تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

ادامه ماجرای آشنایی و عشقولیهای ما

»
سلام دوستای خوبم.ممنون از کسایی که از تیریپ زاغارت بنده تعریفات بعمل اوردن.

همونطوری که قولشو داده بودم  امروز ادامه ماجرای آشناییمونو مینویسم.تا اونجایی گفته بودم که من و همسری ۵ مردادماه برای اولین بار چتینگهامون رو شروع کردیم و....

حالا ادامه ماجرا:

جلسه اول تا حدودی لوس و بی مزه بود. چون بیشتر به حرفای معمولی و معرفی کردن و تعارفات معمول گذشت.ولی جلسات بعد زندگی شیرین تر شد.این گفتگوی تمدنها همچنان ادامه داشت در حالیکه بنده هنوز  به رویت جمال بی مثال یار نائل نشده بودم.تا اینکه ازش خواستم حداقل یه عکس از خودش برام بفرسته تا ببینم که آیا همون بحث کچلی در مورد ایشون صادق هست یانه

بعله ایشون هم نامردی نفرمودند و عکسی متشکل از حداقل ۲۰ فروند بشر بی ریخت برایمان ارسال نمودند.کنار عکس هم مقرون نموده بودند که ?Can you find me 

حالا پیدا کنید پرتغال فروش را از بین این همه جمعیت.اونجا بود که بنده متوجه شدم که با یک بشری به مراتب پیچیده تر و ضایعتر از خودم طرف شده ام.

خلاصه که مامان و بابا و خواهری رو صدا کردم و شور گرفتیم که شوی گرام فعلیمان کدام یک از این ۲۰ فروند موجود میتوانستی بود؟ من هم که توی عکس فقط از قیافه یه نفر خوشم اومده بود و خیلی بانمک هم بود گفتم که من امیدوارم که این باشه چونکه در غیر این صورت هر کس دیگه ای از این تعداد آدم باشه من باید با عرض شرمندگی عرض کنم که نسلشون منقرض بشه بهتره.

خلاصه شب شد و جناب مستطاب زنگولیدند و پرسیده کردند که ایا بانوی من  روی ماهمان را زیارت نمودندی و ایا مقبول نظر آن والا مقام  واقع شدندی یا نه؟

منم گفتم که شما عوض عکس فرستادن برای من تست هوش فرستادین. حالا خودتون بگین کدوم یکی هستین؟

میدونین چه جوابی داد؟

گفت دوست داری کدوم یکی باشم؟

شما اگه جای من بودید چه جوابی به این سوال عتیقه میداد؟ اگه میگفتم مثلا اینو دوست دارم و میگفت نه اون دوستمه که خیلی ضایع بازی میشد. به همین خاطر گفتم لطف کنید و سوالهای سخت از من نپرسید. اونقدرها هم ادم باهوشی نیستم.

ولذا جناب همسری سوالشون رو به این شکل اصلاح نمودندی که خب دوست داری کدوم یکی نباشم.

حالا شما قیافه منو تصور کنین Electric 
طرف یه سوال عتیقه پرسیده اومده درستش کنه عتیقه ترش کرده. با خودم گفتم آخه کدومو بگم. بگم همه رو دوست نداشتم بجز این یکی این که باز نمیشه.
خلاصههههه تصمیم گرفتم که خودم مدیریت این  مکالمه دلپذیر رو بر عهده بگیرم و از این چرخه باطل بیام بیرون. به همین خاطر هم گفتم که من حدس میزنم شما اونی باشید که جلو نشسته و این تیپ هم لباس پوشیده.
اونوقت همسری گفت:
 آفرین. شما خیلی باهوشی. درست حدس زدی. و من چنان جیغ بنفشی از خودم دروکردم که همه ریختن تو اتاقم و فورا این خبر مسرت بخش رو به سمع و نظر  بابا مامانم هم رسوندم که طرف همونیه که خوشم اومده و اونا هم بسی مسرور گشتند و البته دقیقا از همون روز ابوی گرام بنده هر وقت چشمش به من میوفتاد چشاش پر اشک میشد و به مامانم میگفت که این بچه هم که میخواد بره و از این حرفا
 
 
منم که بعد از اون لحظه  تاریخی که همانا جدال معیارهای به ظاهر بی ارزش زشتی و زیبارویی بود  دیگه همش اینجوری بودم  
 و یا اینجوری Blings 
بالاخره"  کچل بودن یا نبودن مسئله این است" بود. 
 
خلاصه همسری جونی هم وقتی که دیدند مقبول نظر واقع شده اند تصمیم گرفتند که همراه خانواده به حضور عنورمان شرفیاب شوند و بیان تبریز واسه خواستگاری و آشنایی بیشتر و اگه من اونجا هم پسندیدم و از خانوادش و خودش خوشم اومد فرداش هم دوباره بیاد خونمون و بعد دوباره بره تهران.
 
روز موعود فرا رسید و من خیلی استرس داشتم و نمیدونم چرا از صبح ویرم گرفته بود و همش میگفتم کاش زنگ بزنن بگن نمیایم.خلاصه بعد از ۱ ساعت و نیم تاخیر همسری زنگ زد به من که ما طرف نصف راه هستیم و گم شدیم. جونکه همسری تا حالا تبریز نیومده بود و نمیشناخت. منم که اونورا رو نمی شناختم گفتم بزار از بابام بپرسم ببینم چجوری باید بیاین که همسری شیطون یه دفعه گفت که در و  بی زحمت باز کن خانومی. ما پشت دریم.
نمیدونم چرا همسری اون لحظه اونقدر با من پسر خاله شده بود که باهام شوخی میکرد. دیگه ما هم افتادیم به بدو بدو و روسری سر کن و خودتو مرتب کن  و بالاخره درب امارتمان را به روی میهمانان گرانقدر گشودیم و شرفیاب شدند.
خونه ما طبقه دوم بود و من رفتم جلوی در مثلا برای استقبال. همینکه تو راه پله ظاهر شدند همسری زودی سرشو بلند کرد و منو دید و یه لبخند بسیار دلبرانه ای هم تحویلم داد و اومد بالا و یه دسته گل بسی بی ریخت تسلیممان نمود.حالا چرا بی ریخت؟ چونکه اونا تبریزو نمیشناختن و دیرشون هم شده بود و بهمین خاطر از اولین گلفروشی که دیده بودند یه دسته گل آماده گرفته بودند که خیلی هم ضایع بود.
چیز دیگه ای که باز تو ذوقم خورد لباسای همسری بود که یه پیراهن و شلوار طوسی رنگ که من متنفرم از این رنگ پوشیده بود و اومده بود. آخه طفلی خواهر نداره که بهش بگه ناسلامتی داری میری خواستگاری یه لباس خوشرنگ بپوش. مادر شوهرم هم که تو این باغا نبود.
 
ولی عوضش دیدم عزیز دلم کچل که نیست چه موهای مشکی براقی هم داره.
 
خلاصه اومدن و همه نشستینم سر جامون و حالا هر دفعه که من چشمم  به این همسری میوافتاد برام چشم و ابرو میومد و منم یه دفعه با ابرو مثلا بهش گفتم که بسه بابا چقدر میخندی و یکمی چشم از من بردار که حالا همسری همیشه میگه تو تو روز خواستگاری برای من چشم و ابرو میومدی. ببینین تو رو خدا کار ما رو .....
 
بعد از کمی صحبت و باز  تعارفات خسته کننده معمول و خوش و بش. بابا جونم گفتند که ما اجازه میدیم که شما مزاحم ما نشید و برید با همدیگه بیرون. بابام هم آخرشه ها.....
همسری هم از خدا خواسته پاشد و منم دنبالش و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم ائل گلی (تبریزیها میشناسن) یه پارکه.یه کم اونجا چرخیدیم و حرف زدیم و بچه ها یه صحنه خیلی ضایعی پیش اومد که خدارو ۱۰۰۰ مرتبه شکر همسری حواسش نبود و ندید
. اونم اینکه یه کلاغ بی ادب حسود چش سفید جیش کرد رو دست من و منم زودی دستمو گذاشتم تو جیبم و پاکش کردم
حالتون بهم خورد نه؟ حال خودم هم به هم خورد ولی خدا رو شکر همسری ندید. شاید هم دیده و به روی خودش نیاورده
 
بعد از اینکه یکمی اونجا گشتیم. با همسری رفتیم کافی شاپ پتروشیمی و دوتا اناناس گلاسه سفارش دادیم و نشستیم. اینجا چون فاصلمون نزدیکتر بود و اسلام کم کم داشت به خطر میوفتاد من متوجه شدم که همسری چند تا تار موی سفید رو شقیقه اش داره ولی خب معلوم نبود.
یه نگاهی به دور و بر کردم و دیدم یه ردیف عقبتر از ما دو تاپسر قرتی نشستن با یه دختر که خیلی سانتی پانتال بود ولی یه دختر دیگه هم کنارشون بود که چادری بود و حسابی تو اون جمع وصله ناجور بود.
به همسری گفتم که اونا رو ببین و همینکه برگشت ببینه من تند تند اون موهای سفیدو شمردم و دیدم که نههه قابل اغمازه و خیالم راحت شد.
 
بعدش هم برگشتیم خونه و چون دیر شده بود دیگه برای شام نگهشون داشتیم و شب که داشتن میرفتن به همسری گفتم که فردا میبینمت   همسری هم با حالت مظلومانه ای پرسید یعنی فردا بیام؟  منم گفتم چرا نیای و این یعنی بعلهههههههه قاپمان دزدیده شد. بعدش هم خداحافطی کدیم و دزدان محترم رو به خدا سپردیم و من بعد از مدتها یه شب با خیال راحت خوابیدم.
 
  صبح هم دیر بیدار شدم و دیدم چیزی به اومدن همسری نمونده و سریع حاظر شدم و رفتم آرایشگاه.تو این فاصله نگو عزیز دلم اومده و برام گل هم اورده و دیده من نیستم.
توی ارایشگاه بودم که مامان زنگ زد و یه کم بعدش دیدم که بعله یک عدد همسری همراه مامانم اومدن دنبالم تو ارایشگاه.
بعدش هم که اومدیم خونه و کل اونروز رو با همسری بودم و اونم از مدل پیچ پیچی موهام خیلی خوشش اومده بود. شبش هم همسری رفت تهران
 
دفعه بعد هم ما رفتیم خونه اونا و کلی از فامیلاشونو هم دیدیم و خیلی خوش گذشت. من که همش با همسری بودم و کلی عشقولانه. حتی شب که همه خوابیدند من وهمسری تو آشپزخونه نشستیم و تا نصف شب با هم حرف زدیم
 
همینجوری که داشتیم حرف میزدیم همسری دستشو اورد طرف من و محکم دست منو گرفت. حالا من هی میخوام یواشکی دستمو بکشم بیرون ولی مگه ول کنه و بدون اینکه به روی خودش بیاره محکم دستمو گرفته بود. من هم قلبم از هیجان داشت کنده میشد و حسابی هم خجالت میکشیدم و همینجوری در حالتی بسیار ضایع مونده بودم و همسری هم برای خودش حرف میزد و فک کنم خودش هم نمیدونست که چی داره میگه.منم همش لبخند تحویلش میدادم.
 
بعد یه دفعه همسری به من گفت: یه لحظه نخند و منم نخندیدم و در یک اقدام انتحاری همسری دستمو ول کرد و انگشت خودشو گذاشت رو لباش و بوسید و بعد همون انگشتشو چسبوند به لبای من و من دیگه واقعا آب شدم
 
با خودم گفتم اگه بیشتر بشینم طرف میزنه به سیم آخرو و اوضاع قارشمیش میشه این بود که پا شدم و  گفتم که دیگه بهتره بریم بخوابیم. همسری هم دستشو انداخت دور گردنم و و صورتمو ناز نازی کرد و شب به خیر گفت.(بوس نکرد ) منم رفتم تو اتاق پیش بابا مامانم ولی تا صبح حتی یه لحظه هم خوابم نبرد و همش اون صحنه رو تو دهنم برای بار ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ مرور میکردم.
 
 بعد از اون هم یکی دوبار هم همسری اومد  خونه ما و همون بوس بوسیها البته این دفعه از نوع واقعی و بی واسطه و هر دفعه که میومد من تو راه پله میدودیم جلوش و  کلی عشقولانه از خودمون در میکردیم و همسری هم برام کادو میاورد.
دفعه دومی که ما رفتیم خونه اونا همسری به من گفت که تصمیمتو گرفتی؟ نمیدونم چرا با اینکه دوسش داشتم از این سوال واهمه داشتم. اصلا دلم میخواست یکی دو صحنه بریم جلوتر و ازدواج کرده باشیم بدون اینکه کسی این سوالو از من پرسیده باشه. این بود که جواب ندادم و عوضش من ازش پرسیدم که تو چی؟ تو این مدت که با هم آشنا شدیم من چند درصد اون آدمی هستم که تو میخوای. گفتم به احساس خودت نمره بده از ۰ تا ۱۰۰ و همسری گفت که تو همیشه ۱۰۰ هستی و من ۱۰۰٪ تو رو میخوام.
گفت:اصلا اگه موافقی بیا حالا که همه اینجا نشستن ما دوتایی پاشیم بریم محضر عقد کنیم و بیایم. نمیدونم چرا اون موقع این حرفو زد.مگه من از جونم سیر شده بودم با اون بابای با جذبه ای که من دارم.
 
خلاصه دیگه  همون روز بابا اینا  قول و قرارا رو  واسه عقد و عروسی گذاشتند و در تاریخ ۱۷ شهریور ماه یعنی دقیقا ۴۳ روز بعد از اولین چتمون من و همسری نشستیم پای سفره عقد و رسما زن و شوهر شدیم.
 
اونقدر این اتفاقات سریع بود که تا مدتها هر دومون تو خماری بودیم و به همدیگه میگفتیم وای یعنی ما ازدواج کردیم یعنی تو الان زن (یا شوهر)منی؟ وکلی عشق میکردیم.
خیلی حرف زدم. میدونم سرتونو درد آوردم ولی دوست داشتم همه اینارو که بهترین خاطرات زندگی من و همسری هستند یه جایی ثبت کرده باشم.
خلاصه که ببخشید دیگه.
بای بای.
 
 
 

5 مرداد 1384

»
سلام دوستان. ممنونم که نگران من بودید و حالم رو پرسیدید. امروز میخوام ماجرای آشنایی خودم و اقای همسری رو براتون تعریف کنم.

همه چیز از اونجایی شروع شد که پسر دایی بنده که الهی کچلی بگیره تصمیم گرفت بعد از سی و چهارسال و اندی که از عمر سرتاسر شیطنتش گذشته بود آستینارو بالا بزنه و به دوران شیرین مجردی (البته از دید آقایون) پایان بده.

این شد که تشریف مبارکشون رو از فرنگستان اوردن و افتادن به جستجوی گوزینه مناسب.ولذا در قالبی کاملا شرعی و قانونی هر روز با یک خانوم قرطی بساط دوستی یا به قول خودش آشنایی رو گذاشت.

یه روز نشسته بودیم تو خونمون که خبر رسید چه نشسته اید که بالاخره گوزینه مناسب یابیده شد.القصه فهمیدیم که این پسر ترشیدمان بالاخره موفق شده اون تور پاره اش رو بخیه بزنه تا ایندفعه ماهی رویاهاش از توش نیوفته.

ماجرا از این قرار بود که این شازده پسر قند عسل که از تعقیب و گریز دخترکان خسته شده بود برای تمدد اعصاب و تجدید روحیه میشینه پای چت و از قضا با یه دخمل خانومی اشنا میشه و میگه که تک پسرم و بعد از ازدواج میبرمت فرنگستان و از این حرفای دختر خر کن که البته بهشون جامه عمل هم پوشوند و بعلهههه بادا بادا مبارک بادا.

نیمه های شهریور بود که خبر رسید عروسی به پا شده و همه دعوتید.منم که دختر حرف گوش کن. هر چی طفلی بابام گفت موقع امتحاناته بچه بشین درساتو بخون. بذار مامانت تنهایی بره٬ تو کتم نرفت که نرفت.اون موقع سال سوم دانشگاهو داشتم تموم میکردم.

خلاصه که توشه سفر رو فراهم کردیم و  همراه بقیه کاروان مشتاقان سفر و سینه چاکان رقص و صد البته چندین متخصص زبده در زمینه انجام حرکات ناموزون راهی شدیم تا بلکه آبروداری پسر ترشیدمان را بکنادیم..عروسی هم بدک نبود و خوش گذشت.

هنوز یکی دو هفته ای از برگشتنمون نگذشته بود که خبر رسید این دفعه قرعه به نام خودمون افتاده و خاک وچول گشته ایم.بعله خواستگار سینه  چاکی پیدا شده که از غم عشق ما درحال سوز و گداز و احتزار میباشه.

وقتی مادر جانمان از طریق دایی جانمان خبردار شد و این خبر بس مهم را به سمع و نظر ما رساند فکر میکنید ما چه کردیم؟ لپهامان گل انداخت  و گفتیم هر چه بزرگترمان بگوید قبول است.

نخییییییییییییر سخت در اشتباهید. اینجانبان به محض دریافت این خبر فوری٬ به ناگهان تبدیل به اتشفشانی بس عظیم و بس کبیر و بس سوزان شدیم و گذازه هایمان را تا فرسنگها و تا منزل دایی جانمان پرتاب نمودیم. آخر کمی وحشی تشریف داشتیم.

ماجرا از این قرار بود که بنده در این عروسی بسیار به خودمان رسیدگی نموده و فراوان فراوان بزک دوزک فرموده و در زمینه قر کمر نیز مجال هنر نمایی به هیچ کسی اهدا ننموده بودیم. غافل از اینکه هستند کسانی که چشمانشان که الهی از کاسه دراید( حالا چرا؟ چونکه بعدا همون آدما حسابی موش دوندند توی رابطمون) در انجا حضور دارند و همچون صیادی در پی صید این اهوی خرامان برامدند.

بعله فوامیل شوهری( بنده شدیدا ارادت دارم خدمت عنورشان) که اون موقع هنوز پسر مردم بود و الان جیگر خودمه٬ اونجا بودند. تعجب نکنید برای اینکه اینا فامیل عروس بودند. و هی به پر و پایمان میپیچیدند طوریکه کم مانده بود پایمان بشکناد. و در یک اقدام انتحاری از بنده عکسی ناگهانی به یادگار تهیه نموده و تقدیم شوی گراممان کرده بودند.حالا بقیه ماجرا از زبان شوی گراممان:

وقتی عکسو به دستم دادند گفتند برات یه دختر پیدا کردیم هلو. هیکل بیست. و از این تعریفا دیگه.همینکه عکسو گرفتم دستم سکته رو زدم و نقش زمین شدم. حالا چرا؟

همسری میگه چون من عروسو از قبل میشناختم و یه جورایی فامیل دورمون بودند این دختر خانوم تو فامیلمون به خوشگلی معروف بود. واه واه. وقتی عکسو دیدم اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که این دختر چه خوچکله. چون اینجا از فامیل ما که عروسیش هست و مثلا عروسه و کلی ارایش داره  هم کلی خوشگلتره.

مغرور میشوییییییییییم

بعد هم شروع میکنه که من اینو میخوام یاللا . من اینو میخوام یاللا.

اونا هم که میبینن طرف خیلی جوگیر شده و کم مونده جناب مهندسشون از دست بره میگن ولی یه ایراد داره. میگه چی؟ میگن اینکه سنش کمه. اون موقع ۲۱ ساله بیدم و همسری هم ۲۹ ساله.

همسری هم برمیگرده میگه: عیب نداره که. اصلا مهم نیست. میمونه بزرگ میشه خب و همه اینجوری میشن

خلاصه اونا میگن به دایی و دایی میگه به مامی و بالاخره به من. منم که حسابی سرم تو درس و کتاب بود و (آره جون خودم الان دماغم مثل پینو کیو داره دراز میشه) و همیشه هم شعارم این بود که من باید اول عاشق بشم و بعد ازدواج کنم و اصلا از این تیپ ازدواجهای معرفی کردنی خوشم نمیاد٬ به همین خاطر به ناگهان فوران کردم و گدازه پراکنی نمودم.(همون عشوه های معمول خانومها دیگه که ته دلشون بشکن و بالا میندازن و با دمشون گردو میشکنن اونوقت در ظاهر تاقچه بالا میزارن)

البته من روم زیاد بید و  همه این عقایدمو قبل از ازدواج به همسری هم گفتما. ولی خب خوشبختانه و هزار خوشبختانه  روی ایشون از بنده هم بیشتر بود و از رو نرفتن عزیزمن

مامانم اینا هم که دیده بودند من دارم خیلی از خواستگارامو یعنی بهتر بگم ۹۹٪ شون رو ندیده رد میکنم و بهونه میارم٬ این بود که دیگه  داشتن کم کم نگران میشدن که اگه بخوام همینجوری ادامه بدم دیری نخواهید پایید که به pickeld parisa تبدیل خواهم شد یا به قول خودمون ترشیده خواهم بید.از دیگر سوی هم شاهد و ناظر بیدند  که بنده که در حال گذراندن دوره کاراموزی در یکی از نهادهای دولتی هستم از طرف یکی از مهندسان اونجا شدیدا مورد لطف و عنایت قرار گرفته ام و ایشان فراوان فراوان از خودشون احساسات لاوی دروکنند و بنده هم توی خونه از ایشون تعریفات بسیار بعمل میارم.این بود که دیگه درنگ رو جایز ندونستن و چون شرایط اون اقا هم از دیدشون ایده ال نبید بهتر دیدند تا قبل از قاپیده شدن قاپ دخملشون اقدام عاجلی بکنند.

همه این عوامل دست به دست هم دادن  تا تو خونه ما هر روز من و مامی جونم جنگ تن به تن داشته باشیم و راه به جایی نبریم تا بالاخره برای اولین بار در طول ۲۱ سال عمر با عزتی که از خداگرفته بودیم شاهد یک لحظه تاریخی که همانا دست به یکی کردن بابا و مامانم بود شدیم و سرتونو درد نیارم مامانه باباهه رو هم با خودش هم صدا کرد و حالا مشکل شد سه تا...

تا اینکه باباجونی با اون زبون چرب و نرمش این ولد چموش و این اهوی وحشی رو رام نمودندی و قرار بر این شدندی  که من با این آقا که الان عمر و جون منه پای میز مذاکره بنشینیم و اگر بنده نپسندیدم و دلیل واهی نیاوردم اونا هم قبول کنن و کاری به کارم نداشته باشند.

البته منم شرط کردم که واهی و غیر واهی نداریماگه اومد و دیدیم پس کله اش به اندازه یه نعلبکی ریخته اونوقت چی؟ حیفتون نمیاد دخمل نازتونو به یه کچلوی خیکی بادی شوهر  بدین؟ همسری ناراحت نشی ها یه موقع. تو که اینجوری نیستی. خیلی هم خوشگلی.(باز پینو کیو شدم)

بدین ترتیب مقرر شد که کچلی چه به صورت سکه ای و چه به صورت حلول ماه کامل٬ جزو موارد ممنوعه میباشد و بنده در نقش معشوقه در مورد فسخ معامله ازاد بوده و طرف دیگر مذاکرات حق هیچگونه مخالفتی ندارند و هرگونه اعتراض از طرف ابوی گراممان نیز مشمول این تبصره بوده و  وارد نمی باشد.

خلاصه با تمامی این تفاسیر و مقدمه و موخره ها٬ بنده مقرر نمودم که همسری از طریق ایمیل با بنده تماس بگیره و تو دلم گفتم همچین خرد و خاکشیرش کنم که بفهمه عروسی فقط جای قر دادنه و بس ولی زهی خیال باطل. چون  که از بس این همسری جون من آدم آرومیه٬ این ارامشش به منه درنده خوی هم سرایت کرد و از طریق قانون القای جریان عاطفی بنده نه تنها آرزوی خاکشیر نمودن ایشون تو دلم  برای همیشه موند بلکه کلی هم عشقولانه از خودم دروکردم

خلاصه که سه سال پیش در چنین روزی یعنی ۵ مرداد ماه بنده و همسری برای اولین بار شباهنگام اومدیم پای چت و این سراغاز تحولاتی شد که نتیجشو شاهد هستید.

نامحرما چشماشونو ببندند. 

اینم سفره عقدمون

 
 
 
هنوزم هم اون اولین چت هامونو داریم. همسری سیوشون کرده

امروز دقیقا سه سال از اون روز میگذره. امروز دقیقا سه ساله که هر روزم با زنگ صدای دلنشینش و با عطر نفسهاش آمیخته شده. امروز دقیقا سه ساله که من نیمه گمشده خودمو پیدا کردم و از این لحاظ خدارو هزار بار شاکرم.

از همین جا این روزو  به همسری عزیزم که در تمام مدت این سه سال مثل یه کوه پشت سرم واایستاده و نذاشته اب تو دلم تکون بخوره و با درنده خوییهای گاه و بیگاه من ساخته و صبوری کرده تبریک میگم.

عاشقانه دوستش دارم و به وجودش افتخار میکنم و میگم که بزرگترین شانس زندگی منه.

چون این پست طولانی شد بقیه داستان آشناییمون رو تو پست بعدی میزارم. در ضمن عکسها مربوط به عقدمون بود. یه سری هم عکس اتلیه دارم از عروسیمون که پنج ماه بعد از عقد بود. آرایشم کاملا متفاوته.اونا رو  هم به موقعش میذارم. متخصص در دادن خماری به خلق الله.

فعلا بای بای

مصیبت نامه

»
سلام خانما

امروز از اون روزاست. میپرسین کدوم روزا؟ روزای بداخلاقی بنده. آخه اصلا حالم خوش نیست. نه وضع جسمی مناسبی دارم و نه روان درست درمونی. از یه طرف هم دلم نمیخواد اینارو اینجا بنویسم و طبع لطیف یارانمو بیازارم. ولی خب مینویسم بلکه یه کم سبک شم.

فقط دلم میخواد بشینم گریه کنم.هنوز مریضم و خوب نشدم. هوا خیلی خیلی خیلی وحشتناکه. صبح زود که داشتیم میومدیم شرکت اخبار میگفت ۴۷ درجه است. دیگه خودتون حساب کنید ظهر چه خبره؟ همسری میگه بیا ببرمت دکتر. ولی دلم نمیخواد.بس که این روزا بیمارستانا پر از آدمای مریض و گرمازده ست که آدم حالش بدتر میشه که بهتر نمیشه.

از دیشب هم سر یه مساله چرت عین بچه ها گیر دادم و بهانه گیر شدم.البته تقصیر همسری هم هستا. اصلا متوجه خستگی و روان پرشی من نیست.شب هم خواب خوبی نداشتم و دیگه نور علی نور.

دلم میخواست الان تو خونه بابام بود. نشسته بودم زیر درختا. یه باد خنکی میومد. کار و شرکت تعطیل می بود. آخ که چی میشد.........

امروز باز یاد گذشته ها افتادم. از صبح به همسری گیر دادم که چرا برام تو عروسی اینکارو نکردی و اون کارو نکردی. اونم که چقدر درک میکنه. از اینهمه توجیه کردن و فلسفه بافتنش خسته شدم. هیچ وقت منو تو این مورد  درک نمیکنه. جالب اینه که اگه اینارو از دهن یکی دیگه بشنوه کلی دلسوزی میکنه که آره بیچاره خانومه و از این حرفا ولی نوبت من که میشه فقط توجیه و توجیه و تو جیه..........

 اصلا به نظرم وضع جوامع هیچ فرقی نکرده. اون قدیما یه جوری از خانوما بیگاری میکشیدن. تو این دوره زمونه هم یه جور دیگه........الان باید هم کار خونه رو بکنن و هم بیرون از خونه کار کنن. در واقع دو شیفته کار کنن و سرویس بدن.باز خوبه همسری تا حدود بسیار زیادی متوجه هست. وای به حال اونایی که شوهراشون متوجه این قضیه نیستن و به نظر من این خیلی یه خانومو اذیت میکنه.

به قول م ه ران  م د ی ری تو سریال باغ مظفر که میگفت:" کامران تساوی حقوق زن و مرد همش کشکه. زنها هنوز عاشق مردانی هستند که به تنهایی بار زندگی رو به دوش بکشند و هزینه هاشو تقبل بکنند."

 اصلا دوست ندارم یه روزی بچم دختر بشه.نه به خاطر خودم. به خاطر خودش. چون از همون اولش مورد ظلمه.به نظر من عدالت فقط یه کلمه است که وجود خارجی نداره. چون یه دختر که به دنیا میاد هیچ وقت شرایط برابری برای رشد و پیشرفت در مقایسه با یه پسر نداره........ همیشه نفر دومه. شما چه فکر میکنید؟ (رادیو ف ر د ا )

من فکر میکنم که کاملا حق با عسل جونه و واقعا این مردا دارن به زنا ظلم میکنن. قربون دهنش که این حرفارو اینجا زده. و مردا خیلی موجودات بدی هستند. (همسری گرام)

میدونم این پستم یه کم فمنیستی و بدبینانه بود. شما بذارین به حساب بدی آب و هوا

 بای بای

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com