سلام دوستان. ممنونم که نگران من بودید و حالم رو پرسیدید. امروز میخوام ماجرای آشنایی خودم و اقای همسری رو براتون تعریف کنم.
همه چیز از اونجایی شروع شد که پسر دایی بنده که الهی کچلی بگیره تصمیم گرفت بعد از سی و چهارسال و اندی که از عمر سرتاسر شیطنتش گذشته بود آستینارو بالا بزنه و به دوران شیرین مجردی (البته از دید آقایون) پایان بده.
این شد که تشریف مبارکشون رو از فرنگستان اوردن و افتادن به جستجوی گوزینه مناسب.ولذا در قالبی کاملا شرعی و قانونی هر روز با یک خانوم قرطی بساط دوستی یا به قول خودش آشنایی رو گذاشت.
یه روز نشسته بودیم تو خونمون که خبر رسید چه نشسته اید که بالاخره گوزینه مناسب یابیده شد.القصه فهمیدیم که این پسر ترشیدمان بالاخره موفق شده اون تور پاره اش رو بخیه بزنه تا ایندفعه ماهی رویاهاش از توش نیوفته.
ماجرا از این قرار بود که این شازده پسر قند عسل که از تعقیب و گریز دخترکان خسته شده بود برای تمدد اعصاب و تجدید روحیه میشینه پای چت و از قضا با یه دخمل خانومی اشنا میشه و میگه که تک پسرم و بعد از ازدواج میبرمت فرنگستان و از این حرفای دختر خر کن که البته بهشون جامه عمل هم پوشوند و بعلهههه بادا بادا مبارک بادا.
نیمه های شهریور بود که خبر رسید عروسی به پا شده و همه دعوتید.منم که دختر حرف گوش کن. هر چی طفلی بابام گفت موقع امتحاناته بچه بشین درساتو بخون. بذار مامانت تنهایی بره٬ تو کتم نرفت که نرفت.اون موقع سال سوم دانشگاهو داشتم تموم میکردم.
خلاصه که توشه سفر رو فراهم کردیم و همراه بقیه کاروان مشتاقان سفر و سینه چاکان رقص و صد البته چندین متخصص زبده در زمینه انجام حرکات ناموزون راهی شدیم تا بلکه آبروداری پسر ترشیدمان را بکنادیم..عروسی هم بدک نبود و خوش گذشت.
هنوز یکی دو هفته ای از برگشتنمون نگذشته بود که خبر رسید این دفعه قرعه به نام خودمون افتاده و خاک وچول گشته ایم.بعله خواستگار سینه چاکی پیدا شده که از غم عشق ما درحال سوز و گداز و احتزار میباشه.
وقتی مادر جانمان از طریق دایی جانمان خبردار شد و این خبر بس مهم را به سمع و نظر ما رساند فکر میکنید ما چه کردیم؟ لپهامان گل انداخت و گفتیم هر چه بزرگترمان بگوید قبول است.
نخییییییییییییر سخت در اشتباهید. اینجانبان به محض دریافت این خبر فوری٬ به ناگهان تبدیل به اتشفشانی بس عظیم و بس کبیر و بس سوزان شدیم و گذازه هایمان را تا فرسنگها و تا منزل دایی جانمان پرتاب نمودیم. آخر کمی وحشی تشریف داشتیم.
ماجرا از این قرار بود که بنده در این عروسی بسیار به خودمان رسیدگی نموده و فراوان فراوان بزک دوزک فرموده و در زمینه قر کمر نیز مجال هنر نمایی به هیچ کسی اهدا ننموده بودیم. غافل از اینکه هستند کسانی که چشمانشان که الهی از کاسه دراید( حالا چرا؟ چونکه بعدا همون آدما حسابی موش دوندند توی رابطمون) در انجا حضور دارند و همچون صیادی در پی صید این اهوی خرامان برامدند.
بعله فوامیل شوهری( بنده شدیدا ارادت دارم خدمت عنورشان) که اون موقع هنوز پسر مردم بود و الان جیگر خودمه٬ اونجا بودند. تعجب نکنید برای اینکه اینا فامیل عروس بودند.
و هی به پر و پایمان میپیچیدند طوریکه کم مانده بود پایمان بشکناد. و در یک اقدام انتحاری از بنده عکسی ناگهانی به یادگار تهیه نموده و تقدیم شوی گراممان کرده بودند.حالا بقیه ماجرا از زبان شوی گراممان:
وقتی عکسو به دستم دادند گفتند برات یه دختر پیدا کردیم هلو. هیکل بیست. و از این تعریفا دیگه.همینکه عکسو گرفتم دستم سکته رو زدم و نقش زمین شدم. حالا چرا؟
همسری میگه چون من عروسو از قبل میشناختم و یه جورایی فامیل دورمون بودند این دختر خانوم تو فامیلمون به خوشگلی معروف بود. واه واه. وقتی عکسو دیدم اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که این دختر چه خوچکله. چون اینجا از فامیل ما که عروسیش هست و مثلا عروسه و کلی ارایش داره هم کلی خوشگلتره.
مغرور میشوییییییییییم
بعد هم شروع میکنه که من اینو میخوام یاللا . من اینو میخوام یاللا.
اونا هم که میبینن طرف خیلی جوگیر شده و کم مونده جناب مهندسشون از دست بره میگن ولی یه ایراد داره. میگه چی؟
میگن اینکه سنش کمه. اون موقع ۲۱ ساله بیدم و همسری هم ۲۹ ساله.
همسری هم برمیگرده میگه: عیب نداره که. اصلا مهم نیست. میمونه بزرگ میشه خب
و همه اینجوری میشن 

خلاصه اونا میگن به دایی و دایی میگه به مامی و بالاخره به من. منم که حسابی سرم تو درس و کتاب بود و (آره جون خودم الان دماغم مثل پینو کیو داره دراز میشه)
و همیشه هم شعارم این بود که من باید اول عاشق بشم و بعد ازدواج کنم و اصلا از این تیپ ازدواجهای معرفی کردنی خوشم نمیاد٬ به همین خاطر به ناگهان فوران کردم و گدازه پراکنی نمودم.(همون عشوه های معمول خانومها دیگه که ته دلشون بشکن و بالا میندازن و با دمشون گردو میشکنن اونوقت در ظاهر تاقچه بالا میزارن)
البته من روم زیاد بید و همه این عقایدمو قبل از ازدواج به همسری هم گفتما. ولی خب خوشبختانه و هزار خوشبختانه روی ایشون از بنده هم بیشتر بود و از رو نرفتن عزیزمن
مامانم اینا هم که دیده بودند من دارم خیلی از خواستگارامو یعنی بهتر بگم ۹۹٪ شون رو ندیده رد میکنم و بهونه میارم٬ این بود که دیگه داشتن کم کم نگران میشدن که اگه بخوام همینجوری ادامه بدم دیری نخواهید پایید که به pickeld parisa تبدیل خواهم شد
یا به قول خودمون ترشیده خواهم بید.از دیگر سوی هم شاهد و ناظر بیدند که بنده که در حال گذراندن دوره کاراموزی در یکی از نهادهای دولتی هستم از طرف یکی از مهندسان اونجا شدیدا مورد لطف و عنایت قرار گرفته ام و ایشان فراوان فراوان از خودشون احساسات لاوی دروکنند و بنده هم توی خونه از ایشون تعریفات بسیار بعمل میارم.این بود که دیگه درنگ رو جایز ندونستن و چون شرایط اون اقا هم از دیدشون ایده ال نبید بهتر دیدند تا قبل از قاپیده شدن قاپ دخملشون اقدام عاجلی بکنند.
همه این عوامل دست به دست هم دادن تا تو خونه ما هر روز من و مامی جونم جنگ تن به تن داشته باشیم و راه به جایی نبریم تا بالاخره برای اولین بار در طول ۲۱ سال عمر با عزتی که از خداگرفته بودیم شاهد یک لحظه تاریخی که همانا دست به یکی کردن بابا و مامانم بود شدیم و سرتونو درد نیارم مامانه باباهه رو هم با خودش هم صدا کرد و حالا مشکل شد سه تا... 
تا اینکه باباجونی با اون زبون چرب و نرمش این ولد چموش و این اهوی وحشی رو رام نمودندی و قرار بر این شدندی که من با این آقا که الان عمر و جون منه پای میز مذاکره بنشینیم و اگر بنده نپسندیدم و دلیل واهی نیاوردم اونا هم قبول کنن و کاری به کارم نداشته باشند.
البته منم شرط کردم که واهی و غیر واهی نداریم
اگه اومد و دیدیم پس کله اش به اندازه یه نعلبکی ریخته اونوقت چی؟ حیفتون نمیاد دخمل نازتونو به یه کچلوی خیکی بادی شوهر بدین؟ همسری ناراحت نشی ها یه موقع.
تو که اینجوری نیستی. خیلی هم خوشگلی.(باز پینو کیو شدم)

بدین ترتیب مقرر شد که کچلی چه به صورت سکه ای و چه به صورت حلول ماه کامل٬ جزو موارد ممنوعه میباشد و بنده در نقش معشوقه در مورد فسخ معامله ازاد بوده و طرف دیگر مذاکرات حق هیچگونه مخالفتی ندارند و هرگونه اعتراض از طرف ابوی گراممان نیز مشمول این تبصره بوده و وارد نمی باشد.
خلاصه با تمامی این تفاسیر و مقدمه و موخره ها٬ بنده مقرر نمودم که همسری از طریق ایمیل با بنده تماس بگیره و تو دلم گفتم همچین خرد و خاکشیرش کنم که بفهمه عروسی فقط جای قر دادنه و بس
ولی زهی خیال باطل. چون که از بس این همسری جون من آدم آرومیه٬ این ارامشش به منه درنده خوی هم سرایت کرد و از طریق قانون القای جریان عاطفی بنده نه تنها آرزوی خاکشیر نمودن ایشون تو دلم برای همیشه موند بلکه کلی هم عشقولانه از خودم دروکردم
خلاصه که سه سال پیش در چنین روزی یعنی ۵ مرداد ماه بنده و همسری برای اولین بار شباهنگام اومدیم پای چت و این سراغاز تحولاتی شد که نتیجشو شاهد هستید.
نامحرما چشماشونو ببندند.
اینم سفره عقدمون

هنوزم هم اون اولین چت هامونو داریم. همسری سیوشون کرده

امروز دقیقا سه سال از اون روز میگذره. امروز دقیقا سه ساله که هر روزم با زنگ صدای دلنشینش و با عطر نفسهاش آمیخته شده. امروز دقیقا سه ساله که من نیمه گمشده خودمو پیدا کردم و از این لحاظ خدارو هزار بار شاکرم.
از همین جا این روزو به همسری عزیزم که در تمام مدت این سه سال مثل یه کوه پشت سرم واایستاده و نذاشته اب تو دلم تکون بخوره و با درنده خوییهای گاه و بیگاه من ساخته و صبوری کرده تبریک میگم.
عاشقانه دوستش دارم و به وجودش افتخار میکنم و میگم که بزرگترین شانس زندگی منه.
چون این پست طولانی شد بقیه داستان آشناییمون رو تو پست بعدی میزارم. در ضمن عکسها مربوط به عقدمون بود. یه سری هم عکس اتلیه دارم از عروسیمون که پنج ماه بعد از عقد بود. آرایشم کاملا متفاوته.اونا رو هم به موقعش میذارم. متخصص در دادن خماری به خلق الله.
فعلا بای بای