تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

پدرانه

»
سلام بچه ها.

یه سلام گرمی و شرجی رو از دبی تقدیم دوستای گلم میکنم. هوا دیگه واقعا گرم شده.

منم همچنان سرم شلوغه.دیروز تا ساعت ۲ سر کار بودم ولی دیدم مامانم اینا تنها میمونن دیگه ۲ به بعد رفتم خونه و اونارو بردم بیرون و گردوندم. امروز هم همین کارو میکنم

دیروز اینجا تولد یکی از همکارامون بود. خانمش میخواست براش تولد سورپریز بگیره.( قابل توجه همه خانمها) بعد از کلی قایم موشک بازی بالاخره همه مون تو اتاق این همکارمون جمع شدیم و خودشو هم منشیمون با کلک کشونده بود به اتاقش. بعد خانمش کیک رو گذاشت و شمع رو روشن کرد و چراغا رو خاموش.....................

همین که اومد تو یهو لامپها رو روشن کردیم و سرود happy birthday to you  رو براش خوندیم

و اونم کلی خوشحالیده شد.

 یه چیز جالب این بود که این همکارمون با اینکه خودش ۳۱ سالشه ولی چون عربه و اینا معمولا زود ازدواج میکنن و بچه دار میشن به همین خاطر یه دختر یه ساله داشت. که اون وسط ایستاده  بود و هاج و واج به ما نگاه میکرد ولی تا باباشو دید دستاشو باز کرد و بدو بدو رفت بغلش و ما کلی کیف کردیم.

دیگه همه به ما گیر داده بودن که دیگه نوبت شماست که نی نی بیارین و از این حرفا.

وقتی هم که من نی نی رو بغلش کردم ریئسمون پرسید که عسل الان چه احساسی داری؟ منم مثل خ م ی ن ی گفتم: هیچ احساسی. احساس سنگینی و همه خندیدند. بعدش هم کیک خوردیم و دوباره جوخه به جای خود!!! همه مون اومدیم سر پستامون.

البته من این پست رو برای این نذاشتم که اینارو تعریف کنم. اینو به مناسبت روز پدز گذاشتم و از همین جا این روزو به پدرم و همسری گلم تبریک میگم و امیدوارم که ۱۲۰ سال زنده باشند

این عکسارو هم تقدیم میکنم به هردوشون. اولی مال همسری

 

اینم مال بابایی

 

راستی من این شعرو که از فریدون مشیریه خیلی خیلی دوست دارم. دیدم بی مناسبت نیست اگه اینو هم بذارمش. اسمش هست پند و تقدیم میکنم به بابایی گلم

هان ای پدر پیر که امروز

 مینالی از این درد روان سوز             

علم پدر آموخته بودی

 وان دم که خبردار شدی سوخته بودی

افسرد تن و جان تو در خدمت دولت

 قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت                  

 وین هر دو شد از بهر تو اسباب مذلت

چل سال غم و رنج ببین با تو چه ها کرد

دوولت  رمق و روح تو را از تو جدا کرد

چل سال تو را برده انگشت نما کرد

انگاه چنین خسته و ازرده رها کرد

از مادر بیچاره من یاد کن امروز

هی جامه قبا کرد

خون خورد و گرو دادو غذا کرد و دوا کرد

جان بر سر اینکار فدا کرد

هان ای پدر پیر

از چشم تو آن نور کجا رفت ؟

آن خاطر پرشور کجا رفت؟

میراث پدر هم سر اینکار هبا٬ رفت

وان شعله که بر جان شما رفت

دودش همه در دیده ما رفت

امروز تو ماندی و همین درد روان سوز

نفرین نکند سود  به استاد بداموز

چل سال اگر خدمت بقال نمودی

 امروز بدین رنج گرقتار نبودی

هان ای پدر پیر

چل سال در این مهلکه راندی

عمری به ماشا و تحمل گذراندی

دیدی همه ناپاکی و خود پاک بماندی

آوخ که مرا نیز بدین ورطه کشاندی

علم پدر آموخته ام من

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من

ای کودک من مال بیندوز

 وان علم که گفتند میاموز

 

من هنوز برای همسری هیچی کادو نگرفتم ولی برای بابام با خواهری مشترکا" یه گوشیه جدید نوکیا گرفتیم. همسری عزیزم هم هرچی بخواد خودم در خدمتشم.( پاچه خواری میکنییییییییم)

فعلا من برم به کارام برسم که همش مونده.

بای بای

بعدا" نوشت: همسری من امسال  باید بی کادو بمونه تا ببینیم سالهای بعد چی پیش میاد؟ حالا میپرسین چرا؟ به قسمت نظرات رجوع شود

 

خاطرات شیرین دانشگاه من

»
سلام دوستای گلم.

دو سه روزه هی میخوام بیام آپ کنم ولی هرچی فکر میکنم میبینم که مطلبی نیست که بخوام راجع بهش بنویسم. این بود که گفتم خب حالا ضرورتی نداره که بخوام از کارای هرروزه ام بنویسم. میتونم در مورد گذشته و خاطرات گذشته بنویسم.اینجوری  هم خاطراتم  ثبت میشه و هم نوشته هام  از روزمرگی در میاد.

یکی از بهترین دوران زندگی هر آدمی دوران دانشگاهه. البته من از این دوران لذت لازمه رو نبردم اخه بچه های کلاسمون اصلا با هم جور نبودند و از اون آدمای پرادعا و دماغ سربالا بودن که فقط به فکر مسخره کردن همدیگه بودن تا دوستی و صمیمیت.ولی عوضش استادای باحالی داشتیم. بمن که خیلی حال دادن. مخصوصا ترم آخر که ازدواج کرده بودم و اومده بودم تهران و یه خط در میون میرفتم سر کلاسام.

یه روز سر یکی از کلاسامون٬ استادمون که اتفاقا مدیر گروهمون هم بود و یه مرد پیری بود اومد تو کلاس. نمیدونم این اونروز با زنش دعواش شده بود یا چی که کلا بد اخلاق بود. 

استاد که تازه اومده بود تو کلاس و هنوز حضور و غیابم نکرده بود. من و دوستم هم طبق معمول داشتیم با همدیگه فک میزدیم که یهو استاد گفت: خانم شما.. منم خیلی شیک گفتم بله استاد بفرمایید. شما تشریف ببرید بیرون

منو میگید

ولی با ریلکسی هر چه تمامتر کلاسورمو برداشتم و اومدم بیرون و برای خودم رفتم نشستم تو بوفه و یه چیپس هم گرفتم تا از دلم دربیارم این قضیه رو

یکم گذشته بود که یکی از همکلاسیهای پسرم که بسی به بنده لطف داشتند   و سر کلاسای ادبیات شعر میخوندندو زل میزدند به اینجانبان و بعدا هم نظرمون رو جویا میشدن( راجع به شعره منظورمه ها) بدو بدو اومد تو بوفه که وای اینجا نشستی من فکر کردم رفتی خونتون!!!!!! 

گفت استاد میگه هر کی رو از کلاسم بیرون کنم دیگه راهش نمیدم و باید بره حذف کنه و از این چرت و پرتا........

خلاصه که اونروز گذشت و اون آخرین جلسه ما تو اون سال بود و بعدش عید میشد.

بعد از تعطیلات عید هم که دیگه استاد زبل چیزی یادش نمونده بود و بنده با خیال آسوده و بدون حتی یک اپسیلون یا به قول مامانم اپیلاسیون منت کشی برگشتم سر درس و مشقم و قائله ختم شد. ولی بعدا از سال بالاییها شنیدم که بسی خوش شانس تشریف داشتم و خودم نمیدونستم چون واقعا اون استاده از اونا بود که رو حرفش وای می ایستاده

خاطره دومم هم مربوط میشه به دوران نامزدیم. من و همسری تو نامزدی هر هفته همدیگه رو میدیم و یا اون میومد تبریز و یا من میرفتم تهران (دلمون خوش بود واقعا) یه هفته نه اون اومد و نه من رفتم. ۱۰ روز بود که همدیگرو ندیده بودیم و این یعنی فاجعه.

دیگه حوصله هیچ کاری رو نداشتم. نشسته بودم تو کلاس و استاد اونجا درس میداد و منم اینجا شر شر اشک حسرت میریختم      

اومدم خونه و زنگ زدم به همسری. اونم گفت که دلش تنگ شده.گوشی رو که گذاشتم اونقدر گریه کردم که کنار تلفن خوابم برد. نخندین خب روان درست درمونی ندارم که!!!!!!!!!

مامانم که اومد و منو اینجوری دید بنده خدا کلی ترسید و فک کرد چیزی شده. بعدش هم گفت خب پاشو بریم ترمینال برو تهران

فرداش هم امتحان پایان ترم کامپیوتر داشتم. دیدم من که اینجوری نمیتونم درس بخونم. این بود که بزرگترین ریسک زندگیمو کردم و در یک اقدام محیرالعقول

 چمدونم رو بستم و راهی شدم.

 ۳-۴ روزی تهران بودم و برگشتم. رفتم اتاق استادمونو پیدا کردم. گفت برای چی غیبت کردی از امتحان؟منم براش توضیح دادم که دلم برای نامزدم تنگ شده بید و از این حرفای دل ریش کن و.............. استادمون هم  که یه مرد جوونی بود و به زحمت ۳۰ سالش میشد  داشت اینجوری  منو نگاه میکرد.

آخر سر گفت حالا برو ببینم چی کار میکنم!! هدیه عروسیتو هم باید بدم دیگه بالاخره. حالا چرا استادمون احساس میکرد که باید به من هدیه عروسی بده خودش جای بحث دارد

۲-۳ روز بعد همکلاسیم اومد و خبر داد که نمره های کامپیوترو زدن رو بورد. منم زودی دویدم و فک مینکنین چی دیدم؟

خانم تا حالا نسیم دارچینی زدی؟

دخترم این چایی چیه دم کردی؟ حمییییییییییییییییییییییید

جوایز ارزنده بانک ملت.......... ۹۷۵۶۴۰۳۷۲ دستگاه فرغون

این سس دلپذیره     راستی که کم نظیره

اینا پیام بازرگانی بود که تو لحظات حساس فیلم پخش میشه

دیدم به به اینجانب شدم ۱۶ اونوقت بچه هایی که امتحان دادن شدن ۱۲-۱۳

وای نمیدونین چه کیفی داشت. این بهترین هدیه عروسیم بود. با اینکه اسم اون استادمون الان یادم نیست ولی خودشو هیچ وقت فراموش نمیکنم چون یکی از بهترین خاطرات عمر منو رقم زد

اینجا برای اینکه فضای عرفانه تر و دانشگاهی تری به پستم بدم یه شعر هم براتون میذارم. بگین دستت درد نکنه.

اهل دانشگاهم٬  روزگارم خوش نیست 

ژتونی دارم٬خرده هوشی٬سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم٬ پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی مینویسم تکلیف٬ میسپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست٬ که در آن زندانی است

دلتان زنده شود

چه خیالی چه خیالی میدانم٬ گپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم بیهوده است

استاد از من پرسید٬ چقدر نمره ز من میخواهی؟

من از او پرسیدم٬ دل خوش سیری چند؟

من درسهایم را وفتی میخوانم که خروس٬ میکشد خمیازه

مرغ و ماهی خواب است

من نمیخندم اگر دوست من می افتد

من نمیخندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بکنند

من در این دانشگاه٬ در سراشیب کسالت هستم

خوب میدانم استاد٬ کی کوئیز میگیرد

برگه حذف کجاست٬ سایت و رایانه آن مال من است

تریا٬ نقلیه٬ دانشکده از آن من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد همگی میمیریم

و اگر حذف نباشد همگی مشروطیم

ما نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

کار ما شاید این است که در مرکز پانچ

پی اصلاح خطاها برویم..................

 

فعلا چیز دیگه ای یادم نمیاد. ولی هر موقع یادم اومد و دچار بی حرفی شدم میام تعریف میکنم.

فعلا  بای بای  محجبه شدم جدیدا"!!!!!!!!!!

من همه اینارو دیروز که تو شرکت بیکار بودم نوشتم. امروز که میخواستم سندش کنم گفتم چه خوبه که اینو هم بهش اضافه کنم.فردا یعنی ۱۲ تیر سالروز تولد بزرگ مرد ایران زمین و اسطوره مقاومت٬ بابک خ .ر. م دین هست.

متاسفانه توی تقویمی که ما اون رو تقویم ایرانی مینامیم تنها چیزی که وجود ندارد ویژگیهای ایرانی اونه چرا که تاریخ ولادت و وفات هر ننه قمری توش ثبت شده ولی از تاریخ تولد چنین مرد بزرگی اثری نیست.

به امید روزی که همه بچه های ایران زمین تاریخ مملکت شون رو بدونن و با افتخار بگن که ایرانی هستن و خون کاوه و آرش و بابک توی رگهاشون جاریه.....

من این روزو به همه اونایی که قلبشون برای ایران می تپه تبریک میگم.

روانش شاد و یادش جاویدان باد.  






This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com