تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

پراکنده گویی

»
سلام دوستای گلم.

خوبین؟ خوشین؟ منم خوبم. دارم کار میکنم واسه یه لقمه نون حلال. البته تصمیم گرفتم که اگه بشه کارمو عوض کنم. این کار دیگه برام کسل کننده شده. چون همسری هم ممکنه تا چند ماه دیگه بره به یه پروژه دیگه و ازم دور بشه  اینه که دارم پیش دستی میکنم. فعلا که دارم رزومه میفرستم به این ور اون ور تا ببینم چی میشه.

دیگه جونم براتون بگه که بنده عسل بانو٬ با این مغز متفکرم راهکاری رو برای مبارزه با معضل ترافیک و جلوگیری از خرد و خاکشیر شدن  اعصاب پیدا کردم که بسی هم کارساز بوده و اون اینکه شبها به اتفاق همسر جون میبریم ماشینمونو یه خیابون اون ورتر پارک میکنیم. اینجوری هم صبحها ۵ دقیقه پیاده گز میکنیم و برای سلامتیمون خوبه٬ هم کلی تنوعه و شاداب میشیم٬ هم به ماشینایی که تو ترافیک موندن میخندیم و کیف میکنیم   و هم اینکه زود میرسیم شرکت.

داشتم میگفتم از پیاده روی که نمیدونم این چه اخلاقی که من از اون عنفوان جوانی و حتی قبلتر از اون از زمان بچگی دارم و اون اینکه اصلا  میونه ای با ورزش نداشتم و ندارم   اونموقع ها که برعکس بقیه بچه ها از زنگ ورزش متفر بودم٬ مخصوصا که یه معلم ورزش بسی عقده ای هم داشتیم.

الان هم که اینجا تحرکمون صفره هر چی این همسری اصرار میکنه که بیا هر روز با من بریم جیم خونمون من از زیرش درمیرم. دیگه برام جایزه تعیین کرده که اگه دو روز پشت سر هم٬ هر روز ۱۰ دقیقه برم سالن برام یه سطل کی اف سی میخره

من اینروزا علاقه وافری به خوردن فالوده پیدا کردم و بعضی روزا دوبار فالوده میخورم.  یه عالمه خریدم گذاشتم تو فریزر. به همسری هم نمیدم! اونم رفته واسه خودش بستنی خریده.اونروزی رفتم واسه خودم فالوده ریختم اوردم نشستم جلوی تی وی. همسری هم عین حرکت منو تکرار کرد البته با بستنی... بعد گفت یه قاشق از اون فالوده ات بده تا مال من بشه فالوده بستنی. منم یه قاشق براش گذاشتم و دیدم شروع کرد حسابی این دو تا رو هم زدن و قاطی کردن!! بهش میگم چیکار میکنی؟ میگه دارم تیرید میکنم

اینم از این شوهر ما. دلمون خوش بود به این...... اینم شیرین عقل از اب دراومد

راستی دیشب خواب میدیدم که دارم فیلم عروسیمونو میبینم بعد یه جای فیلم متوجه میشم که کلی برامون کادو اوردن از این ظرفهای فیروزه و میناکاری شده که من خیلی دوستش میدارم. ولی ما که از این ظرفا نداریم. به همسری میگم پس اخه این ظرفا چی شدن که واسمون کادو اورده بودن؟؟؟؟  میگه اونا رو عمه ام اینا برداشتن!!!!!!! خلاصه اقا اینا تو خوابم دست از سر وسایل من برنمیدارن....... شما بگین من چیکار کنم؟

دیگه اینکه این هفته جمعه هم فک کنم ما دوباره باید بریم پارک. اخه هفته گذشته حسابی بهمون خوش گذشت مخصوصا به همسری. اینه که الان یه هفته است مدام میگه: این هفته هم میریمااااا

امیدوارم به همه شما هم خوش بگذره و اخر هفته آرومی داشته باشین.

تا هفته دیگه بای بای

راستی تی تی جونم هنوز وبلاگ نزدی؟ بابا تو که ملتو گذاشتی تو خماری که......

 

دبی بارون زده و ماشین وطنی

»

تو که بارونو ندیدی٬ گل ابرا رو نچیدی

گله از خیسی جاده های غربت میکنی

تو که خوابی٬ تو که بیدار

تو که مستی ٬ تو که هشیار

لحظه های شبو با

ستاره قسمت میکنی

سلام به دوستای عزیز خودم. صبحتون بخیر.

دیروز صبح که از خواب پا شدم دیدم هوا گرفته است. زیاد پیش میاد که اینجا هوا گرفته باشه ولی اکثرا گرد و غبار و یا طوفانه شنه. اینه که هوا کدر میشه ولی دیروز انگار همه چی برق میزد. یه نگاهی بیرون انداختم و دیدم به به. چه بارونه نانازی باریده و زمین کاملا خیسه. دیگه کلی خوش به حالم شد.

ولی چشموتون روز بد نبینه که همون دو قطره بارون ناقابل باعث شد ما مسیر ۲۰ دقیقه ای شرکت رو تو یه ساعت طی طریق کنیم....... ولی عوضش شیشه ها رو دادیم پایین و کلی کیف کردیم و اون ترانه سیاوش قمیشی رو که بالا نوشتم گوش دادیم و لذت بردیم.

توی شرکت هم کارای معمول. اینجا یه همکاری داریم که یه پسر مصریه که روزی شونصد بار باید بیاد اتاق من و مدارک رو ببره و بیاره. ولی این اقا ظاهرا بهش یاد ندادن که وقتی وارد جایی میشه مخصوصا اگه در بسته باشه باید اون درو بزنه و نزول اجلال کنه. همینجووووووور فرتی درو باز میکنه و میپره تو اتاق. دیگه شدید رو نرو منه . مرتب هم میخواستم اینو بهش تذکر بدم ولی نمیگفتم و حرص میخوردم تا دیروز که من حسابی سرم تو کامپیوتر بود و حسابی داشتم اندیشه میکردم ٬ یهو تتتتتققق در باز شد و جناب تشریف فرما شد......

بعله درست حدس زدین به یک باره فروان کردم و حالی دادم به طرف بس اساسی  بهش گفتم مگه تو بچه ای که سرتو میندازی پایین و فرت میای تو اتاق. تو مرد گنده ای. وقتی در بسته است معنیش اینه که باید اول در بزنی. اگه گفتم بعله بعدا تشریف فرما بشی. فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟  میخواستم بگم اینجا دفتر مهندسیه. چاله میدون که نیست ولی دیدم این یارو که چاله میدونو نمیشناسه. تازه پررو برگشته میگه من در زدم تو نشنیدی........

خلاصه کلی دلم خنک شد.

بعد از شرکت هم با همسری رفتیم خرید. ولی با کمال تعجب دیدیم هیچ اثری از ترافیک نیست و ما یه ربعه رسیدیم انصار مال. نمیدونم اون همه ملتی که صبح داشتن میرفتن سمت بر دبی الان نمیخواستن برگردن خونه هاشون ایا؟  خلاصه رفتیم و یک عالمه خرید کردیم.

همسری همیشه دوست داره همه چیزو تازه تازه بخریم و استفاده کنیم. حتی به من میگه گوشت و مرغ رو هم به اندازه مصرفمون بخر. ولی من دیدم با این روش کلی هزینه هامون زیاد میشه. اخه وقتی کم خرید میکنیم. مثلا میوه ها رو نیم کیلو نیم کیلو میگیریم اونوقت هر روز هم باید بریم خرید که علاوه بر ترافیک و وقتی که صرف میکنیم توی هر بار خرید هم چون سیستم فروشگاههای اینجا همه مثل فروشگاه شهرونده اینجوریه که هر دفعه کلی خرید اضافی میکنیم.......

به همین خاطر به همسری گفتم بیا حداقل از این به بعد خریدهامونو هفتگی بکنیم. که هم وقت کمتری صرف بشه و هم پول کمتری نفله بشه. دیگه کلی اقتصادی شدم واسه خودم

برای شام میخواستم اش دوغ درست کنم. یه سوالی داشتم که گفتم زنگ بزنم از مامانم بپرسم. زنگ زدم دیدم به به مهمون داره. پسر داییم و خانومش همونایی که تو جشن عروسی اونا بخت بنده هم باز شد٬ از کانادا اومدن و مامان دعوتشون کرده. از اونطرف اون یکی پسر داییم که هم سنه منه و تازگی زن گرفته٬ اونا رو هم دعوت کرده. همش هم میگفت جای شما خیلی خالیه......

خلاصه سوالمو پرسیدم و اونموقع مهمونا هنوز نیومده بودن و بعدش اومدیم شاممونو خوردیم و ساعت ۱۱ بود که البته ایران میشه ۱۰:۳۰ که مامان زنگ زد و گفت همه اینجا از شما حرف میزنن و میخوان باهات صحبت کنن. بعد گوشی رو داد به پسر دایی بزگه و حال و احوال کردیم و گفت که از عکسای بچگیت میخواستم چرا همه رو برداشتی بردی؟ این پسر داییم هنوز تو کف بچگیهای منه  یکی دیگه از پسر داییهام هم که کوچیکه و هم سن خواهرمه میخواست صحبت کنه ولی این پسر داییم تا صحبت کرد یادش رفت و بعد از خداحافظی قطع کرد.

منم گفتم یه موقع بچه به دلش میاد دوباره زنگ زدم و اونم کلی احساس بزگ شدن و مفید شدن بهش دست داد که من دوباره واسه خاطر اون زنگ زدم. خلاصه با اونم صحبت کردم. بعدش داییم پرسید الان چند کیلو شدی عسلی؟ منم گفتم و داییم گفت به همسری بگو حواست باشه ها زیر ۴۵ کیلو بیاد پسش میگیریم!!!!!!!

بعدش هم یکمی نشستیم با همسری فیلم عروسیمونو دیدیم و بعدش هم لا لا.

شنبه داشتیم از شرکت برگشتیم که یهو تو خیابون با یه همچین صحنه ای روبرو شدم

و چنان احساسات ناسیونالیستیم غلیان کرد که موبایلمو دراوردم و شروع کردم به عکس گرفتن. همسری میگه تو اگه یه روز بشقاب پرنده هم میدی فکر نکنم اینهمه احساسات درمیکردی!!

بعله یک عدد سمند سورن

حالا دیگه نمیدونم دارن صادر میکنن یا چی. البته کولرش عمرا واسه اینجا جوابگو باشه. ولی انچه مسلم بود اینکه کاپتاژ هم نبود چون پلاکش عین بقیه ماشینا بود. البته من اینجا پاکش کردم که فردا صاحابش نیاد منو تحت پیگرد قانونی قرار بده

خب دیگه خسته شدم بس که تایپ کردم.

روز خوبی داشته باشین. فعلا بای بای.

 

پارک ممزر و چراهای ذهن من

»
سلام دوستای گلم.

حالتون خوبه؟ بابا من دیگه سنگین و رنگین شدم خب. البته فقط یه چند روزی آپ نکردم٬ دیگه حالا چرا میزنین

آخر هفته چطور بود؟ حسابی خوش گذشت؟ به ما که خیلی. اخه این هفته دیگه نرفتیم شاپینگ مال. هوا دیگه خوب شده و این هفته زدیم به پارک و ساحل و حالی بردیم بس عظیم.

پنجشنبه شب رفتیم جوجه گرفتیم و من شب گذاشتم تو زعفرون و سایر مخلفات لا لا کنه و خوشمزه بشه.

جمعه صبح ساعت ۹:۳۰ بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و به امور کوزتینگ پرداختیم و کلی خونمونو تمیز کردیم و فرشها رو هم جمع کردیم و لوله نمودیم و لذا الان خونمون  کلی دانشجویی شده. آخه میخوایم فرشامونو بدیم بشورن. میدونین چرا؟ واسه اینکه مهمون داریم. بعلهههههه همون دوستامون که تو تهران رفتیم خونشون قراره تعطیلات عید قربان رو بیان و یه شش روزی مهمونمون باشن.

خوبیش اینه که ما هم تعطیلیم و میتونیم حسابی بهشون برسیم. اخه اینجا عید قربان جزو تعطیلات اصلی هست که مدارس رو دو هفته تعطیل میکنن ولی ما بیچاره ها رو سه روز که با احتساب جمعه و شنبه میشه پنج روز تعطیلی پشت سر هم

خیلی خوب شد که دارن میان. اخه من یه اخلاقی دارم که اگه یکی برام حتی کوچکترین کارو هم بکنه تا اونو جبران نکنم اروم و قرار ندارم. انگار که یه دینی رو دوشمه. ولی بین خودمون باشه  کلی هم استرس دارم. اخه نیست اینجا مهمون و اینا نداریم و خیلی وقته مهمون داری نکردیم اینه که الان یه جورایی استرس گرفتم. میترسم زود خسته بشم و نتونم اونجور که باید ازشون پذیرایی کنم.....

خب حالا بگذریم. داشتم میگفتم که دیروز کلی کوزتینگ کردیم و ساعت ۱۲:۳۰ خسته افتاده بودیم رو تخت و گفتیم چطوره ناهارو تو خونه بخوریم و بعدش ساعت ۲-۳ بریم بیچ. تو این حرفا و فکرا بودیم که صدای مسجد کنار خونمون بلند شد و من و همسری یهو از جامون پریدیم  که ای دل غافل امروز جمعه است و اینا میخوان نماز جمعه بخونن و طبق معمول این یارو میخواد دهن دشمنو سرویس کنه و داد و هوارشو ما باید بشنویم...... اینه که پاشدیم و سه سوته وسایلو جمع کردیم و ریختیم پشت ماشین و دبرو که رفتیم.

اولش میخواستیم بریم کریک پارک ولی چون میدونستیم اونجا رو اگه زود نجمبی دیگه جای پارک پیدا نمیشه اینه که رفتیم پارک ممزر. داشتیم میرسیدیم که دیدیم یه ترافیک وحشتناکی وجود داره و ما فک کردیم ترافیک پارکه است که از اینجا شروع شده بعد دیدیم که نخیررررر ترافیک مسجده!!!!

البته یه لاین رو واسه ماها ازاد گذاشته بودند و ما سریع ترافیک رو رد کردیم. ترافیک اینجا یه تفاوتی که با تهران داره اینه که هر چند ترافیک در حد اونجا و شاید حتی بیشتر هم هست ولی همه قوانین رو رعایت میکنن و تو لاین خودشون میرن و هیشکی نمیره از اون سر٬ ترافیکو دور بزنه و اعصاب بقیه رو خط خطی کنه و باعث بوق بوق کردن سایرین بشه......

بگذریم رفتیم رسیدیم به پارک و اونجا هم یکمی ترافیک برای پارکینگش وجود داشت ولی بد نبود. اخه این عربا بس که تنبلند میخوان که درست جلوی در ورودی پارک کنن و یه دوقدمو هم پیاده نرن. ولی من و همسری که زرنگ تشریف داریم همیشه یه کوچولو دورتر پارک میکنیم و دیگه مشکل جای پارک نداریم. خلاصه رفتیم و پارک کردیم و رفتیم تو پارک و بساطمونو چیدیم و هوا هم که فوووووووق العاده بود

اینم حاصل زحمات بنده و همسری

بعد از ناهار و استراحت٬ همسری رفت واسه شنا و منم که مایومو برنداشته بودم که اونجا وسوسه

 نشم٬ رفتم نشستم تو ساحل و مواظب همسری بودم تا کوسه نخوردش!!  

اینم دو تا عکس از ساحل و خلق الله در حال شنا

خیلی برام جالب بود. توی یه مملکت اسلامی اونایی که میخواستن برن مسجد و نماز بخونن رفته بودند و فیضشونو برده بودند و به فاصله ۲۰۰-۳۰۰ متر از اونها هم ادمایی که میخواستن یه تنی به اب بزنن اومده بودن و داشتن حالشو میبردن....... نه اینا به اونا کاری داشتن و نه اونا به اینا!!!!!

اونموقع تو مملکت ما چی؟ شدیم کاسه داغتر از اش.اونایی که میخوان برن دریا نمیتونن برن و اونایی رو که میرن مسجد رو مسخره میکنن.......یعنی میشه یه روزی ساحلهای شمال و جنوب ما هم اینجوری بشه؟؟؟؟

بعد از اینکه همسری هم شنا کرد رفتیم چایی و میوه خوردیم و یکمی تو پارک گشتیم و عکس گرفتیم و اومدیم خونه. بعدش هم همسری هوس طاس کباب کرده بود که درست کردم و واسه شام خوردیم و خیلی هم چسبید اخه بیشتر از یه سال بود که نخورده بودیم. بعدش هم سریالها رو دیدیم و لالا. اینم یه چند تا عکس از پارک

از دیروز یه سوالایی همینجوری میاد تو ذهنم. همش فکر میکنم ما مقصریم یا دولت؟

 اینکه ماها چرا اینجا میتونیم راحت بیام پارک و ماشینمونو بدون اینکه قل و زنجیرش کنیم پارک کنیم و بریم تو؟

 چرا میتونیم وسایلمونو یه گوشه ول کنیم و بریم کلی بگردیم و شنا کنیم و با خیال راحت برگردیم؟ چرا تو مملکت خودمون اینجوری نیست؟

 چرا تا یه کوچولو ترافیک میشه میخوایم همه رو دور بزنیم؟

 چرا اگه پارکه ورودی داشته باشه سعی میکنیم از اون پرچینای پشتی بپریم و اون ورودی رو ندیم؟

 چرا حتی اگه یکی رو زیرانداز خودش یکمی دراز بکشه که استراحت کنه با چشمامون میخوریمش؟ اونقدر که  طرف مجبور میشه پاشه و سیخ بشینه؟

 چرا سر جای پارک دعوا میکنیم و به همدیگه فحش میدیم؟

 چرا تو ساحلهامون یه مشت شن و ماسه تمیز پیدا نمیشه و پر از اشغاله؟

واقعا چرا ما اینجوری هستیم؟ یعنی خودمون بی تقصیریم؟؟؟؟

 

اخ جون...بادمجوووووووون

»
سلام به دوست جونیام.

جونم براتون بگه که امروز هر کی منو تو شرکت دیده اول اینجوری شده  و بعد اینجوری 

بعلهههههههه بالاخره موهامو رنگ کردم. دیروز ظهر رفتم رنگرزی.

اونم چه رنگی!!!!!! عسلی؟ نهههههه  شرابی؟ نهههههههه مخلوط عسلی و شرابی؟؟؟؟؟؟ بازم نههههههههههه

بادمجونیییییییی!!!!!!!!!

خودم که خودمو دیدم اینجوری بودم  به نظرم که خیلی قشنگ شده. همسری هم خیلی خوشش اومد. همسایمون هم کلی ازم تعریف کرد. خلاصه که خوب بادمجونی شدم. خوووووب. از نوع بم  البته رنگشو خودم خریدم. بادمجونی خیلی تیره است. مشامو هم کاملا پوشش داده.فعلا که در مرحله به به و چه چه میباشیم.

دیگه اینکه دیشب رفتیم رستوران با همون همکار امریکاییمون. کلی هم غذاهای ایرانی و موسیقی ایرانی تعریف کرد........

اها راستی جمعه به توصیه ارزو جون مامان ارش رفتیم outlet mall . چون بیرون شهر بود کلی کیف میکردیم و فکر میکردیم خیلی راهه. ولی نیم ساعته رسیدیم... یه مال بزرگ بود که همه جنسا رو کلی زیر قیمت میداد. البته اکثرا نمایندگی مارکهای گرون و معروف رو داشت.  مثلا توی پاریس گالری کیفهایی بود که بعد از ۷۵٪ تخفیف تازه شده بود ۲۰۰ هزار تومن!!

ولی در کل خوب بود. یه حالتی بود که باید خیلی میگشتی تا چیزی که میخوای رو پیدا کنی. من برای خودم یه تاپ تو خونه ای از اون گردنیها که پشتشون بازه گرفتم و یه کت واسه سر کار. برای همسری هم  دو تا بلوز گرفتیم که خیلی اسپرت و شیک هستند. یکیش که ماله اسپریت هست خیلی جالب بود فقط یه دونه تو تن مانکن مونده بود که سایز همسری هم بود.( اخه همسری خودش یه پا مانکنه) ما هم بهش رحم نکردیم و همونجا مانکنه رو لختش کردیم و بلوزه رو خریدیم. قیمت اصلیش ۷۵ هزار تومن بود ولی ما با تخفیف ۷۵٪ خریدیمش

بنده هم بالاخره موفق شدم برای خودم یه عینک بخرم. اینم عکس عینکم

 مارک vogue  هست.چطوره؟

خلاصه که دو روزه دارم شدیدا خودمو شرمنده میکنم و راه به راه حال میدم به خودم

راستی یادتونه گفتم تو اتلیه و ر ق ا عکس گرفتیم. البته دوتا ازمون گرفتن. حالا برامون فرستادنش تا ببینیم اگه خوشمون اومد چاپشون کنیم. یکیشو میذارم اینجا ولی زود بر میدارم. لطفا اگه کسی جا موند نیاد بگه دوباره بذار. خودتون که میدونین این عکس گذاشتن چه ریسکی داره.......

حذفیده شد

 بگین ماشالله.........

میخواستم از موهام هم عکس بذارم ولی واضح نمیوفته.

خب دیگه دوست جونیا خیلی پرچونگی کردم.دیگه چیزی یادم نمیاد.

فعلا بای بای

بعدا نوشت:

صمیم جووووووووونم مامان شد. هورااااااااااااا مبارکش باشه. تبریک میگم از همینجا بهت عزیزم

 

زن ایرانی یعنی این....

»
سلام علیکم و رحمت الله و برکاااااااااااااته

بابا همش سه روزه اپ نکردما. بسی کیفور میشیم میبینیم میاین میگین چرا اپ نکردی؟؟؟؟

 اخه چی بگم؟ اپم نمیاد  عزیزان دل برادر جونم براتون بگه که پریروز من و همسری از شرکت زدیم بیرون و نرفتیم خونه...... اخه صبحش رادیو میگفت که امروز دبی مال افتتاح میشه ما هم که آپ دیت. زدیم رفتیم دبی مال. خیلی سنتر بزرگیه. از امارت مال هم بزرگتره ولی به شیکی و خوشگلی امارت مال و فستیوال سیتی نیست.

یه اکورایوم بزرگ و یه پاتیناژ داره. البته هنوز بیشتر مغازه هاش افتتاح نشده بود. من کلا زیاد حال نکردم باهاش. شاید چون هنوز رونقی نداشت. بعدش هم رفتیم تو فوود کورتش و همه وسایل و میز و صندلیها نو و تمییییییز٬ خیلی کیف داد.

میخواستم کی اف سی بخورم که صفش طویل بود و رفتیم برگر کینگ یا به قول عرب جماعت برغر کنغ   خریدم و کلی چسبید. جای همگی خالی. بعدش هم  با اون ترافیک وحشتناک اومدیم خونه و من هر چی منتظر شدم که اینه های نشکن رو بده نداد و منم رفتم لالا کردم.

خداییش اینروزا میخوام خودکشی کنم !!!!!! میدونین واسه چی؟ واسه ترافیک. اعصاب نداشته منو خط خطی کرده بد جور. افتضاحه. افتضاااااااااااااااااااااااححح. هوا که خنک میشه توریسیتها میریزن اینجا و ترافیکشو ما باید تحمل کنیم. واقعا پوستمون کنده شده

دیروز هم چون شب قبلش خونه نبودیم لذا ناهار نداشتیم و یه تون ماهی با خودمون برداشته بودیم که تو شرکت بخوریم. ولی انگار که دیروز رو شانس بودیم و اومدن گفتن که تولد منشیمون و یکی دیگه از همکارامونه و موقع ناهار بریم سالن کنفرانس.

همسری جونم بنده خدا جلسه داشت تو دفتر مرکزی و مجبور بود بره. اون رفت و من خودم ساعت ۱۲ رفتم سالن جلسات و همه جمع شدند و اونا یی هم که تولدشون بود بسی خودشونو تحویل گرفته بودند و از پیتزا هت دو مدل پیتزا اورده بودند و از کی اف سی مرغ سوخاری...... اینجا بود که گفتم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم. از یه رستوران چینی هم غذای چینی اورده بودند و بستنی و کیک هم از بسکین روبینز و خلاصهههههههه

فکر میکنین من چی کار کردم؟ حمله کردم به کی اف سی ها؟؟؟؟؟؟؟

نخییییییییر!!!!!!!! 

 بنده خیلی شیک یه بشقاب برداشتم و برای آقامون مرغ و پیتزا و نوشابه کشیدم و گذاشتم کنار و بعد خودم  شروع کردم به خوردن.

ما اینجا یه همکار ایرانی هم داریم که البته مقیم امریکاست و از اونجا اومده. تا اینکار منو دید زودی به رییس المانیه نشون داد و گفت ببین. زن ایرانی یعنی این. ببین چه هوای شوهرشو داره و همه کلی تحسینات از خودشون دروکردن  و بعد هم به رییسمون گفت خوبه تو هم زن ایرانی بگیری. اونم گفت: آف کورس. وای نات

بعدش هم بحث کشیده شد به انتخابات امریکا و من از اون رییس امریکاییه پرسیدم که تو کدومو دوست داشتی؟ که در کمال تعجب گفت او. با. ما رو  اخه به قیافش میاد خیلی نژاد پرست باشه. بعد اون از من پرسید تو کدومو دوست داشتی؟ منم با خونسردی فراوانی گفتم چه فرقی به حال ما میکنههه   رییس جمهور شماست

ولی بعد گفتم فک کنم او. با. ما واسه ایران بهتر باشه اونم گفت واسه همه دنیا اون بهتره. ولی خداییش الان چه کیفی میکنه.

بعد هم عکس گرفتیم و تولد به پایان رسید.

راستی من خیلی وقته که میخوام یه بلایی سر این موهام بیارم. از سه سال پیش تا بدین روز همیشه مش داشته. الان هم دو سومش مش داره. میخوام عسلی کنم. ولی میگن بدون دکلره اون رنگ دلخواهت درنمیاد. همسری هم میگه نه ٬ شرابی کن. رفتم کلاه گیسا رو گذاشتم رو سرم و خداییش شرابی بیشتر میومد ولی نمیخوام موهامو قرمز کنم چون هم دوامش کمه و هم میترسم مشامو نارنجی بکنه

در ضمن چون تا حالا تجربه رنگ نداشتم میخوام بدونم اگه بخوام نصف موهام مشکی باشه و توش شرابی داشته باشه باید چیکار کنم؟ اول یه رنگ تیره بزنم و بعد هایلایت شرابی یا چی؟؟؟ راهنمایی پلیز.

امشب قراره اون همکار امریکایی رو که یه بار ما رو برده بود رستوران مراکشی اینبار ما ببریمش رستوران ایرانی..... فردا هم قراره که بریم outlet mall حالا تا ببینیم چی میشه.....

خب دیگه من منتظر راهنماییهاتون در مورد رنگ مو هستم.

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بای بای

عجب ادمایی پیدا میشن!!

»
 

سلام به اهالی همیشه در صحنه وبلاگستان

حالتون که انشالله خوبه... دارین یخ میزنین نه؟ ما که داریم کیف میکنیم  مامانم که میگفت تو تبریز هوا بس ناجوانمردانه سرد است ولی اینجا به همون میزان هوا ملس است. هر چند سر ظهر هنوز گرمه ولی در کل خوبه و خیلی بهتر شده. دیگه بعد از این تا اردیبهشت ماه اینجا هواش حرف نداره.

ولی عوضش از ترافیک نگو که افتضاحه. نمیدونم چی شده که از حدود بیست روز پیش به اینور٬ ترافیک دوبرابر شده. یعنی از در پارکینگمون که میایم بیرون از تو کوچه همینجوووووووور ترافیک شروع میشه تا برسیم به شرکت. حالا مسیر ما جزو بهترین مسیرهاست!!

دیگه جونم براتون بگه که ما اونروزی با دوستامون قرار گذاشتیم سر همون قضیه دوماده دیگه یادتون که نرفته٬ شنبه از شرکت یه سر رفتیم شارجه و بوفه دیدیم و چیزی پیدا نکردیم و برگشتیم. ترافیک هم بود و همسری هم عینک افتابیشو با من عوض کرد و چون عینک من تیره تره اونو زد و منم تا برسیم خونه سردرد وحشتناکی گرفتم. حالا دیگه نمیدونم به خاطر عینک بود یا ترافیک و یا گرسنگی......

ساعت سه رسیدیم و ناهار خوردیم و یه چرت خوابیدیم. به دوستامون هم گفته بودیم یه جایی قرار بذارن که به همه نزدیک باشه و اونا هم خیر سرشون درست پشت در خونه شون قرار گذاشته بودند تو مارینا واک  و این یعنی اینکه ما باید از این سر دبی میرفتیم دقیقا اون سرش.

خلاصه که با سر درد و کلی غرغر حاضر شدم و پا شدیم رفتیم و سر راه دومادو هم سوار کردیم و رفتیم سر قرار.

بماند که چنان رفتاراریی دیدیم که هر کدوم چهار پنچ تا شاخ رو سرمون همینجووووووور سبز شد!! اولیش این بود که این دوماده وقتی داشت در مورد یکی از همکارا صحبت میکرد و از رفتار بد اون میگفت یهو عصبی شد و شروع کرد با صدای بلند تعریف کردن و ادای اون طرفو دراوردن و خلاصه کاملا از حالت طبیعی خارج شد و منم اینجوری

همسری هم البته بدتر از من. خداییش من عادت دارم با رفتارای همسری و این چیزا برام خیلی عجیب و غریبه. همسریه عزیز من موقع صحبت کردن هیچ وقت عصبانی نمیشه مخصوصا تو جمع و هیچ وقت هم فحش نمیده نه مثل اینا که هر کی رو میخواستن اسم ببرن میگفتن اون پدر فلانی رو میشناسی ؟ اره خیلی ...خلاصه که پسره کاملا از حالت عادی خودش خارج شد و ما هم مونده بدیم هاج و واج.

بعد یکمی قدم زدیم و رفتیم نشستیم تو یه کافی شاپ و ۶ نفر بودیم که ۴ نفرمون نوشیدنی سفارش دادن و شوهر دوستمون و اون دوماد مذکور غذا گرفتن.

 وقتی که صورتحساب رو اوردن شده بود ۱۳۰ درهم ٬ یعنی چیزی در حدود ۳۰-۳۵ تومن خودمون و اینا در کمال چیپ بازی هیچ کدوم دست به جیب نشدن و همسری جونم کارتشو دراورد و گذاشت رو میز و  گفت با این حساب کنین.اونا هر کدوم دراوردن یه ۲۰ درهم سهم خودشونو و حتی یه تعارف هم نکردند.  به ما هم گفتن شما هم عوض کارت نقدی بدین که خدارو شکر همراهمون بود و یه ۵۰ درهمی گذاشتیم رو میز. در صورتیکه اون دو تا نوشیدنی که ما خورده بودیم ۳۰ درهم بیشتر نبود.

و تازه اون پسره هم شروع کرد به تعریف کردن جک اصفهانی و اینکه اونا خسیسن و این حرفا و دراورد یه ۱۰۰ درهمی گذاشت رو میز و اون ۵۰ درهمی که ما گذاشته بودم و ۲۰ درهمی که داداش دختره گذاشته بود رو برداشت و گذاشت تو کیفش!!!!!!

خلاصه سرتونو درد نمیارم چنان چیپ بازی دراوردن که منو و همسری دیگه کفمون برید. اونم واسه ۱۳۰ درهم!!!!!همسری هر جا که بریم اکثرا پول میزو خودش حساب میکنه مگر اینکه بزرگتری چیزی باشه یا حالا دیگه چه موردی باشه که حساب نکنه و حتی شده تا ۱۵۰- ۲۰۰ تومن هم تو جمعهای دوستانه و فامیلی حساب کرده و این رفتار اینا واقعا ما رو شوکه کرده بود. اونم واسه چهار تا دونه نوشیدنی

همسری هم کارد میزدی خونش درنمیومد. سر درد منم بیشتر شد و وقتی از سر میز پا شدیم گفتیم دیگه ما میخوایم بریم. ساعت ۹ بود و ما یه ساعت هم راه داشتیم تا خونمون. اینه که خداحافظی کردیم و اومدیم و توی راه هر دومون بهت زده بودیم.

بنده همین جا اعتراف میکنم که خیلی وقتا وقتی با بقیه ادما برخورد میکنم میبینم که همسری چه گوهریه که خدا سر راه من قرار داده.

بابای من ادم بسیار عصبی بود و ما همیشه فکر میکردیم که داییهامون خیلی مردای خوب و ملایمی هستند و همیشه به حال زنداییهامون و بچه هاشون غبطه میخوردیم! بعد از ازدواج فهمیدم که اصلا اونطوری که ما فکر میکردیم نبوده والان که سه ساله که با همسری زندگی کردم وقتی میریم خونه داییها دیگه رفتاراشون برام غیرقابل تحمله و حتی یه وقتایی دلم به حال زنهاشون میسوزه!!!!

واقعا خدا رو به خاطر داشتن همسری که بزرگترین شانس زندگیم بود شکر میکنم. قربونت برم خدا جون که اینهمه به من لطف داشتی.....

همسریه عزیزم بعضی وقتا اونقدر خوب میشه که دیشب داشتم بهش میگفتم بابا تو دیگه شور خوبی و مهربونی رو دراوردی!!! باور کنین اونقدر میشه که من بعضی وقتا احساس عذاب وجدان میکنم و همش با خودم میگم که من چجوری میتونم اینهمه خوبی رو جبران کنم؟ یه جورایی خودمو سرزنش میکنم......

دیروز هم بعد از شرکت یه سر رفتیم بیمارستان. چون چشمای مهربون همسری درد میکرد و بردیم یه چک کردیم که چیزی نبود و دکتر گفت به خاطر کار با کامپیوتره که چشماش خسته میشه. از اونجا هم اومدیم سر راهمون ایس پک خریدیم که من اصلا خوشم نیومد از طعم پسته اش. اسمش پسته بود ولی طعم بادوم تلخ میداد.

بعدش هم اومدیم خونه و دوباره راجع به وقایع اونشب صحبت کردیم و بازم تعجب از خودمون دروکردیم و بعدش همسری رفت سالن بدنسازی و منم کته با میرزاقاسمی درست کردم و خوردیم. شب هم زنگ زدم به بابام و هر دومون باهاش صحبت کردیم و بعد لالا.

ما اینروزا شدیدا وقت کم میاریم. نمیدونم شما هم اینجوری هستین یا نه؟ ولی تا از شرکت میرسیم خونه هوا کاملا تاریک شده. اگه خرید داشته باشیم یا بخوایم دوش بگیریم یا شام بپزیم وقت کم میاریم و فقط یکی از این کارا رو میتونیم انجام بدیم!!

در مورد قطر هم هر چی بیشتر تحقیق میکنیم مایوس تر میشیم. دیگه خود به خود داره کنسل میشه. فقط یه چیز جالبی شنیدیم که میگن   ظاهرا تو دبی  اونایی که دکتری دارن اون اجازه کارفرما براشون شرط نیست و اونایی هم که فوق لیسانس هستند بعد از یه سال دیگه نیازی به اجازه کارفرما ندارند. که در اینصورت چه شود.... باید تحقیق کنیم و ته توی قضیه رو در بیاریم.

دیشب به همسری میگم از این جریاناتی که اونشب اتفاق افتاد چه نتیجه ای میگیریم ؟ میگه نتیجه میگریم که این قضیه چماق بزگ و ستبری شد تا عسل بانو در مواقع لزوم ازش استفاده کنه  ببینین چه نتیچه منطقی و قابل قبولی گرفتیم. خداییش می ارزید همچین تجربه ای !!!!!!

خب دیگه بسه. برم به کارام برسم که از وقتی اومدم  شرکت٬ سیستمو هنوز فعالش هم نکردم.

تا یه روز دیگه و یه خواستگاری دیگه بای بای

 

تصمیمات سالانه و نمایشگاه عکس

»
سلام سلام ۱۰۱ تا سلام.

حال و احوالتون چطوره؟ آخر هفته چطور بود؟ حسابی گشتین و تفریح کردین؟

به من و همسری که خیلی خوش گذشت. پنجشنبه شب همسایمون اومدن خونمون و تا ساعت ۱۱ بودند و صحبت کردیم و فیلم دیدیم. فیلمه نصف مال من ٬ نصف مال تو. بدک نبود. البته خوب هم نبود. یه موضوع کلیشه ای داشت.

حالا چرا همسایمون اومده بودند خونمون؟ به خاطر اینکه قرار شده دیگه از این به بعد قدر ما رو بیشتر بدونن. اخه ما رفتنی شدیم ننه

میگین کجا با این عجله؟ جونم براتون بگه در حالیکه عسل بانو هی پیش خودش روزها رو میشمرد و هی وعده و وعید میداد به این دل دردمندش که دیگه سال دیگه برمیگردیم. سال دیگه هم نشد سال بعدترش که دیگه حتما برمیگردیم٬ غافل از اینکه بنده با پسر خاله مارکوپولو ازدواج کردم. پسر خاله که چه عرض کنم خود مارکوپولو!!!!!!

بعله دیگه طبق معمول ما یه سال یه جا نشستیم و حالا جناب مستطاب هوس تغییر کشور به سرشون زده. همسری جونم  نظرش اینه که بریم یه مدتی هم قطر بمونیم. تو دبی یه قانونی هست که وقتی یه جایی مشغول به کار شدی اگه به هر دلیلی بعد از یه سال خواستی شرکتت رو عوض کنی٬ رئیست باید یه نامه NOC بده که یعنی بلامانع است و تو بری یه جای دیگه که هیچ کارفرمای شیر پاک خورده ای هم این نامه رو نمیده.

اینجوریه که تو شونصد سال میمونی تو یه شرکت و فسیل میشی و اینا هم سر سال یه تومن میذارن رو حقوقت و خلاص. فقط یه راه میمونه اونم اینه که از امارات خارج بشی و بعد از ۶ ماه دوباره برگردی که در اینصورت اون اجازه لازم نیست و میتونی هر شرکتی که خواستی بری.

همسری هم میگه که تو قطر حقوقها بالاتر از دبی هست. چون ما مقیم اینجا هستیم اقامت اونجا رو هم خیلی راحت بهمون میدن. میتونیم بریم یه مدت بمونیم٬ اگه خوشمون اومد که میمونیم و اگه نه که ۶ ماه بعد برمیگردیم و دیگه مشکل اجازه کارفرما رو هم نداریم.......

البته اینجا تاکید میکنم که اینا همه در حد فرضیه است و نه بیشتر.

اونروزی از یکی از همکارای مالزیایی که رفته بود قطر و بعد از چند ماه برگشت پرسیدیم٬ گفت که به خاطر بچه اش و اینکه مدرسه خوبی اونجا نبوده و اینکه خیلی تبعیض نژادی میذارن برگشته. میگفت عربای اونجا اصلا مثل اماراتی ها نیستند. و خلاصه یکمی همسری رو ترسونده بود. من از همین جا ازش تشکر میکنم.

حالا که فعلا داریم حرفشو میزنیم. اگه جدی شد یه سفر میریم دوحه تا از نزدیک ببینیم که چطور جائیه.. خلاصه که میبینید که من چه دخمله حرف گوش کن و مطیع شوهری هستم!!!

اونشب همسایمون گفت که برای شام سوسیس داشتن و منم که شکمو...... جمعه صبح ساعت ۹:۳۰ همسری رو بیدارش کردم و از تختخواب کشیدمش پایین که پاشو برو برام سوسیس ایرانی پیدا کن و بخر و بیار که صبحانه حتما باید سوسیس بندری سرو بشه و لاغیر

بیچاره اونم پاشد رفت و با یه بسته سوسیس و چند قلم میوه برگشت. همینو بگم که دیروز هم صبحانه رو سوسیس بندری خوردیم و هم ناهارو........

ندید بدیدم دیگه ....چه کنم. اخه همسری وسواس سلامتی داره و نمیذاره از این چیزا بیاد تو خونمون. اینه که یه بار که قبول میکنه و میخره عین قحطی زده ها میشم.

بعد از صبحانه هم کوزتینگ و اینا. ساعت ۱۲ شد و مسجد کنار خونه که تازه هم افتتاح شده و اعصاب واسه ما نذاشته شروع کرد........ واااااااای خدا روزی شونصد بار اذان میدن. جمعه ها هم بعد از نماز که میخواد خطبه ها رو بخونه خیر سرش چنان داد میزنه انگار که همینجا میخواد شلوار دشمنو دراره یا انگار با کسی دعوا داره........

یادمون باشه تو دوحه خونه گرفتنی دقت کنیم مسجد در حال ساخت کنارش نباشه

خلاصه که به همسری گفتم بدو که درنگ جایز نیست و زدیم بیرون. رفتیم شارجه که مثلا از حول الامارات بوفه ببینیم واسه خونه که دیدیم به به همه جا تعطیل........تازه ملت صف به صف تو پیاده روها ایستادن و دارن نماز جماعت میخونن!!  هر کی هم میومد یه زیر انداز میاورد و مینداخت زیر پاش و وایمیستاد به نماز!!!!

خلاصه که برگشتیم دبی و رفتیم ریف مال که دیدیم اونم بسته است 

فک میکنین دیگه بیخیال شدیم حتما؟ نخیررررررر رفتیم سیتی سنتر و اونجا باز بود. یکمی گشتیم و اومدیم خونه. ناهار و لالا.  تازه چشام گرم شده بود که دوباره صدای موذن خوش صدا بلند شد .. دیگه ایندفعه روز جمعه ای کلی قبر رفتگانش رو گلاب پاشی کردم و بلند شدم.

رفتم یه دوش گرفتم و اومدم کلی به امورت خوشگلی مبادرت ورزیدم و همسری هم عین کارای منو تکرار کرد و حاضر شدیم و رفتیم افتتاحیه اتلیه ور ق ا. توی راه هم کلی یاد ایام کردیم. یاد سه سال پیش که رفتیم اتلیه همین اقا واسه عروسیمون و خیلی چیزای دیگه....... و بسی کیفور شدیم.

خلاصه رسیدیم اون سر دبی و دیدیم به به آقا خودش دم دره. منم که یه روز قبلش زنگ زده بودم و یاداوری کرده بودم که ما سه سال پیش رفتیم پیششون این بود که بسی تحویلمون گرفتن و کمند هم بود و باباش هم بود و عکسارو دیدیم و دو تا هم عکس ازمون تو اتلیه شون گرفتن و دیگه حسابی سر حال اومدیم. تازه با کمند هم عکس گرفتم.

بعدش اومدیم خونه و من یه ماکارونی درست کردم که دیدیم در میزنن. دختر همسایه مون بود که میگفت بیاین تولد منه. ما هم که نمیدونستیم و کادو نداشتیم. یه جفت جوراب و یه گیره سر که خریده بودم ولی استفاده نکرده بودم برداشتم و رفتیم. فقط خودشون بودن و اونجا هم کیک خوردیم و عکس گرفتیم و خوش گذشت. مارالو هم همونجا دیدیم و بعدش اومدیم.

پارسال هم همین موقع تولد دختر همسایه مون بود و ما تنها مهموناشون بودیم. امسال که بهمون گفتن یهو یه حس عجیبی بهمون دست داد. حس اینکه یه سال به همین زودی گذشت...... اینکه سال دیگه کجاییم.............. شاید قطر٬ شاید اینجا یا شایدم ایران یا................

خلاصه که فیلم یوسف رو هم خونه دیدیم و خوابیدیم. صبح هم که به زور بیدار شدیم و صبحانه خوردیم بعد من به همسری گفتم بیا یکمی دیگه بخوابیم و دوباره رفتیم دراز کشیدیم رو تخت و به قول لیلی جونم مهربونی کردیم و اینا و تازه ساعت ۸:۳۰ راه افتادیم اومدیم شرکت. الان هم که دارم اینجا وبلاگ اپ میکنم. میبینین که چقدر کار میکنم.........

امروز عصر هم قراره بریم دومادو نشون برادر عروس بدیم! که نتجه شو بعدا میگم.

راستی یه تشکر ویژه میخوام بکنم از همسریه عزیزم که خیلی مهربونه و همیشه بد اخلاقی های منو تحمل میکنه و صبوری میکنه. دیروز که همسری اروم رانندگی میکرد و ما مجبور شدیم یه بار اضافه تر پشت چراغ قرمز بمونیم وقتی من شروع کردم به غرغر همسری بهم گفت که نباید ناراحت بشم اونم سر این موضوع بی اهمیت و همونجا پشت فرمون منو بوس بوسی کرد  و منم حالم خوب شد.

مرسی عزیزم که اینقدر خوب و مهربونی. عشق منی

خب دیگه. من همه رو تعریف کردم. حالا بیام ببینم شماها چی کار کردین

فعلا بای بای

 ضمنا پروانه جان که برام کامنت خصوصی گذاشتی اگه سوالی داری کامنت بذار ( خصوصی نباشه چون خصوصی رو نمیشه جواب داد) تا راهنمایی کنم البته تا جایی که بدونم.

سس پیتزا و بازیه نامرئی ها

»
سلام. بازم اومدم.

 راستش نمیخواستم دیگه این هفته اپ کنم ولی به دو دلیل الان در خدمتتون هستم. اول اینکه چون عکس پیتزا رو گذاشتم و دهن جماعتی رو آب انداختم گفتم زود هم بیام دستورشو بدم تا دیر نشده بپزن و بخورن و بیان حال منو بگیرن با این پیتزام!!!!!!

دوم اینکه دوستان منو به یه بازی دعوت کردن٬ بازی نامرئی ها.

اول دومی رو انجام میدم اگه نامرئی بودم چی کار میکردم؟ بهتره بگم چه کارا که نمیکردم

ولی خداییش از دیروز دارم فکر میکنم میبینم اخه چیزی نیست که من ندونم و ازش سر در نیارم........

ولی خب حالا اینا مواردیه که به ذهنم رسیده:

 اول از همه میرفتم خونه جاریهام و میخ و سوزن میچیدم رو مبلاشون تا بیان و بشینن روش بعد هم گوش وایمیستادم ببینم پشت سر من چی میگن که اگه حرف نامربوطی زدن همونجا دستمو دراز کنم و بزنم پس کله شون ماشین شوهراشونو هم قطعا پنچر میکردم. همینطور نمک و فلفل فراوان میریختم تو غذاهاشون. زعفروناشونو هم میریختم تو دستشویی....... و خلاصه بلایی به سرشون میارودم که ...........  شانس اوردن نامرئی نشدم دیگه.

دیگه اینکه هر هفته جمعه و شنبه بدون بلیط و عوارض خروج ٬ علی الخصوص این اخری که شدیدا رو نرو منه٬ میومدم ایران و برمیگشتم.

میرفتم هر چی قبض آب و برق و جریمه رانندگی و این چیزا داریم رو باطل میکردم. سیستمهای مخابراتو هم دستکاری میکردم که وقتی زنگ میزنم ایران کنتور نندازه و من بتونم شونصد ساعت فک بزنم

دنبال شوشو راه نمی افتادم که ببینم در غیاب من چی کار میکنه چونکه غیبتی از جانب من وجود نداره و ما صبح تا شب با همیم. مگر اینکه همسری بتونه نا مرئی بشه و یه کارایی بکنه

خلاصه که خیلی خوب شده که این فقط یه بازیه. وگرنه که من خودم یه تنه یه مملکتو به هم میریختم و در واقع یه جورایی میشدم اهم دی ن ژا د دوم!!!!!!

حالا اولین موضوع که همانا طرز تهیه سس پیتزای ترکی میباشد.

مواد لازم:

سیر دو حبه - آرد یه قاشق غذاخوری سر پر - رب یک قاشق غذاخوری سرپر - جوز هندی رنده شده نصف قاشق چایخوری ( دقت کنین که زیادش هم مسمومیت زاست و هم باعث تلخیه سس میشه. در ضمن میتونین جوز رو از عطاریها تهیه کنین) - سیاه دانه که هم میتونین به صورت درسته استفاده کنین و هم پودر شده باز به همون میزان یعنی نصف قاشق چایخوری - پودر اویشن و یا ارگانو و یا هر دو تا باهم به مقدار لازم - نمک کم - فلفل قرمز و سیاه هم به مقدار لازم- اب و روغن به مقدار لازم

اول دو حبه سیر رو رنده میکنین و میریزین تو طرف مورد نظرتون و روش روغن میریزین و میذارین رو شعله و یه تفتکی بهش میدین. بعد یه قاشق ارد بهش اضافه میکنین و دوباره یه تفتکی میدین. همینکه رنگش کرمی شد نصف فنجان اب بهش اضافه میکنین. زیاد اب نریزین تا زود قوام بیاد. بعد یه قاشق سر پر رب گوجه فرنگی بهش میزنین و همش میزنین. حالا ادویه ها رو بهش اضافه میکنین و میذارین تا قوام بیاد.

سفتی این سس باید کمی از ماست چکیده بیشتر باشه. که وقتی سرد میشه سفت تر هم میشه. چون اگه ابکی باشه وقتی میریزینش رو خمیر پیتزا بعد از پخت پیتزاتون نرم و خمیری از اب درمیاد و اموات منو مستفیذ میفرمایین!!

بعد هم که دیگه سس رو یکنواخت پهن میکنین رو خمیر و رو گوشه ها کمی بیشتر میریزین تا موقع پخت خشک نشه. بعد هم مواد دلخواهتون رو روش میریزین و پنیر میریزین و میذارین تو فر.

یه ربع بعد پیتزاتون اماده است. به همین راحتی و نوش جان میکنین و حالشو میبرین.

خب دیگه فک میکنم رسالتم رو به جا اوردم.

تا یه روز دیگه و یه برنامه دیگه همه شما عزیزان رو به خدای مهربون میسپارم.

روز خوش خدا نگهدار

بعدا نوشت

تو وبلاگ برفی جون دیدم که امروز یعنی ۸ ابانماه روز بزرگداشت کوروش کبیر بنیانگذار تمدن ایران باستانه. استادمون میگفت هخامنشیان به عنوان عقلانیت اول جهان شناخته شده اند. اگه فقط سری به تخت جمشید بزنیم میبینم که بی راه هم نگفته. روح این مرد بزرگ شاد.........

 

 

فعالیتهای فوق برنامه من و همسری

»
اول سلام

دوم حالتون چطوره؟

سوم من خوبم مرسی

میدونین سه شنبه که میشه دیگه من یه جورایی خوش خوشانم میشه. اخه دیگه شمارش معکوس واسه اخر هفته شروع میشه. از اول هفته براتون بگم که قرار وبلاگی داشتیم و کلی خوش گذشت. آخه من همشو رو تختمون خوابیده بودم

بعله درست حدس زدید٬ بنده به همان دلایلی که درست حدس زدید نتونستم برم سر قرار و موندم خونه. البته شایان ذکر است که دلایل مذکور اینبار با یه تاخیر چند روزه تشریف فرما شدند و بسی ما رو استرسناک نمودند. تا جایی که بالاخره دست به دامن بی بی چک شدیم. حالا تصور کنید قیافه عسل و همسری رو  قبل از مشاهده نتیجه

عسل =    همسری =

و حالا بعد از مشاهده نتیجه

عسل =   همسری = 

خلاصه که ماجرا ختم به خیر شد و درست همون موقعی که میخواستیم بریم قرار وبلاگی دیگه نتونستیم بریم و موندیم خونه و استراحت از خودمون دروکردیم.

دیگر خبر اینکه یادتونه خیلی وقت پیشها یه بار دوستای ایرانیمون ما رو مهمون دعوت کرده بودند خونشون. اونشب به جز ما یه دوست دیگشون هم دعوت داشتن که یه برادر و خواهر بودند و با هم اومده بودند. البته برادره تو کانادا درس خونده بود و الان تو دبی کار میکرد و خواهره هم از ایران اومده بود که داداششو ببینه. دختر خوبی بود و قیافه اش هم بهتر از معمولی بود.

بعد از شام من نشستم پیش این دختر خانوم و شروع کردیم به صحبت که یهو حرف کشیده شد به سن و سال و در کمال ناباوریه من گفت که متولد ۵۴ هست اخه اصلا بهش نمیومد و نهایتا دیگه ۲۷-۲۸ سال نشون میداد و خیلی هم دخترانه لباس پوشیده بود. بعد منم برای دلخوشیه اون گفتم ای بابا عیبی نداره که. ما ها زود ازدواج کردیم که اون جواب داد: بهترین کارو کردین. من خیلی اشتباه کردم که اینقدر دیر کردم. اینجا بود که من دلم براش سوخت و جزغاله شد

ولی بیکار نشستم. حالا میگین چیکار کردم.

ژانویه سال پیش ما تو مهمونیه شرکتمون یه اقای ایرانی دیدیم که از اون یکی دفتر شرکتمون اومده بود و با پسر خاله منم دوست بود. اصلا هم بهش نمیومد مجرد باشه چون سنش یکمی بالا بود و خیلی هم خوش تیپ و خوش هیکل. که البته وقتی گفت که ازدواج نکرده ما اینجوری شدیم  و قتی که گفت ۴۵ سالشه دیگه اینجوری بودیم که اخه این با این تیپ و قیافه و این تحصیلات و این موقعیت شغلی چرا تا حالا ازدواج نکرده. سنش هم دیگه بهش نمیخورد که اینقدر بالا باشه و اونم نهایتا ۳۷-۳۸ ساله نشون میداد.

خلاصه گذشت و وقتی من ماجرای صحبتم با این دختر خانوم رو واسه همسری تعریف میکردم ( اخه میدونین چیه من همه چیزو واسه همسری تعریف میکنم. خیلی دختر بدی هستم ایا؟ ) یهو هر دومون همزمان فکری به ذهنمون رسید که همانا معرفی کردن این دو انسان مشتاق ازدواج به همدیگه میباشد.

حالا چجوری؟ اینجوری( مامان ارتا این تیکه اش مخصوص شما بید) اول به دوستمون گفتیم و به داداش دختره گفت و اونم گفت که من باید اول پسره رو خودم یه بار ببینم. حالا قراره که من و همسری یه برنامه ای بذاریم و ما با دوماد بریم و اون دوستامون هم با داداشه عروس بیان و اینا همدیگه رو ببینن و دو هفته دیگه که دوماد داره میره ایران بره و عروس خانومو هم ببینه و ببینیم چی میشه........

خلاصه که این از این و این یکی از برنامه هاییه که این هفته باید انجامش بدیم.

دیگه اینکه پسر دایی خودم که با هم همسنیم و تازه من چند ماهی ازش بزرگترم قاطی مرغا شد  اخی دوماد کوچولو....... البته کار و درامدی که نداره. کاردانی هم قبول شده بود که نصفه ولش کرد. فقط سربازیشو تموم کرده. البته داییم وضعش خوبه. دیروز میگفت هنوز هیچی نشده ۶ میلیون دادم ببرن دود کنن. البته مامانم میگه داییم خودش هم موقعی که زن گرفته همینجوری بوده و هیچی نداشته ولی بعدش خیلی مسئولیت پذیر و کاری شده. کاشکی اینم به باباش بره.

خلاصه که عیب نداره مگه دستم بهشون نرسه. حالا که ما اونجا نیستیم هی پشت سر هم عروسی و مهمونی راه بندازن. باشه...... اخرین عروسی که رفتم حدود یه سال و نیم پیش بود. عروسی همین دوستامون که تو تهران رفته بودیم خونه شون.

تازه یه چیز دیگه توی مجله خوندم که اقای ع ا م ری قراره نمایشگاه داشته باشه از اثار عکسش. این اقا که شوهر ک م ند امیر س ل ی مانی هم هست ( همونی که تو فیلمه قرمز نقش خواهر شوهر بد جنسه رو بازی کرده و توی پدر سالار عروس بد جنسه رو)   توی تهران تو جردن اتلیه داشت و عکسای عروسیمونو هم اون گرفته. الان هم اومده دبی ساکن شده و قراره با همسری بریم و هم عکسا رو ببینیم و هم تجدید خاطره بکنیم. تازه میخوام با ک مند هم عکس بگیرم

دیشب هم رفتیم خونه و برای شام هوس پیتزا کرده بودم و دست به کار شدم. حالا تعریف از خودم نباشه پیتزاهای خوبی درست میکنم و ما خیلی کم پیش میاد که بیرون پیتزا بخوریم. اخه یه سس مخصوص روش میدم که از دوستم یاد گرفتم. اونم از خالش که تو ترکیه است یاد گرفته. اشپزی ترکها هم که معروفه دیگه. یه بار تو تهران رفتیم پیتزا ناپولی تو ملاصدرا٬ همین که از در رفتیم تو همسری گفت اااا بوی پیتزاهای تو میاد. اینم عکس پیتزای دیشبی

چطوره؟

بعد از شام هم رفتیم ساحل یکمی قدم زدیم. آخه تحرکمون خیلی کمه. دیگه هوا داره بهتر میشه و ما هم میتونیم بریم پیاده روی. بعد از اینکه برگشتیم هم به مامانم یه زنگ زدم و سر یه موضوع بی اهمیت بسی حال منو گرفت و کلی ناراحت شدم. البته اینجا نوشتم که یادم بمونه دیگه از کسی چیزی نخوام که همچین جوابی هم بشنوم.

بگذریم. بعدش یه زنگ هم به زندایی زدم و تبریک گفتم و  بعدش هم یه دوش گرفتم و لالا.

الان هم کلی کار دارم. اخه میبینین که بنده علاوه بر  کارای شرکت فعالیتهای فوق برنامه زیادی هم دارم . از جمله کار نیمه وقت در زمینه امور همسر یابی و غیره. اینه که وقت کم میارم.

بعدا میام گزارش میدم که رفتیم و چی شد.

فعلا بای بای

 

هتل اتلانتیس

»
سلام سلام. من اومدم

حال و احوالتون خوبه؟ اخر هفته خوش گذشت؟ به ما که خیلیییییییی. البته اول اینو بگم که این پست یه پست اختصاصیه که به سفارش ساناز جونم مامان دانیال تهیه شده که حالا که شوشوش مسافرته اینو بخونه و دلش باز شه.

اول از یکمی قبلترش بگم یعنی پنجشنبه که ساعت ۵ رفتیم خونه. اول  رفتیم انصار مال و بوفه هاشو دیدیم. آخه شاید یه بوفه واسه پذیرایی گرفتم. ولی چیز به درد بخوری نداشت و ما هم یکمی واسه خونه خرید کردیم و بعدش هم رفتیم سوپر ایرانی و هندوانه خریدیم و اومدیم خونه.

بعدش شام خوردیم و رفتم از همسایمون فیلم گرفتم: انتخاب اوردیم دیدیم و ایییییی برای وقت پر کردن بدک نبود. بعدش هم لالا کردیم. صبح هر کاری کردم خودمو بزنم به خواب نشد و از ساعت ۷:۳۰ همچنان بیدار باش بودم تا ۸ که دیگه از جام بلند شدم و تا همسری جونم خواب بود دست به کار شدم تا بعد از یه سال یک عدد کیک پخته کنم. موادشو داشتم میچیدم کنار دستم که دیدم ای بابا فقط یه دونه تخم مرغ داریم. زنگ زدم سوپری اورد و خلاصه همسری وقتی بیدار شد که بوی کیک تو خونه پیچیده بود و با اینکه خیلی وقت هم بود که از این کارا نکرده بودم ولی خوب شد.

صبحانمونو که همون کیکه بود با چایی خوردیم و بعد کوزت شدیم و همسری جارو کشید و منم لباسارو ریختم تو لباسشویی و بعد همسری پهنشون کرد و کارا تموم شد.

شنیده بودم که یه هتل جدیدا افتتاح شده تو پالم جمیرا. ساناز جونم هم پنجشنبه گفت برم از اونجا گزارش تصویری تهیه کنم٬ بنده هم اطاعت امر کردم. اول زنگ زدم به بنفشه جون مامان یاسمن و ازش پرسیدم و بعدش با همسری راهی شدیم. ساعت حدود ۱۱:۳۰ بود.

رفتیم دیدیم به به هتل نگو اتلانتیس بگو تو اون حلقه دور پالم دقیقا وسطش اینو ساختن. عجب چیزی هم ساختن. اول رفتیم تو پارکینگ و همه اونجا پارک میکردن بعد با اتوبوسهای هتل میبردنمون جلوی ورودیه اصلی.

این هتل یه قسمتی داره که ۲۱ مدل اکواریوم توش هست که بلیط گرفتیم و رفتیم تو. وااااااای که چه چیزایی بود. انواع ماهیها. خودتون جند نمونه شو  ببینید:

یه اکواریوم خیلی بزرگی هم وسط بود که از لابی و بعضی جاهای دیگه هتل به اونجا دید داشتن و اونقدر بزرگ بود که توش حتی کوسه ماهی هم بود و جند تا غواص هم داشتن  تمیزش میکردن. البته عکس گرفتم ولی چون فاصله زیاد بود خوب معلوم نبود تو عکس.

اینم از عروسهای دریایی که من همیشه آرزو داشتم ببینمشون

خلاصه که خیلی قشنگ بودن.

بعد از این میرسیم به قسمت هیجان انگیز ماجرا که همانا دست زدن به این جک و جونورای دریایی بود. یه جایی بود که همینجوری بدون شیشه و حفاظ این موجودات زبون بسته رو گذاشته بودن و ملت میگرفتن میچلوندنشون. البته یه اقاهه که مسئول بود اونجا بود وگرنه یکی میذاشتم تو کیفم و میاوردم خونه

بعله خانومه در حال چلوندن و عسل بانو در حال مور مور شدن

نترسین حالا نوبت ما هم میرسه

ترسم اندک اندک ریخت و اعتماد بنفسم دریا گشت. دیگه داشتم پدر صاب بچه رو درمیاوردم.

ولی خیلییییییییییییییییی هیجان انگییییییییییییییییز بود!!!

بعد از اینکه اکواریوم دیدنمون بعد از یه ساعت تموم شد رفتیم یه دوری هم تو لابی زدیم و اینم عکسهایی از نماهای مختلف لابی و راهروها.

 

 

خب حالا........از هر چه بگذریم سخن بخور بخور خوش است .از الان بگم که ورود خانومهای حامله اکیدا ممنوع است و گزارشگر هیچگونه مسولیتی در قبال هوس های کمی تا قسمتی شدید مخاطبین نخواهد داشت!

سوشی ها رو حال کنین.

 البته متاسفانه ناهار نداشتن و این رستوران فقط صبحانه و شام میداد اونم به صورت بوفه. حیف شد اگه بود میخوردیم!!!!!!!!

دیگه بعدش هم رفتیم  و یه سرکی هم بیرونش کشیدیم که البته فقط مسافرای هتل رو راه میدادن اون بیرون ولی ما یواشکی از یه در دیگه رفتیم و ایران بازی دراوردیم. تازه عکس هم گرفتیم که چون مورد شرعی دارن نمیذارم!!!!

تازه هتل برای خودش یه پارک آبی هم داره که میتونین ۶۰ تومن بدین و برین یه روز واسه خودتون اونجا ورجه وورجه کنین. و دیگه اینکه یه ساحل هم داره که دلفین داره و میرین باهاش بازی میکنین و عکس یادگاری میگیرین. البته بعد از اینکه یه ۸۰ تومنه ناقابل دیگه رو پرداخت نمودین.

خلاصه که ساعت شد ۳:۳۰ و ما دیگه روده بزرگه و کوچیکمون افتاده بودن به جون هم  که اومدیم سوار ماشینمون شدیم و اومدیم. سر راه هم رفتیم مرکاتو و تو فوود کورتش رفتیم نشستیم کی اف سی خوردیم و دوباره خرید واسه خونه و برگشتیم.

من که مستقیم رفتم رو تخت و غش کردم البته نیم ساعت. بعدش هم پاشدیم یکمی جمع و جور کردیم و فیلم دیدیم و بقیه کیکه رو خوردیم و لالا.

الان هم که شرکتم و از کت و کول اوفتادم بس که تایپیدم. برین حال کنین با عکسا منم برم یکمی استراحت در وکنم.

بای بای

فرهنگ رانندگی و رانندگیه بافرهنگی

»
سلاااااااام به دوست جونیام حالتون خوبه؟ منم ای بدک نیستم و نیمچه نفسکی میکشم.

هی میخواستم بیام و اولین پست ابانی رو هم بذارم ولی چیزی نداشتم که بنویسم. دیروز که خبر فوت نارتیتی مامان منتظر رو تو وبلاگش خوندم خیلی شوکه شدم. البته هنوز هم صحت و سقمش دقیقا معلوم نیست. نمیدونم فکرم همش مشغوله...... خدا کنه  همش شوخی باشه.

دیگه اینکه هوا اینجا داره خنک میشه. پریشب به همسری گفتم میخوای بریم ساحل قدم بزنیم. اونم از خدا خواسته گفت اره. منم سریع شاممونو که کتلت بود حاضر کردم و دوتا ساندویچ کپل درست کردم و رفتیم طرف ساحل ممزر.

نمیدونم اینروزا چی شده که ترافیک تو دبی خیلی سنگینه. چه صبحها که میریم سر کار و چه شب که داشتیم میرفتیم بیرون. خلاصه که رسیدیم به جایی که قرار بود گردش به چپ داشته باشیم و پشت چراغ قرمزش ایستاده بودیم در صف طویلی از ماشینهای منتظر. فک کنم یه سه باری چراغ سبز و قرمز شد  و نوبت به ما نرسید٬ تا اینکه چند فروند بشر عند فرهنگ اومدن و میخواستن از اون سر برن تو صف و به عبارتی اونهمه جمعیت منتظر رو برگ چغندری بیش حساب نکرده بودند.یحتمل نیز هموطن بودند!!!!!!

خلاصه که داشت خون خونمونو میخورد و در حالتی بسیار اسف بار مونده بودیم که یهو ماشین  پلیس اومد و آقا این جمعیت منتظر انگار که همه منتظر همچین چیزی باشند دستشونو گذاشتن رو بوقها و حالا نزن کی بزن منم داشتم همراهیشون میکردم و بسی کیف از خودمون درمیکردیم که ییهوو چراغ سبز شد و فک میکنین چی دیدیم؟؟؟؟؟؟؟

پیام بازرگانیه! برین دستشویی بیان بقیه شو بخونین

بعلهههههههههه دیدیم که در مقابل چشمان تکثیر شده من و سایر حضار در صحنه آقا پلیسه هم از همونجا   گردش به چپ نمودند و اون عند فرهنگها  هم دنبالش یعنی دیگه رسما ماها هوییییییییج به حساب اومدیم و بسی کنف شدیم  خداییش از اونروز هی تو اینه به خودم نگاه میکنم ببینم چه شباهتی هست بین من و هویج!!!!!

خلاصه که حیف شد که دوربین همراهم نبود وگرنه همونجا عکس میگرفتم و فردا میدادمش به روزنامه گلف نیوز. اونموقع که میخواستیم دوربین بخریم به این شوی گرامم گفتم بیا یه دوربین دیجیتال جمع و جور بخریم که همیشه هم تو کیفمون باشه ایشون هم که حرف گوش کن بالاخره یه دوربین حرفه ای خریدن که سه چهر نفر باید حملش کنن و یه نیم ساعت تا سه ربعی هم تنظیماتش طول میکشه تا بلکه یه عکسی گرفته بشه فک کنم باید خودم یکی فینگیلیشو بخرم.

 دیگه بعدش هم رفتیم ساحل و کلی پیاده روی در وکردیم و از هوای دل انگیز فراوان فراوان لذت بردیم و برگشتیم.اومدیم سریالها رو دیدیم و خوابیدیم.

دیروز به ذهنم رسید که بیام و اون مطلبی رو که خیلی وقت پیش ها تو یه مجله ای خونده بودم رو   براتون بنویسم. جالبه.حالا نیاین خفمون کنین که قبلا خوندیما......  هر کی خونده دوباره نخونه.

اونم اینه که دخترها و پسرها چگونه نیمرو درست میکنند؟!!!!!!!

دخترها:
۱- توی ماهیتابه روغن میریزن
۲- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن
۳- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
۴- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن

پسرها:
۱- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن
۲- توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۳- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
۴- توی ماهیتابه روغن میریزن
۵- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
۶- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
۷- چند تا فحش میدن
۸- دنبال کبریت میگردن
۹- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره
۱۰- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!)
۱۱- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن
۱۲- تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن
۱۳- چند تا فحش میدن
۱۴-  لباس میپوشن و میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن
۱۵- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن
۱۶- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
۱۷- تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن
۱۸- دنبال نمکدون میگردن
۱۹- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن
۲۰- دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۲۱- نمکدون رو پر از نمک میکنن
۲۲- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون
۲۳- نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن
۲۴- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه
۲۵- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن
۲۶- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن
۲۷- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن
۲۸- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
۲۹- سریع برمیگردن توی آشپزخونه
۳۰- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن
۳۱- ماهیتابه رو میندازن توی سینک
۳۲- دنبال ظرفهای مسی میگردن
۳۳- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
۳۴- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
۳۵- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن
۳۶- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
 ۳۷-یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه
 ۳۸- روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن و میخورن زمین
  ۳۹-چند تا فحش میدن. بلند میشن
 ۴۰-نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
  ۴۱-قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن
  ۴۲-چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن
 ۴۳-با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن
 ۴۴- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن
  ۴۵-نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن . چند تا فحش میدن

منبع: مجله ارتباط

چطور بود؟

 دیگه اینکه میخوام گوشیمو عوض کنم. نوکیا  ان ۹۳ هست. یکمی زیادی بزرگ و یوغوره. میخوام اینو بفرشم و یکی کوشولوشو بخرم. از اون کشوییها.......

مامانم و خواهرم رفتن تهران. خوش به حالشون. راستی مثله اینکه دارن واسه برادر شوهرم آستین بالا  میزنن. البته خودش دختره رو پیداش کرده. اصفهانیه!! قراره این هفته پدر و مادر دختره بیان واسه اشنایی. فک کنم یه عروسی افتادیم. البته اگه دعوتمون کنن..........

خب دیگه چیز دیگه ای یادم نمیاد. آخر هفته خوبی داشته باشین.

بای بای

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com