سلام خانوما. حال و احوالتون چطوره؟ آخر هفته چطور بود؟
ما که این هفته فقط جر و بحثهای بیخود و بی نتیجه داشتیم. حالا چرا بی نتیجه؟ چون همسری هیچ وقت نمیخواد بعضی چیزا رو باور و قبول کنه. میبینه ها ولی به روی خودش نمیاره و به قولی زیر سبیلی رد میکنه.کاش این مشکلو هم نداشتیم. اونوقت زندگی چقدر عشقولانه تر میشد......
حالا بگذریم. خودتون بعدا متوجه میشین.
تا اونجا براتون گفته بودم که رفتیم تهران. اول قرار بود بریم خونه برادر بزرگه همسری. ولی اونا گفتن ما همگی داریم میریم شمال!!!!!!!! یعنی نکردن یه روز دیرتر برن. یا حتی اصلا نرن. بالاخره شمال همیشه هست. برادرشون ولی از خارج اومده بود..... ولی این چیزا که از دید همسر جون مهم نیست. بالاخره مردم باید به برنامه هاشون برسن.
بازم بگذریم.خلاصه ما رفتیم خونه دوست همسری. من این دوست همسری و خانومشو خیلی دوست دارم. واقعا ادمایی هستند که میشه روشون حساب کرد. شب اونجا همسری پیشنهاد فرمودند که فردا ما هم پاشیم از پشت سر راه بیوفتیم بریم دنبال داداشای گرامیشون که صد البته بنده قبول نکردم و همین مساله باعث یه سری دلخوریها و اعصاب خردیها شد.
فرداش راه افتادیم با دوست جونامون رفتیم تنگه واشی.

جای خوبی بود. ناهارو هم همونجا کباب درست کردیم و خوش گذشت.تو راه برگشت باز دوباره همسری یه چیزی گفت که بسی منو ناراحت کرد. کلا تو این دو روزی که خونه دوستش بودیم اصلا پسر خوبی نبود.....
شب هم رفتیم پیتزا ترنج و شام خوردیم.

شنبه هم دوستش از شرکت مرخصی گرفت و اصرار که بمونیم پیششون. بعد من و خانومه دوستمون با هم رفتیم میلاد نور و من بعد از عمری دوباره وارد پاساژ محبوبم شدم و کلی حال کردم. یه مانتو ریون جینگیلی و یه روسری خوشگل هم خریدم. کلا خیلی حال میکردم این چند روزه با روسری.همه هم تعجب میکردن
اونروز ناهارو هم رفتیم یه رستوران ترکی و غذای ترکی خوردیم. بعد رفتیم خونه و یه کم خوابیدیم و شب رفتیم خونه برادر بزرگه همسری. البته دوستامون زحمت کشیدن و رسوندنمون. دستشون درد نکنه. ایشالله بیان دوبی و بتونیم جبران کنیم.
خونه برادر شوهرم هم بد نبود و جاریم ایندفعه رفتارش خیلی بهتر از دفعه پیش بود. منم باهاش خوب بودم. شام خوردیم و خوابیدیم. فرداش برادر همسری ماشینو گذاشت برامون و همسری صبح منو برد خونه دختر خالم و خودش رفت پیش دوستاش و ناهارو اومد خونه دختر خالم. اونجا بودیم که جاری سومی که از این به بعد بهش میگم جاری حسوده زنگ زد و دعوتمون کرد واسه شام.
همسری هم گفت که ما برادر دومی و خانومشو هم ندیدیم و به اونا هم بگو بیان. منم بهش گفتم آخه اونا وظیفه شونه زنگ بزنن و دعوتمون کنن. تو خودت اینجا مهمونی. تازه مهمون هم دعوت میکنی!!!
خلاصه شب رفتیم خونه جاری حسوده و یه بسته شکلات براشون بردیم. همسری هم میگفت که شکلات جاری دومی رو هم بردار اونجا بهشون بدیم !!!!!
که من دوباره قاط زدم و برنداشتم
خلاصه رفتیم و بعد از یه ساعت همون برادر دومی زنگ زدن و گفتن ما نمیایم!!!!! چون بچه هامون زود میخوابن. نمیدونم چطور شمال میرن مشکلی با خواب بچه هاشون ندارن ولی واسه یه ساعت که میخواستن بیان و ما رو ببینن فاجعه درست میشد.......خلاصه که نیومدن و تا روز آخر هم نه بهمون زنگ زدن و نه دعوت کردن و نه حتی خداحافظی کردن و من فهمیدم که جاری دومی از جاری سومی هم حسودتره.......
اصلا دوست ندارم اینجا از چیزای خاله زنکی بنویسم ولی مسائلی هست که خیلی ناراحتم کرده و نمیتونم که نگم.همون شب فهمیدم که اون موقع که ما داشتیم میومدیم یه سری از وسایلو گذاشته بودیم واسه فروش و با لیست قیمتهاشون و همسری سپرد به برادراش تا اونا رو بفروشن. حالا بماند که من به هیچ وجه راضی به فروششون نبودم. یه سری وسایل هم بود که گذاشته بودیم بمونه روی خونه که میخوایم اجاره اش بدیم. مثل پرده ها یا مثلا آفتابه و سطل زباله و یا یه گل مصنوعی که من زده بودم بالای کابینت.بعد از رفتن ما اینا رفتن و همه این وسایلو حتی آفتابه و پرده ها رو هم از تو خونه کندن و یا اوردن گذاشتن تو خونه شون و یا دادن به این و اون!!!!!!! تازه جاری حسوده اون شب با افتخار میگفت که پرده هاتو بخشش کردم به یکی که خیلی لازم داشت. خواستم بگم اگه به بخشش کردن بود که خودم دستم کج نبود. در ضمن آخه پرده ای که سایز پنجره خونه ماست به درد کی میخوره؟؟؟؟ ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم عیب نداره خوب کاری کردی. یا مثلا لوسترو میخواستن دربیارن که نتونستن و مونده!!!!!!! البته اضافه کنم که از دید همسری که اینا اصلا چیز مهمی نیست. بالاخره زحمت کشیدن و وسایلمونو فروختن. این کارا هم اصلا بی کلاسی نیست و اصلا نباید حس بدی به من بده که هیچ٬ تازه باید خیلی هم قدر دانشون باشم.
فردا شبش هم دختر عمه همسری که من واقعا چشم دیدنشو ندارم دعوتمون کرد و من باز به خاطر همسری رفتم.بازم بماند که حالا همسری عوض تشکر میگه خب نمیومدی. من که مجبورت نکردم!!!!!
ولی طرف اونقدر شعور نداشت که بگه نامزدی پسرم دعوتتون نکردم ببخشید و یه معذرت خواهیه الکی بکنه.
شب بعدش هم پسر عمه اش دعوت کرد. بعد از شام با هم رفتیم پارک پردیسان. من به همسری گفتم از این برج میلاد چند تا عکس خوب بگیر. چون به نظرم خیلی خوشگل شده. بعدش داشتیم قدم میزدیم که همسری عقب موند. پسر عمه اش پرسید پس کجاست؟ منم گفتم داره عکس میگیره. برگشت گفت چه زن زلیل!!!!!! چون زنش گفته عکس بگیره شده زن زلیل. منم گفتم ربطی به زن زلیلی نداره. دوربینش حرفه ای و تنظیماتش زمان میبره. بعدش هم زن پسر عمه اش برگشته و میگه شنیدم بابا و مامانت میخوان دوباره برگردن پیش هم. منم گفتم مگه خودتون بابا و مامان و کار و زندگی ندارین که همه کارتونو ول کردین و نشستین ببینین مامان و بابای من چیکار میکنن.
خلاصه که اینا الطاف بی پایان یه مشت فامیل بی کلاس و چیپ بود که این دوروزه شامل حالمون شد. خدا شاهده که من همه این کارا رو به خاطر همسری کردم و اونم عوض تشکر و قدردانی میگه خب نمیکردی. از این به بعد نکن و منت هم نذار. عیب نداره. من به خاطر اون رفتم و ظاهرا که اشتباه کردم ولی عیب نداره فرصت واسه جبران این اشتباهم زیاده. بازم گذر پوست...........
دیگه از چیزای خوبی که این چند روزه اتفاق افتاد یکیش این بود که تو این پنج روزه من ۷-۸ تا آب انار خوردم و حسابی ویارم فروکش کرد. کاش این آب اناریه میومد و تو دوبی هم یه شعبه میزد

اون سویشرت قرمزه همسریه ها....
دیگه اینکه ساناز جون مامان دانیال رو دیدم. البته خودش زحمت کشید و اومد و کلی منو شرمنده کرد. منم چون با برنامه قبلی نرفته بودم هم حسابی تیریپ داغون بودم و هم اینکه دست خالی بودم. هم اینکه دوربین نبرده بودم تا از این دانی خوشگله چند تا عکس حسابی بگیرم. ولی از خوبی و گلی و خانومیه ساناز جونم هر چی بگم کم گفتم. خیلی ناز و خوشگله. و خیلی خوش اخلاق. اونقدر با حوصله با دانیال حرف میزد که من حض(؟) کردم.دانیال هم که خوش تیپ. حتی تو رستوران هم حاضر نبود عینکشو دربیاره
اینم یه عکس بی کیفیت که با دوربین موبایلم گرفتم.

در ضمن با ازی جونم هم تلفنی صحبت کردم. معلوم بود که خیلی مهربون و خانومه. لیلی جونم هم بهم اس ام اس داد. دست هردوشون درد نکنه. ایشالله دفعه دیگه حتما همدیگه رو میبینیم. با تی تی جونم هم چند بار تلفنی صحبت کردم ولی بازم نشد ببینمش و کلی دلم سوخت....
شب آخر رفتیم تیراژه و من تو نمایندگی اس واچ یه سری زیور الات خوشگل دیدم که هیچ کدوم سایزم نبود و کلی غصه خوردم. ولی از شانس خوبم روزی که داشتیم میومدیم توی فرودگاه تو شعبه اس واچ بازم همونا رو دیدم و سایزم هم بود و خریدمش. خیلی خوشگل و اسپرتن. من که خیلی دوسشون دارم.اینم عکسشون.

از وقتی هم برگشتیم شدیدا دچار افسردگیه بعد از سفر شدم. قدر مملکتو بدونین. غربت خیلی سخته. آدمو دچار روزمردگی میکنه. تهران واقعا شهر زنده ای. من دیگه حتی از ترافیکش هم لذت میبرم. در همین راستا هم پنجشنبه شب همسری رفته برام گل و شیرینی گرفته. دستش درد نکنه. اینم عکسشون.

مرسی همسر جون. تو خیلی خوبی. فقط اگه بتونی بین من و خونوادت هم یه تعادل خوبی برقرار کنی خیلی عالی میشه.من حاضرم به خاطر تو خیلی کارا بکنم ولی در عوض فقط ازت میخوام که قدرشناس باشی. میدونم اونا خونوادت هستن ولی دوست دارم بدیهاشونو هم ببینی و قبول کنی.همین. باور کن کار سختی نیست.
خب دیگه دوستای گلم ببخشید که خیلی طولانی شد. دیگه تموم شد.
ببخشید اگه یکمی خاله زنکی بود.
فعلا بای بای