تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

همسریه مهربون

»
سلام و فراون سلام. درود و هزاران درود.

نمیدونم چی شده که وبلاگستان از رونق افتاده بدجور. یه عده که زدن وبلاگشونو کن فیکون کردن. یه عده دیگه مرتب میان و اعلانه کم رنگی میکنن. یه عده هم که دیگه هیچی مامان شدن و ادا و اصول میان و خلاصههههههه یه عده هم میان و با خشم فراوون برامون مینویسن چرا اپ نکردی؟؟؟

واقعا چرا ایا؟

حالا میگم. برای اینکه زیرا. نه شوخی کردم نزنین بابا. سرم شلوغ بیده بید. چه کنم دیگه.  چند وقتیه که یه کاری رو از طریق این همسریه همسر فروش گذاشتن به عهده من و منم ادمه مسئولیت پذیر!!!!!!!  دیگه کشتم خودمو.

باید هر روز یه سری مدارکو ببرم بدم به یه عده بشر مشنگ که بخونن و چک کنن و تایید کنن و بدن بهم. و لذا باید روزی چند بار پله های شرکتمونو بالا پایین کنم و هی برم پایین دوباره بیام بالا . دوباره پایین...... خودم هم که بیکار نیستم که. شونصد تا کار ریز و درشت و البته عمدتا درشت ریخته رو سرم. خداییش اگه یه روز نیام در این شرکتو تخته میکنن میره پی کارش

خلاصه به این پسر ریشوئه می زنگم میگم بیا بالا مدارکو ببر. میگه وظیفه من نیست. بده ابدارچی بیاره. زنگ میزنم به ابدارچی. اونم نه یه بار. دوبار و نصفی!!! تازه تشریف فرما میشه. یه دفعه میبره دفعه دوم میگه من بیزی هستم. خودت ببری بهتره.  دیگه اینجاست که فورانهای من شروع میشه و گدازه پراکنی میکنم. و یه بیزی ای نشونش میدم که حض کنه.

این پسر ریشوئه فکر میکنه از دماغ فیل افتاده یه مصریه بسی مومن و متدین که میزان اسلامش به نحو وحشتناکی بالاست. وقتی با ادم حرف میزنه یا زمینو میپاد یا ستاره هارو میشماره. میترسه بیوفته به گناه. هر وقت هم میری اتاقش میبینی داره قران و ادعیه و اینا گوش میده.

منم که بدجنس میدونم که جمیعا از رئیسشون که یه مرد مسن مصریه حساب میبرن. دیروز پا شدم رفتم پایین و حسابی چغولیشونو کردم و کلی ناله و شکوه و تهدید و اینا. اونم اول ابدارچی رو احضار کرد و گفت از این به بعد باید اوامر این پرنسس رو فی الفور اطاعت کنی. اونم گفت آخه بعضی وقتا بیزیم. اینجا بود که کار بس خطرناکی کرد و رئیسه عصبانی شد و گفت که این خیلی مهمتر از چای و قهوه است و باید اینو انجام بدی. فهمیدی؟ این فهمیدی رو با یه تاکید فراوانی بخونید. اونم گفت بله چشم و مرخص شد. بعدش هم یه نفر دیگه رو مسئول کرد که اونم از این به بعد اوامرمون رو اطاعت کنه و بنده خوشحال و با حالتی فاخرانه نشسته بودم که همسری هم اومد اونجا پیشم.

بعد از اندکی گپ و گفت غیر کاری رئیسه برگشت گفت این همسری خیلی پسر خوبیه. انگار خودم نمیدونستم. بعد گفت من یه پسره اینجوری میخوام واسه دخترم. کم مونده بود کله طرفو بکنم و بندازم پیشی ببره. مرتیکه خیکی. خیال کردی. همسریه خودمه دیدم دیگه بیشتر بشینم لابد گیس و گیس کشی میخواد راه بیوفته اینه که دسته دردانه همسرمو هم گرفتم و اومدیم بالا.  و من فهمیدم که باید سنسورامو فوق العاده قوی بکنم. چرا که در کمین شوهرم هستند نامردا.

دیروز هم همسری ساعت ۴ تو دپو جلسه داشت که نزدیکه خونمونه. به همین خاطر هم دیروز ساعت ۴ منو اورد خونه و خودش رفت به جلسه اش. به من هم گفت شام درست نکن یه چیز سبک میخوریم و استراحت کن قربونش برم.

 چون دیشب شام نداشتیم امروز هم طبیعتا ناهار نداشتیم و همسری منو برد رستوران قشقایی که اولین بار بود میرفتیم. من که خیلی خوشم اومد. دکوراسیونش خوب بود و ما تو قسمت سنتیش نشستیم و روی اون تشکها یه استراحتی کردیم و غذاش هم خوب بود. و خیلی کیف داد. این عکسو هم با دوربین موبایلم گرفتم.

اینه دیگه بس که از این کارا میکنه دهن ملت اب میوفته دیگه.

خلاصه که بار عشقولانگی شدیدا بالاست.

دیگه اینکه یه قالیشویی پیدا کردم میخوام بدم فرشامونو بشورن. شاید دوستامون تو تعطیلات عید قربان اومدن. کاشکی بیان.

خب دیگه. بازم الان شونصد صفحه مدارک اوردن. زنگ بزنم به این ابدارچی. آخرش یه بلایی سر خودم و خودشون میارم.

فعلا بای بای

زنان سرزمین من

»
بعدا نوشت داریم

سلام به بر و بچ.

حالتون که خوبه؟ خدا رو شکر.

منم بد نیستم. مخصوصا که خبرای خوب حال ادمو بهتر میکنه. همیشه از آدمای فعال و سر زنده خوشم میاد. خودم هم سعی میکنم همینجوری باشم. دیدین بعضیها رو که با دیدنشون آدم پر میشه از حس خمودی و بی حوصلگی. دلش میخواد خمیازه بکشه.انگار این آدما انرژی گیر هستند.ولی بعضیای دیگه برعکس. ادم با دیدینشون حس سرزندگی بهش دست میده و انرژی میگیره.

آدمای دسته دوم که من خیلی دوستشون دارم مخصوصا اگه خانوم باشن یه چیز دیگه است. آگه هموطن باشن هم که دیگه هیچی.......

دیروز تو اخبار یکی از کانالهای خارجی داشت در مورد پیشرفت زنان و این چیزا صحبت میکرد که بعدش یه گزارش پخش کردند در مورد جشن برگزیده های زنان وبلاگ نویس پرشین بلاگی. گفتن که وبلاگ ویولت اول شده و حتی عکسشو هم نشون دادن و یه بخشایی از اونو هم خوندن.

من که خیلی کیف کردم. وقتی میبینم یه همچین خانومایی تو کشورم هستند واقعا افتخار میکنم. منم به این خانوم تبریک میگم.

دیگه جونم براتون بگه از آخر هفته. چهار شنبه عصر رفتیم فستیوال سیتی و کمی گشتیم و شام خوردیم و اومدیم. پنجشنبه تو خونه بودیم. جمعه ساعت ۱۰ بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و شروع کردیم به کوزتینگ تا ساعته ۲. بعد ناهار و بعدش زدیم بیرون و رفتیم امارات مال. حسابی اونجا گشتیم و من یه دست لباس نخیه راحتی برای تو خونه خریدم و یکمی هم خرید واسه خونه و برگشتیم. شب هم شام خوردیم و سریالا رو دیدیم و خوابیدیم.

شنبه که دیروز باشه به زور چوب کبریت چشمامو باز کردم  و باز به زور همسری اومدم شرکت ولی از بخت خوبم اومدیم دیدیم که اینترنت شبکه مشکل پیدا کرده و هیچکدوم از برنامه هامون عمل نمیکنه. منم که به زور خودمو کشونده بودم اورده بودم شرکت هی پشت سر هم فاتحه نثار اموات خودم و خودشون میکردم تا ساعت شد ۱۰ و سیستما درست نشد.

دیگه دیدم درنگ جایز نیست و ماشینو برداشتم و پیش به سوی خونه. اولش یه ساعت خوابیدم. بعدش پاشدم ظرفای دیشبو شستم. بعد چون میخواستم واسه شام ماکارونی دزست کنم گفتم زرنگی کنم و موادشو الان اماده کنم بذارم تو یخچال تا عصری که رفتیم با همسری جونم کلی گشتیم و خسته برگشتیم کارم سبک باشه.

خلاصه که درست کردنشو که درست کردم ولی تو یخچال گذاشتنشو یادم رفت..........

بعد ناهارمو خوردم و ناهاره همسری رو هم کشیدم و رفتم شرکت. اونجا همسری ناهارشو خورد و دوباره با هم رفتیم فستیوال سیتی. اخه تو ایکیا یه استند دیده بودم واسه حموم اونو گرفتم . یه بوفه هم میخوام واسه پذیرایی که چیز به در بخوری پیدا نکردم و همونجا بودیم که من یادم افتاد ای دل غافل مایه ماکارونی رو تو یخچال نذاشتم....... همسری هم حساس....... فکر میکنه یه چیزی یه ساعت بیرون بمونه میگنده و فاسد میشه. دیگه سرتونو درد نیارم صدامو درنیاوردم و زود زود خریدامونو کردیم و دوباره یکمی خرید واسه خونه و به هسری گفتم بدو بریم. تازه همسری میگه بیا بریم این دور و ورا رو هم بگردیم که گفتم نمیخواد یه وقته دیگه میایم و دیگه مستقیم رفتیم خونه.

خودم زود درو باز کردم و تا همسری بارا رو بیاره تو سریع رفتم تو آشپزخونه و غذارو چپوندمش تو یخچال. اونموقع سه ساعت بود که غذا بیرون مونده بود.

خلاصه که یکمی استراحت کردیم و شب هم من همون ماکارونیه رو با یه سوپ در کنارش پختم و به خورده بیچاره همسرم دادم و اون هنوزم نمیدونه که من چه بلایی به سرش اوردم و من سرشو گول مالوندم و این اولین رازیه که من از همسری جونم قایمش کردم. البته فقط تا وقتی که این پستمو نخونده و کلمو نکنده

اون استند رو هم گذاشتیمش تو حموم و من شامپوهارو چیدم توش و یه گلدونه کوچیک با یه شاخه گل و دو تا شمع و یکمی صدف و شن تزیینی هم ریختم دورش و خیلی خوشگل شد.

امروز هم از صبح فرصت سر خاروندن نداشتم. چون همه کارای دیروزم هم مونده بود.ولی گفتم بذار این وسط یه آپی هم بکنم و الانم میام که به شما دوستای گلم سر بزنم.

فعلا بای بای

بعدا نوشت:

اینم عکس استندی که خریدم واسه حموم. به درخواسته بچه ها میذارمش

 

جوانی کجایی که یادت بخیر!!

»
سلام به روی ماهتون.

حالتون چطوره؟ خوبین؟ خوشین؟ صبحونه خوردین؟ دندوناتونو مسواک زدین؟ شوهر جوناتونو که اذیت نکردین که؟ به مادر شوشو هاتون چی زنگ زدین حالشونو بپرسین؟ آفریییییییییییین

جونم براتون بگه که دیروز صبح من و شوشو داشتیم میمودیم شرکت٬ رفتیم در همسایمونو هم زدیم اخه چون آقاهه رفته ایران به جاش داداشه خانومه اومده اینجا و صبحا میاد دفتر دومادشون از اونجایی که دفترشون هم نزدیکه شرکت ماست قرار شد این چند روزه با ما بیاد و بره.

من که رفتم در زدم تا داداشه بیاد خانومه همسایمون که بهش میگم خانومه م بهم گفت صبر کنم و اورد پنج تا چیتوز موتوری که من خیلی میدوستم از اون بزرگاش داد به من. اخه داداشش یه کارتون از ایران اورده بود. اونم چون میدونست من میدوستم بهم داد. یکمی هم نون محلی که مامانش فرستاده بود داد. این همسایه هامون جنوبی هستند.

خلاصه که روزمو با خوراکی شروع کردم.بعدش هم رفتیم شرکت و همش کار و کار و کار عمو یادگار...... بود تا ساعت ۳:۳۰ که دیگه کارو تعطیل کردم و زدم بیرون. آخه راستشو بخواین خیلی شپشو بودم. نمیدونم یه چند وقته چی شده که سیستم پوست و موم کاملا بهم خورده. شنیده بودم که میگن آدم هر چی سنش میره بالا پوستش خشکتر میشه و موهاش چربتر. الان دارم اینو به وضوح میبینم. و این یعنی اینکه پیر شدیم رفتتتتتتت!!!!

من اولا اصلا به پوستم کرم نمیزدم ولی الان اونقدر خشک میشه که حتما باید مرطوبش کنم. موهام که هیچی. با اینکه رفتم شامپوی موهای چرب هم خریدم ولی بازم هر دو روز یه بار یه حلبی روغن پس میده. ایششششششش حالتون به هم خورد نه؟

خلاصه که رفتم و اولش رفتم خرید. خیلی هوس انار کرده بودم. انار خریدم و انگور ایرانی که همسری خیلی میدوسته هم داشتن واسش گرفتم. قیچیمونو که همسری سری پیش همراه آشغالا روانه سطل زباله نموده بودند رو مجددا خریداری نمودم٬ بعدش هم رفتم از اون ماست کوچولوها که تو رستورانا و اینجور جاها یا تو هواپیما همراهه غذا میدن از اونا گرفتم. آها خوب شد گفتم هواپیما یادم افتاد اینو هم بگم که من اگه چیزی رو ندونم میگم نمیدونستم. اصلا هم از نظر من بد نیست. قضیه شکلاته که تو پست قبلی گفته بودم یادتونه که.یه چند تایی از دوستان اومدن و ما رو کوبوندن به سقف که وااای نمیدونستی و شیم آن یو و  اینا. منم اینجا اعلام میکنم که نه نمیدونستم ولی حالا میدونم. اصلا هم عارم نمیاد که بگم یه چیزی رو نمیدونستم.

حالا بگم چرا ماست کوچولو گرفتم.آخه بنده  الان حدود ۲۰ سالی میشه که لب به شیر نزدم. حتی مامانم میگه که شیر اونو هم اصلا خوب نمیخوردم. بچه بد عنقی بودم دیگه....... به همین خاطر مثلا میخوام جبران مافات کنم و با ماست که من خیلی میدوستمش کلسیوم برسونم به این سیستم لامصبم. شبا که همیشه یه کاسه ماست سر سفره هست. حالا این فکر هم جدیدا به ذهنم رسیده که باعث میشه ظهرها هم ماست بخورم. وای که من چه باهوشم

بعدش اومدم خونه و مقدمات شامو فراهم کردم و پریدم تو حموم. یه نیم ساعتی شستم و سابیدم و سنگ پا کشیدم و با لپای گل انداخته و قیافه گوگولی مگولی اومدم بیرون.بعدش زنگیدم به مامانم و یکمی صحبت و غیبت دروکردیم و اینا. از خواستگاره دختر خاله گفتیم که خوب نبوده و خیلی پسره دهن بین بوده و فقط خواهراش براش تصمیم میگرفتن و از عروسیه احتمالی که داشتیم شیکممونو صابون میزدیم و کنسل شد و از اون یکی دختر خاله که عروسیه برادر شوهرش دعوتش نکردن و چونکه با مادرشوهرش قهره. البته شوهرش هم با خاله من اینا حرف نمیزنه و قراره که هر دوشون بیان با خانواده همسرانشون اشتی کنن. البته شوهره هنوز زیر بار نرفته و........... خلاصه از خیلی چیزای دیگه.

بعدش همسری هم اومد و یکمی نشستیم پای تی وی و بعد اومدیم که شام بخوریم. شاممون هم قرمه سبزی بود. قاشقه اولو که کشیدم هی به خودم گفتم اخه این خورشت چرا اینقدر شل و بی برکت شده  که یهو برق سه فاز از کله ام پرید و پی به راز بزرگ و شرم اوری بردم و اون اینکه بنده فراموش نمودم که لوبیا بریزم تو خورشتم زود بردم گذاشتم رو گاز و لوبیاها رو که پخته و اماده بود رو ریختم توش و یه قل زد و اوردیم دوباره خوردیم.

خلاصه که اون از پوست و مومون...... اینم از حافظه الزایمر گرفتمون...... کجایی جوانی که یادت به خیر.

 اها تا یادم نرفته بگم که بنده در مورد اون کتابه که معرفی کرده بودم حرفمو قاطعانه پس میگیرم!! چونکه همسری از وقتی خوندتش حرفایی میزنه که چشای من همینجوری یه دور دور سرم میچرخه   و روند پیر شدنمو تسریع میبخشه.مثلا دیروز میگه ما وقتی برگردیم ایران خونه نمیخریم. تو هر جایی بخوای ما میریم اونجا اجاره میشینیم و چند تا واحد کوچیک میخریم با پولمون و میدیمش اجاره. نباید سرمایه اصلیمونو بخوابونیم تو خونه!!!!!!!!!!!!! منو میگید دیگه حسابی وا رفتم.

دیشب هم نشستم بسی باهاش حرفه حساب دروکردم و اتمام حجت نمودم. گفتم اگه من اینو میخواستم که همون اول ازدواجمون هم این شرایطو داشتیم و تو جایی که میخواستیم اجاره نشین بودیم خب. گفتم که من نمیخوام اینجا بچه دار بشیم که فردا وقتی شرایطمون استیبل شد و رفتیم ایران بچه دار بشیم اونموقع تو چطور دلت میاد زنه حامله و زائو رو خونه به دوشش کنی و بکشونی اینور و اونور و خلاصه کلی تیریپ مظلومیت برداشتم و بهش یاداوری کردم که قرارمون از اول این نبوده. اونم ظاهرا که توجیه شد. خدا آخر عاقبتمونو به خیر کنه.

خب دیگه دوستان ببخشید خیلی روده درازی کردم.

آخر هفته خوبی داشته باشین. اصلا هم از این کتاب متابا نخونین. اصلا چه کاریه آدم کتاب بخونه. همچین کتابایی چاپ میکنن بعدش میگن چرا سرانه مطالعه اینقدر کمه!! واه واه

 خوش باشین.

بای بای

بعدا نوشت:

مدی و زهره ( من بودم و نگاه او) هر چه سریعتر خودشونو معرفی کنن تا در جرمشون تخفیف حاصل بشه. وگرنه تحت پیگرد قانونی قرار میگیرن. گفته باشم

بعدتر نوشت:

از خانومای کدبانو خواهش میشود در صورتیکه در مورد ارام پز و مزایا و معایبش یا مدل و برندش اطلاعی دارند در اختیار نویسنده قرار بدن و مژدگانی دریافت کنن.

جسته و گریخته نویسی

»
سلام به همه دوست جونام.

امروز میخوام یه پست جسته و گریخته و از هر دری سخنی رو تقدیمتون بکنم. اول از همه هم میخوام یه دله سیر ناله و شکوه کنم. از چی؟ خب معلومه دیگه از غربت.

خودم هم نمیدونم که ایندفعه چرا اینقدر هوایی شدم از وقتی برگشتم. شاید به خاطر اینه که کم موندیم یا چی٬ نمیدونم. ولی همش احساس بی قراری و خفگی دارم. خیلی دلم میخواست میتونستیم برگردیم. نیاید بگید اینجا خبری نیست و خوشی زده زیر دلت و اینا ها. نهههههه.

 زندگی یه جور بده بستونه. یه چیزی میدی تا یه چیزه دیگه بگیری. درسته که ما با اومدنمون خیلی چیزا به دست اوردیم ولی خیلی چیزا رو هم از دست دادیم. چیزایی که واسه شماها که تو ایرانید اصلا ملموس نیست. کافیه پاتونو بذارین بیرون و اونموقع تازه میفهمین من چی میگم.

جدا از طبیعت و کوه و دشت و هوای خوب و چهار فصلی که خب همه دوسش دارن من حتی دیگه از ترافیک و دود و دم و بوق بوق ماشینا تو خیابونا هم لذت میبرم. وقتی یکی سرشو از شیشه ماشین میاره بیرون و سرتون داد میزنه در واقع داره شما رو میبینه. شما دارین دیده میشین. ولی اینجا که همه شیشه دودیهاشونو دادن بالا و تو لاین خودشون بی تفاوت از کنارت رد میشن٬ هیچ کس نیست که شما رو ببینه.

اونروز با همسری رفتیم ساحل یکمی قدم بزنیم. همسری بهم گفت ببین اینهمه ادم اینجان. درست هم میگفت. ساحل شلوغ بود ولی برای من انگار هیچ کس نبود. هر کدوم یه فرهنگ و یه زبانی دارن. هیچ کدومشون قیافه اش اشنا نیست. توی ایران وقتی میری پیک نیک یا یه جایی که شلوغه تو حتی اگه با کسی حرف هم نزنی هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنی. برای اینکه چشمها با هم حرف میزنن. باور کنین من معنی اینو وقتی اومدم اینجا درک کردم. فهمیدم که ما تو وطن خودمون و با هموطنای خودمون ۲۴ ساعته در تعاملیم. درسته که ممکنه همسایتو سال به سال نبینی ولی وقتی تو راهرو میبینش و نگاهش میکنی حس خوبی داری.حس اینکه میشناسیش. حس اینکه میتونی باهاش حرف بزنی و اونم زبونتو میفهمه.

ولی وقتی میری تو غربت همه این ارتباطات روانی قطع میشه. یه جورایی ادم دچار بیگانگی در جمع میشه که با اینکه دور و برت شلوغه ولی انگار با هیچ کس ارتباطی نداری.

خیلی دلم میخواست میتونستیم برگردیم. البته تونستنشو که میتونیم ولی باید هنوز کمی صبر کنم٬ تا بتونیم همه اون چیزایی رو که میخوایم رو به دست بیاریم و بعدش بیایم. البته هدف ما و بیشتر همسری از اومدن به اینجا این بود که همسری میخواست یه تجربه کاری از یه شرکت معتبرو به دست بیاره که من فک میکنم به این هدفش هم رسیده ولی خب وقتی میای اینجا دیگه خیلی چیزا عوض میشه. دیگه حاضر نیستی وقتی برگشتی بری تو خونه یه خوابه بشینی یا پراید سوار شی.  دیگران هم همچین انتظاری رو ازت ندارن. اینه که هنوز باید صبر کنیم.

از یه طرف خیلی ناامیدم چون میبینم هرچقدر که ماها بیشتر بدوویم تورم بازم ازمون جلوتره و آخر سال میبینی هیچی به هیچی هستی.

 اونروز یه حساب سر انگشتی کردم دیدم یه ۲۰۰ میلیونه ناقابلی کم داریم تا همه اون چیزا رو تهیه کنیم. چه رقم ناچیزی!!! همش به خودم میگم یعنی میشه دوباره برگردیم و بریم تهران. من صبح بخوابم تا ۹. بعدش پاشم برم از میوه فروشیه بالای میدون کاج٬ سبزیه شهریار بخرم و بیارم پاک کنم. یا عصری بریم میلاد نور و همسری همش غر بزنه. جلوی در هم بهم بگن: خانوم٬ موهاتو بذار تو!!!!!!!!!.

یا بریم معجون بخوریم. آخر هفته بگازیم بریم تبریز. هفته دیگه اش بریم شمال باور کنین همین حالا هم که دارم مینویسم تو شرکت کم مونده گریه کنم فقط هم به همین امید دارم این غربتو تحمل میکنم. یعنی میشه یه روزی دوباره این خاطرات تکرار بشه؟ اونموقع همتونو دعوت میکنم خونمون تا تو سبزی پاک کردن کمکم کنید.

نه نترسین. عوضش عصرشم میبرمتون بیرون واستون معجون میخرم.

حسابی زده به سرم. مگه نه؟ فک کنم اگه حالم خوب نشه از الان باید به فکر بلیط واسه تعطیلات عید قربان باشم.

همسری میگه باید فعلا دو سال دیگه صبر کنیم. منم تصمیم گرفتم تا وقتی برنگشتیم ایران بچه دار نشیم. البته فعلا بر این تصمیمم هستم.

ایندفعه یه سر رفتیم انقلاب و چند تا کتاب خریدیم. یکیش خیلی باحاله اسمش هست پدر پولدار٬ پدر بی پول. خیلی کتاب جالبیه و دید اقتصادیه خوبی به آدم میده. البته من هنوز نخوندمش. همسری خونده و اهمشو به منم گفته توصیه میکنم شماها  هم بخونیدش.

آها راستی من یه چیز جالبی شنیدم که گفتم به شما هم بگم بد نیست که بدونین. من پسر داییم هوا فضا میخونه. بهمون میگفت که این شکلاتهایی که وقتی سوار هواپیما میشیم برامون میارن بیشتر برای پذیرایی نیست بلکه واسه اینه که اونو بخوریم تا موقع بلند شدن هواپیما از زمین گوشامون نگیره. خیلی برام جالب بود. ایندفعه امتحانش کردم دیدم درست میگه.  شماها هم از این به بعد اون شکلاتو بخورین. نذارینش تو کیفتون. چون خودم خیلی وقتا این کارو میکنم.

این از این. دیگه اینکه وقتی نظرات پست قبلی رو خوندم چه عمومی و چه خصوصی به این نتیجه رسیدم که بیشتر خانوما درد مشترکی دارن که همانا  تغییر رفتار همسران گرامشون به محض عزیمت به وطن هست. مثله اینکه یه تابلو زده باشن: پایان همه محدودیتها !!!  البته  من و خانومای کاراگاه دیگه همکارم ٬ هنوز علت وقوع این حادثه رو کشف نکردیم. از طرفی هیچ آقای محترمی نیز مسئولیت  اقدام مذکور رو به عهده نگرفته.ولی خب خودتون میدونین که ماه همیشه پشت ابر نمیمونه و بالاخره یه روزی دست این اقایون رو میشه. هر چند من فک میکنم که وقتی قضیه برملا شد٬ ما خانومهای زجر کشیده ببینیم که این دست آمریکای جنایتکاره که از استین این اقایونه ساده دله ما بیرون اومده!!!!

خلاصه که نالیدنام فعلا تموم شد. ولی خدا کنه حالم بهتر شه. الان هم در راستای تامین همون رقم ناچیزی که اشاره کردم باید برم کار کنم و نگم چیست کار!!

خب دیگه. من رفتم.

فعلا بای بای

 

ادامه سفرنامه خاله زنکیه ایران

»
سلام خانوما. حال و احوالتون چطوره؟ آخر هفته چطور بود؟

ما که این هفته فقط جر و بحثهای بیخود و بی نتیجه داشتیم. حالا چرا بی نتیجه؟ چون همسری هیچ وقت نمیخواد بعضی چیزا رو باور و قبول کنه. میبینه ها ولی به روی خودش نمیاره و به قولی زیر سبیلی رد میکنه.کاش این مشکلو هم نداشتیم. اونوقت زندگی چقدر عشقولانه تر میشد......

حالا بگذریم. خودتون بعدا متوجه میشین.

تا اونجا براتون گفته بودم که رفتیم تهران. اول قرار بود بریم خونه برادر بزرگه همسری. ولی اونا گفتن ما همگی داریم میریم شمال!!!!!!!! یعنی نکردن یه روز دیرتر برن. یا حتی اصلا نرن. بالاخره شمال همیشه هست. برادرشون ولی از خارج اومده بود..... ولی این چیزا که از دید همسر جون مهم نیست. بالاخره مردم باید به برنامه هاشون برسن.

بازم بگذریم.خلاصه ما رفتیم خونه دوست همسری. من این دوست همسری و خانومشو خیلی دوست دارم. واقعا ادمایی هستند که میشه روشون حساب کرد. شب اونجا همسری پیشنهاد فرمودند که فردا ما هم پاشیم از پشت سر راه بیوفتیم بریم دنبال داداشای گرامیشون که صد البته بنده قبول نکردم و همین مساله باعث یه سری دلخوریها و اعصاب خردیها شد.

فرداش راه افتادیم با دوست جونامون رفتیم تنگه واشی.

 جای خوبی بود. ناهارو هم همونجا کباب درست کردیم و خوش گذشت.تو راه برگشت باز دوباره همسری یه چیزی گفت که بسی منو ناراحت کرد. کلا تو این دو روزی که خونه دوستش بودیم اصلا پسر خوبی نبود..... شب هم رفتیم پیتزا ترنج و شام خوردیم.

شنبه هم دوستش از شرکت مرخصی گرفت و اصرار که بمونیم پیششون. بعد من و خانومه دوستمون با هم رفتیم میلاد نور و من بعد از عمری دوباره وارد پاساژ محبوبم شدم و کلی حال کردم. یه مانتو ریون جینگیلی و یه روسری خوشگل هم خریدم. کلا خیلی حال میکردم این چند روزه با روسری.همه هم تعجب میکردن اونروز ناهارو هم رفتیم یه رستوران ترکی و غذای ترکی خوردیم. بعد رفتیم خونه و یه کم خوابیدیم و شب رفتیم خونه برادر بزرگه همسری. البته دوستامون زحمت کشیدن و رسوندنمون. دستشون درد نکنه. ایشالله بیان دوبی و بتونیم جبران کنیم.

خونه برادر شوهرم هم بد نبود و جاریم ایندفعه رفتارش خیلی بهتر از دفعه پیش بود. منم باهاش خوب بودم. شام خوردیم و خوابیدیم. فرداش برادر همسری ماشینو گذاشت برامون و همسری صبح منو برد خونه دختر خالم و خودش رفت پیش دوستاش و ناهارو اومد خونه دختر خالم. اونجا بودیم که جاری سومی که از این به بعد بهش میگم جاری حسوده زنگ زد و دعوتمون کرد واسه شام.

همسری هم گفت که ما برادر دومی و خانومشو هم ندیدیم و به اونا هم بگو بیان. منم بهش گفتم آخه اونا وظیفه شونه زنگ بزنن و دعوتمون کنن. تو خودت اینجا مهمونی. تازه مهمون هم دعوت میکنی!!!

خلاصه شب رفتیم خونه جاری حسوده و یه بسته شکلات براشون بردیم. همسری هم میگفت که شکلات جاری دومی رو هم بردار اونجا بهشون بدیم !!!!! که من دوباره قاط زدم و برنداشتم

خلاصه رفتیم و بعد از یه ساعت همون برادر دومی زنگ زدن و گفتن ما نمیایم!!!!! چون بچه هامون زود میخوابن. نمیدونم چطور شمال میرن مشکلی با خواب بچه هاشون ندارن ولی واسه یه ساعت که میخواستن بیان و ما رو ببینن فاجعه درست میشد.......خلاصه که نیومدن و تا روز آخر هم نه بهمون زنگ زدن و نه دعوت کردن و نه حتی خداحافظی کردن و من فهمیدم که جاری دومی از جاری سومی هم حسودتره.......

اصلا دوست ندارم اینجا از چیزای خاله زنکی بنویسم ولی مسائلی هست که خیلی ناراحتم کرده و نمیتونم که نگم.همون شب فهمیدم که اون موقع که ما داشتیم میومدیم یه سری از وسایلو گذاشته بودیم واسه فروش و با لیست قیمتهاشون و همسری سپرد به برادراش تا اونا رو بفروشن. حالا بماند که من به هیچ وجه راضی به فروششون نبودم. یه سری وسایل هم بود که گذاشته بودیم بمونه روی خونه که میخوایم اجاره اش بدیم. مثل پرده ها یا مثلا آفتابه و سطل زباله و یا یه گل مصنوعی که من زده بودم بالای کابینت.بعد از رفتن ما اینا رفتن و همه این وسایلو حتی آفتابه و پرده ها رو هم از تو خونه کندن و یا اوردن گذاشتن تو خونه شون و یا دادن به این و اون!!!!!!! تازه جاری حسوده اون شب با افتخار میگفت که پرده هاتو بخشش کردم به یکی که خیلی لازم داشت. خواستم بگم اگه به بخشش کردن بود که خودم دستم کج نبود. در ضمن آخه پرده ای که سایز پنجره خونه ماست به درد کی میخوره؟؟؟؟ ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم عیب نداره خوب کاری کردی. یا مثلا لوسترو میخواستن دربیارن که نتونستن و مونده!!!!!!! البته اضافه کنم که از دید همسری که اینا اصلا چیز مهمی نیست. بالاخره زحمت کشیدن و وسایلمونو فروختن. این کارا هم اصلا بی کلاسی نیست و اصلا نباید حس بدی به من بده که هیچ٬ تازه باید خیلی هم قدر دانشون باشم.

فردا شبش هم دختر عمه همسری که من واقعا چشم دیدنشو ندارم دعوتمون کرد  و من باز به خاطر همسری رفتم.بازم بماند که حالا همسری عوض تشکر میگه خب نمیومدی. من که مجبورت نکردم!!!!!

ولی طرف اونقدر شعور نداشت که بگه نامزدی پسرم دعوتتون نکردم ببخشید و یه معذرت خواهیه الکی بکنه.

شب بعدش هم پسر عمه اش دعوت کرد. بعد از شام با هم رفتیم پارک پردیسان. من به همسری گفتم از این برج میلاد چند تا عکس خوب بگیر. چون به نظرم خیلی خوشگل شده. بعدش داشتیم قدم میزدیم که همسری عقب موند. پسر عمه اش پرسید پس کجاست؟ منم گفتم داره عکس میگیره. برگشت گفت چه زن زلیل!!!!!! چون زنش گفته عکس بگیره شده زن زلیل. منم گفتم ربطی به زن زلیلی نداره. دوربینش حرفه ای و تنظیماتش زمان میبره. بعدش هم زن پسر عمه اش برگشته و میگه شنیدم بابا و مامانت میخوان دوباره برگردن پیش هم. منم گفتم مگه خودتون بابا و مامان و کار و زندگی ندارین که همه کارتونو ول کردین و نشستین ببینین مامان و بابای من چیکار میکنن.

خلاصه که اینا الطاف بی پایان یه مشت فامیل بی کلاس و چیپ بود که این دوروزه شامل حالمون شد. خدا شاهده که من همه این کارا رو به خاطر همسری کردم و اونم عوض تشکر و قدردانی میگه خب نمیکردی. از این به بعد نکن و منت هم نذار. عیب نداره. من به خاطر اون رفتم و ظاهرا که اشتباه کردم ولی عیب نداره فرصت واسه جبران این اشتباهم زیاده. بازم گذر پوست...........

دیگه از چیزای خوبی که این چند روزه اتفاق افتاد یکیش این بود که تو این پنج روزه من ۷-۸ تا آب انار خوردم و حسابی ویارم فروکش کرد. کاش این آب اناریه میومد و تو دوبی هم یه شعبه میزد

اون سویشرت قرمزه همسریه ها....

دیگه اینکه ساناز جون مامان دانیال رو دیدم. البته خودش زحمت کشید و اومد و کلی منو شرمنده کرد. منم چون با برنامه قبلی نرفته بودم هم حسابی تیریپ داغون بودم و هم اینکه دست خالی بودم. هم اینکه دوربین نبرده بودم تا از این دانی خوشگله چند تا عکس حسابی بگیرم. ولی از خوبی و گلی و خانومیه ساناز جونم هر چی بگم کم گفتم. خیلی ناز و خوشگله. و خیلی خوش اخلاق. اونقدر با حوصله با دانیال حرف میزد که من حض(؟) کردم.دانیال هم که خوش تیپ. حتی تو رستوران هم حاضر نبود عینکشو دربیاره اینم یه عکس بی کیفیت که با دوربین موبایلم گرفتم.

در ضمن با ازی جونم هم تلفنی صحبت کردم. معلوم بود که خیلی مهربون و خانومه. لیلی جونم هم بهم اس ام اس داد. دست هردوشون درد نکنه. ایشالله دفعه دیگه حتما همدیگه رو میبینیم. با تی تی جونم هم چند بار تلفنی صحبت کردم ولی بازم نشد ببینمش و کلی دلم سوخت....

شب آخر رفتیم تیراژه و من تو نمایندگی اس واچ یه سری زیور الات خوشگل دیدم که هیچ کدوم سایزم نبود و کلی غصه خوردم. ولی از شانس خوبم روزی که داشتیم میومدیم توی فرودگاه تو شعبه اس واچ بازم همونا رو دیدم و سایزم هم بود و خریدمش. خیلی خوشگل و اسپرتن. من که خیلی دوسشون دارم.اینم عکسشون.

از وقتی هم برگشتیم شدیدا دچار افسردگیه بعد از سفر شدم. قدر مملکتو بدونین. غربت خیلی سخته. آدمو دچار روزمردگی میکنه. تهران واقعا شهر زنده ای. من دیگه حتی از ترافیکش هم لذت میبرم. در همین راستا هم پنجشنبه شب همسری رفته برام گل و شیرینی گرفته. دستش درد نکنه. اینم عکسشون.

مرسی همسر جون. تو خیلی خوبی. فقط اگه بتونی بین من و خونوادت هم یه تعادل خوبی برقرار کنی خیلی عالی میشه.من حاضرم به خاطر تو خیلی کارا بکنم ولی در عوض فقط ازت میخوام که قدرشناس باشی. میدونم اونا خونوادت هستن ولی دوست دارم بدیهاشونو هم ببینی و قبول کنی.همین. باور کن کار سختی نیست.

خب دیگه دوستای گلم ببخشید که خیلی طولانی شد. دیگه تموم شد.

ببخشید اگه یکمی خاله زنکی بود.

فعلا بای بای

من امده ام... وای وای

»
سلااااااااااااام به دوست جونای گلم.

ما برگشتیم و من الان یکعدد عسل هوم سیکه واقعی هستم. دلم هم گرفته. بغض هم کردم.منتظرم تا همسر جون یه چیزی بگه و بپرم بهش. هوایی شدم بد جور. همش هم تقصیر همسریه که من تا عادت میکنم به اینجا منو میکشونه میاره ایران و منم که حس ناسیونالیستیم یه چیزیه در حد دکتر مصدق مرحوم..... دیگه رسما قاطی میکنم.

حالا اینارو ولش کنین. بعدا حسابی مینالم٬ از مسافرتمون بگم که یکشنبه پروازمون به موقع و بدون تاخیر انجام شد و عصری رسیدیم تبریز. هواپیما که نزدیک زمین اومد و میخواست بشینه دیگه همه چی واضح بود و تبریز مثل یه نگین برق میزد. روز قبلش هم بارون اومده بود و همه جا حسابی تمیز و براق بود.رو پله هواپیما که پامونو گذاشتیم هر دوتامون ریه هامونو پر کردیم و تا اونجایی که میتونستیم از اون هوای تمیز بلعیدیم.هوا فوق العاده ملس بود.

بعد از چک پاسپورت و تحویل بارها سوار تاکسی شدیم و دبرو که رفتیم طرف خونه. مامانم منتظرمون بود و لی خواهرم دانشگاه بود.اونم یه ساعت بعد اومد و جورمون جور شد. مامانم هم کلی زحمت کشیده بود و برامون غذای خوشمزه پخته بود. من نون روغنیهای تبریزو خیلی دوست دارم. به همسری گفتم بریم هم تو این هوا یه قدمی بزنیم و هم از اون نونها بخریم. رفتیم تو صف نونوایی و آخر سری که یه دونه نون گرفتیم یه خانومی بهم گفت شما دونفری یه نون میخواین؟؟؟؟   گفتم بعله!! اونم یه نگاه پر عطوفتی بهمون کرد و گفت خوشبخت بشین!!!!!! لابد فک کرده نامزدی چیزی هستیم که دوتایی میریم تو صف نونوایی واسه یه نون.

بعد از شام هم رفتیم خونه دایی جونم.اونجا هم بهمون خوش گذشت. منم همسری رو که تو دوبی وقت نکرده بود بره سلمونی با پسرداییهام روونه کردم به همون ارایشگاهی که تو عقدمون رفته بود و کارش هم خیلی خیلی عالیه....... به پسر داییها هم سفارش کردم که مدل جدید باشه یعنی همون مدل موهای خودش باشه ولی دوزشو یه کم رعایت کنن تا باباش خونه راهش بده!!!!!! اونا هم رفتن و یه ساعت بعد با یه همسریه خوشگل با موهای خروسی و سشوار زده برگشتن و اگه کسی نبود حسابی ماچ مالیش میکردم که خب عواطفمو قورت دادم و بعدش هم نشستیم حرف زدیم و اینا و اخر شب اومدیم خونه.

فرداش همسری جونم رفت تا به متروی تبریز و همکارای سابقش یه سری بزنه و مامانم هم کار بانکی داشت تا برگرده منم فرصت رو غنیمت شمردم و یه سر رفتم دانشگاهمون و کلی تجدید خاطره کردم.

توی فلکه دانشگاه بودم و داشتم پیاده٬ طی طریق میکردم که دیدم اقا پسر گل به سری هی برمیگرده و نگاهم میکنه. منم خودمو زدم به ندیدن ولی دیدم نخیر طرف بیخیال نمیشه. این شد که منم نگاش کردم و یارو پررو برگشت بهم گفت ببخشیدا خانوم من خوشگل ندیدم واسه همینه که نگاتون میکنم ببخشید.منم گفت اها خب پس چشتون روشن شد!!!!! و فهمیدم که هنوز جوونم

بعدش رفتم دانشگاه و استادام ۱۰۰۰ تا تحویلم گرفتن و کلی با هم حرف زدیم. فقط استاد معماریمونو ندیدم چون تو آتلیه بیرون شهر بود و یکی دیگه از استادام گفت ماشین منو بردار و با اون برو ولی من تشکر کردم و البته تو دلم کلی ذوق کردم و بعدش رفتم دنبال همسری  و با هم رفتیم خونه.

ناهار خوردیم و استراحت کردیم و راه افتادیم رفتیم شهرستان خونه پدر همسری.......

اونجا هم بسی مورد الطاف بی پایان قوم الظالمه قرار گرفتیم  و پدر شوهرم برامون کباب سفارش داده بود و عمه ها و عمه زاده های شوهرم هم اومدن و دور هم بودیم و خوش گذشت.عمه همسری که مسنه و نوه اش هم عروسی کرده٬ دندون مصنوعی گذاشته بود و به همین مناسبت دعوت شدیم به صرف آش دندونی برای صبحانه 

ناهارو هم رفتیم تو باغ پدر همسریو  آبگوشتی که روی اجاق و با ذغال پخته بودند  و گوجه و پیاز و سیب زمینیشو هم از تو باغ کنده بودند رو زدیم تو رگ و بعدش من خداحافظی کردم و همسری منو با ماشین پدرش رسوند ترمینال و منم توی راه عروسک برادر شوهرمو که یه هشت پا بود که گذاشته بودش رو داشبورد رو کش رفتم و بعد همسری منو سوار یه پژو کرد و راهی شدم. البته بماند که تا تبریز چند بار چشامو بستم و اشدمو خوندم

بعد اومدم پیش مامانم و خواهرم و یه دوش گرفتم و شبش رفتیم خونه اون یکی داییم. از قضا تولد دختر داییم هم بود و چند تا دیگه از فامیلامون هم وامدن و زدیم و رقصیدیم وکیک خوردیم و جیغ جیغ کردیم و کلی خوش گذشت.این دختر داییم هم سن منه و پزشکی میخونه. الان انترنه. چیزایی از این بیمارستان تعریف میکنه که ما غش میکنیم.

مثلا تعریف میکرد که یه پیرمرد ی رو از یه دهاتی میارن بیمارستان و اینا تا صبح بالای سرش بودن و بهش رسیدن و فردا پسرش اومده واسه ملاقات یه پسره دهاتی و سیبیلو  با شلوار خانواده تو پاش و خلاصه بساطی بوده شروع کرده به چشمک زدن به این دختر دایی ما. فرداش هم خواهر پسره اومده بیمارستان و به دختر داییم گفته: خیلییییییی موقعیت خوبی رو از دست دادی. یه کم بیشتر فک کن

یا مثلا از بچه ای که خودکارو کرده بوده تو نشیمنگاه مبارکش  و کلی چیزای محیر العقول دیگه.....

بگذریم.شب خونمون خوابیدم و فرداش با ماشین داییم رفتیم شهرستان. من رفتم دیدن بابام. البته مامانم هم بود که رفت خونه خالم. منم تا عصر پیش بابام بودم و عمومو هم دیدم که شکر خدا بهتر بود. ناهار هم عمه ام دعوتمون کرده بود که رفتیم و خیلی خوش گذشت. بعد از ظهر هم رفتم پیش مامانم و خالم و اونا رو دیدم و عصری دوباره با ماشین دایی برگشتیم تبریز. همه هم به من میگفتن که تپل شدی و بهتر شدی. منم کیف میکردم

فرداش هم همسری برگشت البته تا اون برسه من با هانیه جون مامان آرتای خوشگل قرار گذاشتم و هانیه جونم زحمت کشیدن و اومدن دنبال من.دستت درد نکنه عزیزم. ارتا هم که ماشالله نسبت به دفعه قبل بزرگتر شده بود و حسابی آقا شده بود. همش هم تو ماشین ساکت بود و منو نگاه میکرد بعدش رفتیم پارک و من ازش عکس گرفتم. اینم گلچینی از  عکسا:

 

ارتای ملوس

ارتای جیگر

خداییش خیلی جیگر شده. مامانش اسپند یادت نره

بعد اومدم خونه و ناهارو تو تبریز خوردیم و نشستیم به صحبت کردن و ساعت ۴:۳۰ هم رفتیم فرودگاه که بریم تهران.

بقیه شو بعدا تعریف میکنم. دیگه خیلی طولانی شد. دلم نیومد امروز هیچی ننویسم. با اینکه سرم خیلی شلوغ بود ولی دلم برای وبلاگم هم تنگ شده بود. البته الان خیلی دلتنگم و دیروز کلی غصه دار بودم. همسری هم همش بهم میگفت غصه نخور. میری وبلاگ بازی. مگه دلت واسه وبلاگستان تنگ نشده؟؟؟؟؟

خب دیگه بقیه اش رو شنبه میگم.

فعلا بای بای

برمیگردم ایران......خاک دلیران....

»

من دارم میااااااااااااام

سلام به همگی.

حال و احوالتون چطوره؟ آخر هفته چطور بود؟ منم ای بدک نیستم. آخر هفته من همش به حرص خوردن گذشت. چرا؟ حالا میگم.

بعله درست حدس زدین. از دست خودم و خودش. وااااااااااااای بس که این همسری دقیقه نودی که چه عرض کنم یه چیزی فراتر از اونه. بهتره بگم کاراشو تو ثانیه های پایانیه وقت اضافه انجام میده.

میتونین باور کنین که فردا ظهر بنده پرواز دارم در حالیکه  بلیط برگشتمون دقایقی پیش خریداری شد. یعنی من کل دیروز و پریروز نمیدونستم که بالاخره از تهران برمیگردیم یا تبریز یا اینکه اصلا تهران میایم یا نه!!!!!!!

پنجشنبه شب کلی سر همین مورد جر و بحث کردیم.میگم اخه چرا صبر کردی شب پنجشنبه بشه و همه جا ببنده بعد تازه بیوفتی به فکر بلیط برگشت. البته تقصیر اونم نیست سیستم هواپیماییهامون خیلی خیلی مزخرفه.چونکه ما رفتمون به یه شهره و برگشتمون از یه شهر دیگه اینه که باید دوتا بلیط جدا بگیریم. چون فقط کاسپینه که مستقیم میاد تبریز و از تهران به دبی هم پرواز نداره. به همین خاطر باید برگشت رو از ایران ایر میگرفتیم.

ولی این از خدا بیخبرا وقتی یه بلیط یه طرفه میگیری ۸۰٪ قیمت بلیط دو طرفه رو ازت میگیرن.یعنی مثلا دوطرفه ۹۰۰ درهمه و یه طرفه ۸۳۰ درهم. اخه یعنی چیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه خیلی از پروازها هم پر بودن. اینه که مجبور شدیم برگشتمون رو تهران به شارجه بگیریم.

همه کارام هم مونده. مهمترن و سختترینش هم همانا کادو خریدنه. حاظرم کادوی همه رو نقدی بدم ولی نه وقت بذارم واسش نه استرس اینو داشته باشم که آیا میپسندن یا نه.البته ایندفعه از خیلیها فاکتور گرفتیم چون دفعه پیش براشون برده بودیم. فامیلای همسری هم که ماشالله یکی دوتا نیستن که... حالا ایندفعه فقط برای داداش کوچیکه و پدر و مادرش کادو میگیره. منه بیچاره هم باید برای مامانم و خواهرم بگیرم و اونا هم که مشکل پسند. نمیدونم چی کار کنم

تازه ارایشگاه هم نرفتم و الان یک عدد عسل جنگلی هستم.کارای شرکتو هم کسی رو نیابیدم که بسپارم بهش!!!!!! نصف بیشتر وسایلمون رو هم جمع نکردم هنوز!!!!!! شما بگین با این اوضاع آیا من راهه دیگه ای جز این دارم

الان دیگه رو دور تندم.باید تند تند کارامو بکنم. خیلی استرس دارم.همسری هم طفلک هر چند خودش باعث اینهمه استرسه ولی از دیروز مرتب باهام حرف میزنه و هی میخواد بهم ارامش بدم. دیروز مامانم گفت تو از وقتی شوهر کردی دیگه چسبیدی به شوهرت و قید ما رو زدی. دخترای مردم میرن یه ماه میمونن خونه ننه باباشون٬ گفت تو هم بیا بمون بذار همسری خودش بره تهران تو دیگه نرو.منم دیشب به همسری گفتم ولی همسریه عزیزم گفت نهههههه مگه من میذارم. اصلا بدون تو من برم تهران چی کار؟ همه میپرسن پس عسل کو؟؟ اونموقع من چه جوابی بدم. اصلا بدون تو که منو تو خونشون راه نمیدن. منم بسی خوشحال شدم و دلم قنج رفت واسش

فقط دعا کنین به همه کارام برسم.

اگه اومدم تهران خوشحال میشم اگه بتونم ببنمتون. البته با وقت کمی که ما داریم باید یه روز قرار بذاریم و همه رو یه جا ببینیم. آها راستی برگشتمونو واسه چهارشنبه هفته بعد گرفتیم.

خب دیگه من برم.

فعلا بای بای

 

ادامه همون علامت سوال و نتیجه گیریش

»
سلام به دوست جونام.

حالتون خوبه؟ نگین این چرا دم به دقیقه آپ میکنه ها. نه.نظر به استقبال پرشور شما دوستان همیشه در صحنه وبلاگی اومدم در مورد پست قبلی یه سری توضیحاتی بدم و یه نتیجه گیری بکنم و بعدش میرم جون داااااش

در مورد پست قبلی٬ چون من مجبور شدم یه پست دیگه بذارم نمیخوام به این زودی پرونده اون یکی پست بسته بشه . هر کی هم نظرشو نگفته بیاد و بگه. ولی تا به اینجا نظر بیشتر دوستان این بوده که دسته اول یعنی بریز و بپاشها کار بهتری میکنند. ولی در کل آینده نگری هم پیشنهاد اکثریت بود.منم به این نتیجه رسیدم که به قول دوستان یه حالتی مابین این دو تا بهترین حالته. یعنی نه اونقدر بریز و بپاش کنی که آخر عمری مجبور شی کاسه گدایی دستت بگیری  و به چه کنم چه کنم بیوفتی٬ نه اینکه از عمر و جوونیت لذتی نبرده باشی.

در کل به نظر من ادم تا جوونه باید جوونی کنه و لذتش رو از زندگی ببره. با یه حرف هم کاملا موافقم و بهش اعتقاد دارم.اونم اینکه آدم زندگی رو هر جور بگیره همونطور هم پیش میره و روزگار در اون جهت میچرخه. یعنی کسی که لردی زندگی میکنه آخرش یه روزی لرد واقعی میشه وکسی هم که خساست به خرج میده انگار خدا هم  دیگه واسش نمیخواد.دلیلش هم اینه که کسی که خوب و با کیفیت زندگی میکنه دیگه به اون وضعیت عادت میکنه و کمتر از اونو نمیپذیره. به همین خاطر هم سعی و هدفشو بر این میذاره که به اون مرحله برسه و آخر سر هم میرسه.

یه بحثی که به نظر من خیلی اهمیت داره کیفیت زندگیه که متاسفانه برای بعضیها اصلا مهم نیست.مثلا در نظر بگیرین یه تلویزیون قدیمی عهد بوقی رو با یه ال سی دیه شونصد اینچ. یکی هست که میگه خب هر دوتاشون همون تصویر رو نشون میدن و همون فیلمو میتونی ببینی. یا مثلا در مورد ماشین٬همسری معتقده که ماشینی که دنده اتوماته و ایربگ و ای بی اس و این تشکیلات رو داره خب ماشینه خوبیه دیگه. ماشینای دیگه فقط یه سری امکانات جانبی و اضافی تر دارن. یعنی از یه حدی به پایینو قبول نداره ولی از اون بیشتر و هم فک میکنه دیگه مهم نیست و یه جورایی تجملاته.یا حتی خیلیها معتقدند که هر چیزی که بتونه آدمو راه ببره ماشینه دیگه و هیچ فرقی نمیکنه....

ولی من نظرم این نیست. درسته که هر دوتا یه کارو میکنن. ولی این کجا و آن کجا. درست مثله اینه که یه نفر واسه صبحانه نون خالی بخوره ولی یکی عسل و خامه. هر دوتا شکمشون سیر میشه ولی این کجا و اون کجا...... کیفیت داشتن یا نداشتن. مساله اینست

البته اینو هم بگم که این تحلیلی که الان عسل بانو داره ارائه میده شاید خودش یکی از معایب نظام سرمایه داری باشه که داره همه رو به سمت زندگیه لوکس و تجملی سوق میده و ادما دارن به سمتی میرن که زندگیشون در واقع تبدیل میشه به یه جور مسابقه پول خرج کردن. ولی از طرف دیگه بعضی وقتا با خودم میگم که خب زندگی همینه دیگه..... نمیدونم شایدم زندگی همین نیست.

دوباره برگشتیم سر خونه اول

همسری همیشه میگه این چیزای لوکس و تجملی هیچ نهایتی نداره و تا هر جا بری هست.این درست.بعدش میگه خب اینجوری باید یه عمر بدویی و همیشه هم عقبی. که اینم درسته. ولی من فکر میکنم که اینا بهاییه که آدما برای صنعتی شدن و زندگیه مدرن امروزی دارن میپردازن. چون الان دیگه همه چیز عوض شده و کلا زندگی شکله دیگه ای به خوش گرفته.این نیست که قدیما مردم هیچ آرزو و خواسته ای نداشتن.درسته خیلی به کمتر از اینا قانع بودن ولی اونا هم برای خودشون یه آمالی داشتن.

خلاصه که نتیجه گیری من اینه که باید از زندگی لذت برد. یه نفر ممکنه با خرید اشیای لوکس لذت ببره. یکی با جمع کردن یه کلکسیون حالا از هر چی. یکی با یه ساعت پیاده روی و ......

کلا به نظر من همه دنیا دست اندکارن یا به قولی ابر و باد و مه و خورشید و فلک و همینطور همسریهامون همه در کارند که ما از این دو روز دنیا لذت ببریم. پس ما هم نباید خودمون در حق خودمون کوتاهی کنیم.و فردا روز که پیر شدیم یقه بقیه رو بچسبیم و اونا رو مقصر بدونیم.

من فکر میکنم که همه ما اول از همه باید خودمون به فکر خودمون باشیم و اگه چیزی یا هدفی برامون خیلی مهمه برای به دست آوردنش نهایت سعیمون رو بکنیم. نه اینکه به خاطر شرایط و مصلحت و حرف دیگران روی خواسته هامون سرپوش بذاریم و فردای پیری خودمونو یه آدمه فنا شده ببینیم و از همه شاکی باشیم.در صورتی که این ظلمیه که خودمون در حق خودمون کردیم.

من خودم همیشه سعی کردم به این حرفم عمل کنم.مثلا اگه چیری برام مهم بوده یا خوشحالم میکرده سعی کردم تا جایی که میتونم اون کارو فقط و فقط به خاطر دل خودم انجام بدم و باور کنین اینجوری آدم خودش راحتتره و حالش خوبه و خیلی بهتر میتونه با بقیه تعامل کنه و حال اونارو هم خوب کنه.

مثلا همین ارایشگاه رفتن و خرجهای اینطوری یه چیزیه که برای خیلی از اقایون اصلا قابل درک نیست که یه خانومی بره و کلی درد و عذابو به جون بخره و پول خرج کنه تا به قول شوهرم مواد شیمیایی رو بماله به سر و کله اش یا ناخن بذاره یا تاتو کنه و هزار تا مورد دیگه. ولی من هر وقت احساس کنم که یه همچین کاری برام لذت بخشه و حس خوبی بهم میده سعی میکنم انجامش بدم. البته سعی میکنم همسری رو هم راضی کنم که اونم شکر خدا همیشه تو این موارد برام حق قائل بوده.ولی حتی اگه اونم راضی نباشه ولی از یه حدی بیشتر برام مهم باشه بازم انجامش میدم. فقط و فقط به خاطر دل خودم.و فکر هم میکنم که کار درستیه.

فکر میکنم که زندگی همینه.هر چیزی که حس زنده بودن و جوون بودن و زندگی کردن رو در انسان به وجود بیاره یا تقویت کنه انسان باید اون کارو انجام بده. حتی اگه از نظر بقیه احمقانه باشه.

یه مدتیه که خیلی مصلحت و اولویت و درجه اهمیت و این مسائل رو در نظر گرفتم و این باعث شده احساس بدی در من به وجود بیاد. این حس که عمرم داره میگذره و من لذتی که میخوام رو ازش نمیبرم. حتی این حس که همسری به خواسته هام بی توجهی میکنه  و بیشتر به خواسته های خودش فکر میکنه. ولی بیشتر که فکر میکنم میبینم نه. این خودم بودم که در حق خودم کوتاهی کردم. همونطور که تو پست قبلی هم گفتم اون مدل زندگی کردن جرات میخواد و این خود من بودم که بعضی وقتها جرات اینکارو نداشتم. پس نباید کس دیگه ای رو مقصر بدونم.

خلاصه که از این به بعد برنامه اینه: برنا مه ریزی برای آینده و پس انداز و ... یه گریزی هم به عشق و حال و هر چه پیش اید خوش اید. اینجوری هیجانش هم بیشتره. همین هیجان هم هست که حس زندگی رو در ادم به جریان درمیاره.

این بود سخنان گهربار و فمنیسمانه عسل بانو. محمدیاش صلوات بفرستن.

البته الانه که بیان و برگه اخراجمو بدند دستم. بگن صبح که نیم ساعت دیر اومدی. الان هم که داری لکچر میدی.اونوقت من میمونم با آرزوهام و حسای قشنگم

فعلا رفتم.شما هم بیاین نظر دروکنین.

بای بای

عسل غر غرو وارد میشود

»
سلام به بر و بچ

بعلهههههه دیگه زورمون نچربید. چیه خب؟ همسری جون دیروز علیرغم ادا و اصولهای بنده دو فقره بلیط خریداری نمودند و این یعنی ساناز جون اماده باش و به گوش باش که عسل بانو داره میاد. همینطور هانیه جون چوچه لره سو سپ تا وقتی عسل جون اومد توزلی نباشه (ترکی رو پاس بداریم)

من نمیدونم این چه برنامه ایه؟ همسری تا وقتی تو ایران بودیم هر روز بحث خارج رفتن میکرد٬ حالا هم که اومدیم اینجا دیگه عزای ایرانه.... هر موقع هم میایم٬ میگه خب دیگه رفتیم گشتیم دیگه تا ۶ ماه دیگه نمیریم ولی دریغ از دو ماه. دوباره میگه بریم.منم میگم اینجوری دیگه تا آخر عمرمون بین سه تا شهر تبریز و تهران و دوبی باید  بچرخیم و دیگه هیچ جای دیگه دنیا رو نبینیم.من میگم الان که فرصت هست بریم بگردیم ببینیم دنیا دست کیه. فردا روز که بچه دار بشیم که دیگه خود به خود فقط میایم ایران و برمیگردیم.

ولی خب چاره ای نبود و همسر جون شدیدا دلش میخواست بیاد و منم گفتم اگه مخالفت کنم این چند روز تعطیلی٬ اینجا برامون تیریپ میاد و منم حوصله ندارم این شد که  دیروز با کلی شرط و شروط راضی شدم. شرط اول اینکه بعد از برگشتن ماشین دومیه رو بخریم و شرط دوم اینکه دیگه دفعه بعد مسافرتمون به ایران نباشه. دارم رو مخ بچه کار میکنم که دفعه بعد بریم ژاپن.هر چند این همسری که من میشناسم دوباره تو ژانویه هوس ایران میکنه. ولی خب منم مرغم یه پا داره

من یه اخلاقی دارم که وقتی واسه کسی یه قدم میرم جلو اگه طرفم خودشو واسم بگیره منم دیگه بیخیال میشم ولی این همسری انگار نه انگار. یه مثالشو اینجا براتون میگم. یکی از برادرهای همسری تو تهران خونشون با ما یه خیابون بیشتر فاصله نداشت. در طول یه سالی هم که ما اونجا بودیم بیشتر از ده بار رفتیم خونشون. ولی اونا فقط یه بار  و اونم وقتی اون خونه رو خریدیم و رفتیم توش اومدن خونمونو و دیگه نیومدن.

بهش میگم اخه مرد حسابی رابطه باید دو طرفه باشه. تو برادرته. دوست داری باهاشون رابطه داشته باشی درست. ولی اونا هم باید بخوان دیگه. رابطه که زوری نمیشه.میگه نه من دلم برای برادرهام تنگ میشه. میگم خب اونا هم باید دلشون برای تو تنگ بشه یا نه؟ از قدیم گفتن واسه کسی بمیر که واست تب کنه. همین داداش جونات تو این یه ساله که اینجایی یه بار زنگ زدن حالتو بپرسن؟

اونم میگه نه اینطوری نیست. تازه ما دفعه قبل که اومدیم ایران با اینکه اونا دعوت کردن خونشون نرفتیم. انتظار داشته بریم!!!!!! نمیدونم چرا پای این مسایل که میاد وسط اینقدر بی منطق عمل میکنه.بهش میگم من نمیام. میگه عیب نداره ولی من میرم دیگه میمونم چی بگم.

عیب نداره بذار بره. آدم خودش باید واسه خودش ارزش و احترام قائل باشه. برادری که سال به سال حال ادمو نپرسه یا خونش نیاد چه برادری ای داره من نمیدونم.ولی از یه طرف هم تنهایی رفتنش  یه معایب دیگه ای داره که خودتون میدونین.......

خلاصه که ما یکشنبه داریم میایم تبریز. پنجشنبه هم میایم تهران و شنبه شب هم احتمالا از تهران برمیگردیم دوبی. البته با این اوصاف خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه....... چون ظاهرا هدف تفریح و مسافرت نیست بلکه تجدید پیمان با داداش جوناست.

بگذریم.دیروز رفتیم خونه و چون من به همون دلیلی که معرف حضور همتونه حال درست و حسابی نداشتم٬ رفتیم از بیرون کباب گرفتیم با آش. که رو در مغازه نوشته بود آش شیرازی. یه آشی بود که توش گوشت هم داشت. دیگه نمیدونم اسمه درستش چیه.

بعدش هم اومدیم شام خوردیم و فیلم دیدیم و رفتیم بلیط گرفتیم و اومدیم دوباره فیلم دیدیم و خوابیدیم.

الان هم تو شرکتم. دیگه از فردا باید دوباره بیوفتم به وسایل جمع کردن و چمدون بستن.

اصلا هم دل و دماغ ندارم.بیاین یکمی دلداریم بدین ببینم یالله.

فعلا بای بای

 

 

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com