سلیییییییییم فراوان بر اهالی وبلاگستان.
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خانوم بچه ها خوبن؟
ما هم خوبیم و مشغول کار و زندگی هستیم. اینقدر چیزای جورواجور تو ذهنمه که میخوام راجع بهش بنویسم... نمیتونم جمع بندی کنم...
اول از همه مطلبی که راجع به دوستمون هدی شنیدیم٬ باید بگم خیلی خیلییییی ناراحت شدم و شبش یه عالمه گریه کردم...
میدونین من خیلی از این قضیه میترسم. یعنی بزرگترین ترس زندگیمه و خیلی زیاد هم به این مسئله فکر میکنم. ولی اونقدر ازش نفرت دارم که حتی نمیخوام اسمشو بیارم.... چند بار خواستم بیام کامل احساساتم رو در مورد این موضوع طبیعی کامل بگم و افکارمو بریزم بیرون٬ چون بخش زیادی از سلولهای خاکستری مغزم به شدت درگیرن باهاش! البته یکمی اش هم به خاطر تنهاییه.. چون که تنهایی برادرشه دیگه... ولی خب هر بار پشیمون شدم. همیشه سعی میکنم خودمو از اینجور فکر و خیالها دور کنم ولی باز یه اتفاقی میوفته که دوباره این افکار هجوم میارن به سمت من...
ولی میدونین تصمیم گرفتم تا وقتی چیزی ۱۰۰٪ مشخص نشده بهش فکر نکنم. یعنی حتی نمیخوام به ذهنم راه بدم. پس هدی جون تو همیشه در قلب من زنده ای.
شرکتمون شروع کرده به تعدیل نیرو. چون وزارت راه دیگه مثل سابق پول نمیده. کلا بازار کار دبی به شدت خراب شده. فقط تو ابوظبی وضع خوبه که اونجا هم زندگی کردن سخته....
البته از بابت ما که مشکلی نیست. چون حتی اگه این تعدیل نیرو دامن بنده رو هم بگیره٬ برای همسری مشکلی ایجاد نمیکنه و اینه که خیالمون تا حدودی راحته. از یه طرف میگیم برگردیم ایران ولی وقتی وضعیت تحصیلکرده ها و دوستهای همسری رو میبینیم٬ یه جورایی زبونمون رو گاز میگیریم...
به هر حال اینم به عنوان یه گزینه برامون مطرحه 
همسری میگه بیا بریم قطر! ولی من میگم نه! دیگه بسه. خسته شدم... من یا تو همین امارات میمونم و یا برمیگردم ایران... با ارتشی جماعت ازدواج نکردم که هر سال٬ هر سال٬ کوله بارم بر دوش باشم که!
ولی خب بارها من این حرفا رو زدم و اخر سر٬ این من بودم که راه افتادم عین یک زن مطیع دنبال همسری
خلاصه اینجوریاس. ولی میدونین خیلییییی هیجان انگیزه.
اینکه ندونی چند ماه دیگه کجایی...
اها راستی فردا دقیقا دو سال و یک ماه از اولین تجربه کاری من میگذره. دو سال پیش ۶ اکتبر بود که من وارد این شرکت شدم. البته با پارتی مستقیم مهربان همسر!
حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی الکی الکی کاردار شدم! مثل فکور تو شمس العماره!
میگماااااا من اینروزا اصلا حس و حال اشپزی ندارم. کل این هفته رو فقط یه بارش رو غذا پختم٬ اونم چی؟ ماکارونی!
بقیه رو بی خیالی طی کردیم...
اها تا یادم نرفته بگم٬ رفتم نتیجه ازمایش خونم رو هم گرفتما... (تو رو خدا ببخشیدا اینقدر پراکنده است. عذر تقصیر میخواهییییییم!) هیچی دیگه... خاله هم یواش یواش باید غزل خداحافظی رو بخونه. فعلا دارم رو غزلش کار میکنم.. وقتی اماده شد براتون میخونمش.
بعلههههههه بنده با این فسقل وزنم٬
کلسترول خونم بالاست! فک کنننننننننن
البته من دو سال پیش تو تهران هم که ازمایش دادم همین نتیجه عایدم شد! ولی اونموقع همه بهم گفتن که چون هر روز صبح یه دونه تخم مرغ دو زرده میخوری٬
اینجوری شدی... ولی به جون خودم بعد از اون دیگه لب به تخم مرغ نزدم... همیشه هم تو خونه روغن زیتون استفاده میکنیم. چون اهل شیرین و مرباجات نیستم٬ کره و خامه هم اصلا نمیخریم...
واقعا چرا ایا؟
البته بگما.. هم کلسترول بد خونم زیاد بود و هم کلسترول خوبش! دکتر گفت که جنبه ارثی داره و چون بقیه ریزفاکتورها رو نداری و سیگاری و الکلی نیستی و سابقه بیماریهای قلبی هم تو خانواده تون ندارین٬ جای نگرانی نیست و یکمی تو رژیم غذایی رعایت کن و دارو هم نمی خواد. گفت چون داروهاشو اگه بخوای بخوری باید مدت زیادی بخوری... بعدش هم این داروها ممنوعیت قطعی در بارداری دارن... اینه که اگه این وسط یه گوگولیه فضولی پیداش بشه٬ خیلیییی خطرناکه حسن!
اینجوری شد که نتیجه ازمایشمونو عینهو پرونده اعمالمون که خاکستریه! زدیم زیر بغلمون و بدون دوا درمون برگشتیم خونه.دکتر میگفت من خودم هم مثل توام ولی دارو نمیخورم. ولی از نظر هورمونهای کبدی هیچ مشکلی نداشتم و بزنم به تخته٬ کبدم عینهو ساعت رادو (ساعت سالهای جوانی
) کار میکرد. تازه گفت حالت تهوعت هم به این مربوط نمیشه.
پس به چی مربوط میشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتش که بیشتر جنبه روانی داره... میبینین تو رو خدا روانی هم شدیم! کبد به چه دردم میخوره وقتی روانم خرابه! ها؟!
بعد گفت حتما در بچگی از یه غذایی چیزی خوشت نمیومده و به زور تو حلقومت میکردن و تو هم گلاب به روتون میشدی
و این الان روت اثر گذاشته؟! قصه قشنگی بود نه؟!
البته راست میگه ها... این اتفاق به کرات افتاده برای منه بیچاره
باید برم خر ننه بابامو بچسبم!
راستی دیشب با بابام کلی تلفنی صحبت کردم و اینا.. یه صدقه ای داشتم که چون اینجا نمیتونستم بدم به اون گفتم زحمتش رو بکشه. بعدش هم یه خبر بد شنیدم و اون اینکه عمو کوچیکه و زنش از هم جدا شدن و دختر کوچولوی ۴ سالشون این وسط بلاتکلیف مونده......
خانواده پدری ما هم که ماشالله... مدال طلا میارن در زمینه طلاق... حالا دیگه اگه کسی بهمون دختر داد... ببینین کی گفتم... همتون ترشیده میشین بد اخلاق ها!
البته من چون زیاد ارتباطی با این عموهه نداریم نمیدونم مشکلشون چیه. ولی اینو میدونم که اینا اصلا مناسب هم نبودن و همون اولش هم که زن عمو جواب بله رو داد٬ بنده دو عدد شاخ دراااااااااااز بر کله مبارکم روییدن گرفت!
حالا به خودشون کاری ندارم.. . بالاخره ادم بزرگن و دارن تقاص اشتباهاتشون رو پس میدن... ولی اون دختر کوچولو چی؟ خیلی دلم براش میسوزه... دیشب خیلی ناراحت بودم و غصه خوردم. یکمی هم اشک افشانی کردم.... یاد بچگی های خودم افتادم...
اصلا میدونین چند ماه پیش که من یه بار زن عموم رو با بچه تو خونه عمه ام دیدم٬ همون روز به بابام گفتم که این بچه کاملا افسرده است. اصلا عین بچه ها بچگی نمیکرد... مثل ادم بزرگا ساکت نشسته بود و فقط فکر میکرد.... فک کن... بچه ۴ ساله... دختر عمو قربونت بره عزیییییزم.

البته من اون موقع نمیدونستم که اینا میتونه به خاطر مشکلاتی باشه که تو خونه بین عموم و زن عموم هست.. فکر میکردم به خاطر مسائلیه که قبل از زایمان زن عموم پیش اومد... اخه یکی دو ماه قبل از زایمان زن عموم٬ برادرش که رفته بود خونشون٬ تو خونه عموم اینا قرص اکس خورد و مرد!
زن عموم هم از شوک اون قضیه زایمان زودرس کرد.. گفتم شاید به خاطر اون استرس هاست که رو این بچه اثر گذاشته...
به هر حال خیلی ناراحتشم. کلا من حس مسئولیتم بالاست. نیست بچه اولم! ولی دیگه اینروزا خیلی زیاد غصه همه رو میخورم. همسری میگه دیگه نباید اینقدر واسه چیزایی که کاری از دستم برنمیاد خودمو ناراحت کنم. نمیدونم....
خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر بکنه. یه چیز دیگه هم میخواستم بگم راجع به یه احساسی که جدیدا در من ایجاد شده٬ ولی دیگه خیلی زیاد شده و چشماتون الان درد گرفته. اونم بمونه واسه بعد.
اخر هفته خوبی داشته باشین.
بای