شنبه صبح پرواز داشتیم و تاااااااازه ۷ عصر روز جمعه به این مهم پی بردیم که از اعتبار پاسپورت من فقط سه ماه مونده و بس!!!( برای ویزا حداقل باید پاسپورت ۶ ماه اعتبار داشته باشه...)

خلااااصه بعد از کلی اینور و اونرو زنگ زدن بلاخره شرکت هواپیمایی بهمون گفت که باید حدااااااقل سه ماه اعتبار داشته باشه که ما سوارت کنیم. حالا از اعتبار پاسپورت من چقدر مونده؟ دو ماه و ۲۹ روز!!!



یعنی فک کننننن.. لنگ یه روز بودیم فقط...
منم دیدم اینجوریه به همسر گفتم بیخیال. ما نمیاییم تو خودت تنهایی برو و عوض سه روز دو روز بمون و برگرد که گفت نه!! با هم میریم٬ اگه ویزا دادن بهت که هیچی و اگه ندادن منم اینو به فال بد میگیرم و همه با هم برمیگردیم!!
منم دیدم اینجوریه دیگه گفتم باشه. خلاصه شنبه صبح رفتیم و تو فرودگاه زنگ زدن به امیگیریشن دوحه و چک کردن باهاشون که اگه اونا اونور بهم ویزا رو میدن اینا اینجا سوارم کنن که گفتن مشکلی نیست و اینگونه شد که ما بلاخره راهی دوحه شدیم! فقط این وسط خوشم از خودم اومد!! چرا که قبلا یه همچین پیش امدهای غیر منتظره ای حسابی اعصابمو به هم میریخت ولی این دفعه عجیب خونسرد بیدم!
توی چک پاسپورت ها هم هر جا پاسپورت تارا رو میدیدن میگفتن خودش کو پس؟!! که میگفتیم ایناها این پایین تو کالسکه اش خوابه!

هتلمون هم خوب بود و اتاقش هم خیلی بزرگ بود.

اونروز بعد از ناهار و استراحت یه ماشین از هتل گرفتیم و رفتیم یه دوری تو شهر زدیم. دوحه بسی سردتر از دبی هست.. به حدی که همسری شب با بلوز استین بلند و کت نتونست تا سوپری که ۱۰ دقیقه تا هتل فاصله داشت بره و بیاد! کلا انگار اونجا زمستونا حسابی سرد میشه چون همه خونه ها و هتلها سیستم گرمایشی دارن. مثلا اونروزی که ما اونجا بودیم دما ۱۵-۱۶ درجه بود ولی داخل هتل و تو اتاق ۲۳-۲۴ درجه. ولی دبی چون اینقدری سرد نمیشه برای همین هیچ جا هم سیستم گرمایشی نداره. یه چند تا جای دیدنی هم داشت مثل پیرل و لاجونا و کیتارا و سوق واقف و چند تا بازار سنتی دیگه که به خاطر سردی هوا ما دیگه از ماشین پیاده نمیشدیم و همینجوری گذری دیدیم

دوحه خیلی کوچکتر از دبی هست.. یه جاهاییش شبیه دبی ماریناست و یه جاهایی هم مثل برج اتصالات و اونورا میمونه. رانندگی ها به نسبت ابوظبی خیلی بهتره ولی وحشتنااااااااااااک ترافیکه.. اصلا قفله شهر! مثل دبی هم نیست که همه تقاطع ها چراغ راهنمایی باشه و به جاش میدونه و یه جورایی مثل تهران هر کی سر خرش جلوتر بود حق تقدم با اونه! 
کلا یه جورایی ترکیب دبی و تهران بود. نه به اندازه اینجا لوکس و قانونمند. نه به اندازه اونجا هر کی هر کی...! تم عربی کاملا حس میشد. تو دبی اصلا حس نمیکنی داری تو یه کشور عربی زندگی میکنی ولی اونجا نه. خیلی زنده تر از دبی بود و زندگی تو سطح شهر جریان داشت. برعکس اینجا که هر کی تو ماشین خودش نشسته با شیشه های دودی و هیچکی رو نمیبینه جز خودش!
غذاهای خیلیییییییییییی خوشمزه ای داشت...
یه بازار سنتی داره به اسم سوق واقف که من به خاطر سردی هوا با بچه نرفتم ولی همسری روز اخری رفت و از اونجا واسمون کباب گرفته بود محشرررررر... یعنی اگه واسه زندگی هم نشه واسه خودن دوباره اون کباب هم شده باز دوحه میرم!!
دو تا مرکز خرید بزرگش رو رفتیم یکی دوحه سیتی سنتر و اون یکی که جدیدتر و شیک تره ویلاژیو. همه این برندها ۹۹ درصدش اونجا هم بود و قیمتها یکسان. دوحه به نسبت اینجا شهر ارومیه. مثلا تو همین مرکز خریدها با اینکه همه این برندها هم بود ولی به نظرم خرید کردن راحتتره. همه یه ارامشی دارن نه مثل دبی که مردم از رو سر و کله هم دیگه رد میشن میرن خرید کنن. مخصوصا روزای تعطیل. مثلا همین ویلاژیو رو که برای اونا مثل دبی مال ما میمونه ما روز جمعه رفتیم شلوغ بود ولی نه مثل اینجا که جمعیت موج بزنن... اینجا انگار همه هولن واسه خرید٬هر وقت بری شاپینگ سنتر حس میکنی قراره قحطی بیاد ولی اونجا نه...همه این رستورانها به اضافه یه سری رستورانهای دیگه هم اونجا بود... یه عالمه هم رستوران مغولی بود! که غذاهای خیلی خوشمزه ای داشتن. کلا اونجا هر چی خوردم مزه اش زیر دندونم مونده.. از نظر غذای ایرانی هم مشکلی نیست. اینم مدرک
رستوران شاطر عباس در سیتی سنتر دوحه!

برخورد عربهاشون مثل اماراتی ها خوب بود. به بچه خیلی توجه نشون میدادن... البته سعودی هم اونجا زیاده. چون هم مرز هستن و همشون تعطیلات رو میریزن اونجا..
حالا یه چیز جالب بگم بهتون. تارا رو هر وقت ببری تو یه اتاق تاریک یا مثلا یهویی چراغ خاموش شه چشماشو میکنه اندازه در قابلمه!!! حسابی درشت میکنه و با تعجب و ترس زل میزنه به صورت ادم! خیلی خنده دار میشه
حالا تو هتل یه بار تو اسانسور یکی از این زنهای سعودی بود٬ اینا هم که کل صورتشون رو میپوشونن دیگه.. هیچی ازشون پیدا نیست. تارا داشت با دقت به این نگاه میکرد که یهو خانمه براش دست تکون داد.. بچم چشماشو دقیقا همون شکلی کرد که تو تاریکی میکنه... دیگه مرده بودم از خنده
اها در ضمن پاکستانی و هندی هم اونجا خیلی کمه چون بهشون ویزا نمیدن... کرایه خونه از دبی گرونتره البته باز بستگی داره کجا بشینی. خورد و خوراک یه هوا گرونتره که خب می ارزه به اون غذاهای خوشمزه
ولی بنزین و همینطور اب و برق و اینا که تو دبی خیلی گرونه اونجا ارزونتره. حالا یه جوری دارم مقایسه میکنم انگار همتون میخوایین همین فردا پاشین برین...
موقع برگشت هم یه اتفاق جالب افتاد و اون اینکه وقتی داشتیم بارها رو تحویل میدادیم و کارت پرواز میگرفتیم من تا سرمو چرخوندم رییس بزرگه رو دیدم! البته رییس بزرگه سابق!! با یه اقای ایرانی که میشناسیمش و اینجا شرکت داره با هم بودن.. تا رییس بزرگه ما رو دید به طرز خفنی جا خورد و برعکس همیشه که کلی جملات رنگین تو استینش داره به کل ساکت شده بود. همسری باهاشون سلام و علیک کرد و با اون اقای ایرانی داشت حرف میزد منم دیدم این رییسه زیادی ساکت شده و هم برای اینکه حرفای همسر رو استراق سمع نکنه! شروع کردم به حرف زدن باهاش که اره چطوری و اوضاع شرکت چطوره و ما رو نمیبینی خوشی؟!! اقا تا من اینو گفتم این بدتر شد.. گفت نه... خب شرکت نمیبینمت اینجا که میبینم... با شناختی که من از این ادم داشتم انتظار داشتم یکی از همون جوابهای تپلش رو بده ولی اینبار خیلی هول بود...
خلاصه اونا رفتن و تموم شد. حالا فردا رییسه پاشده اومده اتاق همسر تو شرکت که عسل چرا به من اینجوری گفت؟!
این اصلا درست نیست و من اصلا خوشحال نیستم و اینا...
فک کنم عذاب وجدان گرفته...
همسر هم بهش گفته که عسل باهات شوخی کرد و خلاصه یه جوری از دل کوچولوش دراورده!


اینم از این سفرنامچه!
از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن. نظر ادما خییلی با هم فرق میکنه.با توصیفاتی که من شنیده بودم انتظار داشتم با یه برره ای مثل باکو روبرو بشم! که خب اصلا اینطور نشد و منی که دفعه اول از دبی خوشم نیومده بود از اونجا خوشم اومد! مثلا این همکار انگلیسی ما میگفت رانندگیهاشون خیلی بده.. تو میدون ها هر کی هرکیه.. گفتم بابا پدر صلواتی تو داری با لندن مقایسه میکنی خب معلومه خوشت نمیاد ولی ما با تهران خودمون مقایسه میکنیم و تازه کلی هم ذوق میکنیم!
یا ظاهرا یکی دو تا از این مرکز خریدهاشون روزای تعطیل مخصوص خانواده هاست و مجرد ها رو توش راه نمیدن!
که خب ما که خانواده ایم.. مجردهاش هم برن تشکیل خانواده بدن ...
با توجه به این تفاسیر و یک جمله از پست قبلی ( از نظر همسر جایی خوش است که درامد خوب است!) حالا دیگه دوحه هم یکی از مقاصد احتمالی بعدی میباشد! !!
تا خدا چی بخواد...
راستی هفته دیگه هم مهمون دارم. داییم با خانواده اش دارن میان..
دخترم هم عسلی شده بیا و ببین... یه مدت بود وقتی ما رو میدید بهمون لبخند میزد ولی الان علاوه بر لبخند یه جیغ ذوق مرگی هم از خودش درمیکنه بیا و ببین..
سه ماهه شد و دیروز که بردیمش واسه چکاپ وزنش ۶۹۰۰ شده بود. ماشالله.. دکتر میگه کم کم باید بهش رژیم بدیم...
خب دیگه من برم...
فعلا بای.