تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

یه علامت سوال بزرگ

»
سلام بچه ها

امروز میخوام اینجا یه سوالی مطرح کنم و اون اینکه به نظر شما کدوم دسته از آدمها بهتر عمل میکنن یا به عبارتی کار درستترو انجام میدن؟

یه دسته اونایی که تو زندگیشون چیزی از خودشون ندارن یا به اصطلاح سرمایه و پس اندازی ندارن ولی همیشه لردی زندگی میکنن و بهترینها رو میخرن و میخورن و میپوشن و بهترین جاها میشینن (البته اجاره) و بهترین ماشینهارو سوار میشن و بهترین مسافرتها رو میرن........

دسته دوم اونایی که هی قناعت میکنن و از چیزایی که میخوان میزنن و هی رو خواسته هاشون خط میکشن و میگن که اینا ضروروری نیست و مثلا خونه دار بشیم واجبتره و یا مثلا پولمونو بذاریم تو فلان کار و سرمایه گذاری بهتره.......

شما خودتون جزو کدوم دسته اید؟ من و همسری جزو دسته دومیم.خیلی وقتها هم دیدم که بقیه به گروه اول میخندن یا مثلا میگن که اونا فکر اقتصادی ندارن یا چه میدونم عقلشون پاره سنگ برمیداره و از این چیزا.مثلا ما خودنون اول ازدواج یه سمند ال ایکس داشتیم و تو سعادت آباد هم یه خونه دو خوابه رهن کرده بودیم. همه بهمون میگفتن کسی که مستاجره که سمند سوار نمیشه یا چه میدونم آدم نباید سرمایه شو بده به ماشین که هر روز قیمتش افت کنه و از این حرفا......

تا آخرش که ماشینه رو فروختیم و یه خونه فسقلی تو یه منطقه پایینتر خریدیم. ولی الان که فکرشو میکنم میبینم اون عشق و حالی که اون چند وقته تو خونه اولمون کردم اصلا با موقعیت دوممون قابل مقایسه نیست.

الان هم کما فی السابق هستیم. یعنی بیشتر پولهامونو داریم میذاریم واسه سرمایه گذاری. مثلا من خودم اینجا یه خونه پیش خرید کردم که هر ماه حقوقمو میدم به قسطهای اون و اصلا هیچ لذتی از کار کردنم و پول خودم نمیبرم.

بعضی وقتها با خودم میگم آخرش که چی؟ اینهمه خودمونو میکشیم واسه آینده. آخه آدم که از فردای خودش خبر نداره.بس که وضع مملکتمون بی ثباته باید الان از همه چی بزنیم تا بلکه در اینده یه چیزی بشیم. حالا اونم ایا بشیم ایا نشیم.

نمیدونم تصمیم درستیه یا نه. ولی دلم میخواد خونه رو بفروشم و به جاش یه ویلا تو یه منطقه اعیانی کرایه کنم و یه ماشین خوب بخرم و یکی دو تا سفر باحال برم و از زندگی لذت ببرم.فکر میکنم اینجوری همش داریم دور خودمون میچرخیم بدون اینکه از زندگیمون لذتی برده باشیم

به نظر شما واقعا کدوم یکی درستتره؟ میدونم با این وضعی که الان تو جامعه هست آدم بیشتر موارد مجبوره ولی اخه پس خودمون چی؟ همش باید جمع کنیم که میخوایم یه روز بچه دار بشیم  و  هزار تا چیز دیگه.

خلاصه که این سوال خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده و میخوام بدونم شما چه فکر میکنید؟ (رادیو فردا)

البته به قول همسری ما ها که پول باد اورده نداشتیم و ننه بابامون هم کمکمون نکردن از روز اول رو پای خودمون وایستادیم و از صفر شروع کردیم اینه که باید بیشتر حواسمون باشه و به همینم که رسیدیم کلی خوشحال باشیم.منم ناشکری نمیکنم. فقط بعضی وقتها فکر میکنم اونایی که به خودشون سخت نمیگیرن کار درستی میکنن.

یه نمونه اش رو براتون میگم.مثلا جاری من با اینکه ۷-۸ سال از ازدواجشون میگذشت هیچ وقت راضی نشد یه خونه کوچیک بخرن و با اینکه فقط یه بچه داشتن همیشه میگفت که خونه من حداقل باید سه خواب باشه و به همین خاطر هم ۷-۸ سالی مستاجر بودند تا اینکه آخرش برادر شوهرم یه سال پیش بالاخره پولش رسید و یه خونه بزرگ هم خرید.البته نه تو اون منطقه ای که خانومه دوست داشت ولی خب میبینم که این همه سال تو خونه های بزرگ زندگی کرد حالا چه فرقی میکنه مستاجر یا صاحب خونه بالاخره به خودش که سختی نداد.

خلاصه که موندم چی کار کنم. البته من اینارو میگم ولی بعدش دلم نمیاد.اون مدلی زندگی کردن هم جرات میخواد و هم بیخیالی به مقدار زیاد.....

در مورد پست قبلی هم از کسی ناراحت نیستم. یه خرده دلخور بودم که اونم درست شد و خوب شدم.امیدوارم کسی هم از من ناراحت نباشه.

همینطور امیدوارم با این صحبتهام همه خانوما رو نندازم به جون آقایون

خب دیگه فعلا بای بای

????? why

»
سلام دوست جونیا.

حالتون خوبه؟ ما هم خوبیم. بچه ها من امسال اصلا دوست ندارم ماه رمضون تموم شه هر روز هم که میگذره غصه ام میگیره.

دیروز از اون روزها بود. یکی از مدارک اینجا گم شده بود و حدود دو ماه بود که پیمانکار اینو فرستاده بود واسه ما. فک میکنین بالاخره پیدا شد؟ حالا اینش مهم نیست از کجا پیدا شد؟ این مهمه!!

 بعلهههههههه دیروز طی یکسری عملیات تجسس ضربتی٬ مدارک مربوطه از تو کمد بنده بخت برگشته پیدا شد و بسی موجب شادی و سرور عده ای و ناراحتی و اخم و تخم عده ای دیگر شد.

اون عده اولی همون پسرایی هستند که مسئول چک کردن این مدارکند و با پیدا شدنش سلب مسئولیت شد از اونا و عده دوم من و همسری هستیم چونکه اونا بعد از چک کردن میدن به من و منم یادم رفته اینو بفرستم به اونجایی که باید بفرستم (همون جایی که عرب نی انداخت) و لذا این مدارک یه توقف کوچولوی دو ماهه تو کمد من داشتن.

ولی دیروزهمسری جونم سر همین قضیه رئیس بازی دراورد و منو سوال پیچ کرد و گفت:

??? why و همین وای کافی بود تا من دلم بگیره و بغض کنم و بعدش هم سرم درد بگیره و بعدش هم تا آخر روز بیحوصله بشم و بعدش هم حساب همسری رو برسم و اونم هی منت منو بکشه و هی معذرت خواهی از خودش دروکنه و منم هی طاقچه بالا بذارم.

بعد از شرکت هم که رفتیم خونه ٬ همسری دوباره کلی بوس بوسی و ابراز ندامت و این حرفا از خودش در و کرد و بعدش هم رفتیم استخر و منم که هنوز دلم خنک نشده بود شام هم نپختم و همسری رفت از بیرون کباب گرفت و اومد خوردیم و دوباره دوست شدیم

بعد هم فیلم دیدیم و خوابیدیم.امروز صبح هم همین که رسیدم شرکت اومدن و خبر خوشی بهم دادن و گفتن که چون عضو جدیدی اومده و جای کافی ندارن میخوان بیارن بچپوننش تو اتاق من سر اون یکی میز. آخه تو هر اتاق دوتا میز هست. تو اتاق منم همینطور. که رو یکیش کامیه خودمه و رو اون یکی هم ناهار میخوریم. منم گفتم به به گل بود و به سبزه نیز اراسته شد........

بعدش هم مخالفت شدید خودم رو ابراز کردم و گفتم که نه نمیشه و جا ندارم واینا.... تا خبر به همسری رسید و اومد گفت که بهشون گفتم تو اتاق تو نمیشه و پرسیده که طرف خانومه یا آقا اونا هم گفتن آقاست و همسری ما هم رگ غیرتش قلمبه شده و  همینو بهونه کرده و گفته نه نمیشه و من بسی مشعوف شدم و تو دلم همسری رو بوس بوسی کردم.

دیشب هم که تلفنی با مامانم صحبت میکردم باز همون سوال همیشگی رو پرسید و باز همون نصایح همیشگی که دیر میشه و اینا منم بهش گفتم که نترس ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است و اونم گفت که دیگه وقتشه که ماهیه رو بگیرین و اینا.......خلاصه که باید بریم کلاس ماهیگیری. فقط میترسم به جای ماهی لنگه کفش به تورمون بخوره

خب دیگه چیزی یادم نمیاد. اگه اومد میام اضافه میکنم.

آخر هفته خوبی داشته باشین.

فعلا بای بای.

کلاس اشپزیه عسل بانو !! شرکت برای عموم ازاد است.

»

سلام سلام.

بابا خیلی ممنون. حسابی منو با این تعریفاتون شرمنده کردین.از بابت تبریکاتتون هم ممنون.روشن جون و تی تی خانومی و لیلی جونم به نکته ظریفی اشاره کرده بودند که این روزا رفتم تو نخه نی نی و چه میدونم یه بوهایی میاد و اینا. باید بگم که نخیر فعلا که بویی به مشامه من نمیرسه.البته نه که دلم نخواد ها نه. ولی خیلی میترسم. به عبارتی هنوز جراتشو پیدا نکردم.

این از این.

بعدش جمع کثیری هم از دستپختمون تعریف کرده بودند و خواسته بودند که دستور تهیه سوپ رو بذارم. منم  میگم خیلی ممنون و دستور ام پی تری سوپ رو هم  که با زحمات شبانه روزی به دست آوردم به رایگان در اختیار شما عزیزان قرار میدم. خراب رفیقم دیگه. چه کنم؟

این سوپ شامله جو پوست کنده و سینه مرغ و قارچ و هویج و شیر و خامه و ادویه جات میباشه. به این صورت که مرغ را با یک عدد پیاز و چند تا هل میپزین و بعد زیر اجاقو یادتون نمیره خاموش میکنین.بعد جوها رو با آب همون مرغه فلک زده میذارین حسابی بپزه و یه دو سه ساعتی همچنان بپزه و حسابی لعاب بندازه. بعدش هویج رو بهش اضافه میکنین. فقط دقت کنین که مقدار هویج توی این سوپ باید خیلی کم باشه. یعنی فقط یه جورایی تک و توک و با چشم مسلح قابل رویت باشه.

بعد از اون هم اون جوجوی پخته رو که بهتره از سینه ستبرش استفاده کنین رو خرد یا ریش ریش میکنین و شوت میکنین تو سوپ. اندک زمانی که سپری شد٬ وقت قارچه اسلایس شده است. اونو هم میریزین و در آخر کار خامه را با اندکی شیر رقیق میکنین و میریزین توی سوپ و مرتب هم میزینین تا نبره. بقیه شیر را هم یواش یواش اضافه میکنین.و هی هم میزینین و هم میزنین تا نبره.

وقتی غلیظ شد سوپمون آماده است. فقط شماها مثل من یادتون نمیره که نمک و فلفل سیاه بهش بزنین. در ضمن یه کمی پودر آویشن هم طعمشو فوق العاده میکنه. گفته باشم.

آهان یه فوت کوزه گری هم بگم که اگه میخواین سوپتون شبیه سوپه پاره پوره فرانسوی نشه (حالا نیاین بگین اینو هم باید اموزش بدی هااا. رجوع شود که به کتاب آشپزی از سیر تا پیاز نجف دریا بندری) در این صورت بعد از اضافه کردنه شیر و خامه به هیچ وجه آبلیمو یا چیز ترشه دیگری به سوپ نمیزنیااا. از ما گفتن بود. حتی قاشق ترش هم نمیزنین که میبره و بعدش هم شوهرتون میاد سر شما رو میبره. آبلیمو رو بذارین تو سفره که هر کی خواست تو بشقابه خودش بریزه و یه حالی به خودش بده. اونموقع اگه هم ببره دیگه کسی نمیتونه سر شما رو ببره و تقصیر خودشون بوده.

خلاصه که من آنچه شرط تهیه سوپ خامه است با تو میگویم. تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.

اضافه میکنم که این سوپ واسه خانمای بد ادا و کلا ادمای پیف پیفی که شیر نمیخورن و ادا و اصول میان و در صدر همشون خودم٬٬ منبع بسیار خوبی از کلسیم میباشد.

 ایشالله که بپزین و بخورین و  گوشت بشه به تنتون.همسریهاتونم بپسندن.

فقط میمونه یه مطلبه دیگه که دوستان گفتن که قبلنا که مخم اندکی بیشتر از الان تاب داشت گفته بودم که عکس میذارم و از این چیزا٬ باید خدمت این عزیزان عرض بنمایم که امروز سالگرد عقدمونه نه عروسیمون. و منم منظورم عکسه عقد بود که اونو هم نتونستم طاقت بیارم و  قبلا گذاشتم.لذا امروز عکسی ندارم که بذارم. عکسای عروسیم هست که هم خودم خیلی خوشم نمیاد و هم اینکه وقتش تو زمستونه.شاید اونموقع دلم به رحم اومد و گذاشتم. خدا رو چه دیدی

در آخر هم به همسری جونم و خودم این روزه خجسته رو تبریک عرض میکنم.امروز روزیه که من همچون اختر تابناکی بر زندگیه شوی گرامم تابیدم و جماعتی را غرق در نور و سرور نمودم و همچون عسلی لحظات همسری را شیرین نمودم. خلاصه که خیلی کارای دیگه هم نمودم که دیگه خودستایی میشه بسه. 

عوض عکسه عروسی هم یه عکسه عشقولی میذارم برین حالشو ببرین.البته تقدیم میکنم به همسری

فقط ببخشین که پشتشون به شماست.

اصلا اینا رو ول کنین. بیاین اینم یکی دیگه که روشون به همدیگه است.عشقولی تره

خب دیگه.  عکسه بیشتری نمیتونم بذارم. آخه زیر ۱۸ سال اینجا تردد دارن ننه.

فعلا عرضی نیست. دیگه همینا بود.

بای بای

بعدا" نوشت

شیر را در حدی که لازمه اضافه کنین خب. اینکه پرسیدن نداره. وقتی موادتون پخت باید تقریبا آبش رو کشیده باشه و کم آب باشه. بعدش شما شیرو بهش اضافه میکنین تا به غلظت سوپ برسه.

مهمانیه سالگرد ازدواج

»
سلاااام

بالاخره به ارزوی دیرینه ام که همانا شب نشینی و خوابیدن در ساعت ۱ شب یا به عبارتی غش کردن از فرط خستگی بود رسیدم.

پنجشنبه بعد از شرکت با همسری جونم رفتیم استخره خونمون و کلی کیف داد. یه خانومی هم با پسملش اومد که من قبلا دیده بودمش. پسرش خیلی بامزه است. دو سالشه. اسمش هم الیوره. ولی خانومه رو یه مدتی ندیده بودم که دیدم به به ماه هشتمش میباشه.

رفتم یکمی پیششون تو استخر بچه ها نشستم و با الیور بازی کردم و کلی هم از مامانش اطلاعات گرفتم .خلاصه که بیمارستان امریکایی به تصویبمون رسید و هزینه هاش و ایناشو هم پرسیدم و کلی بر معلوماتم افزوده شد.

بعدش هم رفتیم خونه و دوش گرفتیم. من هم کلی زیرسازی کردم واسه مهمونی جمعه. ساعت ۶ هم رفتیم خرید.آخه اینجا موقع اذان٬ فروشگاهها خلوت خلوته و خیلی کیف میده خرید کردن. ما هم دیگه یاد گرفتیم و اد همون ساعت میریم. دیگه نه تو فروشگاه کسی هست و نه پای صندوقها.

بعدش هم اومدیم خونه . یه غذای دانشجویی که همانا نیمروی مخصوص میباشد زدیم تو رگ و نشستیم به فیلم دیدن. همسری هم از وقتی فهمیده جریان از چه قراره دیگه اصلا از این فیلمه روز حسرت خوشش نمیاد و به من هم میگه اینو نبین٬ مزخرفه. قربونش برم چه دل نازکی داره

جمعه هم همسری کلی کمک کرد و در واقع خونه رو اون مرتب کرد و جارو کشید و گردگیری کرد.منم آروم آروم کارهامو کردم و وسایل پذیرایی و ظرف و ظروفو حاضر کردم. بعد از ظهر هم دونه دونه غذاها رو درست کردم که شامل سوپ خامه٬ زرشک پلو با مرغ٬ سالاد مخصوص٬ ژله و ماست و خیار تزیین شده بود.

مهمونامونم یه دوستمون بود که آقا و خانوم با هم بودند و یکی دیگه هم بود که چون خانومش حامله بود رفته بود ایران و این بود که خودش تنهایی اومده بود. یعنی کلا  پنج نفر بودیم.

یه مطلبی که برام جالب بود این بود که من قبلنا وقتی مهمونی میدادم همش از صبح استرس داشتم که همه چیز خوب پیش بره ولی دیروز اصلا اینطوری نبودم و خیلی راحت و ریلکس بودم و فهمیدم که دیگه بزرگ شدم

ساعت پنج همسری رفت تا کیکی رو که سفارش داده بودیم بیاره. اخه پنجشنبه رفتیم و کلی ذوق و سلیقه از خودمون درو کردیم و آلبوم دیدیم و یه کیک انتخاب کردیم و سفارش دادیم که روش گلهای طبیعی داشت و منم تاکید کردم که اگه همین گل رو هم پیدا نکردین اشکالی نداره ولی حتما گل طبیعی باشه.

ولی وقتی همسری کیک رو اورد دیدم که بعلههههههه. دریغ از ۱٪ شباهت بین این کیک و کیکه انتخابی منه بیچاره. به همین خاطر زنگ زدم به همون سامان و یه حالی بهش دادم. این سامان صاحب شیرینی فروشیه است. یه پسره جوونیه و یه کارمند فیلیپینی داره. یه دختره که خیلی سامانو بامزه صدا میکنه. میگه ساممان. با تشدیده م

ساعت ۷.۵ تا ۸ هم مهمونامون اومدن و کلی از خونمون خوششون اومد و بعد از ابمیوه و یه پذیرایی مختصر حمله کردیم به طرف شام که باز خیلی خوششون اومد و کلی تعریفات دروکردند و بنده هم کلی ذوق دروکردم.همسری هم یه چشمک به من که یعنی بعلهههه تایید میفرماییم.

اینم عکسه میز شام.

اینم نمای کامل

 

بعد از شام هم کلی صحبت کردیم و بعدش هم بیا شمعا رو فوت کن و از این چیزا داشتیم.اینم عکس کیکمون و گلهای بسیار زیبا و طبیعیه اون. از بس طبیعیه ادم لذت میبره

 بعدش کیک خوردیم و بازم صحبت کردیم تا ساعت ۱۲.۵ که مهمونامون رفتن و ما هم خسته و خراب. فقط مسواک زدیم و شیرجه تو تخت.

الان هم که در خدمتتونم. در حالیکه ظرفهای توی سینک دارن میگن: ما کثیفیم٬ عسلک کجایی؟ و انتظار ما رو میکشن.

راستی دیشب دوست جونمون برامون یه گلدون هم آورده بودند. دستشون درد نکنه.اینم عکسش.

من که خیلی خوشم اومد. خلاصه که دیشب خیلی به هر دوتامون خوش گذشت و به این ترتیب سومین سالگرده ازدواجمون رو گرامی داشتیم.. من هم کلی یاد ایامه گذشته کردم. اخه گفتم که من سالگرد رو دو روز زودتر گرفتم. به این فکر میکردم که سه سال پیش در چنین روزی من چقدر کار داشتم و از صبح مشغوله بدو بدو بودم و از بس کار داشتم یهو ساعت ۳ متوجه شدم که وقت ناهار شده و گذشته. که منم سریع رفتم یه همبرگر خریدم و خوردم و دوباره رفتم دنباله بقیه کارا....

یادش به خیر.

این بود قصه ما.

از همه دوستای گلم هم که بهم تبریک گفتن هم بابت سالگرد و هم قبولی خواهرم خیلی ممنونم.

فعلا بای بای

 

مهمانی میدهیم + بازی

»
سلام به روی ماهتون.به چشمون سیاهتون.(سایر رنگها هم پذیرفته میشود)

من خوبم.حالم هم خیلی بهتره. با وجود همسریه مهربونی مثل شوشو جونم و دوستای خوبی مثل شماها مگه میشه بیحالیه آدم دوام بیاره.

جونم براتون بگه که تصمیم گرفتیم یه حالی به خودمون بدیم.آخه یکشنبه هفته دیگه سالگرد ازدواجمان بید.

اینه که تصمیم گرفتیم دوستامونو دعوت کنیم. البته برای جمعه شب دعوتشون کردم. یه دوستمونن که خانم و اقا با همند. یکی دیگه یه دوست دیگه مونه که یه آقای مجرده. یکیش هم پسر خالمه که هنوز معلوم نیست بیاد یا نه. آخه باید از عیالش کسب اجازه کنه. آره تعجب نکنین. من اینجا یه پسر خاله دارم. ولی نه تو این یه سالی که هم ما و هم اونا اینجان دیدیمشون و نه اونموقع که هر دومون تهران بودیم. آخه خانومش اصلا اهل رفت و آمد نیست. بچه شو  که سه سالشه فقط یه بار دیدیمخلاصه که هنوز اونو مطمئن نیستیم.

هر چند مهمونیه کوچیکی میشه ولی بازم از هیچی بهتره و باعث میشه کلی دلمون باز بشه.

دیگه تقریبا از فردا باید شروع کنم به خرید و کارای دیگه.امروز هم میخوام برم یه کیکه کوچولو سفارش بدم واسه سالگردمون

دیشب بابام زنگ زد. اخه من پارسال اولین افطارو بهش زنگ زده بودم.ولی من ازش دلخور بودم و درست و حسابی باهاش حرف نزدم.آخه خیلی منتظر بودم که بیاد. ولی نیومد.کلا بابام زیاد اهل رفت و امد نیست. اونموقعی هم که تهران بودیم فقط یه بار اومده بود خونمون. دفعه دومی که خواست بیاد دیگه من و همسری اومدیم دوبی. ولی خب من ازش انتظار دارم.

با این حال باید دوباره خودم بهش بزنگم. مامانم هم دیروز زنگ زد و گفت که خواهرم مهندسی معماری تو دانشگاه آزاد قبول شده. خیلی خوشحال شدم. بهش از همین جا تبریک میگم.منتظر نتایج سراسری هستیم ببینیم چی میشه. ایشالله هر چی دوست داره قبول شه.

یه بازی دیدم تو یه وبلاگی.دیدم هر چند بدون دعوته ولی بذار انجامش بدم. اونم اینه:

شغلهایی که دوست دارین و شغلهایی که دوستشون ندارین چیا هستن؟

اول اونایی که دوست دارم:

مجری تلویزیونی بودن رو دوست دارم.همینطور هنر پیشگی از نوع ستاره اش رو و همینطور بازیگر طنز بودن رو.کلا شغلهایی که روابط عمومی بالا میخواد و با مردم ارتباط داره رو دوست دارم.اگه هم یه روزی هنر پیشه میشدم دوست داشتم تو همه فیلما عروس باشم چه کنم دیگه عقده ای بیدم.کلا دوست داشتم کاری داشته باشم که منو معروف و محبوب کنه.یه جورایی تو مرکز توجه باشم. البته الانم هستم. اعتماد به نفسو دارین که....

همینطور کارایی که به خوردن مربوطه هم خیلی میدوستم. مثلا همیشه دوست داشتم یه رستوران داشتم. از نوع شیکش.حتی سوپری هم قبوله.البته سوپر لوکس و تمیز که همه چی داشته باشه ها.

خلبانی رو هم دوست داشتم.کلا دوست داشتم یه جورایی تو هواپیمایی کار میکردم. مهماندارم قبول بود.البته تو بخش فرست کلس. چونکه خدا رو چه دیدی شاید آدم میلیونری٬ هنر پیشه ای٬ رهبر و رئیس جمهوری چیزی ما رو میدید و بختمون وامیشد ننه.

چیه؟ ها؟ چرا اینجوری نگام میکنین.؟ آرزو بر جوانان عیبه؟ نه شما بگین عیبه؟

عکاسی رو هم میدوستم. البته یه جورایی دوست دارم همش عکس عروس ببینم........

خلاصه که بارها گفته ام و بار دگر میگویم که: عسل در خواب بیند پنبه دانه. گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه 

و اما مشاغلی که دوست ندارم.البته با رعایت احترام به صاحبان مشاغل.

اولی ناظم مدرسه است. چون لازمه اش بداخلاق بودنه. البته نظر شخصیمه ها. خب چیکار کنم ناظمهای ما همیشه بداخلاق بودن دیگه.بک گراند بد ایجاد کردند.البته یکی از این ناظمهای محترمه الان شده مادر شوهر دختر دختر خاله مان. چه نسبت نزدیکی. البته من خوشبختانه موقعیتی نشده که ببینمش وگرنه حتما یه چیزی بهش میگفتم.

دومی حراست بودنه حالا تو هر جایی میخواد باشه به ویژه دم در دانشگاه و نیز توی فرودگاه. منظورم از همنون خانومای ......... ه دیگه.همونایی که مردم جرات نگاه کردن بهشونو هم ندارن. جذبه دارن خب.

از امورات و کارهای سیاسی هم اصلا خوشم نمیاد.خوبه که تو مملکتمون٬ سیاسیون باید حتما رجال باشند نه نسا....... خداییش هم اگه همین امروز منو ببرن بگن بیا بشو رهبر یا رئیس جمهور٬ میگم جونه داداش  عمرا اگه قبول کنم. از قدیم گفتن مال بد بیخ ریش صاحبش.خلاصه که اصلا اصرار نکنید که منم کاندیدا بشم که اصلا راه نداره. حتی شما دوست عزیز.

از عالم پر زرق و برق پزشکی و کارای مربوط به بیمارستان از دکترش بگیر تا هر چیز دیگه هم خوشم نمیاد. چون دلشو ندارم.به نظرم روحیه آدمو خراب میکنه.هیچ وقت هم دوست نداشتم همسریم دکتر باشه.

مورد دیگه کتابدار بودنه. یعنی یه جورایی مسئول کتابخونه باشم و صبح تا شب توی سکوت سر کنم برام غیر ممکنه. اصلا هیجان نداره.

فکر میکنم دیگه همینا باشه.منم از شماها دوستای گلم دعوت میکنم که هر کی دوست داره این بازی رو انجام بده.

دیگه عرضی نیست.

روزه هاتونو بگیرین. منو هم دعا کنین تا به مشاغل دلخواهم برسم.

بای بای

 

درد دل از همه جا

»
سلام بچه ها.

واقعا از همتون ممنونم. امروز که اومدم اینجا و دیدم همتون اومدین و حالمو پرسیدین یه حس خیلی خوبی بهم دست داد.خیلی ها فکر میکنن چون ما اینجا نزدیکه ایرانیم اصلا دلتنگی نداریم.میگن دبی که دو قدم راهه ولی نمیدونن که غربت غربته دیگه.

نمیدونن که ادم بعضی وقتا دلش برای چیزایی که تو ایران اصلا به چشم نمیاد هم تنگ میشه.تهران که بودیم یه سوپری تو خیابونمون بود که یه پیرمردی بود با خواهر زاده هاش. این خواهرزاده هاش همیشه بهش میگفتن دایی. ما هم دایی صداش میکردیم.... باور کنین تازه که اومده بودیم اینجا بعضی وقتادلم برای همون دایی هم تنگ میشد.

 میدونم که تو ایران  خیلیها الان همه هم و غمشون اینه که از ایران برن.قبول دارم که خیلی مشکلات هست ولی باور کنین هر کشوری مشکلات خاص خودشو داره که مرذم اونجا به اون مشکلات خو گرفتن.

مهاجرت ما با اینکه خیلی بی دردسر و جزو معدود مهاجرتهایی بود که واقعا از هر نظر به نفعمون شد و از همون اولش هم همه شرایط خوب و عالی بود ولی بازم مهاجرت کار خیلی بزرگ و مشکلیه. دل بزرگی میخواد.ما وقتی اومدیم اینجا٬ همسری از فرداش رفت سر کار و حقوق گرفت ولی اکثر مهاجرتها اینجوریه که اول میرن به اونجایی که میخوان و بعد تازه دنبال کار میگردن......... خیلی سخته

اینجا حقوقها که همه میپرسن٬ بالاست ولی تجربه و سابقه کار بالایی هم میخواد. و البته زبان انگلیسی هم که باید کاملا مسلط بود.دیگه از مزایاش اینه که مالیات نداره و کلا اینجا پول دراوردن و خرج کردن خیلی راحته. حتی راحتتر از اروپا و آمریکا.

ولی به قول یکی از دوستان که چند سالی اینجا بوده و الان رفته استرالیا میگه که دوبی یه جورایی مسابقه پول خرج کردن و لوکس زندگی کردنه که کاملا هم درسته.

ولی همه اینا دلیل نمیشه که آدم دلتنگ نشه.دلش برای دود و دم و ترافیک و شلوغی تهران تنگ نشه.برای پارک جمشیدیه. برای فرحزاد٬ برای دارآباد٬ برای دربند و درکه٬ برای آب انار محمد٬ برای بستنیهای دزاشیب و سعادت آباد................

خلاصه که دیشب پی صحبتهایی که با همسری مهربونم کردیم به این نتیجه رسیدیم که من دچار حس دلتنگی شدم.کلی باهاش درد و دل کردم و کلی هم گریه کردم. ولی بعدش خیلی سبک شدم.واقعا خوشحالم که همسری بیشتر از اونکه شوهرم باشه دوستمه و من خیلی باهاش راحتم.

این روزا همش فکرای عجیب  و غریب میاد سراغم. مثلا فکر اینکه اگه بچه دار بشم اینجا دست تنها چی کار کنم؟چقدر باید سختی بکشم و خیلی چیزای مسخره دیگه..........

دلم میخواد شب بریم یه جایی یا یکی بیاد خونمون و بشینیم حرف بزنیم تا ۱۲-۱ شب. بعد بیایم خسته بخوابیم.

ما دیشب به این نتیجه رسیدیم که زندگیه خیلی روتین و کاملا بدون استرس هم خوب نیست و آدمو دچار دلمردگی و افسردگی میکنه.خلاصه که یکمی استرس هم خوب چیزیه..... البته یه کوچولوش.

یکی از دوستان گفته که نکنه اینجا رو بی خیال بشم٬ باید بگم که عمرا". چون در حال حاضر تنها دوستام همینجان و من از وجودشون لذت میبرم. هر چند خوندن بعضی مطالب بعضی وقتا آدمو ناراحت و افسرده میکنه.مثلا وقتی میبینی که دوستت یه مشکلی داره و تو هیچ کاری از دستت برنمیاد کلی ادمو ناراحت میکنه ولی از یه طرف هم باید قبول کرد که اینا واقعیات زندگیه و زندگی طرف تاریکی هم داره. پس باید قدر خوشیها رو دونست.

دیشب کلی با همسری درد و دل کردیم. بعدش هم چند دست بازی کردیم و من جر زدم و هر سه دستو بردم  و کلی لذت بردیم و خندیدیم. بعدش یه فیلمه مسخره دیدیم و بعدش خوابیدیم. موقع خواب خیلی احساس سبکی میکردم.

امروز هم که اومدم و کامنتهاتونو دیدم که دیگه هیچی...شاید برای شماها که اونجا کنار خانواده و دوستانید زیاد هم مهم نباشه ولی برای من خیلی باارزشه که میبینم دوستانی هستند که به یادم هستند.

همسری همیشه میگه " به قول رومن رولان: هیچ دردی برای انسان بالاتر از این نیست که دیگران را از وجود خود بی نیاز ببیند." نقل قول از همسری از جانب رومن رولان

خیلی دلم میخواد این سری که بیام تهران یه قراری بذارم و همه شماها رو از نزدیک ببینم.

الان هم اعلام میکنم که حالم خیلی بهتره. میدونید آدما داشته هاشونو خیلی زود فراموش میکنن و خیلی زود تو روزمرگیهای زندگی غرق میشن و این باعث میشه قدر داشته هاشونو که یه روزی حسرت داشتنش رو داشتند٬ ندونند و نتونند ازش لذت ببرند و یه جورایی این روزمریگیها باعث روزمردگی بشه.

بازم به قول همسریه عزیزم که میگه لذت بردن خودش یه مهارته.و واقعا هم همینطوره.نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که خیلی در حسرت چیزی باشین و بعد به دستش بیارین ولی به محض اینکه بهش برسین دیگه براتون جداب نباشه. حتی نتونید اونقدر که انتظار داشتین ازش لذت ببرین.

اینه که تصمیم گرفتم از نظر فکری و روحی رو خودم کار کنم.همسری هم کمکم کنه.قربونش برم.

فعلا درد و دلام تموم شد و باید برم به کاری شرکت برسم. چون امروز از موقعی که اومدم فقط تو وبلاگم.

خلاصه که عسلتون قدری شکرک زده بود که خدارو شکر خوب شد.

بازم ممنون از همتون.

بای بای

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com