سلام.
ممنون که به یادم هستید![]()
هستم. خوبم! منتها رفتم به خواب تابستانی! طول میکشه تا بیدار شم...
![]()
ای چرف فلک٬ دوندگی ما را کشت
در درگه خلق٬ بندگی ما را کشت
زین ذلت روزگار و این محنت خلق
ای مرگ برس که زندگی ما را کشت.........
نمیدونم کتابش رو خوندین یانه؟! کتاب قوباغه را قورت بده!!!!!
منم دو سال پیش و به صورت نصفه نیمه خوندمش.حالا چرا یادش افتادم؟ به خاطر اینکه الان یه مدتی هست که به صورت ناخوداگاه به این شیوه عمل کردم و واقعا میتونم بگم نتیجه اش معجزه اسا بوده.
این اصل میگه که هر کاری که انجامش براتون سختترین کارهاست و مثله این میمونه که بخواین قورباغه ای رو قورت بدین٬
اتفاقا قبل از هر کاری برین سر وقت اون.
مثلا من خودم دوران مدرسه که بود٬ همیشه خدا٬ جون میدادم تا برم فیزیک بخونم.یعنی روزی که تو برنامه ام هم فیزیک بود و هم ادبیات و هم شیمی ترجیح میدادم فیزیک رو اخر از همه بخونم.یعنی دقیقا برعکسه این اصل!
و اینجوری کل روز رو استرس فیزیک داشتم. کلا اینو هم بگم که من بخش فیزیک مغزم به کل تعطیله و واقعا جای ملامت نیست در این زمینه
.با اون درصدی هم که تو کنکور فیزیک زدم دیگه واقعا به این نتیجه رسیدم که من در این زمینه معلول هستم!
البته نگران بچه مون نباشین که باباش فراوووووووون مخ ریاضی و فیزیک داره و رتبه ۱۹۰ و خرده ای زمان خودش بوده.
پز میدهم فراوانننننن٬ با انکه که پند دانم.
کلا روزی هم که همسری رو دیدم خوشم از هوشش آمد و باهاش ازدواج کردم.![]()
![]()
برگردیم به بحث خودمون.
. خب این قضیه همینجور ادامه پیدا میکنه و تو هر زمینه ای مثالهایی از این دست هست.مثلا یه روز صبح از خواب پا میشین و برنامه دارین مثلا خونه رو مرتب کنین٬ اتو بکشین٬ ناهار درست کنین٬ ارایشگاه برین و یه سری هم به مادر شوهر بزنین
این مورد اخر موردیه که خیلیهامون میذاریم اون اخر کار انجامش بدیم و لذا کل روز رو در حال حرص خوردن و پیش بینی جوابها برای نیشهای احتمالی از طرف شخص شخیص مادرشوهر هستیم![]()
ولی این اصل میگه که برعکس باید اولین کاری که انجام میدیم همون سختترین کارمون باشه.یعنی فرض کنین اگه همون اول صبح یه سری به مادر شوهر بزنین ( حتی اگه به سختیه قورت دادن یه قورباغه درسته باشه) اینجوری دیگه کل روز به فکرش نیستین و حتی اگه موردی هم پیش اومده باشه شما هم همونجا جواب میدین و فوقش یکی دو ساعت بعد هم حرص میخورین
و تموم میشه و این بهتر از اینه که کل روز رو حرص بخورین.![]()
این قانون کلا برای کسایی مثله من که پیش پیش به استقبال استرسهای زندگی میرن روش خیلی خوبیه.توصیه میکنم شما هم به همین روش عمل کنین و مطمئنا نتیجه اش رو میبینین.
اون مثال مادر شوهر هم که زدم٬ صرفا مثال بود و در مثل هم جای مناغشه نیست و منظورم هم اصلا به مادر شوهر خودم نبود چرا که بسی مادر شوهر خوبی میباشه
و از طرفی هم بازار تکذیب اینروزا بسی داغه!![]()
پس قرارمون هر روز بعد از صرف صبحانه...... اون قورباغه کوچولوئه رو هم به عنوان دسر قورتش بدین و بقیه روز رو با اندامی متناسب و اعصابی راحت سپری کنین.![]()
![]()
این بود انشای من
هنوز تفمون خشک نشده بود که دوباره اومدیم. عرض کنم به خدمتتون که بابا ایول! بنده بسی کیفور میشم وقتی میبینم دوستان اینقدر تو بحثها خوب مشارکت میکنن.اینو جدی میگم. هر وقت اینجا سوالی پرسیدم٬ راهنمایی خواستم یا بحثی رو مطرح کردم همه اومدن شرکت کردن و ما رو جدی گرفتن. خیلی مرسی![]()
جونم براتون بگه که همسایه های اینوری و اونوریمون رفتن و فقط گلدوناشون واسم موند
و ماهی هاشون
اخه اونا رو سپردن به ما که مواظبشون باشیم و ابشون بدیم. ولی من از حالا استرس این ماهی ها رو گرفتم. میترسم بیوفتن سقط بشن اونوقت من جواب بچه همسایه رو چی بدم ایا؟
نمیگه ورداشتی با ماهیهام قلیه ماهی درست کردی خوردی!همگی دعا کنین این ماهی ها زنده بمونن![]()
![]()
اینروزا خیلی حس خوبی نسبت به کار کردنم دارم. لذت میبرم ازش. شدید هم رگ خساستم قلمبه شده
منتظرم فستیوال تابستانه بشه برم کفش مجلسی بخرم. راستی شماها کفشاتون رو چی کار میکنین.؟ من که یه بار تو مراسم میپوشم و میارم همونجور رو هم انبار میکنم تو خونه. همسری هم همیشه اعتراض میکنه. خودم هم نمیدونم باید با اینهمه کفش چه کنم
پدر مد بسوزه و جزغاله بشه...
اونروزی دیدم رییسه یه قیطون بسته به دستش!
میگم این دیگه چیه؟ مدل جدیده؟ میگه نه. زنم داره دو ما میره امریکا٬ اینو بسته به دست من
یعنی دیگه ببین طرف چه نابغه ایه.
میگم منم اتفاقا تابستون میرم سفر ولی من به این چیزا رضا نمیدم. دست همسری رو میبندم به دست خودم و با خودم میبرمش!
میگه تو چقدر زیاد مرخصی میری؟ (اش نخورده و دهن سوخته
) میگم خب همه خانوما اینجا سه ماه تابستون رو میرن کشورای خودشون. مثلا زن خودت! میگه اونا بچه دارن تو هم یه نی نی بیار برو عیب نداره
یعنی رسما کفم برید از این پیشنهاد خردمندانه
راستی تا یادم نرفته بپرسم ایا بنی بشری هست که در مورد تابلو فرش اطلاعات داشته باشه؟! نشیم مثله اون بابایی که میره میگه اقا زعفرون دارین؟ طرف میگه اره چقدیش رو بدم؟ میگه حالا فعلا نیم کلیو بده
اینه که هر کسی اطلاعاتی داره به منه ندید بدید کمک کنه.![]()
خیلییییی ابکی شد این پستم. نه؟ عیب نداره...... میبخشمم!![]()
تا اینجاشو گفتم بذارین یه جک هم بگم و دیگه به خدا میرم! اولش بگم میدونم بیاته و شنیدین.
یه روز یه بابایی میره تو یه شرکت های کلس استخدام میشه. روز اول گوشی رو برمیداره با یه حالت امرانه میگه یه فنجون قهوه برام بیارین.
از اونور خط صدا میگه ای احمق! داخلی رو اشتباه گرفتی. میدونی با کی داری حرف میزنی؟ من مدیر اجرایی شرکتم!![]()
طرف هم که میبینه اوضاع بی ریخته خودشو نمیبازه و میگه: خب تو چی؟ میدونی با کی داری حرف میزنی؟
اون صدا میگه نه!
طرف زودی گوشی رو قطع میکنه

چیه؟ قلقلک لازم شدین؟![]()
برم کتابمو بخونم سنگین ترم.
خداحافظ![]()
دلم تنگ شده. خیلی زیاد....
دلم تنگ شده برای ایران٬ برای تهران... برای خونمون... کوچمون... خونه دختر خاله ام... برای کلاس زبانم... برای بستنی های دزاشیب... اب انار محمد
برای پیتزا ناپولی.. رستوران باغ گیلاس.. دیدنیها...
برای میلاد نور و اسمان ونک... برای پارچه فروشیها و طلافروشی های گاندی...برای شرکت همسری اینا... برای کلینیک سر کوچمون... واسه شهروند...
برای اتوبان تبریز- تهران.... برای بدمینتون بازی کردنهامون بین راه

برای چایی خوردن هامون بین راه... برای غرهایی که به جون همسری میزدم که پس چرا نمیرسیم!!!
واسه هوای تبریز.... واسه ولیعصرش... واسه شیرینی تشریفات و اجیل محمدی... واسه بازار تربیت...
واسه شمال... ماهی سفید... سیر ترشی...واسه بارون............. واسه ترافیک جاده هاش....
واسه خیلی چیزای دیگه...... دلم تنگه
نمیدونم چرا زندگی ها اینقدر سخت شده. کاش میشد خیلی زودتر به اون چیزایی که میخواستیم٬ به ایده ال هامون٬ میرسیدیم.کاش راه سریعتری بود.... کاش شرایط کشور جوری نبود که با اومدن بهش از هدفهامون دور بشیم.......
خیلی کاش های دیگه....
نمیدونم شاید هم٬ ما خیلی زیاده خواه هستیم! تابستون که میشه میزنه به سرم. دلم میخواد قید همه چی رو بزنم و برگردم. ولی هدفهام منو میکشه سمت خودش....
ببخشید اولش غرغرنامه خوندین! ولی سبک شدم.![]()
اینروزا افتادم تو خط کتاب خونی.
" تبریز مه الود" رو شروع کردم. چهار جلده. هنوز جلد اولم. خیلی خیلی کتاب جذابی هست. وقتی میخونمش متوجه گذر زمان نمیشم. خیلی لذت میبرم ازش.هر کی حوصله کتابهای تاریخی و اجتماعی رو داره بهش توصیه میکنم. ارزش خوندن رو داره.
جدیدا تلویزیون چه فیلمهایی میذاره. "همه فرزندان من" رو که هر شب میده و من هر شب یکمی اشک افشانی میکنم موقع دیدن این فیلم!
یه بار یاد مادر بزرگم میوفتم! یه بار دلم به حال یچه هه میسوزه...
خلاصه که بساطی شده برامون.
" فاکتور هشت" هم که یه جورایی نسخه تکامل یافته " راه بی پایان" هست که اونم خوبه و هر روز که میبینم تا دو روز همش تو فکرشم!![]()
جدیدا بستنی خور هم شدم!
اخه من اصلا بستنی دوست نداشتم٬ مشقامو خوب نوشتم.... بابام به من عیدی داد... یه بستنی سنتی داد![]()
![]()
اخه پی به نکته طریفی بردم و اون اینکه تو افرینا٬ بستنی سنتی های فوق العاده خوشمزه ای وجود داره. دوستای مقیم اگه دنبالشین حتما برین بخرین.خیلی باحاله کلی هم کش میاد! دیگه برای صبحانه هم من بستنی سنتی میخرم.( ای بستنی ندیده!
) خوب شد یادم افتاد امروز باید برم یه کیلو بخرم.![]()
مورد دیگه اش هم که باز جدیدا معتادش شدم رد بول هست ! نیست به ادم بال میده... اینه که میخورم بال دربیارم بپرم بیام ایران! ![]()
![]()
دلتون برام سوخت و کباب شد نه؟!![]()
خب دیگه ضجه مویه بسه. برین به کاراتون برسین. منم برم یه ردبول بخورم.![]()
اخر هفته خوبی داشته باشین. بای
سلام گوگولیهای خاله.
خوبین؟ منم خوبم. دیروزو شرکت نیومده بودم.موندم خونه و استراحت دروکردم.ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم و گفتم بذار امروز که خونه ام به رسم گذشته ها با دست و صورت نشسته یه زنگ به مامانم بزنم. اخه یادش به خیر٬ تهران که بودیم٬ هر روز صبح که از خواب پا میشدم قبل از اینکه حتی دست و صورتم رو بشورم یه زنگ به مامانم میزدم![]()
خلاصه زنگ زدم و مامانم طبق معمول خیلی انرژی تیک بود و بسی خوشحال شد که من اول صبحی زنگ زدم. خودش رفته بوده پارک و با دستگاههای ورزشی یه کمی کار کرده بود و تازه برگشته بود. وقتی باهاش حرف میزدم کاملا بوی بهار و بوی هوای این موقع تبریز رو با تمام وجود حس میکردم. باور کنین چند تا نفس عمیق کشیدم.هوای تبریز الان خیلی محشره. تبریزیها میدونن. خلاصه کاملا حس قشنگ بهاری به منم منتقل شد و روزم رو به خوبی شروع کردم.![]()
برنامه ریزی کردم اول مرداد بیام ایران و ۲۵ روز بمونم! اینجوری هم عورسی پسر داییم رو میرسم برم و هم عروسی پسر عمه همسری رو٬ هم تقریبا یه ماه از تابستون مزخرف اینجا میگذره. فقط یه مشکلی هست که اونم مشکل همیشگی خانومهاست یعنی لباس! من چون اون لباسی رو که خریده بودم تو عروسی پسر خالم پوشیدم دیگه ضایع است دوباره اونو بپوشم.همه هم همون فامیل و همون ادما!![]()
زورم هم میاد دوباره برم کلی پول لباس بدم.( چه خسیس
) اینه که بعد از تفکر بسیار به این نتیجه رسیدم که حالا واجب نیست حتما پیراهن بپوشم. دفعه پیش پارچه سفید گرفته بودم برای کت و دامن که هنوز مونده و میتونیم اونو یه کت و دامن جینگولی بکنیم و بپوشم.
و خلاصه بسی از این فکر شاد شدم. به نظرتون خوبه ادم واسه عروسی کت و دامن سفید یه مدل شیک بپوشه؟ در ضمن اگه سایت مدل لباس سراغ دارین هم منو بی خبر نذارین. پیراهنی رو هم که خریده بودم رو واسه عروسی پسر عمه همسری میپوشم. اونا که ندیدن!![]()
مامانم دیروز یه ماجرایی رو برام تعریف میکرد.برادر یکی از عروسهای فامیل٬ که از قضا تک پسر هم هست و خانواده خیلی خوبی هم هستند حدود یه ماه پیش حتی شاید کمتر با یه دختر خانمی عقد کردن و قرار بود یه ماه دیگه هم عروسیشون باشه ولی مامان میگفت الان فهمیدن که دختره دست راستش اصلا کار نمیکنه و تقریبا فلجه و اصلا با اون دستش هیچ کاری نمیتونه بکنه و به اینا هم از قبل نگفتن!
نمیدونم واقعا مردم پیش خودشون چه فکری میکنن؟! متاسفانه به ازدواج به چشم تجارت نگاه میکنن که هر چی بیشتر سر طرف رو شیره بمالن بیشتر سود کردن! الان هم داره برنا مه شون به هم میخوره.واقعا ادم به اینا چی بگه.....
راستی یه پیام پزشکی بهداشتی هم براتون دارم.خانوما سعی کنین به میزان کلسیمی که دریافت میکنین توجه ویژه داشته باشین. خیلی برای خانوما این قضیه مهمه. به خصوص که تو دوران ح ا ملگی هم کلی از ذخیره کلسیم بدن٬ از دست میره.
من خودم جزو اون ادمایی هستم که اصلا شیر دوست ندارم و به عبارتی الان ۲۰ ساله که شیر نخوردم!ولی ماست و دوغ رو فرراوون میخورم و هر وقت یادم بیوفته قرص کلسیم هم میخورم.هر وقت هم به همسری میگفتم بیا تو هم قرص کلسیم بخور میگفت من که شیر طبیعی رو میخورم و نیازی به این چیزا ندارم.
حالا اینا رو واسه چی میگم؟! جمعه تو یکی از این سنترا بودیم که دیدیم یه گروهی هستن که با یه دستگاه٬ تراکم استخوان رو اندازه میگیرن. یعنی کف پاتو میذاشتی رو دستگاه و اون برات حجم توده استخوانی رو اسکن میکرد و اندازه میگرفت. البته دیگه دقت اش چقدر باشه نمیدونم. من و همسری هم رفتیم تست رو انجام دادیم و نتیجه اش برعکس اون چیزی بود که نتظار داشتیم.
منی که نه شیر میخورم و نه ورزش میکنم شاخصم بود ۹۶ و ماله همسری بود ۸۶ !!!!! البته بین ۸۰ تا ۱۲۰ رنج نرمالش بود ولی ما کلی سورپرایز شدیم از این نتیجه و دکترش هم به من گفت که خیلی کار خوبی کردی که این قرصها رو خوردی و به همسری هم توصیه کرد بخوره.
اینه که حواستون باشه. یه بسته از این ساپلمنتها داشته باشین و هر وقت یادتون افتاد بخورین. فکر نمیکردم اینقدر موثر باشه!
اونروز تو شرکت یه سری نامه رو که تاخیر داشت لیست کردم بردم نشون رییس امر ی کاییه دادم. داشتم از اتاق میومدم بیرون که رییس شروع به صحبت کرد. توجه شما رو به این مکالمه دل انگیز ناک جلب میکنم.
من با حالت شاکی مابانه : این نامه ها خیلی دیگه تاخیر داره. چند بار تذکر دادم ولی اهمیتی ندادن. میخوای لیستشو بدم رییس بزرگه پوستشون رو بکنه؟!
رئیس امر ی کاییه: نه حالا این دفعه رو رحم کن. بده من خودم پیگیری میکنم![]()
دارم میام بیرون از اتاق....
رئیس امر ی کاییه: کاندیداهای نهایی تون هم که مشخص شدن!
من: نمیدونم.
ما که خبرا رو از شما میشنویم.![]()
رییس امر ی کاییه: حالا به کی ر ا ی میدین؟
من: نمیدونم. فعلا که تصمیمی نگرفتم.
احتمالا به هیشکی!
رئیس امر ی کاییه: نه!
باید را ی بدی. نباید بی تفاوت باشی. حتما باید یکی رو انتخاب کنی حتی اگه شده بین بد و بدتر!
من: من اینجوری فکر نمیکنم. رای هم فکر نمیکنم بدم!![]()
رییس امری کاییه: خب اینجوری دیگه نمیتونین هیچ گله و شکایتی از دو ل ت داشته باشین.![]()
من: کی گفته که ما گله و شکایت داریم!![]()
![]()
رئیس امر ی کاییه: یعنی ندارین؟
من : نه که نداریم!![]()
رییس امر ی کاییه: یعنی شما اهمدی نژاد رو دوست دارین؟ 
من: پس چی فکر کردی! مگه چشه رییس جمهور به این خوشگلی و خوش لباسی!![]()
رییس امر ی کاییه:

من:![]()
فکر کردی٬ خیال کردی که بتونی از زیر زبون من حرف بکشی ای مستکبر جهانی

هی ما میخوایم قاطی این امورات کشوری و لشکری نشیم هی ما رو با زور و کتک میخوان وارد این مسائل بکنن ولی کور خوندن ما اهل حاشیه نیستیم.![]()
![]()
......................................
برای اولین بار رفتیم رستوران هندی. اولش هم سفارش کردیم که تند نباشه٬ ولی موقع خوردن بی شباهت به اژدها نبودیم! اتیش داشت از دهنمون میزد بیرون! واقعا چه تحملی دارن این هندیها! ولی نمیدونین...... بعد از اینکه حجم انبوهی از فلفل وارد بدن ادم میشه٬ چنان احساس ملنگی و مشنگیه دل پذیری
به ادم دست میده که بیا و ببین![]()
خب٬ اینهمه خوندین٬ حالا تبریک بگین و برین خونه هاتون. تبریک چی؟ بابا فردا وبلاگ محبوب ما یکساله میشه! تولدش مبارک

کیک که تموم شد بشقاباتون رو بشورین و برین.
بای بای
سلام. سلام.همگی سلام. ایییییی زندگی سلام![]()
خوبین؟ خوشین؟ خیلی ممنون از دوستایی که به یادم بودن. راستش دیگه مثله سابق به اینجا وابستگی ندارم و خیلی از این بابت خوشحالم! البته حرفی هم برای گفتن ندارم. هر چند کوچکترین حرفی هم که بزنم......
بگذریم. کماکان در جستجوی خانه ایم. بینوایان.....
البته هنوز دو ماه وقت داریم. یه جورایی هم برامون تفریح شده. دیگه تمام سوراخ سمبه های دبی رو شناختیم.خونه های خیلی باحالی هست ولی هر کدوم یه عیبی داره. مثلا اون منطقه ای که خودمون دوست داریم خونه هاش امکانات خیلی زیادی داره. حتی بیشتر از یه هتل ۵۰۰ ستاره.....!!!!! امکاناتی مثله استخر٬ سونا٬ جکوزی٬ سالن بیلیارد و تنیس٬ اسکواش٬ زمین بازی بچه ها٬ سالن اجتماعات٬ فضای سبز و .... خلاصه هر چیزی که به ذهنتون برسه.ولی...
ولی٬ خود واحدها کوچیکن. و مهمتر از اون اشپزخونه هاشون فرنیشه یعنی تمام وسایل رو داره.و من نمیدونم اگه بریم اونجا اینهمه وسایل رو تو اون خونه کوچیک چه کنم؟
از طرفی چون خودش این وسایل رو داره خب طبیعتا مستاجر قبلی هم از اون یخچال و لباسشویی و ظرفشویی استفاده کرده دیگه و من به دلم نمیچسبه. واقعا ما داریم به کجا میریم!!!!!!!!!!![]()
و چون همه وسایل توکار هستن نمیشه اونا رو بردارم و وسایل خودم رو بذارم.دارم به این نتیجه میرسم که خونه خودمون از همه خونه ها خوش نقشه تره.
در مورد لیزر که تو پست قبلی گفته بودم٬ خیلی دو دل بودم و هستم.میدونین٬ خیلی خوبه که ادم برای خودش یه هدفی در نظر بگیره. من چون برای خودم یه هدفی انتخاب کردم٬ هر پول اضافی ای که خرج میکنم٬ به این فکر میکنم که دارم یه قدم از هدفم دورتر میشم و این در بلند مدت میتونه خیلی کمک کننده باشه.![]()
از طرفی هم وقتی فکر میکنم که با اون پول میتونم یه انگشتر تپل بخرم که دیگه هیچیییییییی. ولی خب با همه این حرفا فردا اولین جلسه لیزر میباشه
. از دوستان هر کی اطلاعاتی داره ممنون میشم به منم بگه.
هفته پیش بهمون خبر دادن که برادر جاری بزرگه فوت شده. بنده خدا مریض بود ولی جوون بود
دیشب هم که با مادر شوهری حرف میزدیم گفت که مادر عروس عمه فوت شده
. دیشب بهش زنگ شدم. بنده خدا خیلی ناراحت بود. . پشت تلفن گریه کرد. میگفت اصلا نمیتونم تصور کنم که دنیا بدون مادر هم میتونه ادامه پیدا کنه
. از دیروز همش به فکرشم. مرگ خیلی تلخه. خدا هر دوشون رو بیامرزه![]()
راستی از عزا گفتیم از عروسی هم بگیم. تابستون سه تا عروسی داریم. عروسی برادر همسری٬ پسردایی من و پسرعمه همسری! ولی متاسفانه یکیش نیمه اول تیره. یکیش ۲ مرداد و اون یکی اخر مرداد و ما اینهمه مرخصی نداریم... فوقش میتونیم یکیش رو باشیم![]()
از اونجایی که نمیشه من پست بذارم ولی در مقوله شکمینه قلم فرسایی نکنم بذارین اینو هم بگم. اونروز تو وبلاگ سوگلی جون تو عکسی که گذاشته بود دیدم گوجه سبزا رو چیده تو ظرف و من چنان هوس کردم
که کم مونده بود بچم چشمش لوچ بشه
گفتم ای خدااااااا چی میشد منم از این گوجه سبزا میداشتم![]()
همون روز عصری که رفته بودیم خرید یهو چشمم افتاد به یه گوجه سبزای درشت...... اقاهه رو صدا کردم گفتم: اقا.... اقا.....این گوجه ها کجایین؟ گفت ماله ایرانه
و من رو چنان شوق و شعفی فراگرفت که کم مونده بود اقاهه رو ماچش کنم![]()
زود یه بسته خریدم و زردالوی ایرانی هم بود اونو هم خریدم و بدین سان به وصال گوجه سبز رسیدم! بعدش با خودم گفتم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودما.
خب دیگه...این بود انشای من.دیگه حرفی نمونده.
روز خوش. بای بای![]()
بعدا نوشت داریم
سلام. صبح همگی به خیر.
همین اول کاری یه دستتت درد نکنه یه اقا سید بگم که پنجشنبه کلی با پستش صفا کردیم.![]()
پنجشنبه عصر رفتیم پالم جمیرا (همون جزیزه که داره غرق میشه
)
خونه دیدیم. اما خیلی بیشتر از اینا از نخیل انتظار داشتم. فکر میکردم چون سازنده اش شرکت نخیله حتما توش یه طراحی خیلی خاص و عجیب غریبی باید داشته باشه ولی نه. خیلی ساده و شیک و در عین حال خیلی معمولی.فقط نکته بارزش این بود که اشپزخونه اش اپن بود! اخه اینجا اپن مد نیست!
ولی محوطه جیم و استخرش٬ حرف نداشت. محشر بود. مخصوصا که به دریا هم دسترسی داری و این خیلی جالبه.![]()
بعدتش رفتیم مارینا و یه خونه هم اونجا دیدیم که تعریف نکنم بهتره
. بعد رفتیم واک و قدم زدیم و شام خوردیم و به ملتی هم که یه لنگه پا٬ بین زمین و اسمون داشتن شام میل میکردن خندیدیم! حالا قضیه چی بود؟ نمیگم بمونین تو کف!
دفعه پیش یه رستورانی تو واک رفته بودیم که باز همونو رفتیم. ولی پیتزایی که این دفعه سفارش دادیم فوق العاده شور بود
. یهو سوپروایزرش اومد کنار میزمون که غذا چطوره و اینا... ما هم بهش گفتیم! طفلی بدجور خورد تو ذوقش!
یکمی گذشته بود که دیدیم با دو تا دسر برگشت و گفت عیب نداره اون شور بود این شیرینه!![]()
![]()
خلاصه ساعت ۱۰:۳۰ شب اومدیم خونه و هنوز یه کوچولو استراحت نکرده بودیم که یهو کولرمون همینجوری بی دلیل پوکید و خاموش شد و دیگه روشن نشد! تا این لحظه هم درست نشده و ما دو روزه که به شیوه انسانهای اولیه با بادبزن خودمونو باد میزنیم 
دیروز هم عصر رفتیم یه سنتر جدید افتتاح شده به نام Oasis . که رفتیم اونجا رو گشتیم و باز نمیگم که چی خریدیم به همون دلیل بالایی٬ علاوه بر اون اینکه الان سید میاد میگه دیدی من راست گفتم!
سر راهمون هم چون همسری علاقه شدیدی به منطقه health care city داره! رفتیم اونجا هم باز یه خونه دیگه دیدیم.
کلا خونه های اینجا یه فرق عمده ای که با ایران داره اینه که تو ایران همیشه پذیرایی و آشپزخونه رو بزرگ میسازن و اتاق خواب و حموم در حد سوراخ موش. اینجا دقیقا برعکسه! یعنی حموما و اتاق خوابها این هوا...... اونوقت اشپزخونه اندازه سوراخ موش!
ارادت خاصی هم به حموم دارند. مثلا خونه ای که دیروز دیدیم دو خوابه بود که هر خوابش یه حموم و دستشویی داخلش داشت! یه اتاق خدمتکار هم بود که من دلم سوخت و کباب شد! اخه یه اتاق کوچولو بود بدون پنجره
که باز اونم یه حموم و دستشویی کوچولو توش داشت! تازه از در که میومدی تو باز یه دستشویی هم برای مهمونا داشت.خلاصه که سرتون رو درد نیارم یه خونه بود دوخوابه با اتاق خدمتکار و سه تا حموم و چهار تا دستشویی!![]()
خود ساختمون خوب بود ولی استخرش به درد نخور بود و ویوی جالبی هم نداشت.خلاصه که برگشتیم خونه و شب هم دوباره عرق ریزان نشستیم شام خوردیم و من دیدم بهتره از خونه بزنم بیرون که یهو گفتم همسری من میخوام برم ارایشگاه و اونم گفت برو. خیلی جالبه٬ اینجا چون مردم بیشتر شبا میان بیرون عین خفاش
اینه که سالنها تا ساعت ۱۰ شب باز هستند. ساعت ۹:۳۰ که من کارم داشت تموم میشد تازه خانوما گروه گروه میومدن. این سالن افرینا تو دبی معروفه و مال یه خانومه ایرانیه.خیلی هم کارش گرفته و من دیروز یه حساب سر انگشتی کردم ببینم این خانوم در روز چقدر درامد میتوانستی داشت؟! که از محاسبه اش سرم گیج رفت!
اقلکندش ۴-۵ تا مهندس رو میذاره تو جیب پیشبندش! اونم مهندس درست و حسابی ها. نه از این جوجه مهندسا!
داشتم به این فکر میکردم که عوض اینکه بریم چهار سال تو دانشگاه دودره بازی دربیاریم٬ میرفتیم یه حرفه ای یاد میگرفتیم الان وضعمون این نبود!
خب دیگه همینا بسه.بقیه اش رو نمیگم!![]()
فعلا بای![]()
بعدا نوشت:
به لیست مشاغل پولساز این دکترهای پوست و متخصصین زیبایی رو هم اضافه کنین لطفا.امروز زنگ زدم از یکی شون قیمت پرسیدم برای لیزر موهای زائد...... دو تا پا ۷ میلیون تومن!
خیلی ناقابله نه؟
مثله اینکه کلهم امورات مربوط به خوشگلی شدید پولسازه!![]()
گویند میلیونها سال نوری٬ قبل از میلاد مسیح٬ ( خودمان البته میدانیم که سال نوری بعد مسافت است نه زمان! ولی اینهمه از کرامات سید است!! بخوانید متوجه میشوید) اق سید امین خان مفلس الدوله نامی بودی که چنان که تاریخ نگاران نگاشته اند و از اسم شریفشان نیز برمیاید و حتی در ان روزگار از وجناتشان نیز پیدا بوده٬ از میلیونها جوان تحصیلکرده بیکار و لذا مفلس٬ روزگار خود بودی! که چون بدیدی که از علم و دانش سودی عایدش نشدی٬ راه هنر در پیش گرفتی و لذا در تاریخ امده که موسس اولین مطبخ عمومی در زمان خود بودی و تخصص نیز همی در زمینه اش بودی.
گویند ایشان هر نوع اشی را پختن توانستی و اش ابغوره و اش کشک و شله قلمکار و اش رشته با پیاز داغ اضافه را فوت بودی همچو اب! و لذا ابتکارش و همی شهرتش به ان دلیل بودی که اشی پختی حاجت نام!!!!!! که این اش حاجت را هر که بخوردی در دم حاجت روا بشدی!!! و این همه از کرامات سید بودی!!
در تاریخ نقل است که در ان زمان٬ سید٬ رفیق فابریکی داشتی کاوه نام٬ که مسئولیت توزیع این اش حاجت را منحصرا در اختیار ایشان نهاده بودندی! و باز این هم از کرامات سید خدا بودی.
در مورد نحوه ولادتش چیزی نمیگوییم چرا که قصد ان نداریم که تن ننه بابایش را در گور بلزانیم اما در مورد نحوه وفات ان مرد همیشه جاویدان تاریخ٬ روایات بسیاری است که انچه به واقعیت نزدیکتر است اینکه روزی همگان از در رقابت با او برامدی و دست در دست هم بدادی و چهل شبانه روز٬ نخود لوبیا پاک بکردی و اشی بپختی و به خورد سید بدادی که تا اولین قاشق فرو بدادی٬ نعره ای بزدی و از این دنیا به دیار باقی بشدی. یحتمل الان نیز سر اشپز جنتیان استندی!
در مورد صحت ادعاهای سید٬ مبنی بر آش پزی! همین بس که ان امین نامین٬ ان بیکار مسکین٬ ان متخصص اش و ته چین٬ ان لرزه افکنده بر جان وبلاگ نویسین٬
قبل از وفاتشان یک کاسه اش مخصوص هم برای این بنده حقیر فرستادندی و ما را نیز از دستپختشان بی نصیب نگردانیدی. پروردگارشان بیامرزاد!
میتونین برای میل کردن این آش٬ به وبلاگ خودشون اینجا مراجعه بکنید.
قبلا مراتب ممنانیت خود را اعلام میداریم.
سلام.
بازم اومدم. با اینکه گفته بودم جیره یه هفته رو یه جا مینویسم ولی خب.اولش بذارین گله گذاریهامو بکنم. اره دیگه خانوما بی گله گذاری روزشون شب نمیشه.گله میکنم پس هستم
. حالا بگین از کی؟ از دوستای وبلاگی دیگه. اون الاله و شیوا و مجی و ملودی و ساناز و ... الا ماشالله٬ که سالی یه بار اپ میکنن و والسلام.اون لیلی هم که قربونش برم وبلاگستان رو بوسیده گذاشته کنار. روشن رو بگو که دیگه تا هلیاش اومد٬ اونم دیگه رفته و فکر کنم تا شوهرش نداده دیگه اینورا پیداش نشه. حالا اینا به کنار. این زنی به رنگ اب هم از اینور بامبول درست کرده. بابا یه بارکی در اینجا رو تخته کنین خب ما هم بریم پی کار و کاسبی مون دیگه.
فقط هلی کماکان سنگرو حفظ کرده که اونم سایه اش اینورا سنگین شده! خلاصه که گفتم بیام جور این جماعت رو به دوش بکشم. بالاخره هر چی نباشه در برابر ملتی مسئولم و وظیفه شرعی دارم. قیوم قیامت باید حساب پس بدم.
اینه که اومدم خدمتتون. اره قربونش![]()
جونم براتون بگه که پریروز بنده و شوی گرامم رفتیم از سر خیابون دو تا دونه سوسیس بخریم ولی با یه ماشین ظرفشویی ۱۲ نفره مارک زیمنس برگشتیم!
اونم با قیمتی در حد سوسیس!
ماجرا از این قراره که رفتیم تو فروشگاه یه دوری بزنیم که چشمم افتاد به این ماشین ظرفشوییها.حالا نگین چه بی کلاس تا حالا ندیده بوده ها. نهههه. تو تهران یه دونه از اون مجیک رومیزی ها داشتم که فوق العاده مزخرف بود. یعنی در مقایسه با بوش٬ که دختر خاله ام داشت واقعا چیز به درد نخوری بود.اینه که تجربه جالبی از ظرفشویی نداشتم. اینجا هم که همیشه ظرفها رو زحمتش رو همسریه گلم میکشه (ارادت داریم جناب
) اینه که نیازی احساس نکرده بودم.
خلاصه همینجور که داشتم نگاه به مدلهای مختلفه میکردم یهو دیدم یه زیمنس ۱۲ نفره رو با تخفیف ۵۰٪ زده ۳۰۰ تومن!!!!!!
به چشمام شک کردم. از فروشنده پرسیدم گفت چون فقط یکی مونده و اونم همین مدل تو فروشگاهه و روش هم یکی دو تا خش داره٬ این قیمت میدیم. خودش هم اصل المان بود! البته من بعدا دقت کردم و دیدم اونا هم خش نیست که روش افتاده بلکه چسبه! همسری هم که طفلی خسته شده از ظرف شستن٬ داشت مدلهای دیگه رو میدید که ندا دادم که ای همسری بیا اینو ببین و همسری تا دیدش یه نگاه خریدار بهش انداخت و گفت اقا ما اینو میخوایم!![]()
به همین راحتی٬ به همین خوشمزگی
بنده ندید بدید صاحب ماشین ظرفشویی شدم. البته رنگش سفیده و رنگ بقیه وسایل من سیلور! ولی چون واقعا قیمتش خیلی مناسب بود دلم نیومد نخرم. تازه چون از اون یکی مجیک که داشتم خیری ندیده بودم٬ عمرا نمیرفتم خدات تومن پول بی زبون رو بدم یه سیلور خوشگلش رو بگیرم.
دیگه اینکه در راستای خود خفگی دوباره رفتم بدلیجات خریدم! البته قصدم فقط خرید گل سر بود. با همسری رفتیم ریف مال که دیدم به به٬ لایف استایل حراج زده و منم از خدا خواسته دو تا گل سر و دو تا گردنبند و یه ست سایه ۳ تایی و مژه مصنوعی خریدم!
خب چیه گفتم لازم میشه....
البته یکی از گردنبندها رو میخوام بدم به خواهرم.
یعنی به نیت اون خریدم ولی بعدا وسوسه شدم.
چه دست و دلبازم من.حالا ببینم چی میشه.

یه مطلب بی ربط دیگه هم بگم. قرنها پیش همسری موقع خرید میوه٬ چند تا دونه انبه هم خریده بود. ما هم زیاد اهلش نیستیم. اینا هم خوش طعم نبودن. اینه که همینجووور مونده بودن تو یخچال و پیر و فرتوت و چروکیده شده بودن.
منم میخواستم بندازمشون بیرون که یهو فکری به این دوگوله ام خطور کرد.
برداشتم انبه ها رو پوست کندم به اشکال یاجوج ماجوج (؟) خرد کردم. بعد با کمی زنجبیل تازه رنده شده و کمی سیاه دانه و تخم گشنیز و کمی هم نمک و زردچوبه و یه کوچولو روغن زیتون ریختم تو ظرف و سرکه سفید رو هم ریختم روش
و الان بعد از دو هفته که بازش کردم یک ترشی انبه بسیار خوش طعم و ملس داریم.
چون انبه خودش شریرینه اون تیزی سرکه رو هم میگیره و ترشی خیلی ملایم و ملسی میشه. اینه که اگه روزی انبه خریدین و نخوردین میتونین این راهو هم امتحان کنین. هر چند شاید از اینم خوشتون نیاد و سرکه تون هم هدر بشه![]()
خلاصه که در راه اقتصاد خانوار همینجور دارم جانفشانی میکنم.
راستی بازم قرنها پیش به یه بازی دعوت شدم٬ بازی قوانین زندگی. که اونموقع چیزی به ذهنم نمیرسید ولی بازم به دوگوله فشار اوردم و یه چیزایی یادم اومد.
والله در مورد زندگی دونفره ام با همسری میتونم بگم قانون خونه ما همون قانون مداریه. یعنی همه کاری رو با برنامه ریزی انجام میدیم و کلا از زندگیهای هر دم بیلی و باری به هر جهتی خوشمون نمیاد!
قانون دیگه مون هم سرعت عمل میباشه! باز هم از ادمای فس فسو خوشمون نمیاد و سعی میکنیم کارها رو در اسرع وقت انجام بدیم.
ولی اینجا یه مشکلی پیش میاد! و اونم اینکه چون دو تا قانون بالایی کاملا تو زندگی ما با هم میکس شده اینه که بعضی وقتها دیگران فکر میکنن ما خیلی بی فکر و هر دم بیلی عمل میکنیم.
در حالیکه اصلا اینطور نیست و نکته انحرافی قضیه اینه که ما زود تصمیم میگیریم و زود هم عمل میکنیم. مثلا اردیبهشت ماه یه شب همینجور که نشستیم و داریم صحبت درمیکنیم به ذهنمون میرسه که بریم دبی زندگی کنیم و تیرماه٬ مهاجرت کرده و اقامت گرفته و خونه گرفته و وسایل خریده٬ تو دبی هستیم.
یا مثلا اول ازدواج٬ خونه رهن کردیم وبعد از سه ماه به ذهنمون رسید خودمون خونه بخریم و درست یکماه بعد٬ اون خونه اجاره ای رو تحویل دادیم و پول رهن رو گرفتیم٬ ماشینمون رو با یه ماشین ارزون طاق زدیم و خونه پیدا کردیم و خریدیم و اسباب کشی هم کردیم!
خلاصه که اینجوریاست. رو دور تندیم همیشه.
حالا تازه از وقتی اومدیم اینجا خیلی سیستممون نسبت به قبل٬ فس فسوتر شده.مدل عربی اثر کرده![]()
قانون دیگه مون هم اینه که تو خونه ما زیر ابی رفتن و پشت هم اندازی ممنوعه!
همه چیز باید آه...رو باشه
(هر کی ربط این ایکونه رو حدس بزنه جایزه داره؟.... اصلا خودم میگم ربطش اینه که افتاب پشت ابر نمیمونه و یه روزی حقیقت برملا میشه)
همه تصمیمات و اقدامات هم با مشورت همدیگه انجام میگیره.تو همه زمینه ها از اقتصادی بگیر تا الااخر.
و قانون اخر اینکه تو کشتی گرفتنها همیشه باید اخر کار همسری رخصت بده تا ضربه اخرو بانو بزنه
. هر حرکت اضافه ای که همسری بعد از این ضربه انجام بده اغازگر یک جنگ تن به تن جدید خواهد بود![]()

اینا قانونای خونمون بودن. یه سری قانونا هم٬ من برای خودم دارم.مهمترینش هم اینه که هیچ وقت رضایت دیگران رو که حتی ممکنه عده شون هم زیاد باشه یا از نزدیکترین افرادم باشند٬ به رضایت خودم ترجیح نمیدم! (چه خود خواه
)یعنی کاری رو میکنم که در درجه اول از دید خودم درسته و خودم رو راضی میکنه.اینه که مامانم همیشه از من ناراضیه ![]()
قانون دومم هم که در واقع یه اعتقاده اینه که معتقدم هیچ وقت سن ادما نمیتونه نماد بزرگیشون باشه. یعنی صرف اینکه یه نفر سن بالاست دلیل نمیشه خیلی رفتار اسپشیالی باهاش داشته باشم و کلا زیاد تو این قید و بندها نیستم ( واقعا که.. جوون هم جوونای قدیم بزرگتر کوچیکتری حالیشون میشد.
) و معتقدم این خود ادمها هستند که با رفتار و منشششون بزرگی و عزت و احترام رو برای خودشون میخرن. که باز مامانم در این مورد هم کله بنده رو همی کندن میفرمایند!![]()
دیگه قانونای دیگه ام رو نمیگم ازم یاد نگیرین!بد اموزی داره
خیلی ای پستم قاریشمیش شد نه؟ خودم میدونم. پس تا دیگه بدتر از این نشده برم.
فعلا بای![]()