سلام سلام ۱۰۱ تا سلام.
حال و احوالتون چطوره؟ آخر هفته چطور بود؟ حسابی گشتین و تفریح کردین؟
به من و همسری که خیلی خوش گذشت. پنجشنبه شب همسایمون اومدن خونمون و تا ساعت ۱۱ بودند و صحبت کردیم و فیلم دیدیم. فیلمه نصف مال من ٬ نصف مال تو. بدک نبود. البته خوب هم نبود. یه موضوع کلیشه ای داشت.
حالا چرا همسایمون اومده بودند خونمون؟ به خاطر اینکه قرار شده دیگه از این به بعد قدر ما رو بیشتر بدونن. اخه ما رفتنی شدیم ننه 

میگین کجا با این عجله؟ جونم براتون بگه در حالیکه عسل بانو هی پیش خودش روزها رو میشمرد و هی وعده و وعید میداد به این دل دردمندش که دیگه سال دیگه برمیگردیم. سال دیگه هم نشد سال بعدترش که دیگه حتما برمیگردیم٬ غافل از اینکه بنده با پسر خاله مارکوپولو ازدواج کردم. پسر خاله که چه عرض کنم خود مارکوپولو!!!!!!
بعله دیگه طبق معمول ما یه سال یه جا نشستیم و حالا جناب مستطاب هوس تغییر کشور به سرشون زده.
همسری جونم نظرش اینه که بریم یه مدتی هم قطر بمونیم. تو دبی یه قانونی هست که وقتی یه جایی مشغول به کار شدی اگه به هر دلیلی بعد از یه سال خواستی شرکتت رو عوض کنی٬ رئیست باید یه نامه NOC بده که یعنی بلامانع است و تو بری یه جای دیگه که هیچ کارفرمای شیر پاک خورده ای هم این نامه رو نمیده.
اینجوریه که تو شونصد سال میمونی تو یه شرکت و فسیل میشی و اینا هم سر سال یه تومن میذارن رو حقوقت و خلاص. فقط یه راه میمونه اونم اینه که از امارات خارج بشی و بعد از ۶ ماه دوباره برگردی که در اینصورت اون اجازه لازم نیست و میتونی هر شرکتی که خواستی بری.
همسری هم میگه که تو قطر حقوقها بالاتر از دبی هست. چون ما مقیم اینجا هستیم اقامت اونجا رو هم خیلی راحت بهمون میدن. میتونیم بریم یه مدت بمونیم٬ اگه خوشمون اومد که میمونیم و اگه نه که ۶ ماه بعد برمیگردیم و دیگه مشکل اجازه کارفرما رو هم نداریم.......
البته اینجا تاکید میکنم که اینا همه در حد فرضیه است و نه بیشتر.
اونروزی از یکی از همکارای مالزیایی که رفته بود قطر و بعد از چند ماه برگشت پرسیدیم٬ گفت که به خاطر بچه اش و اینکه مدرسه خوبی اونجا نبوده و اینکه خیلی تبعیض نژادی میذارن برگشته. میگفت عربای اونجا اصلا مثل اماراتی ها نیستند. و خلاصه یکمی همسری رو ترسونده بود. من از همین جا ازش تشکر میکنم.
حالا که فعلا داریم حرفشو میزنیم. اگه جدی شد یه سفر میریم دوحه تا از نزدیک ببینیم که چطور جائیه.. خلاصه که میبینید که من چه دخمله حرف گوش کن و مطیع شوهری هستم!!!
اونشب همسایمون گفت که برای شام سوسیس داشتن و منم که شکمو...... جمعه صبح ساعت ۹:۳۰ همسری رو بیدارش کردم و از تختخواب کشیدمش پایین که پاشو برو برام سوسیس ایرانی پیدا کن و بخر و بیار که صبحانه حتما باید سوسیس بندری سرو بشه و لاغیر 
بیچاره اونم پاشد رفت و با یه بسته سوسیس و چند قلم میوه برگشت. همینو بگم که دیروز هم صبحانه رو سوسیس بندری خوردیم و هم ناهارو........
ندید بدیدم دیگه ....چه کنم. اخه همسری وسواس سلامتی داره و نمیذاره از این چیزا بیاد تو خونمون. اینه که یه بار که قبول میکنه و میخره عین قحطی زده ها میشم.
بعد از صبحانه هم کوزتینگ و اینا. ساعت ۱۲ شد و مسجد کنار خونه که تازه هم افتتاح شده و اعصاب واسه ما نذاشته شروع کرد........ واااااااای خدا روزی شونصد بار اذان میدن. جمعه ها هم بعد از نماز که میخواد خطبه ها رو بخونه خیر سرش چنان داد میزنه انگار که همینجا میخواد شلوار دشمنو دراره
یا انگار با کسی دعوا داره........
یادمون باشه تو دوحه خونه گرفتنی دقت کنیم مسجد در حال ساخت کنارش نباشه
خلاصه که به همسری گفتم بدو که درنگ جایز نیست و زدیم بیرون. رفتیم شارجه که مثلا از حول الامارات بوفه ببینیم واسه خونه که دیدیم به به همه جا تعطیل........تازه ملت صف به صف تو پیاده روها ایستادن و دارن نماز جماعت میخونن!!
هر کی هم میومد یه زیر انداز میاورد و مینداخت زیر پاش و وایمیستاد به نماز!!!!
خلاصه که برگشتیم دبی و رفتیم ریف مال که دیدیم اونم بسته است
فک میکنین دیگه بیخیال شدیم حتما؟ نخیررررررر رفتیم سیتی سنتر و اونجا باز بود. یکمی گشتیم و اومدیم خونه. ناهار و لالا. تازه چشام گرم شده بود که دوباره صدای موذن خوش صدا بلند شد .. دیگه ایندفعه روز جمعه ای کلی قبر رفتگانش رو گلاب پاشی کردم
و بلند شدم.
رفتم یه دوش گرفتم و اومدم کلی به امورت خوشگلی مبادرت ورزیدم و همسری هم عین کارای منو تکرار کرد و حاضر شدیم و رفتیم افتتاحیه اتلیه ور ق ا. توی راه هم کلی یاد ایام کردیم. یاد سه سال پیش که رفتیم اتلیه همین اقا واسه عروسیمون و خیلی چیزای دیگه....... و بسی کیفور شدیم.
خلاصه رسیدیم اون سر دبی و دیدیم به به آقا خودش دم دره. منم که یه روز قبلش زنگ زده بودم و یاداوری کرده بودم که ما سه سال پیش رفتیم پیششون این بود که بسی تحویلمون گرفتن و کمند هم بود و باباش هم بود و عکسارو دیدیم و دو تا هم عکس ازمون تو اتلیه شون گرفتن
و دیگه حسابی سر حال اومدیم. تازه با کمند هم عکس گرفتم.
بعدش اومدیم خونه و من یه ماکارونی درست کردم که دیدیم در میزنن. دختر همسایه مون بود که میگفت بیاین تولد منه. ما هم که نمیدونستیم و کادو نداشتیم. یه جفت جوراب و یه گیره سر که خریده بودم ولی استفاده نکرده بودم برداشتم و رفتیم. فقط خودشون بودن و اونجا هم کیک خوردیم و عکس گرفتیم و خوش گذشت. مارالو هم همونجا دیدیم و بعدش اومدیم.
پارسال هم همین موقع تولد دختر همسایه مون بود و ما تنها مهموناشون بودیم. امسال که بهمون گفتن یهو یه حس عجیبی بهمون دست داد. حس اینکه یه سال به همین زودی گذشت...... اینکه سال دیگه کجاییم.............. شاید قطر٬ شاید اینجا یا شایدم ایران یا................
خلاصه که فیلم یوسف رو هم خونه دیدیم و خوابیدیم. صبح هم که به زور بیدار شدیم و صبحانه خوردیم بعد من به همسری گفتم بیا یکمی دیگه بخوابیم و دوباره رفتیم دراز کشیدیم رو تخت و به قول لیلی جونم مهربونی کردیم و اینا و تازه ساعت ۸:۳۰ راه افتادیم اومدیم شرکت. الان هم که دارم اینجا وبلاگ اپ میکنم. میبینین که چقدر کار میکنم.........
امروز عصر هم قراره بریم دومادو نشون برادر عروس بدیم! که نتجه شو بعدا میگم.
راستی یه تشکر ویژه میخوام بکنم از همسریه عزیزم که خیلی مهربونه و همیشه بد اخلاقی های منو تحمل میکنه و صبوری میکنه. دیروز که همسری اروم رانندگی میکرد و ما مجبور شدیم یه بار اضافه تر پشت چراغ قرمز بمونیم وقتی من شروع کردم به غرغر همسری بهم گفت که نباید ناراحت بشم اونم سر این موضوع بی اهمیت و همونجا پشت فرمون منو بوس بوسی کرد
و منم حالم خوب شد.
مرسی عزیزم که اینقدر خوب و مهربونی. عشق منی
خب دیگه. من همه رو تعریف کردم. حالا بیام ببینم شماها چی کار کردین
فعلا بای بای
ضمنا پروانه جان که برام کامنت خصوصی گذاشتی اگه سوالی داری کامنت بذار ( خصوصی نباشه چون خصوصی رو نمیشه جواب داد) تا راهنمایی کنم البته تا جایی که بدونم.