حال و احوالتون چطوره؟ از الان دارین کیف میکنینا... چند روز تعطیلی درپیش دارین... خوشا به حالتون...![]()
ما هم خوبیم و زندگی درگذر است...
یادتونه هفته پیش گفتم یه پیراهن دکلته مجلسی خریدم... هی همش دیروز با خودم فکر میکردم که عروسیها که تموم شد... کی میشه من اینو بپوشم..
اخه من یه لباسی که بخرم رو دوست دارم زود بپوشم. هی همینجوری برای خودم فکر میکردم
...
تا اینکه دیشب مامانم زنگ زد و خبر داد که یکی دیگه از پسرخاله ها قاطی مرغا شد. لیلیلییلیلیلیلی

۲۷ سالش بود!!!به نظر من که زود بود. کلا من معتقدم زیر ۳۰ سال برای پسرها خیلی زوده. زودتر از اون اصلا نباید به حرفاشون محل داد!
ولی جدیدا سن ازدواج تو خانواده ما اومده پایین. قبلا همه ۳۰ سال به بالا ازدواج میکردن ولی الان ۲۵- ۲۷..... ماشالله... جور همه رو هم باباها باید بکشن. ایشالله که خوشبخت بشن.

حالا شماها هی بگین تو زیاد لباس میخری... بیخود نیست دیگه... بخت یکی وا میشه! حالا از این به بعد هر چند وقت یه بار باید نیت کنم و لباس بخرم تا بخت همه دختر پسرای فامیل واشه.![]()
![]()
دیگه اینکه یه "دی وی دی ریکوردر" خریدیم و من بسی خوشحالم٬ چون دیگه هر چی فیلم تو خونه داریم میریزیم رو دی وی دی.
از تلویزیون هم هر چی خواستم ضبط میکنم... یه عالمه فیلم از عروسیهای مختلف دارم که باید تبدیل کنم. کلا من تو مراسم ها خیلی باحوصله هم عکس میگیرم و هم فیلم. به میزان متنابهی هم میرقصم
تازه تو خیلی از عروسیها امر خطیر عسل بده- شکر بده!
هم میوفته گردن من. همسری میگه چه حوصله ای داری... ولی من دوست دارم.
اولا که این فیلمها هر کدوم یه خاطره است و اینجا خودم هر موقع دلتنگ شدم٬ میذارم تماشا میکنم. دوم اینکه کپی میکنم و میدم به خودشون و کلی خوشحال میشن.![]()
من خودم این فیلمهای طبیعی رو خیلی دوست دارم. به نظرم فیلمبردارها بعضی وقتها دیگه شورش رو درمیارن...خیلی صحنه های مسخره و کلیشه ای میگیرن... مثلا تو عقد ما٬ اون اولش که عاقد شروع میکنه شرایط طلاق رو یکی یکی میخونه٬
هی میگفت تحت این شرایط و اون شرایط عروس میتونه پدر دوماد رو دربیاره
و چنین و چنان کنه... دیگه اونقدر گفت که من حسابی تو اون لحظه استرس گرفتم
همسری هم متوجه حال من شد و همونجا جلوی همه دستمو محکم گرفت تو دستش![]()
حالا حواس فیلمبردارمون کجاست؟! به دهن عاقده!
صحنه به این رمانتیکی رو فیلم نگرفته
عوضش دختره دختر خالم که اونم داشت فیلمبرداری میکرد٬ خیلی قشنگ این صحنه رو گرفته و زوم کرده و ...![]()
![]()
خلاصه که من خودم فیلم طبیعی رو خیلی بیشتر دوست دارم.
دیگه جونم براتون بگه که این هفته جمعه و شنبه٬ همسری باید تو یه کنفرانسی شرکت کنه و صبح میره و عصر میاد...![]()
"یاد من باشد تنها هستم٬ ماه بالای سر تنهایی است!"
بمیرم برای خودم. هی.....
حالا قراره کل روز رو برم برای خودم بگردم. خوبه برم لباس بخرم
شایدم به دوستم گفتم اومد پیشم و با هم رفتیم. اخه شوهر اونم میره کنفرانس...
خب دیگه... فعلا برم به زندگیم برسم. شما ها هم ایشالله تعطیلات خوبی داشته باشین. امیدوارم...![]()
فعلا بای
راستی چرا خیلی ها تو پست پایین فکر کردن اونی که تو عکسه سوپه؟!!
قهوه موکاست! که معمولا تو فنجونهای بزرگ میخورن. تازه تو بعضی کافه ها تو پیاله هم میریزن. مثل این:

![]()




دیگه کلی کیف کردیم.. من عاشق اینم که وقتی هوا ابریه٬ مجبور نشم برم سر کار..! و تو خونه بشینم با همسری فیلم ببینیم و هله هوله بخوریم.
حالا ایشالله بازم از اون جشنها میگیرم.
امسال انگار قسمت اینه که من کلی کیف داشته باشم! پنجشنبه دو تا کیف هم از "لامارته پاریس" خریدم.
یه بلوز هم واسه همسری و یه بلوز و تاپ هم واسه خودم گرفتیم.
چه برفی میبارید.... زیر اون برف سنگین پیاده شدیم و رقصیدیم.... جوون ها از قهوه خونه های فرحزاد هم اومدن و همراهمیون کردن... عاشق اون قسمت فیلممون هستم.. موقعی هم که ما راه افتادیم٬ کلی جلوی ماشینمون بپر بپر کردن...
طفلی ایرانی ها.. همش دنبال یه بهانه اند برای خوشی...
ولی زود خوب شد!
بعد هم راه افتادیم رفتیم.رسیدیم هتل و خدمه در رو برامون باز کردن.منم کفشهای پاشنه بلندم رو گذاشته بودم تو ماشین و ااومدم اونا رو پام کنم و پیاده شم٬ که همسری پیاده شد تا خدمتکار هتل سوار شه و ماشین رو ببره پارکینگ٬ منم سرم پایین بود و داشتم کفش میپوشیدم و اصلا حواسم به هیچی نبود که یهو دیدم صدای جیغ و ویغ همسری و خدمه بلند شده... انگار ]ند نفر دارن میزنن تو سر خودشون.....!!!!!! خدمه هم مرتب میگن No problem... No problem...
توی اون جیغ و ویغ منم هول شده بودم... زودی دستی رو کشیدم ولی ماشین واینایستاد!!





بعد من برای خودمون آرزوی سلامتی کردم... وقتی نوبت همسری شد فکر میکنین چی گفت؟!
و پا شدیم رفتیم سیتی سنتر.. اونجا هم از کارن میلن یه پیراهن مجلسی برای خودم خریدم
هیچ وقت کار با کامپیوتر رو دوست نداشتم... ولی خب کارم جوریه که کل روز پشت کامپیوتر هستم و چشام واقعا اذیت میشه. یه مدت بود احساس میکردم زیر چشمام هاله تیره افتاده! رفتم یه کرم دور چشم گرفتم. امیدوارم رفع بشه. البته بقیه میگن چیزی معلوم نیست.. ولی خودم میبینمش!
... اخه صورتحساب این ماهم بدجور زده بالا...

اونروز بهش میگم اگه کسی بخواد برات کادو بخره٬ دوست داری سورپریز باشه یا خودت انتخابش کنی؟! میگه خودم انتخاب کنم!

دقیقا از همون زمان که انگشتهای کوشولوی پام توی کفش چنان یخ میزد که اگه میبریدیش هم حالیم نبود٬
نه اتوبوس میومد.. نه تاکسی ها سوار میکردن... شهر کلا قفل شده بود... حالا دما چقدر؟ حداقل ۱۵- !!!!!!
دیگه عملا قندیل بسته بودم. احساس میکردم کمرم داره نصف میشه.. شر و شر اشک بود که میریختم...
الهی که خدا یک در دنیا و صد در اخرت بهشون بده....
افتادیم تو اتوبان و وسطهای راه بود که چنان کولاکی گرفت که چشم چشمو نمیدید....
غافل از اینکه اون حرفی که بی منظور دارم میزنم٬ ممکنه واقعا تو فکر و ذهن و دیدگاه دیگران اون تاثیری رو بذاره که نباید بذاره!
تصمیم گرفتم حتما باهاش حرف بزنم. البته میدونستم که احتماالا داره کم کاری میکنه. وگرنه خودش خیلی دختر باهوشیه. مدرسه نمونه درس خونده و سال اول هم سراسری قبول شده. ولی فکر اینکه مشکلی داشته باشه و من ندونم خیلی داغونم میکرد.
از اینکه متوجه اشتباهم شدم. از اینکه خواهری رو به موقع متوجه اشتباهش کردم. همسری باعث شد. ازش ممنونم.
شاید اون بچه ها فکر کنن بی اهمیت و بی ارزش هستن و این رو اعتماد به نفسشون اثر بذاره... یا اون دیدی که نسبت به من دارن عوض بشه...
هر چند که در این صورت هم باز مثل این میمونه که هر سال یه کیف ۲۰۰ تومنی خریدم! همسری میگه اشکالی نداره بخر٬ ولی اینی که گفتی رو بنویس و امضا کن! 
فوقش فردا میری حضوری انتخاب واحد میکنی.
فکر کن ببرنت اون بالا و بگن پایینو نگاه کن...




اخه قرار بود شب بریم بیرون.
ولی من همچنان میلرزدیم!



و امروز خدا رو شکر خیلی بهترم.