بعدا نوشت داریم.برین پایین
سلام به گوگولیهای خودم.
اگه تا به امروز فکر میکردین که با یه دست نمیشه دو تا هندونه برداشت امروز باید روشنتون کنم که نخیرررر این مهم امکان پذیره. چرا؟ چونکه به راحتی میشه دو تا هندونه رو گذاشت تو یه پلاستیک و با یه دست برش داشت.
یه مثال دیگه اش هم وضعیت کنونی بنده است. چونکه در حال اپیدن وبلاگ جاتون خالی دارم رقص عربی از خودم درمیکنم. البته یه موقع فک نکنین من تنهاما نهههههههه. بقیه همکاران هم بنده رو در این مهم یاری میرسونن و نهایت همکاری رو دارند بنده خداها.
اخه یه دستگاه خفنی اوردن این بیرون داره نمیدونم حفاری میکنه یا چی که ویبره ایجاد میکنه و ویبره که چه عرض کنم زلزله ۶ ریشتری میده به ساختمونمون و ماها همینجوووو سرجامون داریم حرکات موزون درمیکنیم.
ببینین که چقدر به فکر روحیه پرسنلشون هستند و اول صبحی دیسکو راه انداختن واسمون. تازه اهنگ بس دل انگیزی هم گاه گداری پخش میشه. اهنگه ویییییییززززززززززز
دیگه اینکه آزییییییییی همسری جون منم مریض شده و امروز مونده خونه. همزاد پنداری شدیدی دارم باهات
این همسری دو روز بود که فین فین میکرد و منم براش سوپ پختم و قرص دادم ولی از بس که وقتی هیچیش هم نیست الکی لوس میشه که دیگه وقتی راستی راستی هم مریض میشه من باور نمیکنم. ولی دیشب که دیدم نخییییییر صداش بسی شبیه صدای زندان بان یوزارسیف شده٬ شستم خبردار شد که طفلی واقعا سرما خورده 
امروز صبح هم پا شد و صبحانه خورد و گفت من نمیام تو برو ولی ظهر برگرد
منم یکمی میوه و اینا گذاشتم کنار دستش و با بوس بوسی خداحافظی کردم که بیام که دوباره صدام کرد و باز دوباره بوس بوسی و خداحافظی و اینا و بالاخره اومدم و نازنین همسرمو تنها گذاشتم 
اونم کلی کیف کرد که من به عنوان بانوی نمونه امروز به تنهایی بار زندگی رو به دوش میکشم
این بار زندگیه رو دوش این ایکونه. کوله پشتی مدرسه نیست!!!!!!!
ولی خداییش تنوع خوبیه. اخه ما هر روز با هم میایم سرکار. اگه هم کسی مریض بشه اون منم که میمونم خونه و همسری میاد سر کار و تا حالا نشده که من بیام سر کار و همسری بمونه تو خونه. حالا فک کنم همینکه پامو از در گذاشتم بیرون زود پریده
یه ظرف تخمه اورده گذاشته کنار دستش و شروع کرده به مصاحبت با هوو جون که همانا اخبار میباشد و الان داره اخبار مختلفه رو میبینه و حال میکنه 
دیگه اینکه به درخواست دوست جونیها قرار بود عکس تحفه هایی که خریدمو بذارم اینجا. دیشب هم عکس گرفته بودم ولی بس که اومدنی عجله داشتم یادم رفت دوربینو بیارم. فردا حتما میذارم.
راستی یادم رفته بود بگم که بنده دو روز رفتم جیم و سر جمعش یه ربع ورزش کردم و جایزه یک سطل کی اف سی به من تعلق گرفت.اینم سند

دیگه اینکه دو شب پیش داشتیم یه فیلم میدیدیم به اسمه تقاطع که همسایمون از ایران اورده بود. خیلی خوشم اومد. با اینکه یه ضعفهایی داشت ولی کارگردان خواسته بود همه مشکلات جامعه جوان ایرانو تو یه فیلم نشون بده. بهترین قسمت فیلم هم از نظر من که در واقع نقطه اوج فیلم بود سکانسیه که دختر و پسر با هم نشستن تو کافی شاپ و دارن ابمیوه میخورن. یهو تلفن زنگ میزنه و مسئول کافی شاپ گوشیو برمیداره......
بعد سریع میاد سر هر میز و به بچه ها میگه زود پا شین که ریختن تو پاساژ و دارن همه رو میگیرن. اینا هم پا میشن که برن. یهو پسره برمیگرده به دختره میگه اصلا میخوای بریم خونه ما . بابا مامانم تا غروب نیستند. اونم میگه باشه. .......
سکانس بعدی جاییه که دختره برگه رو از ازمایشگاه میگیره و مسئول ازمایشگاه بهش میگه مادرته یا خواهرت؟ مبارک باشه........
و سکانس بعدی که دختره خودکشی میکنه....... البته نمیمیره.
به همین راحتی دو تا جوونی که اومده بودن تو کافی شاپ واسه همدیگه دل و قلوه سیخ بکشن و یه فنجان کاپو چینو بخورن٬ نتونستن و چون جایی واسشون نمونده بود پا شدن رفتن خونه و کارای بد بد کردند و اینم شد عاقبتشون.
اینه که میگن هر مسجدی یه ببخشید توالتی هم لازم داره. اخه ادم ناحسابی مملکتت اس ل ا می میخوای باشه خب حرفی نیست. دیگه چی کار به کار کافی شاپ داری. مگه چه کار منافی شرع و اخلاقی اونجا داره انجام میگیره؟ اخه اصلا این دین مبین چه منافاتی با کافی شاپ داره ؟ اون موقع هم که شکر خدا اینجور چیزا نیوده که الان بیان ایه و حدیث بتراشن که کافی شاپ رفتن گناهه و جرمه!!
بگذریم. از نقد فیلم بیایم بیرون. یکمی هم در مورد خودم بنویسم.اینروزا وقتی فکر میکتنم میبینم اخلاقم و به خصوص روحیه ام نسبت به قبل از ازدواج و حتی نسبت به یه سال پیش خیلی بهتر شده. من همیشه ادمه پر استرسی بودم. البته این با توجه به شرایطی که توش بزرگ شده بودم چیز غیر عادی ای نبود. ولی قربون همسری برم که دریای ارامشه و این ارامشش رو اروم اروم به من هم منتقل کرد.
یه سال و نیم هم هست که از ایران و اون اختلافات فامیلی و رفتارهای اعصاب خورد کن دور شدیم. هر چند اینجا هم همش فکرم درگیر بود و ناراحت و مضطرب بودم ولی الان دیگه داره کمرنگ میشه و خیلی اعصاب ارومتری دارم.
دلیل دیگه اش هم اینه که روابطمو با مامانم محدود کردم. اخه این مامان من معدن استرسه. تا اونجایی که به یاد دارم هیچ وقت توی زندگی از من راضی نبوده. اون موقع که تهران بودیم همیشه بهم میگفت برو سر کار.واسه چی نشستی تو خونه؟ البته اینو به حالت پیشنهاد یا دلسوزی نمیگه که در اینصورت ادم اصلا ناراحت نمیشه. بلکه با یه حالت تحکم و دستور و اونقدر هم از معایب خونه موندن و زن خونه دار شدن و شخصیت اجتماعی نداشتن و عاطل و باطل بودن و ۱۰۰۰۰۰۰۰ تا چیز دیگه میگه که ادم احساس خاک بر سری بهش دست میده.
منم با اینکه این اخلاقشو میدونم ولی نمیدونم چرا همیشه تحت تاثیر حرفش قرار میگرفتم و ناراحت و استرس الود میشدم. همسری همیشه بهم میگفت که از این گوش بگیر و از اون یکی به در کن. فکرتو درگیر نکن٬ ولی فایده ای نداشت. همش به ادم احساس گناه میده. وقتی هم که میخوای دلیل بیاری برای کارت هیچ وقت راه به جایی نمیبری و اخر سر هم تیر خلاص رو میزنه که تو هم لنگه باباتی و خلاص.
من توی ایران هیچ وقت دوست نداشتم برم سر کار. چون اولا کار نبود. اونی هم که بود به نظرم بیشتر بیگاری بود و فکر میکردم ارزش نداره برم صبح تا شب تو این محیطهای کاری مزخرف و اخر ماه چندر غاز بذارن کف دستم. ناراحت کننده تر اینکه توی ایران اکثرا اینجوریه که وقتی دو تومن پول بهت میدن فکر میکنن که تو رو خریدن و تو بنده و برده شون هستی. البته اینا دلایل من بود و یه حکم قطعی نیست.
الان که اومدیم دوبی و شرایطی پیش اومد که منم اومدم سر کار٬ فکر میکنین الان دیگه مامانم باید خیلی راضی باشه دیگه؟ نخییییییییرررررر
الان هم هر بار که زنگ میزنه یه بار میگه برو ادامه تحصیل بده و لیسانس چیه و فردا که بیای ایران واسه مدرکت تره هم خورد نمیکنن و حروم میشی و ......... میگم اخه کی گفته که من برمیگردم ایران!! کی گفته که بیام ایران کار میکنم اصلا؟
باز دفعه بعد که زنگ میزنه چرا بچه دار نمیشی؟ فردا دیگه نازا میشی...... هزار تا بلا سرت میاد...... خودت پشیمون میشی.......
دوباره دفعه دیگه روز از نو روزی از نو.
خلاصه سرتونو درد نمیارم دیگه تصمیم گرفتم خودمو بی خیال کنم. چون هر چی بیشتر براش توضیح میدم کمتر نتیجه میگیرم و حساس هم شدم رو این مسئله و اعصابم به هم میریزه. ولی الان یه مدتیه که هم رابطمو یه کوچولو کمتر کردم و هم خودمو ریلکس کردم و خدا رو شکر خیلی راحتم.
همسری همیشه تو این مسائل خیلی کمکم کرده. همیشه با خودم فکر میکنم که اگه با کس دیگه ای ازدواج میگردم هیچ وقت نمیتونستم اینهمه به ارامش برسم. خیلی ازت ممنونم عزیزم
تو منو به ارامش رسوندی.
خدایا شکرت.
خب دیگه تا منو ننداختنم بیرون برم به کارام برسم. اخه ظهر هم میخوام تعطیل کنم و برم به عزیز دلم برسم.
پس فعلا بای بای
به درخواست دوست جونیا عکس وسایلی که خریدمو میذارم.
این میز تلفنمونه که خیلی دوسش میدارم. چون خیلی به مبلهامون میاد.

اینم صندلی جلوی دراور

و اینم ست رو تختی و روبالشی. هیچ کاور لحافی که سایزش به لحاف ما بخوره پیدا نکردم. انگار سایزهای ترکیه با اینا فرق میکنه. رگ خساستم هم بیخود و بی جهت قلمبه شده بود و نمیخواستم دوباره ست لحاف بخرم. اینه که گفتم لحاف ضخیم که داریم بذار اینو بگیرم که یه تنوعی بشه. البته نازک هم نیست وبه درد الان میخوره.

خیلی حیفه پوله نه؟
خب دیگه اینم عکسایی که قولشو داده بودم.