سه ماه از تارا بزرگتره اومده ایران و واسه مدرک دانشگاهیش مجبوره حالا حالا ها ایران بمونه و یه طرح دوساله بگذرونه... واسه دوستم ناراحت شدم. درسته که پیش مامانش ایناست و اونا تو بچه داری کمکش میکنن ولی خب هر چی باشه از شوهرش دوره و مدام باید رفت و امد کنه ولی از طرفی هم خیلیییییییی خوشحال شدم که یکی از دوستام به این زودی اومد ور دل خودم اونم که فکر میکرد ما رفتیم قطر ٬وقتی فهمید ایرانیم خیلی خوشحال شد... خلاصه حس خیلی خوبی بهم دست داد...

میگما اب تهران چرا اینقدر اهکیه...؟! افتضاحه. من واسه تارا که خب اب معدنی میگیرم و میجوشونم ولی باز میبینم اب کدره چون تو کتری اهک هست... چیکار کنم؟!

 راستی مرسی از دونفری که بابت خرید قفسه ها راهنماییم کردن.

فعلا من برم به کارام برسم که شب مهمون دارم.

بای

خونه نو .. زندگی نو...

»
سلام و صد سلام به دوستای گل و گلاب.

بعلهههههه.. اینترنت خونه دیروز وصل شد و من امروز پریدم اومدم اینجا!

حال و احوالتون که ایشالله خوبه؟ ما هم شکر خدا خوبیم و کم کم دیگه زندگی افتاده رو روال.

قبلا نوشته بودم که عید خونه مامان اینا بودم و بعدش هم یه مدت رفتم پیش بابا جونیم و همسر اومد تهران دنبال کارا. تو پست اخر نوشته بودم که کار همسر جور شده و ماشین هم خریده. کمتر از یک هفته بعد از اون هم خونه گرفت و با ماشین جدید اومد دنبال من و تارا گلی.

ماشینمون رو دوست دارم چون همسری همونی رو خرید که من میخواستم. خونه ولی راستش زیاد به دلم ننشست! درسته سه خوابه است و کلی هم کمد داره که راحت وسایلم رو توش جا دادم ولی نقشه اش رو هیچ دوست نداشتم. نمیدونم این نقشه ها رو کی میکشه؟!!! ... حالا همین خونه رو بخوای بخری باید خدات تومن پول بدیا...ولی به نظر من مفتش هم گرونه.... ولی جاش خوبه و مهمتر از همه اینکه به محل کار همسر نزدیکه و ۱۰ دقیقه ای میرسه خونه و دیگه تو ترافیک هیچ اتوبانی هم نمیمونه. دور و برمون هم تقریبا هر چی که بخوام هست.. ایناش خوبه.

تهران اومدنی مامانم هم باهامون اومد و سه روزی بود و یکمی تو کارا و جابجایی ها کمک کرد و بعدش هم تارا رو گذاشتیم پیشش و یه روز رفتیم هایپر یه خرید کلی کردیم و یه روز هم رفتیم تخت خواب و صندلی برای غذاخوری گرفتیم. اخه اونجا تخت خوابمون خیلییییی گنده بود و میدونستم ایران تو هیچ اتاقی جا نمیشه واسه همین ردش کردم رفت. این دفعه سرویس خوابمون رو سفید گرفتم. پرده های اتاق هم سفید. یعنی الان اتاق خوابمون سر تا پا سفیده.. خیلیی دوسش دارم حس خوبی بهم میده.

میز غذاخوریم رو هم اونجا رد کرده بودم رفته بود که اینجا چون یه قسمت از کابینت اشپزخونه رو میز شیشه ای داده دیگه میز نگرفتیم و فقط صندلی سفارش دادم که اونم لحظه اخر نظرم رو در مورد روکش صندلیها عوض کردم و همش تو فکر بودم چجوری از اب درمیاد.. اخه اولش میخواستم سفید مشکی بگیرم که به مبلام بخوره ولی بعدش کلا یه طرح دیگه رو انتخاب کردم چون خیلی از پارچه اش خوشم اومده بود و وقتی اوردنش دیدم چه تصمیم درستی گرفتم. خیلییییی قشنگ شده بودن و با کابینتها هم یه هارمونی قشنگی دارن. خلاصه که از اینا هم راضیم.

دیگه اینکه تارای خوشگلم هم اینجا واسه خودش اتاق داره و منم دیگه شبا تو اتاق خودش میخوابونمش و مستقل شده از بابا مامانش کلی هم اتاقش رو خوشگل کردم و  فرش و لوستر بچه گرفتم.هر روز هم میرم یه چیز جدید میگیرم...خودم حال میکنم٬ تارا رو نمیدونم...

تنها چیزی که این وسط ناراحتم میکنه اینه که کارا خیلی عجله ای شد و ما هم به تعطیلات عید خوردیم و نشد که خودمون  تو این فرصت کم خونه بخریم... الان هر کاری تو این خونه میکنم میگم چه فایده.. دوباره چند ماه دیگه روز از نو روزی از نو و باید جابجا بشم.. این فکر اذیتم میکنه یه جوری الکی حساس شدم. میرم روزنامه همشهری میگیرم توش دنبال خونه میگردم.. همسر میگه بابا یه ماه به خودت و به من استراحت بده بعد... به همسر میگم بعید میدونم خونه ای پیدا کنیم که به دلمون بشینه بیا یه چند سال ساختش رو بخریم و خودمون توش  هر جور دوست داریم تغییرات بدیم تا باب میلمون بشه که همسر میگه نه! به درد نمیخوره.٬باید خودمون یه چند واحدی بسازیم و یه واحد هم برای خودمون برداریم که اینو هم من اصلا موافق نیستم.. اصلا حوصله ندارم یه روز بنا نیاد و یه روز نقاش قهر کنه و یه روز لوله کش بدقولی کنه و سه سال لفتش بدن!!!

اه اصلا ولش کن.. باز یادش افتادما...

یه روز هم رفتم میلاد نور مانتو  و روسری خریدم... چقدر قیمتها و مدلها نسبت به اون موقع که ما بودیم تغییر کرده.. اونموقع بهترین مانتو رو میگرفتی ۴۰-۵۰ تومن! الان اکثر مانتوها ۱۴۰-۱۵۰ !!! وااااااااای منم که شدیدا مانتو لازم بودم. پارسال یه مانتوی کتان سفید ساده از زارا تو دبی گرفته بودم که اونو اینجا تنم میکردم... خیلییییییی ساده و گشاد.. اونروز تو میلاد نور میگشتی هم یکی مثل من پیدا نمیشد!!!  چقدرم عجق وجق شدن مانتوها.. یا بی نهایت گشاد و بلند و بی ریخت... یا تنگ و کوتاه و چسبی!!  فقط تا میتونن نگین و بند و بساط روش چپوندن...با زحمت فراوان بلاخره یه چیز نسبتا معقولی پیدا کردم...

وای موهام هم بدجور میریزه.. یه خاطر شیردهی هستش...ااز اینور جارو میکشم برمیگردم پشت سرم رو نگاه میکنم میبینم بازم مو رو زمینه...!    ین دور و برا ارایشگاه هم نمیشناختم یعنی میشناختما.. چون ما اول ازدواجمون هم تو همین منطقه بودیم ولی دو تا میدون فاصله داشتن. چقدرم اینجا ارایشگاهها شکم سیری کار میکنن.. اکثرا ساعت ۶ میبندن میرن!!! خب اونی که شاغله یا مثل من شوهرش تازه ساعت ۶ میاد و میتونه بچه رو نگه داره چیکار کنه؟!خلاصه از همسایمون پرسیدم و یه ارایشگاه بهم معرفی کردم رفتم موهامو کوتاه کردم...

با کمک ممول عزیزم یه دکتر خوب هم همینجا نزدیک خونه پیدا کردم که تارا رو واسه چکاپ بردم.این پنجشنبه هم بردیم واکسن ۶ ماهگیش رو زدیم و خدا رو شکر طبق معمول اذیت نشد و فقط شب از ساعت ۱۲ گرفت خوابید تا ۱۱ ظهر فرداش که به زور بیدارش کردم.. عزییییییییزم.. دیدیم بچه که واکسن میزنه مامانه طفلی همه انرژیش گرفته میشه ٬حالا بزنم به تخته بچه ما هر وقت واکسن میزنه مامانش یه دل سیر میخوابه و استراحت میکنه...

 خلاصه که اینجوریاست.. روزا رو که تو خونه ام... یه مورد دیگه اینکه امارات منو خیلییییییی خیلیییییییی تنبل بار اورده... البته کمی هم تقصیر همسریه.. قبلنا خیلی اکتیوتر بودم ولی الان نه. کارایی که قبلا میکردم رو الان عمرا بتونم بکنم.. مثلا عمرا پا شم با بچه حتی تا سر کوچه برم.. به نظرم کوه کندن راحتتره!!!  یه جورایی واسه هر کاری همسر باید باشه...از بس تنبل شدم حداقل کسی رو هم نمیگم  بیاد خونمون  باید یکمی رو خوردم کار کنم.. اینطوری نمیشه...

اکثرا هم که عصرها بارون میاد و هوا عالیه. با همسر میرییم بیرون زیر بارون بستنی میخوریم و جای همه بر و بچ دبی رو خالی میکنیم...

خب اینم یه گزارش جامع و کامل..

برم یکمی هم وب خوبی کنم.

فعلا بای

 

 راستی  دوستان من برای اتاق تارا قفسه چوبی میخوام.. از اونایی که طرحهای مختلف داره و میزنی به دیوار و میشه روش اسباب بازی یا هر چیز دیگه ای چید.. از کجا میتونم بخرم؟!! کسی میدونه؟

 

اسباب بازی

»
سلام به همه بر و بچ.

ایشالله که همگی خوبید.

غرض از مزاحمت اینکه این بچه ما دیگه به اسباب بازیهاش نیم نگاه هم نمیکنه چه برسه بخواد باهاشون سرگرم بشه... !!! بعله.....

تو تهران جایی که بشه اسباب بازی خوب و استاندارد ( این استانداردش بسی حائز اهمیته!) پیدا کرد کجاست؟! یا مثلا شنیدم یکی دو تا مارک ایرانی هم هستن که اسباب بازیهای خوب و با کیفیت تولید میکنن ولی نمیدونم مارکشون چیه و از کجا میشه خرید. اگه راهنمایی کنید ممنون میشم.

( اسباب بازی واسه سن تارا میخواما.. بازی فکری و اسباب بازیهای پیچیده نه.)

از احوال ما بخوایید خوبیم. کارا شکر خدا داره خوب پیش میره. کار همسر تو شرکتی که میخواست اوکی شد با موقعیتی بهتر از اونچه که فکرش رو میکردیم... ماشین قراره فردا سند زده بشه... خونه هم در طول یکی دو روز اینده اوکی میشه فقط چون خیلی عجله ای شده کارامون٬ نتونستیم با این سرعت خونه واسه خرید پیدا کنیم و تصمیم گرفتیم فعلا یکی اجاره کنیم تا بعدا سر فرصت بتونیم خونه دلخواهمون رو بخریم.. خونه خریدن خیلی سخته. مخصوصا اگه بخوای خودت بری بشینی توش و برای سرمایه گذاری و اینا نباشه که دیگه خیلی سختتر میشه و کلی اپشن های مختلف رو باید در نظر بگیری ..تصمیم داریم خونه ای بگیریم که به محل کار همسر نزدیک باشه که دیگه مجبور نشه تو این ترافیک هر روز وقتش رو تلف کنه. واسه همین دیگه میدونیم کدوم منطقه رو باید بگردیم و کارمون کمی راحت شده.. وسایلمون هم تا اخر هفته میرسه... خلاصه که سرمون شلوغه حسابی.. ولی خدا رو شکر...

 

تو این هاگیر واگیر بعضی وقتا سر به سر همسر میذارم میگم میخوای یه زنگ به سفارت قطر بزنیم ببینیم شرایط ویزای برای ایرانیها تغییر کرده یا نه؟!! میگه ولشششششششش کن.. حال داریا...

 

سامبلی بلیکم!

سلام به همگی.

سال نو با تاخیر مبارک. امیدوارم تا به اینجاش به همتون خوش گذشته باشه و تا اخرش هم سال خوبی باشه. ما هم مشغول مهمونی و دید و بازدید هستیم و دختر گلم هم این وسط کلی عیدی گیرش اومده و کلی میلیونر شده واسه خودش

از فامیلای من که هر کی دیدتش گفتن عیییییین بچگی خودته! البته از نوع بورش!!

دخترم یکی دو روز اول تو تهران که ییهو با کلی چهره جدید روبرو شد که میریختن سرش چند روزی رو بچم شوکه بود و به کل ساکت شده بود.. نه میخندید.. نه حتی درست و حسابی نگاهمون میکرد... دیگه حسابی نگرانمون کرد و منم کلی این وسط اشک افشانی کردم که بچم دپرس شده و اینا. به دکترش هم تو دبی زنگ زدیم که دکتر معرفی کرد تو تهران ولی دیگه خودش خوب شد . وقتی ۳-۴ نفر دور و برش باشن راحته و میخنده  و بازی میکنه ولی وقتی جمعیت زیاد باشه نق و نوق میکنه. البته الان خیلی بهتر شده. ما هم اصراری نداریم که حتما و سریعا به شلوغی عادت کنه. هر کی هم میبیندش وقتی دو سه روز بعد دوباره میبیندش میگه چه بزرگ شده!! تو این چند روزه کلی تپل شده که خب طبیعتا این تغییرات اصلا به چشم خودم نمیاد.

امروز هم ۵ ماهش تموم میشه و به سلامتی میره تو ۶ ماه. با بابا بزرگهاش خیلی زود ارتباط برقرار کرد و کلی دلشون رو برد. 

خلاصه که روزا تند و تند دارن میگذرن و واقعا نمیفهمم چجوری صبح شب شد...! فقط موضوعی که اخیرا بی نهایت ناراحتم کرد شنیدن خبر فوت پسر عموم بود که یه شب قبل از به دنیا اومدن تارا تصادف کردن و متاسفانه فوت شده.. بیچاره ۳۱ سال داشت و یه دختر یک سال و نیمه هم داره. هیچ کس هم به من چیزی نگفته بود و وقتی فهمیدم خیلی شوکه شدم و کلی گریه کردم.. البته پسر عموی بابام بود ولی بچگی ها کلی با هم دوچرخه سواری کرده بودیم. چند سال بود که ندیده بودمش.. حسرت دیدنش به دلم موند خدا بیامرزتش

خب دیگه من برم. دختر گلم حموم کرده و الان خوابه. منم از فرصت استفاده کردم گفتم یه سلامی عرض کنم. ایشالله سر فرصت بازم میام .

فعلا بای

خداحافظ دبی!

»
سلام به دوستای گل و گلاب

احوالتون که ایشالله خوبه. این مدت سرم به شدت شلوغ بوده. الان هم نشستم تو هتل اپارتمان و همسری هم خونه بالا سر کارگرهاست! دارن وسایل رو بسته بندی میکنن به مقصد میهن اسلامی!!

کار تو قطر جور نشد. یعنی همه چیزش جور بود که ییهو قطر صدور اقامت و اجازه کار واسه ایرانیها رو استاپ کرد!! بعلههههه.. به همین راحتی٬ به همین خوشمزگی نشد که بشه! یعنی ایرانی بیچاره اندازه یک شتر دو کوهان هم خرش نمیره در این جهان!

اینگونه شد که ما هم تصمیم گرفتیم بپریم در اغوش اسلام! البته پروژه ای که شرکتمون مدتها بود منتظر شروعش بود شروع شده ولی دیگه رغبتی به اینجا موندن نداریم. مخصوصا که موقعیتهای خیلی خوبی تو ایران برای همسر پیشنهاد شده و من مطمئنم که راه برای پیشرفتهای اتی همواره. فعلا تو این مرحله تصمیم گرفتیم برگردیم ایران و کارای عقب افتاده مون مثل خرید خونه بزرگتر و اینا رو انجام بدیم چون واقعا همچین کارایی مستلزم اینه که همسری خودش حداقل دو ماهی ایران باشه. بعدم شرایط رو میسنجیم اگه دیدیم خوبه و دوست داریم که میمونیم و اگر نه که رو گزینه های دیگه مون فکر میکنیم. شایدم تا اون موقع شرایط قطر بهتر شه. فعلا فقط دوست دارم از امارات بیام بیرون. مخصوصاااااااااااااا که تابستان سوزان هم در راهه

خانواده هامون بسی خوشحالن و به هر کدوم گفتیم کار قطر جور نشد نتونستن خوشحالیشونو قایم کنن این مدت هم همش در حال خرید بودم. یه خروار پوشک گرفتم واسه تارا... اگه دوستان چیز دیگه ای هم به ذهنشون میرسه بهم بگن.. هنوز چند روز تا پایان این موقعیت طلایی فرصت باقیست! یکی نیست بگه اخه اومدیم و دو ماه دیگه ایران موندنی نبودی با اینهمه پوشک چیکار میخوای بکنی؟!

از اینا که بگذریم تارا گلی هم یه عسلی شده نگو نپرس.. زبونش رو درمیاره به چه درازی...! زبون درازه بچم خودشم هم که عشوه گر اساسییییییییییییی.. بعضی وقتا با همسری هر دو با هم میبوسیمش.. بچه رو میذاریم وسط و از یه لپش من و از یه لپش هم همسر محکم بوسش میکنیم طوری که لبای بچه کج و معوج میشه ولی مگه جیکش درمیاد!! تازه کیف میکنه کلییییییییی

همچنان بچه ارومیه. واکسن چهار ماهگیش رو هم زدیم و طبق روال قبلی شکر خدا نه تنها اذیت نشد بلکه بیشتر از همیشه هم بازی و جفتک پرانی میکرد.. شبا هم همچنان خوب میخوابه. فقط نصف شبا اگه بیدار شه میدونه که شبه و نباید سر و صدا کنه تو تختش واسه خودش اواز میخونه چه جوری... من و همسر میمیرم از خنده با بقیه ادما تا وقتی بغل ماست حرف میزنه و بغبغو میکنه ولی تا بغلش میکنن میزنه زیر گریه و تا میاد بغل ما اروم میشه

تو ایران هم ملتی منتظرن که بچم برسه و بچلوننش.. خدا به داد برسه! این گریه کردن و غریبی کردنش تو این مورد خوبه. کمک کننده است!

خب.. فک کنم باز یه مدت سرم شلوغ باشه.دفتر خاطرات امارات رو همینجا میبندم! خداحافظ دبی.. خداحافظ شهر خاکی.. شهر لندکروزرها.. شهر خرید.. شهر لاکشری..شهر لال ها!...چیزایی زیادی اینجا یاد گرفتم... تو رو با همه خوبیها و بدیهات پشت سر میذارم... باز هم باید برم... میدونم که چند ماه اینده بستر حوادث خواهد بود! تا کی و کجا قسمت بشه دوباره اینجا رو اپ کنم....

تا اون موقع مواظب خودتون باشین.

فعلا بای

هستم...

»
هستم ولی سرم شلوغه و فکرم مشغول!

مهمونا اومدن و رفتن و در کل خوش گذشت...

تارا گلی ام هم یه عسلی شده که نگو.. عین جوجه اردک میمونه! جدیدا یه کار جدید یاد گرفته که کلی منو ذوق مرگ میکنه و اونم اینه که وقتی بغل منه و همسری میاد سراغش میگه بیا بغل بابایی میخنده و کله اش رو محکمتر میچسبونه به من... تازه به تصویر خودش تو اینه هم میخنده. خودشیفته است بچم..

دیگه اینکه رفتم خودم رو یه طلادرمانی اساسی کردم...

فعلا گفتم یه خبر از خودم داده باشم٬ وقتی فکرم ازاد شد یه پست درست درمون میذارم.

پس فعلا بای...

 

دوحه نامه

»
شنبه صبح پرواز داشتیم و تاااااااازه ۷ عصر روز جمعه به این مهم پی بردیم که از اعتبار پاسپورت من فقط سه ماه مونده و بس!!!( برای ویزا حداقل باید پاسپورت ۶ ماه اعتبار داشته باشه...) خلااااصه بعد از کلی اینور و اونرو زنگ زدن بلاخره شرکت هواپیمایی بهمون گفت که باید حدااااااقل سه ماه اعتبار داشته باشه که ما سوارت کنیم. حالا از اعتبار پاسپورت من چقدر مونده؟ دو ماه و ۲۹ روز!!! یعنی فک کننننن.. لنگ یه روز بودیم فقط...

منم دیدم اینجوریه به همسر گفتم بیخیال. ما نمیاییم تو خودت تنهایی برو و عوض سه روز دو روز بمون و برگرد که گفت نه!! با هم میریم٬ اگه ویزا دادن بهت که هیچی و اگه ندادن منم اینو به فال بد میگیرم و همه با هم برمیگردیم!!

منم دیدم اینجوریه دیگه گفتم باشه. خلاصه شنبه صبح رفتیم و تو فرودگاه زنگ زدن به امیگیریشن دوحه و چک کردن باهاشون که اگه اونا اونور بهم ویزا رو میدن اینا اینجا سوارم کنن که گفتن مشکلی نیست و اینگونه شد که ما بلاخره راهی دوحه شدیم! فقط این وسط خوشم از خودم اومد!! چرا که قبلا یه همچین پیش امدهای غیر منتظره ای حسابی اعصابمو به هم میریخت ولی این دفعه عجیب خونسرد بیدم!

توی چک پاسپورت ها هم هر جا پاسپورت تارا رو میدیدن میگفتن خودش کو پس؟!! که میگفتیم ایناها این پایین تو کالسکه اش خوابه!

هتلمون هم خوب بود و اتاقش هم خیلی بزرگ بود.

اونروز بعد از ناهار و استراحت یه ماشین از هتل گرفتیم و رفتیم یه دوری تو شهر زدیم. دوحه بسی سردتر از دبی هست.. به حدی که همسری شب با بلوز استین بلند و کت نتونست تا سوپری که ۱۰ دقیقه تا هتل فاصله داشت بره و بیاد! کلا انگار اونجا زمستونا حسابی سرد میشه چون همه خونه ها و هتلها سیستم گرمایشی دارن. مثلا اونروزی که ما اونجا بودیم دما ۱۵-۱۶ درجه بود ولی داخل هتل و تو اتاق ۲۳-۲۴ درجه. ولی دبی چون اینقدری سرد نمیشه برای همین هیچ جا هم سیستم گرمایشی نداره. یه چند تا جای دیدنی هم داشت مثل پیرل و لاجونا و کیتارا و سوق واقف و چند تا بازار سنتی دیگه که به خاطر سردی هوا ما دیگه از ماشین پیاده نمیشدیم و همینجوری گذری دیدیم

دوحه خیلی کوچکتر از دبی هست.. یه جاهاییش شبیه دبی ماریناست و یه جاهایی هم مثل برج اتصالات و اونورا میمونه. رانندگی ها به نسبت ابوظبی خیلی بهتره ولی وحشتنااااااااااااک ترافیکه.. اصلا قفله شهر! مثل دبی هم نیست که همه تقاطع ها چراغ راهنمایی باشه و به جاش میدونه و یه جورایی مثل تهران هر کی سر خرش جلوتر بود حق تقدم با اونه!

کلا یه جورایی ترکیب دبی و تهران بود. نه به اندازه اینجا لوکس و قانونمند. نه به اندازه اونجا هر کی هر کی...! تم عربی کاملا حس میشد. تو دبی اصلا حس نمیکنی داری تو یه کشور عربی زندگی میکنی ولی اونجا نه. خیلی زنده تر از دبی بود و زندگی تو سطح شهر جریان داشت. برعکس اینجا که هر کی تو ماشین خودش نشسته با شیشه های دودی و هیچکی رو نمیبینه جز خودش!

غذاهای خیلیییییییییییی خوشمزه ای داشت...یه بازار سنتی داره به اسم سوق واقف که من به خاطر سردی هوا با بچه نرفتم ولی همسری روز اخری رفت و از اونجا واسمون کباب گرفته بود محشرررررر... یعنی اگه واسه زندگی هم نشه واسه خودن دوباره اون کباب هم شده باز دوحه میرم!!

دو تا مرکز خرید بزرگش رو رفتیم یکی دوحه سیتی سنتر و اون یکی که جدیدتر و شیک تره ویلاژیو. همه این برندها ۹۹ درصدش اونجا هم بود و قیمتها یکسان. دوحه به نسبت اینجا شهر ارومیه. مثلا تو همین مرکز خریدها با اینکه همه این برندها هم بود ولی به نظرم خرید کردن راحتتره. همه یه ارامشی دارن نه مثل دبی که مردم از رو سر و کله هم دیگه رد میشن میرن خرید کنن. مخصوصا روزای تعطیل. مثلا همین ویلاژیو رو که برای اونا مثل دبی مال ما میمونه ما روز جمعه رفتیم شلوغ بود ولی نه مثل اینجا که جمعیت موج بزنن... اینجا انگار همه هولن واسه خرید٬هر وقت بری شاپینگ سنتر حس میکنی قراره قحطی بیاد ولی اونجا نه...همه این رستورانها به اضافه یه سری رستورانهای دیگه هم اونجا بود... یه عالمه هم رستوران مغولی بود! که غذاهای خیلی خوشمزه ای داشتن. کلا اونجا هر چی خوردم مزه اش زیر دندونم مونده.. از نظر غذای ایرانی هم مشکلی نیست. اینم مدرک

رستوران شاطر عباس در سیتی سنتر دوحه!

برخورد عربهاشون مثل اماراتی ها خوب بود. به بچه خیلی توجه نشون میدادن... البته سعودی هم اونجا زیاده. چون هم مرز هستن و همشون تعطیلات رو میریزن اونجا.. حالا یه چیز جالب بگم بهتون. تارا رو هر وقت ببری تو یه اتاق تاریک یا مثلا یهویی چراغ خاموش شه چشماشو میکنه اندازه در قابلمه!!! حسابی درشت میکنه و با تعجب و ترس زل میزنه به صورت ادم! خیلی خنده دار میشه حالا تو هتل یه بار تو اسانسور یکی از این زنهای سعودی بود٬ اینا هم که کل صورتشون رو میپوشونن دیگه.. هیچی ازشون پیدا نیست. تارا داشت با دقت به این نگاه میکرد که یهو خانمه براش دست تکون داد.. بچم چشماشو دقیقا همون شکلی کرد که تو تاریکی میکنه... دیگه مرده بودم از خنده

اها در ضمن پاکستانی و هندی هم اونجا خیلی کمه چون بهشون ویزا نمیدن... کرایه خونه از دبی گرونتره البته باز بستگی داره کجا بشینی. خورد و خوراک یه هوا گرونتره که خب می ارزه به اون غذاهای خوشمزه ولی بنزین و همینطور اب و برق و اینا که تو دبی خیلی گرونه اونجا ارزونتره. حالا یه جوری دارم مقایسه میکنم انگار همتون میخوایین همین فردا پاشین برین...

موقع برگشت هم یه اتفاق جالب افتاد و اون اینکه وقتی داشتیم بارها رو تحویل میدادیم و کارت پرواز میگرفتیم من تا سرمو چرخوندم رییس بزرگه رو دیدم! البته رییس بزرگه سابق!! با یه اقای ایرانی که میشناسیمش و اینجا شرکت داره با هم بودن.. تا رییس بزرگه ما رو دید به طرز خفنی جا خورد و برعکس همیشه که کلی جملات رنگین تو استینش داره به کل ساکت شده بود. همسری باهاشون سلام و علیک کرد و با اون اقای ایرانی داشت حرف میزد منم دیدم این رییسه زیادی ساکت شده و هم برای اینکه حرفای همسر رو استراق سمع نکنه! شروع کردم به حرف زدن باهاش که اره چطوری و اوضاع شرکت چطوره و ما رو نمیبینی خوشی؟!! اقا تا من اینو گفتم این بدتر شد.. گفت نه... خب شرکت نمیبینمت اینجا که میبینم... با شناختی که من از این ادم داشتم انتظار داشتم یکی از همون جوابهای تپلش رو بده ولی اینبار خیلی هول بود...

خلاصه اونا رفتن و تموم شد. حالا فردا رییسه پاشده اومده اتاق همسر تو شرکت که عسل چرا به من اینجوری گفت؟! این اصلا درست نیست و من اصلا خوشحال نیستم و اینا... فک کنم عذاب وجدان گرفته... همسر هم بهش گفته که عسل باهات شوخی کرد و خلاصه یه جوری از دل کوچولوش دراورده!

اینم از این سفرنامچه!

از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن. نظر ادما خییلی با هم فرق میکنه.با توصیفاتی که من شنیده بودم انتظار داشتم با یه برره ای مثل باکو روبرو بشم! که خب اصلا اینطور نشد و منی که دفعه اول از دبی خوشم نیومده بود از اونجا خوشم اومد! مثلا این همکار انگلیسی ما میگفت رانندگیهاشون خیلی بده.. تو میدون ها هر کی هرکیه.. گفتم بابا پدر صلواتی تو داری با لندن مقایسه میکنی خب معلومه خوشت نمیاد ولی ما با تهران خودمون مقایسه میکنیم و تازه کلی هم ذوق میکنیم! یا ظاهرا یکی دو تا از این مرکز خریدهاشون روزای تعطیل مخصوص خانواده هاست و مجرد ها رو توش راه نمیدن! که خب ما که خانواده ایم.. مجردهاش هم برن تشکیل خانواده بدن ...

با توجه به این تفاسیر و یک جمله از پست قبلی ( از نظر همسر جایی خوش است که درامد خوب است!) حالا دیگه دوحه هم یکی از مقاصد احتمالی بعدی میباشد! !!

تا خدا چی بخواد...

راستی هفته دیگه هم مهمون دارم. داییم با خانواده اش دارن میان..

دخترم هم عسلی شده بیا و ببین... یه مدت بود وقتی ما رو میدید بهمون لبخند میزد ولی الان علاوه بر لبخند یه جیغ ذوق مرگی هم از خودش درمیکنه بیا و ببین..سه ماهه شد و دیروز که بردیمش واسه چکاپ وزنش ۶۹۰۰ شده بود. ماشالله.. دکتر میگه کم کم باید بهش رژیم بدیم...

خب دیگه من برم...

فعلا بای.

لپ تاپ جدید کیبرد فارسی نویس نداره کی این همسر وقت کنه بره واسم بخره..

سفر دوحه بسی خوش گذشت. ماجرایی داشتیم سر رفتن که هر موقع فارسی نویس داشتم میگم براتون! کلا خوشمان امد از دوحه. یه جورایی ترکیب دوبی و تهرانه! چه شود... بعدا مینوسم واستون. فعلا همینا رو داشته باشین...

بای

پست بلند و بالا

»
از اونجایی که تقاضا برای یک چنین پستی زیاد بود منم فرصتی پیدا کردم و به دیده منت مینوسم واستون...

خب سوالی که خیلیا میکنن که زندگی با بچه و روابط دونفری بعد از تولد بچه چطوره؟!

خب این سوال مثل این میمونه که از یکی بپرسی ازدواج چطوره؟ از نظر بعضیها ازدواج مساوی با خوشبختیه و از نظر بعضیها بزرگترین اشتباه زندگی! یعنی بستگی به تجربه شخصی هر کسی داره. بچه هم همینه دقیقا!! اگه به وقتش و با شرایط مناسبی که قبلا فراهم شده بیاد که از بزرگترین لذتهای زندگیه و اگه نه که مصیبته!!

اون کامنت صمیم جون هم دقیقا به همین موضوع اشاره داشت. یعنی اگه هنوز از نظر سنی و روحی و شغلی و تحصیلی و مالی و از نظر استیبلیتی ازدواجتون٬ خودتون رو واجد شرایط بچه دار شدن نمیدونید که خب بچه دار شدن براتون سودی نخواهد داشت. مثلا خود من اگه ۶-۷ سال پیش که تازه ازدواج کرده بودم به حرف بقیه گوش میدادم و بچه دار میشدم چه بسا تا الان خرخره بچه نگون بخت رو هم جویده بودم!!! ولی الان طوریه که همسر بعضی وقتا بهم میگه اینقدر خودتو هلاک بچه نکن که من در جواب میگم همسرییییییییییی بعد از ۷ سال یه بچه پیدا کردما...

 خب این یعنی بچه به وقت مناسبش اومده. وقتی که درسم تموم شده بود. نه میخواستم ادامه تحصیل بدم نه دیگه سر کار میخواستم برم. از ازدواجم هم ۷ سال گذشته بود و کلا جای یه بچه تو خونمون خالی بود. البته منظورم این نیست که کسی که داره درس میخونه نمیتونه بچه دار بشه. نه. اینم باز بستگی به ادمش داره. من خودم از اون ادمایی هستم که با یه دست فقط یه هندونه میتونم بردارم!! و البته لزومی هم نمیبینم که بخوام زیاد به خودم فشار وارد کنم. ولی میبینی یکی در حین کار یا تحصیل بچه دار هم میشه و ازپس هردوش هم به خوبی برمیاد و راضیه.

مساله خیلی مهم دیگه حمایت و همکاری همسره. حتی اگه بلد نباشه همکاری کنه حداقل باید بتونه همراهی کنه. نه اینکه بدتر هول کنه شما رو. این موضوع مخصوصا برای منی که دور از خانواده و دست تنهام خیلی حیاتی بود و واقعا شکر خدا همسر طبق معمول که تو همه چیز همراه و همکارم بوده این مورد هم استثنا نبود و همین امر باعث شده عشقمون به هم ۱۰۰ چندان بشه. رفتارایی که تو این مدت  چه تو بارداری و چه بعد از به دنیا اومدن بچه از همسری دیدم منو بیشتر از پیش به این نتیجه رسونده که همسری بهترین مرد دنیاست!

روزایی که خسته میشم بهش زنگ میزنم و اونروز زودتر از سرکار میاد. مثل همین دیروز. خیلی وقتا خودش بچه رو چند ساعت میگیره و بهم میگه برم برای خودم بگردم که دلم نگیره... تا بخوام شیر بدم بدون اینکه بگم سریع یه لیوان اب میاره میده دستم. خانومایی که شیر دادن میدونن چی میگم... هر روز ازم میپرسه قرص اهنت رو خوردی؟ کلسیم ات رو خوردی؟ به خودت برس.. ضعیف نشی یه موقع... وقتایی که خسته باشم میگه نمیخواد دیگه خودت شیر بدی. بذار یه وعده هم شیر خشک میدم بهش. تو بخواب و استراحت کن... یا وقتی خونست هر موقع بخوام تارا رو بشورم خودش بچه رو بلند میکنه و میذاره رو تخت تعویض یا بعد از شستن از من تحویل میگیره و میبره. میگه سنگینه تو برش ندار...! و خیلی چیزای دیگه که جاش نیست بگم......خلاصه که به وجودش افتخار میکنم و خوشحالم که دخترم همچین پدری داره و میبینم کسایی رو که همزمان با من بچه دار شدن ولی شوهره تازه ساعت ۹ شب میاد خونه و تا میرسه میشه پای ای پد بازی!!!!! بار خیلی سنگینیه بزرگ کردن یه بچه بدون کمک گرفتن از کسی. در ضمن هزاااری هم که بقیه کمک کنن بازم کمک همسر یه چیز دیگه است...

یه مورد دیگه یکی ازم سوال کرده بود که وقتی مادرشوهرم اینا اینجا بودن من چطوری برنامه ریزی میکردم که هم به بچه داریم میرسیدم و هم به مهمونداری و اشپزی و اینا. خب باید بگم که باز به واسطه رفتار خوب همسری که هیچ سختگیری تو این موراد نداره و تااازه همیشه به من میگه تو مهمونداری رو سخت میگیری و ۱۰۰ البته رفتار خوب مادرشوهرم اینا٬ من فقط دو بار تو اون مدت غذا پختم و بقیه رو یا بیرون خوردیم یا مادرشوهرم درست کرد. یعنی من از روز اول بهش گفتم اشپزخونه رو تحویل شما میدم. برادرشوهرم و جاریم هم خیلی کمک میکردن... برادرشوهرم که همه هواگیریهای بچه با اون بود! بچه رو نگه میداشتن.. باهاش بازی میکردن...یه بار باهاشون بیرون رفتم که کلی کمکم کردن و اصلا اذیت نشدم.. حتی یه بار که میخواستم جارو بکشم ازم گرفتن و خودشون کشیدن!! یا مثلا برادر شوهرم تا میدید صندلی غذاخوری صدا میده سریع میرفت یه پیچ گوشتی میاورد و سفتش میکرد.. میرفتن بیرون میگفتن چی لازم داری؟ تا میگفتم دو تا اب معدنی بگیرین میرفتن ۱۰ تا میگرفتن میاوردن میچیدن تو اشپزخونه.... خلاصه که مهمونداریمون هم اینجوری بود

اما در مورد ایران اومدن....

خب تا من یه اشارتی کردم که شااااااید برگردیم ایران٬ یه سری ها خیلی واکنش منفی نشون دادن حتی تو کامنتها گفته بودن خیلی احمقی اگه برگردی!!! که خب البته من درکشون میکنم.خیلیها  تا وقتی تو ایرانن همه چیزو سیاه میبینن و فکر میکنن خارج از ایران دیگه بهشتهه که اینطور نیست و هر جایی مزایا و معایب خاص خودش رو داره که خب اینو من هرچقدر بگم تا طرف خودش تجربه نکنه متوجه نمیشه. درسته من اگه روزی برگردم٬ بعضی نواقص و ضعفها شاید بیشتر از قبل به چشمم بیاد ولی قطعا از خیلی چیزا هم خیلییی بیشتر از قبل لذت خواهم برد. چیزایی که تا وقتی تو ایرانی شاید اصلا به چشمت هم نیاد.. و دیگه اینکه وقتی یه مدت خارج از ایران باشی وقتی برمیگردی نمیگم ۱۰۰ درصد یه ادم جهان اولی شدی٬ ولی حداقل ۱۰ درصد نسبت به قبل بیشتر برای خودت زنگی میکنی نه برای حرف و نظر بقیه...

از طرف دیگه برای خود من برگشتن خوبه. من پدرم تنهاست.. مادرم تنهاست.. خواهرم هم فقط منو داره.. خیلی وقتا عذاب وجدان میگیرم از اینکه پیششون نیستم.. هر ماه رمضون موقع اذان که میشه حال من گرفته است که بابام الان چی میخوره.. چیکار میکنه... الانم که دارم مینویسم اشکم دراومده... بلاخره اونا هم در حد توانشون واسم زحمت کشیدن تا به اینجا رسیدم ولی من الان هیچ کاری نمیتونم واسشون بکنم...

برای بچه هم به نظر من بهتر و مهمتر از اسباب بازیها و لباسهای شیک داشتن روابط با بقیه است.. این که از خانواده و اطرافیان عشق بگیرن و عشق دادن رو یاد بگیرن... اینو از همین الان به وضوح میبینم.. اون ده روزی که برادر شوهرم اینا اینجا بودن خب خیلی با بچه بازی میکردن و  تارا هم کلی صداهای بلند بلند و بامزه از خودش درمیاورد که الان دیگه هیچ کدوم رو درنمیاره! بچم افسرده شده.. کلا مگه یه مادر چقدر میتونه با بچه بازی کنه...

اینه که به نظر من بچه تا وقتی کوچیکه حداقل تا وقتی به سن مدرسه نرسیده بهتره نزدیک خانواده باشه.. تو جمع باشه.. محبت ببینه. روابط رو یاد بگیره تا اعتماد به نفسش شکل بگیره و بدونه که موجود دوست داشتنی و ارزشمندی هست.. که خیلیها دوسش دارن..حالا فوقش اگه خیلی واسه ادم مهم باشه میتونه قبل از شروع مدرسه بچه بره به یه کشور دیگه که از نظر اموزشی و تحصیلی تو سطح بالاتری باشه.. که البته فک نکنم امارات اینجوری باشه.. 

 یه مورد دیگه که میبینم ایرانیها خیلیییییی روش حساسیت دارن زبانه!!! زبان انگلیسی....!! یعنی کلا برای پدر و مادرها یه معیار مهمه که مثلا خارج باشن تا بچشون زبان یاد بگیره!!! اخه به قول همسری انگلیسی هم یه زبانه مثل همه زبانهای دیگه... اصلا مگه خود ما چجوری یادگرفتیم زبان رو؟ مگه همه ادما تو دنیا باید با لهجه امریکایی یا بریتیش حرف بزنن؟ چه امتیاز خفنی محسوب میشه این لهجه؟!!!

خب پس هر کسی که برگرده به وطنش لزوما احمق نیست. هر کسی دلایل خاص خودش رو داره و هر کی روش خاص زندگی خودش رو. من به شخصه برای خودم تو زندگی یه حداقل هایی دارم که به پایینتر از اونا رضایت نمیدم. هر جایی که این حداقل ها برام فراهم باشه من راضیم حالا اگه اون کیفیت زندگی که میخوام برام مثلا تو تهران فراهم باشه ترجیح میدم به اینکه مثلا تو کانادا باشم ولی از اون حداقل هام افول کرده باشم...! این نظر منه. یا مثلا برای همسر جایی خوش است که درامد خوب است!!!

خب از این بحث های فلسفی که بیاییم بیرون یه چیز جالب هم بهتون بگم. من اینروزا یه لذت جدید رو دارم تجربه میکنم و اونم چیزی نیست جز بازی کردن با اسباب بازی!! بعله درست شنیدین... اونقدر با اسباب بازیهای این بچه بازی میکنم که کم میمونه باطریش تموم شه چه چیزایی هم الان هست.. ادم حال میکنه به خدا... اینا نمونه ای از اسباب بازیهایی هست که واسه تارا اینروزا خریدم.

 

 البته به سنش نمیخوره..( به نام تارا و به کام ما...) تا میرم تو مغازه اسباب بازی فروشی دیگه باید منو کشون کشون بیاری بیرون. مرتب اسباب بازیهای مختلف رو تست میکنم.. همسر بیا اینو بخریم.. همسر اونم خوبه.. اون یکی رو هم میخوام...اونم میگه عسل اخه اون که واسه گروه سنی ۳-۸ ساله!!!  میخوای ۳ سال نگهش داری؟!!  میگم خب عیب نداره.. مامانش هم بالای ۳ ساله دیگه!!!

راستی بچه ها ELC  ( اسباب بازی فروشی) تو تهران هم شعبه داره؟ کلا قیمت اسباب بازی تو ایران چجوریاس؟

من دیگه برم. بچم بیدار شد..

فعلا بای