تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

لباس خوش یمن

»
سلام. من اومدم

حال و احوالتون چطوره؟ از الان دارین کیف میکنینا... چند روز تعطیلی درپیش دارین... خوشا به حالتون...

ما هم خوبیم و زندگی درگذر است...

یادتونه هفته پیش گفتم یه پیراهن دکلته مجلسی خریدم... هی همش دیروز با خودم فکر میکردم که عروسیها که تموم شد... کی میشه من اینو بپوشم.. I don't know - New!اخه من یه لباسی که بخرم رو دوست دارم زود بپوشم. هی همینجوری برای خودم فکر میکردممتفکر...

 تا اینکه دیشب مامانم زنگ زد و خبر داد که یکی دیگه از پسرخاله ها قاطی مرغا شد. لیلیلییلیلیلیلی

۲۷ سالش بود!!!به نظر من که زود بود. کلا من معتقدم زیر ۳۰ سال برای پسرها خیلی زوده. زودتر از اون اصلا نباید به حرفاشون محل داد!  ولی جدیدا سن ازدواج تو خانواده ما اومده پایین. قبلا همه ۳۰ سال به بالا ازدواج میکردن ولی الان ۲۵- ۲۷..... ماشالله... جور همه رو هم باباها باید بکشن. ایشالله که خوشبخت بشن.

حالا شماها هی بگین تو زیاد لباس میخری... بیخود نیست دیگه... بخت یکی وا میشه! حالا از این به بعد هر چند وقت یه بار باید نیت کنم و لباس بخرم تا بخت همه دختر پسرای فامیل واشه.

دیگه اینکه یه "دی وی دی ریکوردر" خریدیم و من بسی خوشحالم٬ چون دیگه هر چی فیلم تو خونه داریم میریزیم رو دی وی دی. از تلویزیون هم هر چی خواستم ضبط میکنم... یه عالمه فیلم از عروسیهای مختلف دارم که باید تبدیل کنم. کلا من تو مراسم ها خیلی باحوصله هم عکس میگیرم و هم فیلم. به میزان متنابهی هم میرقصم تازه تو خیلی از عروسیها امر خطیر عسل بده- شکر بده! هم میوفته گردن من. همسری میگه چه حوصله ای داری... ولی من دوست دارم. اولا که این فیلمها هر کدوم یه خاطره است و اینجا خودم هر موقع دلتنگ شدم٬ میذارم تماشا میکنم. دوم اینکه کپی میکنم و  میدم به خودشون و کلی خوشحال میشن.

من خودم این فیلمهای طبیعی رو خیلی دوست دارم. به نظرم فیلمبردارها بعضی وقتها دیگه شورش رو درمیارن...خیلی صحنه های مسخره و کلیشه ای میگیرن... مثلا تو عقد ما٬ اون اولش که عاقد شروع میکنه شرایط طلاق رو یکی یکی میخونه٬ هی میگفت تحت این شرایط و اون شرایط عروس میتونه پدر دوماد رو دربیاره و چنین و چنان کنه... دیگه اونقدر گفت که من حسابی تو اون لحظه استرس گرفتماسترس همسری هم متوجه حال من شد و همونجا جلوی همه دستمو محکم گرفت تو دستش حالا حواس فیلمبردارمون کجاست؟! به دهن عاقده! منتظر صحنه به این رمانتیکی رو فیلم نگرفته عوضش دختره دختر خالم که اونم داشت فیلمبرداری میکرد٬ خیلی قشنگ این صحنه رو گرفته و زوم کرده و ...

خلاصه که من خودم فیلم طبیعی رو خیلی بیشتر دوست دارم.

دیگه جونم براتون بگه که این هفته جمعه و شنبه٬ همسری باید تو یه کنفرانسی شرکت کنه و صبح میره و عصر میاد...

"یاد من باشد تنها هستم٬ ماه بالای سر تنهایی است!"   بمیرم برای خودم. هی.....

 حالا قراره کل روز رو برم برای خودم بگردم. خوبه برم لباس بخرم شایدم به دوستم گفتم اومد پیشم و با هم رفتیم. اخه شوهر اونم میره کنفرانس...

خب دیگه... فعلا برم به زندگیم برسم. شما ها هم ایشالله تعطیلات خوبی داشته باشین. امیدوارم...

فعلا بای

راستی چرا خیلی ها تو پست پایین فکر کردن اونی که تو عکسه سوپه؟!! I don't know - New!قهوه موکاست! که معمولا تو فنجونهای بزرگ میخورن. تازه تو بعضی کافه ها تو پیاله هم میریزن. مثل این:

تولد مهربان همسری

»

 

من از آن روز که دربند توام آزادم

     

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

     

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

     

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

     

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

     

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

     

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

     

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

     

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

     

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

     

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

     

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

     

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

     

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

     

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

     

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

سلام.

این شعر رو دوست دارم. مصرع اخر این شعر٬ وصف حال من و همسریه. مصرع اولش هم احساس درونی و باور قلبی منه به همسری. واقعا این مصرع رو با همه وجودم حسش میکنم....

 من عاشق این اسارتم.... همسری تو به من همه چیز دادی... همه چیز.....

بهترینم تولدت مبارک.... 

دیروز تولد همسری در نهایت سادگی به صورت دونفره برگذار شد.

 

اولش قرار بود بریم امارت مال و برای همسری یه بلیط اسکی بخرم به عنوان کادو و بره حالشو ببره... ولی متاسفانه خاله پری بی محل٬ برنامه مون رو به هم زد. این شد که الان همسری یه بلیط اسکی از من طلب داره! 

ولی با این وجود دیروز روز خوبی بود.صبح که پا شدیم دیدیم بارون اومده و هوا حسابی تمیز و خنک شده. خیلی هوا دونفره ای بود.... دیگه کلی کیف کردیم.. من عاشق اینم که وقتی هوا ابریه٬ مجبور نشم برم سر کار..! و تو خونه بشینم با همسری فیلم ببینیم و هله هوله بخوریم. دیروزم همین کارو کردیم.

کلا این اخر هفته٬ سه تا فیلم دیدیم." درباره الی" که به نظرم موضوعش بیخود بود ولی خیلی صحنه ها رو طبیعی به تصویر کشیده بودن... کاملا اون حس استرس بهت منتقل میشد... گلشیفته هم اون کتکه حقش بود!

دیروز هم" انعکاس" رو دیدیم با "کافه ستاره"

انعکاس که مثل بقیه بازیهای مهناز ا ف شار یه فیلم گیشه بود با سه تا بازیگر! کافه ستاره رو هم واقعا نفهمیدم هدف کارگردان چی بود و چی میخواست بگه... کلا خیلی وقته یه فیلم ایرانی به درد بخور ندیدم. البته این "درباره الی" بد نبود.

داشتم میگفتم....  عصر هم یه سر رفتیم بیرون٬ اون کیک و شیرینی ها رو گرفتیم و اومدیم خونه. همسری همش میگفت نمیخواد بریم بیرون.. تو حالت خوب نیست... ولی من اصلا دلم نمیومد بدون کیک تولد همسری بگذره... ظاهرش رو نگاه نکنین... خیلی خوشمزه بود کیک اش تازه بعدش هم همسری کلی تشکر کرد که براش جشن تولد گرفتم.... همیشه به حداقل ها راضیه... عزیزمممممممم 

البته تو دومین سال ازدواجمون یه جشن تولد مفصل برای همسری گرفته بودم با کلی مهمون و انواع و اقسام غذاها و خودم هم ارایشگاه رفته بودم... حالا ایشالله بازم از اون جشنها میگیرم.

کادوش هم همون ست ادکلن و ژل حمام و افترشیو دیویدوف بود که قبلا عکسش رو گذاشتم+ یه بلیط اسکی.

پنجشنبه و جمعه هم رفتیم خرید و پاساژ گردی. کاش همیشه فستیوال بود!خیال باطل امسال انگار قسمت اینه که من کلی کیف داشته باشم! پنجشنبه دو تا کیف هم از "لامارته پاریس" خریدم. whistling کیفاشو دوست دارم.. زیاد جینگلی مینگلی نیستن و اکثرا ساده هستن ولی جنسشون از چرم اصله و خیلی عالیه.. دوام خیلی خوبی هم دارن. قیمتاش همیشه بالاست ولی حراج خورده بود.. منو هم که میشناسید دیگه... البته خداییش این دفعه تقصیر همسری بود... من میخواستم یکی بردارم.. اون هی اغفالم کرد که دو تا بردار... یه بلوز هم واسه همسری و یه بلوز و تاپ هم واسه خودم گرفتیم.

جمعه هم دوباره رفتیم یه بلوز دیگه برای همسری گرفتیم و همسری هم بلاخره یه قاب عینک پسند فرمودن! اوهاوه اخه الان دو ماهه که در حال پسندیدن هست! خلاصه یه عینک دی اند جی خرید و همونجا هم دوباره معاینه چشم شد و حالا قراره سه روز دیگه اماده بشه. نمیدونم عینک چرا اینقدر بیخودی گرونه. ۱۵۰ تومن فقط واسه لنزهاش خواستن!! چارچوب هم که سوا...(راستی میدونین این کلمه سوا٬ توی فارسی و عربی٬ به دو  تا معنی متضاد به کار میره! توی فارسی یعنی جدا٬ در حالیکه تو عربی یعنی با هم!)

اینم نکته آموزشی بود.

دیگه اینکه اینروزا خیلی از خودم راضیم! از خود راضی نه.... یعنی از عملکردم خیلی رضایت دارم... یه سری اتفاقاتی در درورن من در حال اتفاق افتادنه که خیلی برام لذت بخشه... نمیدونم چجوری روند این تغییرات در من شکل گرفت... ولی هر چی هست مدتها بود که منتظر چنین روزی بودم... روزی که همه اون چیزایی که درونن باعث ازار منه از بین بره و برام حل بشه. الان تو اون مرحله ام. خیلی از چیزایی که برام مهم بود و ناراحتم میکرد به شکل بسیار غیر قابل باوری! برام بی اهمیت شدن!! انگار تو یه مود بی توجهی و بی اهمیتی عمیق باشی.حتی تعجب میکنم از اینکه چرا قبلا اینقدر به این چیزا و مسائل بی ارزش بها دادم... چرا گذاشتم سالها روح و روان منو ازار بدن...I don't know - New!

الان هم نمیدونم چی شده... ولی هر چی شده خیلی خوشحالم از این بابت و خدا رو شکر میکنم اون چیزایی که قبلنا میتونست تا مدتها رو ح و روان و فکر منو درگیر خودش بکنه و عذابم بده٬ الان چنان ساده از کنارش رد میشم که برای خودم هم عجیبه. بازم خدا رو شکر

جدیدا پستهام طولانی میشه.. چرا ایا؟!

خب دیگه دوستان٬ ممنون از کامنتهای پر محبتتون برای پست قبلی.

فعلا بای

 

چهارمین سالگرد عروسیمون

»

خوابم یا بیدارم تو با منی با من
همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتو

خوابم یا بیدارم
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم
بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این
جدایی با ما نیست

اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم که با تنزخمی اسیره
عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم ای اومده از خواب
آغوشتو وا کن قلب منو در یاب
برای خواب من ای بهترین تعبیر
با من مدارا کن ای عشق دامنگیر

من بی تو اندوه سرد زمستونم
پرنده ای زخمی اسیر بارونم
ای مثل من عاشق همتای من محجوب
بمون ، بمون با من ای بهترین ای خوب

 سلام.

از وقتی یادمه٬ از زمان جوونی و جاهلی همیشه عاشق این ترانه گوگوش بودم و دوست داشتم حتما رو فیلم عروسیم این اهنگ باشه... البته به ارزوم رسیدم و این اهنگ رو توی فیلم عروسیمون٬ قسمتی که برادر شوهرم کمرم رو با روبان قرمز میبنده( این یه رسم هست بین ترک ها) و بعدش کاروان عروس راه میوفته و میریم کنار اتوبان پیاده میشیم میرقصیم٬ رو این قسمت فیلم این آهنگ رو برام گذاشتن....

یادش به خیر.... چه برفی میبارید.... زیر اون برف سنگین پیاده شدیم و رقصیدیم.... جوون ها از قهوه خونه های فرحزاد هم اومدن و  همراهمیون کردن... عاشق اون قسمت فیلممون هستم.. موقعی هم که ما راه افتادیم٬ کلی جلوی ماشینمون بپر بپر کردن... طفلی ایرانی ها.. همش دنبال یه بهانه اند برای خوشی...

پنجشنبه شب با همسری نشستیم فیلم عروسیمون رو دیدیم... خیلیییییییییی لذت بردیم. همسری هیچ وقت با فیلم میونه خوبی نداشت! همیشه عکس رو بیشتر دوست داشت... ولی بعد از دیدن فیلممون اعتراف کرد که اگه فیلم نبود٬ الان هیجان هیچ کدوم از اون لحظه ها قابل حس کردن نبود...

راستی یه چیز جالب٬ فکر میکنم قبلا گفته بودم که من از ارایش عروسیم راضی نبودم!! ولی اون شب که تو فیلم دیدم یهو خیلیییییییی خوشم اومد!!! همش میگفتم وای من چه ناز شده بودم!!! اخه ارایشم خیلی فشن بود و الان تازه بعد از ۴ سال ارزشش رو فهمیدم! مخصوصا رنگ ارایشم مات بود و این خیلی خاص بود... خلاصه الان هیچ حس بدی نسبت بهش ندارم که هیچ٬ کلی هم خوشم اومده. عسل خود شیفته  

همون پنجشنبه شب هم بابا زنگ زد و تبریک گفت. اینو هم بگم که از چهار شنبه طبق معمول همسری دستش از کنارش آویزون شد! به خاطر بدنسازی!! منم گفتم دیگه برنامه جمعه مالید!کلافهولی زود خوب شد!

جمعه صبح پا شدم مثل همون روز در ۴ سال قبل.... رفتم ارایشگاه برای اپیلاسیون البته  همونجا مامانم هم زنگ زد و عرض تبریک نمود!بعد از ظهر اماده شدیم و کلی خودمونو  خوشگل کردیم و راه افتادیم که بریم به هتل القصر تو مدینه جمیرا که از قبل برای شام رزرو کرده بودم.البته زودتر رفتیم که تا هوا روشنه تو محوطه اش عکس بگیریم.

اول رفتیم ارایشگاه و من موهامو سشوار کشیدم و دیگه حسابی عروس شدم... بعد هم راه افتادیم رفتیم.رسیدیم هتل و خدمه در رو برامون باز کردن.منم کفشهای پاشنه بلندم رو گذاشته بودم تو ماشین و ااومدم اونا رو پام کنم و پیاده شم٬ که همسری پیاده شد تا خدمتکار هتل سوار شه و ماشین رو ببره پارکینگ٬ منم سرم پایین بود و داشتم کفش میپوشیدم و اصلا حواسم به هیچی نبود که یهو دیدم صدای جیغ و ویغ همسری و خدمه بلند شده... انگار ]ند نفر دارن میزنن تو سر خودشون.....!!!!!! خدمه هم مرتب میگن No problem... No problem...  

 یهو سرمو بلند کردم دیدم جا تره و بچه نیست!!! همسری پیاده شده و ماشین رو خلاص کرده٬ ولی قبل از اینکه خدمتکاره سوار شه٬ دست من در حال پوشیدن کفش خورده به دنده و از خلاصی خلاص شده! و رفته رو دنده و ماشین دنده اوتومات هم که نیازی به گاز دادن نداره.. راه افتاده داره میره... فک کن..... توی اون جیغ و ویغ منم هول شده بودم... زودی دستی رو کشیدم ولی ماشین واینایستاد!! منم همچنان در حال حرکت دنده رو زدم رو پارک! فکر کنم پدر جعبه دنده دراومد! ولی ماشین ایستاد! اوه

خدا رو شکر که بچه ای چیزی جلوی ماشین نبود...... خلاصه رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت!اوه    عوضش درس عبرتی شد برای همسری.. چون میلیونها بار بهش گفتم٬ وقتی پیاده میشی دنده رو بذار رو پارک نه رو خلاص!! ولی کو گوش شنوا...کلافه

خلاصه با این وضع ضایع ما پیاده شدیم و رفتیم برای خودمون تو محوطه فرت و فرت عکس گرفتیم... خداییش خیلی هتل قشنگی بود. از برج العرب بهتر بود! برج العرب دکوراسیون و دیزاین داخلش قدیمیه. فقط سازه اش جالبه. ولی این هتل چون جدیدتره از اون شیکتر بود...

  عکس میذارم که خودتون قضاوت کنین.

 

اینجا برعکس برج العرب که پر از هندی بود!!! اصلا هندی ندیدیم.. همش عرب و بیشتر اروپایی ها بودن و دو تا ایرانی که من و شوی گرامم بودیم. همه هم کلی تیپ زده بودند... ما هم کم نذاشته بودیم.. تازه یه عروس  و دوماد هم تو هتل دیدیم.. ولی عروسه نه تاج داشت و نه تور..! موهاش هم باز بود. محوطه هم مثل یه نمایشگاه اتومبیل بود.. پر از ماشینهای مدل بالا مثل فراری و لامبورگینی با پلاکهای ۲۵- ۸۱- ۵۰۰ و .....خلاصه دیدنی بود...ماشین ما هم که نخاله ای بیش نبود...اونم تازه اون مدلی پیاده شدیم...قهقهه

شام رو هم تو رستورانش غذای اسپانیایی خوردیم.یه گیتاریست هم گیتار میزد... بعد از شام هم کیکمون رو که هدیه هتل بود برامون اوردن

 ساعت ۱۰ دیگه از هتل اومدیم بیرون و چون نزدیک خونه دوستامون بودیم یه سر هم رفتیم پیش اونا!

شب هم که رسیدیم خونه دیدم همسری برام یه مجسمه کادو خریده داد بهم. مرسی عزیزم.

راستی یه چیزی... اونجا که داشتیم شام میخوردیم٬مثلا اومدم حرفای قشنگ قشنگ بزنم.... به همسری میگم همسری٬ چه زود ۴ سال گذشت... خیال باطل بیا برای ۴ سال دیگه یه ارزویی بکنیم. بعد من برای خودمون آرزوی سلامتی کردم... وقتی نوبت همسری شد فکر میکنین چی گفت؟!

گفت منم آرزو میکنم ۴ سال دیگه یک حکومت دموکراتیک در ایران سر کار بیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقههقهقهه

خلاصه که اینجوریاست...شوهر ما در ابعاد ملی آرزو میکنه و فکر میکنه.. هرگز به منافع شخصیش فکر نمیکنه... مشغول تلفن اره قربونش.

اینگونه شد که چهارمین سالگرد عروسی عسل و همسری هم برگذار شد. از همه دوستانی که این چند روز بهم تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم.

 بگم از جمعه که برای ناهار یه فسنجون حسابی پختم اونم تو گمج! برای اونایی که نمیدونن: گمج یه ظرف سفالیه که شمالیها غذاهایی مثل باقالا قاتوق و فسنجون رو تو اون میپزن.خیلی غذا توش جا افتاده و خوشمره میشه... همیشه میگم چی میشد ادم میتونست همیشه از این چیزا استفاده کنه... سالم ترین و طبیعی ترین نوع ظرف هستش. ولی حیف که با این کمبود وقت٬ همیشه مجبوریم تو زودپز و اینجور وسایل غذا بپزیم....

اها راستی یه عده از دوستان به من میگن که من چرا اینقدر زیاد خرید میکنم؟! خب ببینید گوگولیهای خاله٬ ماه ژانویه اینجا یه جورایی مثل عید ماهاست.. چطور مردم تو ایران  دم عیدی زیاد خرید میکنن٬ اینجا هم همینطوره.. به اضافه اینکه این ماه کلی حراج هست و قیمتها میاد پایین.. اصلا شما اگه ببینین یه برند مثلا کفش یا لباس خیلی خوب که در مواقع معمول مثلا کفشش ۵۰۰ هزار تومنه٬ حالا حراج ۷۵٪ زده٬ نمیخرین؟! من که ۵ تا  ۵ تا میخرم!! در همین راستا هم این ماه به مرز مفلسیت رسیدم!

دیروز سر کار نیومده بودم و تو خونه بودم٬ هی با خودم میگفتم خدایااااااااا چی میشد این ماه یکمی بیشتر پول به حسابم میومد...

بعد از ناهار با همسری یکمی دراز کشیدیم که استراحت کنیم که یهو دیدم اس ام اس محبوب که معرف حضورتون هست! اومد برامون. زودی پریدم بازش کردم دیدم به به٬ قربون خدا برم که حرفمو شنید٬ حقوقمون واریز شده منتهی یه درصد کمی هم افزایش حقوق داشتیم... خیلیییییییییییی خوشحال شدم... نه به خاطر پولش.... چون پولش یک دهم اون چیزی بود که از خدا خواسته بودم٬ ولی همین که ۱۰ درصدش هم براورده شد برام خیلی نشانه خوبی بود و خیلی خوشحالم کرد....مرسی خدا جون.

دیگه خواب از سرمون پرید و پا شدیم رفتیم سیتی سنتر.. اونجا هم از کارن میلن یه پیراهن مجلسی برای خودم خریدم اخه من این مارک رو دوست دارم. لباسهاش خیلی ساده است ولی دقیقا چیزیه که من میخوام و میپوشم... اصلا از مدلهای زرق و برقی که کیلو کیلو منجق و ملیله بهش اویزونه دوست ندارم... رنگش هم طبق معمول٬ رنگ محبوب من مشکی هست. کوتاهه و دکلته است. یعنی بند و اینا هیچی نداره. خیلی شیکه.

تازه تو اون مغازه بودم که فریماه رو دیدم!!!! معروف ترین ارایشگر تبریز! دقیقا همون مدلی که عروساش رو ارایش میکنه همونطور هم خودش رو ارایش کرده بود و با یه خروار مژه و سایه های انچنانی اومده بود خرید!!! البته بگما من ۹۹٪ میدونم که فریماه بود نه ۱۰۰٪. اخه من یه بار چهار سال پیش دیده بودمش.

وااااااااااای چقدر من امروز روده درازی کردم. دستم مرد!

فعلا بای بای

 

 

ماه پر مناسبت

»
 سلام.

خوبین دوستان؟

بیشتر از یک هفته است که اینجا چیزی ننوشتم! جالبه... میدونین دلم میخواد دیگه وابستگیمو به اینجا کم کنم...  اینه که خودمو  بسته بودم به تخت! تو ترک بودم هم واسه خاطر اینکه اینجا دیگه مثل سابق نیست... خیلی از دوستام یا نمینوسین یا سالی به ماهی یه بار آپ میکنن... اونروز داشتم لینکهامو نگاه میکردم..دیدم ۹۰٪ دوستان همین وضعیت رو دارن.. یا نمینویسن و یا ....

اینه که منم یکمی دلسرد شدم. اخه من یکی از هدفهام از نوشتن اینجا٬ دوست پیدا کردن بود. میخواستم همیشه با بچه های ایران ارتباط داشته باشم...

دلیل دیگه اینکه میخوام یه استراحتی به چش و چالم بدم! هیچ وقت کار با کامپیوتر رو دوست نداشتم... ولی خب کارم جوریه که کل روز پشت کامپیوتر هستم و چشام واقعا اذیت میشه. یه مدت بود احساس میکردم زیر چشمام هاله تیره افتاده! رفتم یه کرم دور چشم گرفتم. امیدوارم رفع بشه. البته بقیه میگن چیزی معلوم نیست.. ولی خودم میبینمش!

از این حرفا که بگذریم میرسیم به این ماه. یعنی بهمن ماه٬ ماه پر مناسبت! یکیش همین دهه زجر!!  شوخی کردم... این ماه٬ هم سالگرد عروسی عسل و همسریه٬ هم تولد همسری سالگرد عروسیمون همین جمعه است! دارم برنامه ریزی میکنم واسه یه ناهار یا عصرونه دونفره تو یه جای باحال... کادو مادو خبری نخواهد بود... چرا که وضعیت قرمز اعلام شده! یعنی خودم صداشو درنیاوردم خنده ... اخه صورتحساب این ماهم بدجور زده بالا...استرس دیروز صبح حسابمو چک کردمو یه سکته ناقص رو رد کردم! چند میلیون نازنین رو این ماه به باد دادم... مخصوصا که طلا هم خریدم! استرسمیخوام این یکی رو زیر سبیلی رد کنم!

اخه پنجشنبه گذشته هم رفتیم امارت مال و من یه کوچولو خودمو بدبخت کردم. کلا من جنبه پول داشتن ندارم! یه کیف Just Cavali خریدم با دو جفت کفش ایتالیایی + یکعدد ادکلن کول واتر دیویدیوف( همونی که عکس سویر روشه) به همراه ژل حمام و افتر شیوش برای همسری. کلی هم بهم سمپل های مختلف دادن... حالا عکساشو میذارم

 

 

اونایی که زیرش چیدم همه اشانتیونه!

باید یه چیز دیگه هم بخرم و به همراه این ادکلن٬ بشه کادوی تولد همسری. اونروز بهش میگم اگه کسی بخواد برات کادو بخره٬ دوست داری سورپریز باشه یا خودت انتخابش کنی؟! میگه خودم انتخاب کنم!

پنجشنبه هم چون حسابی تو امارت مال گردونده بودمش و خسته شده بود٬ هی پشت سرم میومد و غر میزد که بسه. بهش میگم بیا بریم دبنهامز... میگه اونجا دیگه واسه چی؟!کلافه میگم واسه اینکه هر ادکلنی انتخاب کردی برات بخرم! قربونششششششش برم... عین بچه ها چشاش برق زد و بی حرف و غرغر راه افتاد رفتیم خریدیم....

راستی با خوندن وبلاگ یکی از بچه ها٬ منم سر ذوق اومدم که برم دفتر خاطراتی رو که تو دوران نامزدیمون٬ یه مدت محدودی یه خاطراتی توش نوشتم رو دوباره پیدا کنم و بخونم.... خیلی جالب بود برام.. همه خاطرات دوران نامزدی رو با جزییاتش٬ همه احساسات خودم رو توش نوشته بودم... اخرین مطلبی هم که توش نوشته بودم مربوط میشد به یک هفته قبل از اولین سالگرد ازدواجمون!!...

نوشته بودم احساس میکنم من و همسری خیلی از هم دوریم!!!!!!!!!!!! همسری لجبازی میکنه و هنوز قبول نکرده که دوران مجردی تموم شده!!!!!!!!!!قهقهه فک کن..... الان که میخوندم خندم گرفته بود... ولی خب طبیعیه که تا دونفر زبون همدیگه رو بفهمن و هی اصطحکاک ایجاد بشه و هی ساییده بشن...  کلی طول میکشه... پس چی فکر کردین... عروس میشین و تاج و تور میزنین و تموم... نخیر داداش.... نابرده رنج که گنج میسر نمیشود!

بعدش هم برداشتم بعد از ۳ سال دوباره یه صفحه توش نوشتم.. از اوضاع و احوال الانم و احساس خوشبختی و عشقی که همه زندگیمون رو پر کرده.... 

خدایا شکرت

امیدوارم هر کی اینجا رو میخونه٬ یا از اینجا رد میشه٬ اگه احساساتش مشابه احساسات ۳ سال پیش من هست٬ تبدیل بشه به یه تفاهم شیرین و یه عشق بالنده و سازنده!

خب دیگه دوستان٬ این بود انشای من.

برم به کار و زندگیم برسم.

فعلا روز خوش.

راهنمایی میخوام...

»
راهنمایی پلیز.

چند وقته میخوام موهامو فر کنم. بهم میاد. یه بار ۶-۷ سال پیش فر کردم با مواد wella . ولی اصلا فر نگرفت. یعنی گرفتا... وقتی از حموم درمیومدم یکمی اون پایینای موم فر میشد.اونجوری که میخواستم نبود. ولی حالا تصمیم گرفتم یه بار دیگه امتحان کنم. بلاخره یه تنوعی میشه دیگه...

اخه خیلی وقته موهام یه مدله. کوتاه هم نمیخوام بکنم چون موی کوتاه فقط وقتی سشوار بکشی و بهش برسی خوبه که من نه وقتش رو دارم  نه حوصله اش رو. توی ایران خوب بود یه روسری سرت میکردی کسی نمیدونست اون پایین چه خبره

میخواستم اگه کسی فر کرده و راضی بوده بهم بگه. هم قیمتش رو و هم موادی که استفاده کردن... موهام یکمی پایینتر از شونه ام هست. اینجا ۲۰۰ تومن خواستن. ایران چقدر میگیرن؟! جای خوب هم اگه سراغ داشتین که کارشو دیده باشین معرفی کنین لطفا.

 


 خیلی ممنون بابت این همه راهنمایی روشنگرانه! واقعا مرسی. من هر بار اینجا سوال پرسیدم هر کی تونسته اومده راهنمایی کرده

از کامنتها به این نتیجه رسیدم که بهتره صبر کنم٬ هر موقع اومدم ایران اونجا فر کنم. میدونین اینجا فر زیاد مد نیست. اینه که ارایشگاههای اینجا فکر نکنم سالی ۳-۴ تا بیشتر مو فر کنن!!مثلا ارایشگاه جمیل رو که یه ارایشگاه معروفه زنگ زدم پرسیدم٬ گفت ما دیگه اصلا فر نمیکنیم چون مو رو خراب میکنهI don't know - New! قیمت هاشون هم همه جا ۲۰۰ به بالاست.تازه این مدلهای جدید رو هم که گفتین اینجا بلد نیستن.whistling

پس بازم باید صبر پیشه کنم...

 

خاطرات برفی

»
 

از وقتی یادمه از برف و سرما فراری بودم.با اینکه بچه سرما بودمااا  ولی ازش بیزار بودم.freezinsmile2.gif : 23 par 34 pixels.

کلا از اون موقعی که فینگیل بچه بودیم و تو ۲۲ بهمن توی سوز و سرما میبردنمون راهپیمایی٬ که به آمریکا و اسرائیل بگیم پیشته!! smileyknight3.gif : 105 par 77 pixels. دقیقا از همون زمان که انگشتهای کوشولوی پام توی کفش چنان یخ میزد که اگه میبریدیش هم حالیم نبود٬ از همون موقع از سرما بیزارم.

ولی خب تبریز بود و برف های یه متریش و بدتر از اون سوز و سرماشsnoshovelf.gif : 123 par 49 pixels. که تا مغز استخون ادمو میسوزوند.

توی ایران هم که قربونش برم همه چیز روی محور مد میچرخه! همیشه میگفتم خدا نیامرزه پدر کسی رو که این سرامیک رو واسه کف خونه ها مد کرد! توی زمستون پاتو که میذاشتی رو سرامیک ها٬ برق سه فاز از کله ات میپرید!chocksmiley.gif : 21 par 31 pixels. البته ما همه جای خونه رو مفروش میکردیم٬ ولی خب بازم اگه اشتباهی پامون رو سرامیک میرفت عین موشی میشدیم که افتاده باشه تو تله موش!blue.gif : 19 par 19 pixels.قهقهه

حالا یه بار تو دوران دانشجویی ما تا ساعت ۸ شب کلاس داشتیم٬ اونم چی؟... تنظیم خانواده!!!

از ظهر هم همینجووووووووووور بی وقفه داشت برف میومد... خلاصه ساعت ۸ ما از کلاس اومدیم بیرون و با خروارها خروار برف مواجه شدیم. دیگه اومدم بیرون و رفتم وایستادم تو ایستگاه اتوبوس!! اون موقع شب سوار ماشینهای دیگه نمیشدم!

حالا نایست کی بایست...۱۰ دقیقه.. ۲۰ دقیقه... نیم ساعت.. یه ساعت...!!!! نه اتوبوس میومد.. نه تاکسی ها سوار میکردن... شهر کلا قفل شده بود... حالا دما چقدر؟ حداقل  ۱۵- !!!!!! دیگه عملا قندیل بسته بودم. احساس میکردم کمرم داره نصف میشه.. شر و شر اشک بود که میریختم...

خلاصه بعد از یک ساعت و ربع ایستادن تو اون سوز و سرما٬ دیگه احساس میکردم وقتی تکون میخورم همه رگهای دست و پام خشک شده و داره میشکنه و تق تق صدا میده... تا اینکه در یه تاکسی رو باز کردم و خودمو چپوندم توش!!

دیگه رسیدم خونه و مامانم هم حسابی نگران شده بودم. پریدم نشستم رو شوفاژ! ولی مگه یخم باز میشد؟!icecubesmiley.gif : 52 par 42 pixels. طفلک مامانم چقدر دستای منو تو دستش گرفت و ماساژ داد ولی انگار واقعا یخ زده بودم! خدا رو شکر که سرما نخوردم. این خاطره هر وقت یادم میوفته  بدنم کرخت میشه!

یه بار هم تو یکی از کارگاههای دانشگاهمون که بیرون شهر بود همین اتفاق افتاد... اونقدر برف اومد که راه بسته شد و چون سر بالایی هم بود٬ سرویسی که ما رو برده بود اونجا وسط بیابون٬ دیگه نتونست بیاد دنبالمون....ما موندیم تو اون برهوت... استادامون هم با اینکه ماشین شخصی داشتن ولی نرفتن٬ گفتن نمیتونیم شما رو اینجا تنها ولتون کنیم... ولی یادش به خیر چقدر تا ساعت ۹ شب با بچه ها اونجا گفتیم و خندیدیم و چایی خوردیم و دستشویی رفتیم! دیگه کم کم داشتیم فکر میکردیم که شب چطور اونجا بخوابیم که به دادمون رسیدن...

یه بارم که صبح زود کلی تیپ زده بودم و رفته بودم دانشگاه٬ چنان توی محوطه لیز خوردم و افتادم زمین که کلاسورم دو متر پرت شد هوا و خودم هم یه متر!!!

 تازه وقتی روی نشیمنگاه مبارک فرود اومدم sumo.gif : 37 par 33 pixels.فکر نکنین وایستادما نه... همینجوووور تو همون حالت نشیمنگاهی رو یخ ها سریدم و رفتم درست جلوی پای دو تا پسر قند عسلی که از روبرو میومدن متوقف شدم!!کلافه دیدین اینجور مواقع هم بچه ها هر و هر میزنن زیر خنده و ادم کلی اون وسط کبود و بنفش میشه از خجالتblue.gif : 19 par 19 pixels....

 ولی اون دو تا پسر طی عملیاتی که  واقعا تو کل دانشگاه پدیده  نادری به شمار میرفت٬ که الهی خداوندگار بهشون عمر با عزت بده... نه تنها نخندیدن٬ بلکه رفتن کلاسور منو هم که فرسنگها اونورتر پرت شده بود اوردن بهم دادن.....بغل الهی که خدا یک در دنیا و صد در اخرت بهشون بده.... دیگه منم خودمو جمع و جور کردم و در حالی که رسما چینی تنهاییم ترک برداشته بود٬ راهی کلاسم شدم...backingout.gif : 92 par 45 pixels.

یه خاطره مشترک با همسری هم بذارین براتون تعریف کنم. یه بار وسط زمستون ما طبق معمول بی برنامه و باری به هر جهت٬ پا شدیم که بریم تبریز. هیچم از پلیس راه و اینا نپرسیدیم هوا چجوریه.. یعنی تو تهران و تبریز خبری نبود... ولی نگو وسط راه واویلاست...

 خلاصه راه افتادیم و اون موقع یه قسمت جدیدی از راه رو اتوبان کشیده بودن ولی اون اتوبان جدید چون هنوز خط کشی نشده بود و علایم راهنمایی هم نصب نکرده بودن٬ هنوز افتتاح نشده بود.. ولی اسفالتش کامل بود و خیلی از ماشینها عوض اینکه از جاده برن از همونجا تردد میکردن.ما هم که سرخوش..... افتادیم تو اتوبان و وسطهای راه بود که چنان کولاکی گرفت که چشم چشمو نمیدید....استرس

یکمی که گذشت دیدیم همه جای اتوبان رو برف گرفته و اصلا مشخص نیست لاین کدومه؟ جاده کجاست و شانه کجاست؟.... چون  اونجا افتتاح هم نشده بود٬ راهداری و پلیس راه و اینا هم نبود... خلاصه ما بودیم و چند تا ماشین دیگه مشنگ تر از ما....cuckoo.gif : 29 par 18 pixels.

دیگه داشتیم با سرعت لاک پشتی میرفتیم بدون اینکه بدونیم تو جاده ایم یا تو خاکی..... یه جایی ماشین جلوییها ترمز کردن و همسری نیز هم! ترمز کردن همانا و چرخیدن ماشین ما سر جای خودش همان!!!استرس وای به عمرم اینقدر نترسیده بودم... ماشین قشنگ ۹۰ درجه کامل چرخید و عمود به جاده وایستاد... جیغ و گریه منم بلند شد...

خلاصه دردسرتون ندم.. تا برسیم به تبریز من به اندازه قیمت همون ماشین نذر و نیاز کردم ولی واقعا بد وضعی بود و هیچ وقت فراموشش نمیکنم. تازه تو اون شرایط یه سری گاگولهایی هم بودن که میومدن از بغل گاز میدادن و با سرعت مثلا سبقت میگرفتن....استرس

خلاصه که اینم به خیر گذشت... ولی ذره ای از حس بد من نسبت به سرما کم نشده.. تازه شب عروسیمون هم برف اومد و کلی اعصاب منو خط خطی کرد...

خدا هم میدونسته که منو اورده به سرزمین افتاب تابانxspace_sunny.gif : 34 par 31 pixels. بهتره بگم سوزان...tumbleweed.gif : 118 par 45 pixels.

خب دیگه اصلا چرا اینا رو نوشتم... هیچی همینجوری... خواستم ثبت بشه... سردتون شد نه؟!

اخر هفته خوبی داشته باشین بچه ها.

بای

 

املیزاسیون!

»
دیشب ساعت ۱۰ بود که تلفن زنگ خورد...

همسری: پاشو ورش دار. حتما مامانت اینان...

من: نه بابا.. ۱۰۰٪ فامیلهای تو هستند. اونا همیشه اخر شب زنگ میزنن!

همسری برمیداره.. صدا نمیاد... قطع میکنه... ۱۰ دقیقه میگذره... این بار موبایلش زنگ میخوره... میره برمیداره٬ دوباره صدا نمیاد... قطع میکنه... ۱۰ دقیقه بعد دوباره تلفن خونه زنگ میخوره! این دفعه صدا هم میاد..!

برادر شوهر دومیه. یه توضیحی بدم و اون اینکه اینا سومین باری هست که بهمون زنگ میزنن. کلا این برادر شوهرم اینا٬ تو این سه سالی که ما اینجا هستیم سه بار بهمون زنگ زدن... سالی یه بار!

برادر شوهر با همسری حرف میزنه... بعد گوشی رو میده به جاری٬ اونم با همسری حرف میزنه... بعد میدن به پسرشون٬ اونم با همسری حرف میزنه و بعد خداحافظ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تعجب نکنین... بار اولشون نبود.. بار اخرشون هم نخواهد بود....evilgrin.gif : 19 par 21 pixels. من نمیدونم این دیگه چه مدلیشه که جاری ادم زنگ بزنه با شوهرش حرف بزنه با خودش نه؟!!!!!! مگه من زنگ میزنم با شوهرای اونا حرف بزنم؟!

خدایا بنده هات رو از عقده های حقارتی که داره وجودشون رو میخوره نجات بده. خدایا چقدر یه نفر میتونه امل و بی کلاس باشه.... حالا گیریم خودت اداب معاشرت سرت نمیشه.. خیر سرت بیشتر از ۱۰ ساله تو تهران زندگی کردی... یاد هم نگرفتی؟!  نمیدونم از نظر من که این رفتارا خیلی دور از ادب و نزاکته... شما چی میگین؟!

چقدر قبلنا سر این چیزا ناراحت میشدم. اعصابم خورد و خاکشیر میشد. لابد اونا هم نشسته بودن برای خودشون دلشون خوش بود که تونستن اعصاب منو به هم بریزن.hyenas.gif : 85 par 48 pixels.

ولی بلاخره منم شناختمشون. فهمیدم از هر کسی واقعا باید به اندازه خودش و شعور اجتماعی ای که داره انتظار داشت... من از هم صحبتی با اونا چیزی به دست نمیارم که بخوام ناراحتش باشم...

فقط میدونین چیه؟ این چیزا رو که میبینما.. ته دلم خالی میشه.. میترسم.. میترسم از اینکه بیایم ایران و من مجبور بشم دوباره وقت و بی وقت با این ادما برخورد داشته باشم... مجبور باشم سال جدیدم رو با دیدن جمال رویشون  و شنیدن حرفای نیشدار صد من یه غازشون شروع کنم...استرس

خدایا خودت که شاهدی من همیشه شکرت رو به جا اوردم. از اینکه اینقدر به من لطف داشتی و منو از اون جمع کشیدی بیرون. از این ارامشی که دور از اونها توی زندگیمون حاکم شده.

هیچ وقت یادم نمیره عید اولی که اینجا بودیم.. چقدر خوشحال بودم که مجبور نیستم تو جمعشون باشم... مثل کسی بودم که از زندان ازادش کرده باشن...

همسری میگه ما ایران هم که بریم دیگه روابطمون رو محدود نگه میداریم. میگه دیگه یاد گرفتیم چجوری مستقل زندگی کنیم... میگه این دفعه حتما بهشون تذکر میده... ولی من هیچ کدوم اینا رو نمیخوام! فقط و فقط میخوام ازشون دور باشم. همین.


راستی.. در مورد اون کیفه باید بگم که بنده کاملا هدایت و ارشاد شدم و دیگه نمیخرمش. اصرار نکنین که فایده نداره!


خیلی دلم میخواد بدونم سال دیگه این موقع کجاییم؟! اوضاع کار هم دوباره قاریشمیش شده. پیمانکارمون در عرض یک هفته ۸۰۰ نفرو اخراج کرده!!!! میگن تو پروازهای فیلیپین دیگه جا نیست که اینا برگردن به کشورشون. اخه خیلی هاشون فیلیپینی اند.

همسری میگه یه کاپشن یا پالتوی خوب و ضخیم برای خودت بخر که اگه ایران رفتنی شدیم بپوشی... نمیدونم...  خودم که دلم میخواد اینجا بمونم. اگه هم ایران اومدنی شدیم بریم کیش. فکر میکنم برای ما فعلا این گزینه بهتر از تهران باشه....تا قسمت چی باشه.... همیشه اون چیزی برای ادم پیش میاد که انتظارش رو نداره. البته فعلا  که مشکلی نیست و اینجاییم.

راستی میخوایم یه تشک طبی برای تخت خوابمون بگیریم. تشک خودش از اول هم خوب نبود. نمیدونین الان که خیلی ها از امارات رفتن چقدر اینجا وسایل خونه دست دوم به قیمتهای تقریبا مفت! زیاد شده...

مثلا یارو لباسشویی و ظرفشویی ال جی و یخچال دوو و اجاق گاز زیمنس رو که همشون هم سیلور هستند و فقط هم ۶ ماه ازشون استفاده کرده میده همشونو رو هم ۱ میلیون! قیمت همون کیفه!

خلاصه که بساطی شده... خدا اخر و عاقبت همه بندگانش رو به خیر کنه...

آمین.

اشتباه کردم!

»
سلام دوستان.

امروز میخوام اعتراف کنم! اعتراف کنم که اشتباه کردم... که نسنجیده حرف زدم و عمل کردم...ساکت غافل از اینکه اون حرفی که بی منظور دارم میزنم٬ ممکنه واقعا تو فکر و ذهن و دیدگاه دیگران اون تاثیری رو بذاره که نباید بذاره!

این پستم به پست قبلی مربوط میشه... گفتم که برای انتخاب واحد خواهری٬ اسم کاربری و پسوردش رو به من داد و من از اینجا براش انتخاب واحد کردم. همون اولش که پسوورد رو وارد کردم٬ اسمش اومد بالای صفحه. اون پایین رتبه اش نوشته شده بود که از بین بقیه هم کلاسی هاش رتبه چندمه... دیدم خیلیی رتبه کمیه.. یعنی اون اخر اخراس! ولی اهمیتی ندادم!!

البته بهش گفتم و یکمی مسخره کردیم و خندیدیم! بعدش که خداحافظی کردیم دیدم ریزنمره اش هم هست. رفتم و نگاه کردم! اصلا خوب نبود.... نمیدونم چرا اهمیت ندادم....!!

البته اولش گفتم حتما درساشون سخته... چون میدونستم دانشگاهشون واقعا سخت گیره.. حتی چند سال قبل اونقدر توی دانشگاهشون سخت میگرفتن که هر ترم تعداد زیادی از دانشجوها مشروط و اخراج میشدن!! استرس تا جایی که وزارت علوم بهشون اعتراض کرد و یکمی این روند رو اصلاحش کردن!

ولی با این وجود٬ اگه فقط  نمره هاش پایین بود میشد این توجیح رو قبول کرد ولی وقتی رتبه اش هم پایینه این نشون میده که یه جای کار ایراد داره.

شب تو خونه به همسری گفتم که نمره های خواهری خوب نبوده٬ بهم گفت خب حتما یه مشکلی داره... شاید یه چیزی مانع از تمرکزش میشه... باهاش حرف بزن شاید واقعا مسئله ای داره که نیاز به کمک داره...

حرفهای همسری برام مثل یه تلنگر بود... نمیدونم چرا تا اون لحظه جدی به این مسئله فکر نکرده بودم.یکمی که بیشتر فکر کردم٬ واقعا نگران شدم.. حس خیلی بدی بهم دست داد... حس اینکه از خواهرم غافل شدم... خیلی ناراحت شدم و وجدان درد گرفتم. تصمیم گرفتم حتما باهاش حرف بزنم. البته میدونستم که احتماالا داره کم کاری میکنه. وگرنه خودش خیلی دختر باهوشیه. مدرسه نمونه درس خونده و سال اول هم سراسری قبول شده. ولی فکر اینکه مشکلی داشته باشه و من ندونم خیلی داغونم میکرد.

فردای اون روز بهش زنگ زدم. گفتم نگرانشم و برای نمره هاش که بی اجازه رفتم دیدم٬ خیلی ناراحتم. گفتم مشکلش چیه؟! 

وقتی ازش پرسیدم گفت میدونم نمره هام پایینه .. به خاطر اینه که نمیخونم!کلافه گفتم چرا؟! گفت میخوام چیکار؟!!! اونای دیگه که خوندن چیکار کردن...

اینجا بود که واقعا هنگ کردم... این من بودم که همیشه این حرفا رو بهش میزدم... اخه من خودم خیلی رو درسهام حساس بودم. اون ۱۶ سالی هم که درس خوندم٬ با خون دل خوندم.. همیشه استرس زیاده از حد داشتم برای درسهام.... برای همین و برای اینکه خواهرم این استرسها رو نداشته باشه و در حین درس خوندن٬ از زندگیش هم لذت ببره٬ اون حرفها رو بهش میزدم... غافل از اینکه اون واقعا باور میکنه که درس ارزشی نداره و بعدا هیچ استفاده ای ازش نمیبره!

خیلی ناراحت شدم... از اینکه نا خواسته ها با حرفام همچین طرز تفکری براش ایجاد کردم...دیگه کلی براش توضیح دادم که تحصیلات بهش دید وسیع میده.. پایگاه اجتماعی میده.. در اینده کار میکنه و مستقل میشه... گفتم ببین از دور و بریهامون کی بوده که درس بخونه و بعدش کار نکنه؟! هر کی خواسته از مدرکش استفاده کنه و باهاش کار کنه تونسته... اونی که نخواسته٬ استفاده نکرده...دیگه کلی حرف زدیم. دیدم مشکلش فقط نداشتن انگیزه است.

........................

پریروز خواهری زنگ زده بود... گفت میخواستم بابت رهنمودهای گهربارت ازت تشکر کنم.خنده خیلی تو ذهنیت من اثر گذاشت... گفت با اینکه درسهاشون سخته ولی اون اگه سعی اش رو بکنه میتونه حتی رتبه ۱ کلاسشون بشه.بهم قول داده سعی اش رو بکنه.

خیلی خوشحالم... از اینکه متوجه اشتباهم شدم. از اینکه خواهری رو به موقع متوجه اشتباهش کردم. همسری باعث شد. ازش ممنونم.

میدونم خیلی از شماهایی هم که الان اینجا رو میخونین٬ ممکنه همین اشتباه منو تکرار کرده باشین٬ بدون اینکه بدونین ممکنه واقعا روی بقیه اثرات نا مطلوبی بذاره. برای من درس بزرگی شد... اینکه روی رفتار و گفتارم توجه مضاعفی داشته باشم... باور کنین ادم وقتی فقط یه کوچولو رو کارا و رفتارها و حرفاش دقیق میشه٬ کلی از این نکات بی اهمیت رو که حتی به چشم هم نمیان میبینه٬ که بعدا میبینه نخواسته روی دیگران اثری گذاشته که نباید!

مثلا یه مورد دیگه ای که من متوجه شدم٬ در مورد رفتارم با بچه هاست. ما که میایم ایران٬ وقتی وارد جمعی میشیم٬ مخصوصا تو خانواده همسری که بچه توشون زیاده... وقتی ما وارد میشیم خب طبعیتا باید با یه جمع کثیری از فامیل که خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم٬ دونه دونه سلام و احوالپرسی و روبوسی کنیم... رفتار مسخره ما ایرانی هاست دیگه... این وسط بچه های برادر شوهرام هم تا میشنون عمو و زن عموشون اومده میدون میان اون وسط... ولی من همیشه اونقدر سرم گرمه بزرگترهاست که یادم میره حال اونا رو بپرسم.. طفلی ها یکمی وایمی ایستن و بعدش میرن دنبال بازی شون....  تازه بعد از یه ساعت که دیگه سرمون خلوت شده٬ میپرن میان منو بوس میکنن... یا میرن میشینن بغل همسری ولی فکر میکنم این اصلا درست نیست.. شاید اون بچه ها فکر کنن بی اهمیت و بی ارزش هستن و این رو اعتماد به نفسشون اثر بذاره... یا اون دیدی که نسبت به من دارن عوض بشه...

اینه که تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر روی حرکاتم دقت کنم. برای ماهایی که بچه نداریم تمرین خوبیه... چون در اینده بچه هامون مثل دوربین همه کارای ما رو زیر نظر میگیرن و ازمون تقلید میکنن. باید تمرین کنیم که سنجیده رفتار کنیم.peace sign

خب از این بحث که بیایم بیرون٬ باید بگم اینروزا شدید رو مود خریدم... یه جورایی اون حس خرید قبل از عید٬ برای منتقل شده به این موقع از سال که پاداش میگیریم. هر چند که اون پاداشه خیلی وقته خرج شده٬ ولی اون حس خریده من هنوز ارضا نشده. یه جفت کفش میخوام با یه کیف. اگه شد دو تا کیف!

 یه کیف خیلی نانازی دیدم و چشمم رو گرفته٬ ولی خیلی گرونه. یک میلیون تومنه! تازه بعد از حراج.. !!به همسری میگم اگه اینو بخرم دیگه تا ۵ سال کیف نمیخرم!!!!! دروغگو هر چند که در این صورت هم باز مثل این میمونه که هر سال یه کیف ۲۰۰ تومنی خریدم! همسری میگه اشکالی نداره بخر٬ ولی اینی که گفتی رو بنویس و امضا کن! قهقههقهقهه

پنجشنبه شب رفتیم برای همسری یه شلوار جین و یه جفت کفش اسپورت از زارا گرفتیم. ولی هنوز خیلی چیزا لازم داره.. ماه دیگه هم تولدشه و بنده بیچاره خواهم شد...

خدا پولهای قلمبه برسون...

اونو هم نمیرسونی حراجهای ۹۹٪ برسون!  دستت درد نکنه

خب دیگه دوستان برم کار کنم که زندگی خرج داره

بای

 

برج خ لیفه + حس قشنگ خواهری

»
 

دارم کارای شرکت رو انجام میدم و نامه ها رو میخونم که موبایلم زنگ میخوره...

برمیدارم...

 شماره خونه مامانمه...

الو...

صدای خواهری از اون طرف میاد... سلام خواهری خوبی؟! نه! خوب نیستم... البته از صداش هم میفهمم که گرفته! ولی نگران نمیشم! چون میدونم خواهری سر هر چیز بی اهمیتی هم اشک اش درمیاد

چرا؟ چی شده عزیزم؟متفکر

شروع میکنه... امروز روز انتخاب واحده... (الانم که میدونین انتخاب واحدها همش اینترنتیه! خب طبیعتا مثل بقیه سیستم های ایرانی٬ که حتما باید به تکنولوزی روز مجهز بشن٬ این یکی هم استثنا نیست... )

میگه از صبح تا الان که ساعت یک شده٬ نشستم پای نت٬ اللا و بللا تو سایتش وارد نمیشه که نمیشه..... یه عالمه هم گریه کردم...

الهیییییی اخه چقدر این خواهر من شیرین عقله...

میگم خب عزیزم اینکه گریه نداره فوقش فردا میری حضوری انتخاب واحد میکنی.

میگه بذار ادرس رو بدم تو اونجا امتحان کن ببین میتونی وارد شی.

 حرف به حرف میگه و من تایپ میکنم...

وارد میشه نام کاربری و پسورد رو میزنم. عکس خوشگلش با اسمش میاد بالای صفحهsmileyhug.gif : 111 par 37 pixels. احساساتم فوران میکنه....

یکی یکی اسم درسها رو براش میخونم و هر کدوم رو میخواد براش انتخاب میکنم. البته خیلیاش هم ظرفیت تکمیل شده بودن. ولی موفق میشیم ۱۵ واحد بگیریم.  تلفن روی میزم پشت سر هم زنگ میخوره.... اخرش برمیدارم بدون اینکه بدونم کیه میگم بعدا زنگ بزنین! on the phone - New!

هر یه واحد رو که میگیرم٬ خواهری از اونور کلی خوشحالی میکنه و قربون صدقه ام میره

انتخاب واحد تموم میشه و خواهری حالش ۱۸۰ درجه عوض میشه. اونقدر خوشحاله و ازم تشکر میکنه که اون حال خوبش به من هم منتقل میشه...  کلی از پشت تلفنی ماچ مالیم میکنه.

خداحافظی میکنیم و من همچنان تو حس و حال خوبی ام. میرم برای همسری تعریف میکنم. حرفم که تموم میشه٬ اونم میگه همین چند دقیقه پیش داداشش بهش زنگ زده بوده...

این اتفاق ساده اونقدر بهم حسهای خوبی داد که خواستم بیام اینجا هم بنویسمش.

دیشب هم افتتاح برج دب ی بود. بلندترین برج دنیا به گفته خودشون. ارتفاع دقیقش دیشب اعلام شد. ۸۲۸ متر!! ابله فکر کن ببرنت   اون بالا و بگن پایینو نگاه کن...استرس

البته ما برای افتتاحیه نرفتیم. چون شلوغ میشد ترجیح دادیم از تو تلویزیون ببینیم. آتیش بازی قشنگی انجام دادن. چتر باز ها هم از بالای برج میپریدن و میومدن درست جلوی پای شیخ محمد فرود میومدن.flyinsmile.gif : 41 par 60 pixels.

اسم برج که تا دیروز برج دبی بود٬ خیلی غیر منتظره به اسم "برج خ ل یفه" افتتاح شد.(شیخ خلیفه = حاکم ابوظبی) فکر میکنم به خاطر کمکهای مالی ای بود که این اواخر ابوظبی بهشون رسونده!

اینم عکس برج

اینم شب افتتاحیه

روز خوش

اولین پست سال 2010

»
سلام به دوستای عزیزم.

حالتون چطوره؟

این اولین پست من در سال جدید میلادی هست. به همتون تبریک میگم.

پنجشنبه همون طور که تو پست قبلی نوشتم٬ بهمون گفتن که ساعت ۳ میتونیم بریم. بعدش هم در اخرین لحظات گفتن که شنبه رو هم بمونین خونه هاتون.dancing ما هم اولش خواستیم سریع یه هتلی واسه این دو روز رزور کنیم و بریم ددر... ولی بعدش گفتیم ولش کن.. چون این دو سه روزه همه هتلها شلوغن و قیمتهاشون هم سوبل میشه! 

دیگه خوش و خرم ساعت ۳ تعطیل کردیم و رفتیم خونه و گرفتیم تختتتتتت خوابیدیم! اخه قرار بود شب بریم بیرون.

ساعت ۹ رفتیم واک و دیدیم به به فشن تی ویه اساسیییییی! همه اروپایی ها ریخته بودن اونجا.. با تیپ های انچنانی و لباسهای شب باز... که نمیدونم چطور یخ نمیزدن...!!  اکثرا هم کفشهای پاشنه ۱۰ سانتی با پاشنه های نازک پوشیده بودن که اصلا نمیتونستن باهاش راه برن و همه داشتن میلنگیدن! خلاصه صحنه های جالبی بود..

جلوی همه رستورانها هم صفهای بسیاااااااار طویلی بود که اگه میخواستی غذا بخوری باید میرفتی ته صف!!! ما هم اسممون رو نوشتیم و رفتیم یکمی دور زدیم واسه خودمون و به تیریپ ملت خندیدیم تا نوبتمون شد! اخه خداییش بعضیهاش خیلی خودشونو هلاک کرده بودن.. یه دختره که جلوی چشم ما کفشهاشو دراورد و پرت کرد!! بس که اذیت شده بود...خنده

خلاصه رفتیم تو رستوران مکزیکی و باز کلی منتظر شدیم تا غذامون اماده شد. نمیدونم من چرا اشتهام کور شده بود و زیاد نتونستم بخورم. ولی همسری دلی از عزا دراورد.

هوا هم سرد بود و منم یه کت نازک برداشته بودم. این بود که همسری جانفشانی کرد و سویشرت خودشو داد به من و خودش موند با تی شرت!عزیییییییییزم  ولی من همچنان میلرزدیم! خلاصه دیدیم اینجوری نمیشه و رفتیم نشستیم تو ماشین و بخاریشو روشن کردیم! تا اینکه ساعت ۱۲ شد و همه مردم اومدن سمت ساحل کنار اب... خیلی قشنگ بود... بعضی ها روی شنهای ساحل آتیش روشن کرده بودن و دورش جمع شده بودن. شمارش معکوس شروع شد و بعدش سال تحویل شد.. کف و سوت ملت هم بلند شد...

بعدش هتلها شروع کردن به اتیش بازی.. هتل هیلتون و شرایتون و برج العرب و آتلانتیس هم زمان داشتن اتیش بازی میکردن که خیلی قشنگ بود.. مخصوصا هتل اتلانتیس... بعدش که تموم شد همه مردم هجوم اوردن به سمت خروجی پارکینگها و حسابی ترافیک شد. دیگه ساعت ۱ شب رسیدیم خونه و گرفتیم خوابیدیم.

قبل از خواب من یه لنگه جورابمو اویزون کردم بالای تختمون و به همسری گفتم بابا نوئل شب میاد توش یه چیزی میندازه واسم!

فردا صبحش که میشد جمعه٬ بیدار شدم و دیدم هیچی توش نیست. ولی برای همسری٬ ماما نوئل یه مسواک با یه نوشته عاشقانه انداخته بود! که همسری کلی خوشحال شد.

اونروز قرار بود بریم پیک نیک و از شب قبل  جوجه کباب اماده کرده بودم که جمعه با دوستامون ببریم پارک بخوریم. ولی جمعه هوا داشت بازی درمیاورد و ما هم زنگ زدیم به دوستامون که بیان خونه و جوجه ها رو تو تراس کباب کنیم. خلاصه اومدن و ناهارو دور همی جوجه کباب و کته قالبی مخصوص سر آشپز عسل رو خوردیم... واقعا عالی شده بود.. همسری که تا دیرو همش میگفت جوجه ها خیلی خوشمزه بودن.... ۱.۵ کیلو جوجه رو چهار نفری خوردیم خیلی چسبید. بعدش هم بلال کباب کردیم و خلاصه حالی به حولی...

تازه ساعت ۳ که ناهارمون داشت تموم میشد هوا چنان تاریک شد و رعد و برق و بارونی گرفت که نگو... کلی خدا رو شکر کردیم که پارک نرفتیم. دیگه دوستامون ساعت ۵ عصر رفتن و ما هم رفتیم فستیوال سیتی که مثلا  یه دوری بزنیم... دور زدن همانا و کلی پیاده شدن همانا...

اخه گفته بودم خیلی وقت بود میخواستم یه انگشتر تپل بخرم... یه مدت که میگشتم تا یه چیز جدیدی پیدا کنم.. از این طلا سفیدهای پر از باگت و برلیان دیگه خسته شده بودم و به نظرم خیلی تکراری بود.. یه بار یه انگشتر دیدم که خوشم اومد که  اونم چون خیلی تپل بود! منتظر شدم تا پاداشها رو بدن وقتی هم پاداشها رو دادن٬ رفتم دیدم فروختنش... 

گفته بود بازم میاره که من چشمم اب نمیخورد... ولی اونروز در کمال تعجب دیدم اورده و منم درجا خریدمش. به نظر خودم که خیلی خوبه. توی دست خیلی قشنگ دیده میشه.

( در مورد عکسها که بعضیها نمیتونن ببین٬ من با تاینی پیک آپلود میکنم. سایتهای دیگه تو شرکتمون فیلتره... شرمنده اونایی که نمیتونن ببین)

یه جفت کفش هم برای همسری از فابی گرفتیم که همش میگفت نمیخوام و گرونه! بعدش همینجوری که داشتیم دور میزدیم یهو دیدم تو گلفروشی گلهای مریم..!!!!!!!! 

یادتونه تو پست قبلی گفته بودم دلم گل مریم  میخواد... قربون خدا برم که که اینقدر خواسته های دل منو زود براورده میکنه اونجا که داشتم گل میخریدم٬ یه سبد گل بزرگی هم داشت برای یه مرد عرب درست میکرد که من قیمتش رو پرسیدم٬ دقیقا قیمت کفشهای همسری!!!!!!! که خب برای گل واقعا گرون بود.. به همسری گفتم بفرما... تو به کفش میگی گرونه.. طرف اینهمه داره خرج یه سبد گل میکنه!

خلاصه از اونجا خوش و خرم برگشتیم خونه و من یکمی بعدش رفتم تو اتاق خواب که دیدم انگار بابا نوئل منو فراموش نکرده...... قربونششششششششششش برم زودی جورابه رو برداشتم و دیدم این توشه!

یه عطر کول واتر دیویدوف که چند وقت بود میخواستم بخرم... دیگه پریدم کلی بابا نوئل مهربونم رو ماچوندمش... نگو تو اون فاصله که من داشتم جواهر فروشیها رو نگاه میکردم٬ همسری که گفته میره کنار کانال قدم بزنه٬ در واقع رفته اینو واسم از پاریس گالری خریده و تو ماشین قایمش کرده... فداش بشم... کلی سورپرایز شدم. خیلی هم قشنگ کادوش کرده بودن.

خلاصه که امسال سال پر کادویی واسم بود....

پارسال هم دقیقا در چنین روزی که میشد یک ژانویه٬ ما تو العین تو هتل مرکیور بودیم که اونم خیلی بهمون خوش گذشت...

اما از دیروز که شنبه باشه براتون بگم که صبح با حالت سردرد و سرماخوردگی بیدار شدم و فهمیدم که  اون لرزیدنهای اون شبی٬ کار خودش رو کرده .... ولی از اونجایی که بزنم به تخته٬ من کلا بدنم به سرماخوردگی مقاومه و خیلی کم سرما میخورم٬ این بود که دیگه دیروز به خودم رسیدم و یه اش رشته حسابی پختم و یکمی خود درمانی کردم و امروز خدا رو شکر خیلی بهترم.

این شد که کل دیروز رو در حال لا لا و تن پروری بودیم... فقط عصر رفتیم انگشترم رو که قرار بود سایزش رو کوچیک کنه تحویل گرفتیم.

این بود ماجرای تعطیلات ما... از خدا میخوام این سال برای همه دوستای عزیزم٬ برای همه اونایی که اینجا رو میخونن٬ چه روشن و چه خاموش! و خانواده هاشون سال خوشی و سلامتی و پولهای قلمبه و برای کشورم هم سال آزادی و صلح و آشتی باشه..

آمین

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com