تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

شب یلدا بر طرفداران حضرتش مبارک باد!

سلااااااااااااام دوست جونا.

خوبین؟ اگه فکر کردین تو شرکتم باید بگم نخیرررررر! اینروزا حس مسئولیت پذیریم شدید قلمبه شده و اینه که امروز هم موندم خونه و دوباره حالی به حولی.

کل دیروز رو در حال خرید بودم و همسریه مظلوم رو مثله اسیر کربلا دنبال خودم راه انداخته بودم و دوتایی کلی چش و چال بازارو دراوردیم. امروز هم از صبح دارم کوزتینگ میکنم. برای شام هم قراره دلمه بپزم. چشمتون روز بد نبینه میخواستم مثلا لوبیا بپزم بذارم تو فریز که یهو ابش ته کشید و الان کل خونمونو بوی مطبوع لوبیا سوخته برداشته

اومدم که بگم شب یلداتون مبارک. ایشالله یه شب به یادموندنی واسه همگیتون باشه.در تناول هندونه هم زیاده روی نکنین که بالاخره شبه دیگههههه. امیدوارم تو طولانی ترین شب سال خوابهای خوب خوب و طلایی ببینید.

فردا با گزارش تصویری خدمت میرسم. فعلا بای بای

انجمن هندوانه دوستان وبلاگی

موندم خونه و حالی به حولی

»
 سلام بچه ها. میدونم که الان همتون تو تعطیلات هستین ولی چون شنبه شاید ننویسم و بذارم برای بعد از شب یلدا٬ اینه که جیره تونو امروز میذارم کنار.

جونم براتون بگه از سه شنبه٬ که اینجا بارون شدیدی بارید. من همون صبح که بیدار شدم دیدم هوا گرفته است و شب هم بارون زده٬ اصلا هم حس و حال شرکتو نداشتم و خیلی دلم میخواست بمونم خونه. ولی خب حاضر شدم و رفتم. ساعت ۱۰ زنگ زدم به تاکسی که بیاد و من برگردم خونه ولی چشمتون روز بد نبینه. اینجا که تاکسی تلفنی نداره که مثله ایران.

اینی هم که زنگ میزنی اگه شانس بیاری و بتونی بگیری و خطش مشغول نباشه تنها تفاوتش با تاکسیه معمولی در اینه که تاکسی های معمولی٬ تاکسی مترشون از سه درهم شروع میشه و اینا از شش درهم وگرنه به زود اومدنش هیچ اعتباری نیست. ممکنه ۵ دقیقه ای بیاد٬ ممکنه دو ساعته بیاد و یا اصلا نیاد که البته مورد سوم شامل حال منو خوش شانس  شد.

همسری هم جلسه داشت و ماشینو برده بود. تو این حین که من تا ساعت ۱۲ منتظر تاکسی بودم بارون شدیدی شروع شد و منم داشتم کیف میکردم٬ اومدم کیفمو کامل کنم و  پنجره اتاقمو باز کردم که بارونو لمس کنم خیر سرم که یهوو شررررررررر اب ناودون ریخت پایین.   نگو ناودون درست بالای اتاق منه. حالا خوبه سرمو یا دستمو بیرون نیاروده بودم. ولی راننده بخت برگشته شرکتمون  درست همونجا نشسته بود تو ماشینش که یهو با صدای مخوف ناودون که ریخت رو سقف ماشین سورپرایز گردید!

 بعدش با همکارامون رفتیم تو بالکن و بارونو تماشا میکردیم که در همین حین نور شدیدی اومد و من فکر کردم معجزه شده و خدا برام تاکسی فرستاده که دیدیم نخیر مثله اینکه یکی از سیمها سوخت. بارون هم بند اومد و انکار هیچ خبری نبوده و ما اومدیم تو.

اخه خاصیت مناطق بیابونی اینه که یهو بارونای سیل اسا میزنه و یهو هم قطع میشه. صحراست دیگه.

همینکه نشستم پشت کامپیوترم دیدم که بعلهههه اینترنت کانکشنمون از بیخ و بن قطع شده و لذا به مخیله ام خطور کرد که اون نور ناشی از این معجزه میتوانستی بود و لذا عزمم راسختر شد که دیگه موندن جایز نیست و بزنم برم سر خونه زندگیم.

خودم هم  که دیگه برای بار چهارم زنگ زده بودم برای تاکسی و خسته شده بودم گفتم حالا که بارون قطع شده بذار برم بیرون و خدا رو چه دیدی شااااااااااید یه تاکسی پیدا شد ما رو ببره. همینکه پامو از در شرکت گذاشتم بیرون یه تاکسیه نازنین دیدم و خودمو جر و باجر دادم تا اونم منو دید و سوارم کرد!!!!!

ولی چشمتون روز بد نبینه که گیر راننده ای بس پاکستانی و بسی شیعه  افتاده بودم که تا خود خونمون نوارهای نوحه گذاشت و یارو نوحه خونش هم چنان جیغهای بنفشی میکشید و مردم هم ناله هایی سر میدادن که جیگر من پاره پاره شد با اینکه زبونشو نمیدوستم و کلی کفرم دراومد و ریخت کف ماشین.

توی راه بودیم که دوباره بارون گرفت و ایندفعه انگار واقعا شاه  لوله اسمون ترکیده بود و بارونی میومد که هیچ جا دیده نمیشد. رسیدیم دم در و من پیاده شدم و دبرو رفتم تو و در همین حین رعد و برق خیلی خفنی هم زد.

رسیدم که به طبقه خودمون درنگ رو جایز ندونستم و به جای خونه خودمون رفتم خونه همسایمون پیش خانومش که قبلنا که سر کار نمیرفتم این کار هر روزم بود. اون بنده خدا هم از رعد و برق ترسیده بود و تو امتحان رانندگی هم رد شده بود و کلا اعصاب معصاب تعطیل بود.

خلاصه یه نیم ساعتی نشستم و صحبت دروکردیم و بعدش اومدم خونه و چون بازم احساس سرماخوردگی میکردم یه قابلمه اش مشتی و یه خورش فسنجون حسابی برای شام پختم و نیم ساعت هم خوابیدم و بعدش رفتم دوش گرفتم و کلییییییی کوزتینگ  کردم و بسی بسیییییی کیفورررررررر شدم از این خونه موندن تو روز بارونی و استراحت کردن.

بعدش هم عینه یه عروس خودشیرین کن زنگ زدم به جاری بزرگه که یه نموره بهتر از باقی جاریهاست و گفتم عرض ادبی بکنم که نگه بی ادبه و اومد و رفت و یه زنگ نزد و هر وقت میاد ایران یاد ما میوفته. ولیییی گوشی رو پدر شوی گرامم برداشت و با اون یه خوش و بشی نمودیم و بعدش هم مامان شوشو از اونور هی میگفت بده به من٬ بده به من..... با اونم صحبتکی دروکردم و بعدش هم با جاری و خداحافظ.

بعد برای اینکه اثرات اینکار دل انگیزناک رو از وجودم بزدایم زنگ زدم به بابا جونم تا هم حال و احوالی بپرسم و هم عید سیدها رو بهش تبریک بگم. کلی هم با اون حرفیدیم و البته نگفتم که همسری یه دستی شده و برای اولین بار یه حرف تو گلوم موند و از این بابت بسیار به خود بالیدم! بابام هم کلی سفارش کرد که مواظب خودم باشم و چیزای مفید بخورم و به خودم برسم. جونه من یکمی مشکوک نمیزنه؟!! بعدش هم گفت که همین الان داشته با پدر شوهرم حرف میزنه و اونا بهش گفتن که عسل الان زنگ زده بود.

دیشب به همسری میگفتم که چرا خانواده تو اصلا اداب معاشرت بلد نیستن؟ روابط اجتماعیشون هم محدود میشه به روابط قبیله ایه خودشون. مثلا تا حالا تو این سه سال من ندیدم یه بار٬ فقط یه بار پدر شوهرم به بابای من زنگ بزنه و همیشه تو مناسبتها بابای منه که زنگ میزنه. حداقل تو این عید که مثلا عید سیدهاست هم نیومده یه زنگ به بابام بزنه. به نظرم هر چند خودشون باید عقلشون برسه ولی وقتی نمیرسه همسری باید یاداوردی بکنه....

عصری هم جناب همسر اومد و شام خوردیم و لاست دیدیم و این لاست هم الان دو قسمته که ترسناک شده بید و بنده هم که دختر شجااااااااع. همش میچپم تو بغل همسری

در ضمن بنده به نتیجه مهمی نائل اومدم و اون اینکه من سرما نخوردم بلکه دچار الرژیه فصلی شدم که باعث شده این هفته سه بار٬ اش بپزم و روزی شونصد تا عطسه کنم.

خب دیگه من رفتم. از تعطیلاتتون لذت ببرین.

امروز و فردا قراره برم خرید کنم.بعدا میام گزارش میدم. فعلا بای بای

اپچهههههههه

 

همسریه یه دستی

»

من دلم میخواد پنجره رو وا کنم                  فریاد بزنم همسری رو رسوا کنم

اینه دیگه جناب همسر خان. منو مظلوم گیر اورده بودی٬ دو نفر ادم دیده بودی هی منو میچزوندی حالا داشته باش. خدا رو خوش نیومد و الان اینجوری یه وری شدی.

ببخشیدا سلام نکردم ولی اخه نمیدونین که دلم خنک شده بید. این همسر جان از پریروز به دلایل کاملا نامعلومی دست راستش درد گرفته بود و همچنان کنارش اویزون بود و کلا تیریپش یه وری شده. بود و البته الان هم هست. میگن چوب خدا صدا نداره همینه ننه. همینه.

یکمی تیریپ بدجنسی برداشتم. ولی از شوخی گذشته طفلی حسابی دستش درد میکرد. یعنی بازوش درد میکنه. من که میدونستم اینقدر تو سالن بدنسازی خودشو کشته که اینجوری شده  ولی مگه قبول میکرد؟ عمرا اگه زیر بار بره.فقط تا میتونست لوس میشد و  من باید براش لقمه میگرفتم میذاشتم تو دهنش و اینا دیگه.

خلاصه که دیشب دیگه دردش خیلی شدید بود و حتی وقتی راه میرفت و دستش تکون میخورد هم درد میگرفت. منم گفتم تو که میخوای این دردو تحمل کنی و اخرش بری دکتر پس بیا همین اول کاری بریم. اونم که میترسید شب نتونه از دردش بخوابه قبول کرد و هیچی ساعت ۶:۳۰ شاممون رو که برنج با خورشت کنگر بود زدیم تو رگ و  ساعت ۷ دبرو که رفتیم سمت بیمارستان ایرانی. منه بیچاره هم رانندگی کردم. خلاصه رفتیم پیش متخصص ارتوپد و دکتر برای  معاینه دستای خودشو به هم قلاب کرد و گذاشت زیر چونه اش و به همسری گفت با بازوش فشار بده به دست دکتر.

گفتم حالا میزنه یاور دکترو استاد میکنه و چونه مونه اش رو به باد فنا میده ولی بمیرم که دیگه همسری تو بازوش زوری نداشت. اخر و عاقبت زورگویی همینه همسر خان بعد دکتر ازش پرسید که ایا تو سالن ورزش این حرکت رو که دکتر نشون داد٬ با وزنه انجام دادی؟ که دیگه من مهلت ندادم و گفتم بعله اقای دکتر این حرکت٬ حرکت من دراوردیه ایشونه. دکتر هم گفت نه من دراوردی نیست٬ ارنولدیه

خلاصه دکتر گفت که تاندون سر شونه ات کشیده شده و زمان هم میبره تا خوب بشه و براش مسکن نوشت و یه ورزشی هم گفت انجام بده و ۱۰ جلسه هم فیزیوتراپی

همین که پامونو از تو اتاق گذاشتیم بیرون گومبی زدم تو سرش که ببین حرفمو گوش نمیکنی اینم اخر و عاقبتت شد اخه این همسری فکر میکنه که ورزش بر هر درد بی درمان دواست و اینجوری شد که دستی دستی همسریمون یه دستی شد.

و من پی بردم که اگه یه روزی از کار بیکار شدم میتونم به عنوان دکتر ارتوپد هم مطب بزنم و کسب درامد نمایم

ولی از شوخی گذشته امیدوارم زود زود این دستش خوب بشه و دوباره سرحال بیاد. خیلی ناراحتشم. کاش زود خوب بشه و بتونم خدمتش برسم.

دیشب بهم میگفت که تو امروز یه خانومه نمونه بودی که کلی مواظب همسرشه

دیگه اینکه یااااااااد ش بخییییییییر درست سه سال پیش در چنین روزهایی من و همسری تو کیش بودیم و همسری هم در صحت و سلامت کامل بود و داشتیم تو هتل داریوش صفا میکردیم واسه خودمون. اونموقع هنوز نامزد بودیم.

همینکه ترانسفرهای هتل اومدن دنبالمون و ما رو از پای هواپیما سوار ماشین کردند تا ببرن سالن تشریفات٬ همونجا یه خانوم و اقای مسنی هم همراهمون بودن که اونا هم مسافرای هتل داریوش بودند٬ خانومه یه نگاهی بهمون کرد و گفت: سفر ماه عسله انشالله. بعد هم گفت شما ما رو بردید به ۲۰ سال پیش

اون مسافرت جزو بهترین و به یادموندنی ترین سفرهای ما بود و ما دقیقا یه روز قبل از شب یلدا برگشتیم و رفتیم تبریز برای مراسم شب یلدا. هر چند جاری حسوده یه بساطی دراورد که کلی از دماغم دراومد و تو شب یلدا هم حالم گرفته بود و البته خود همسری هم مقصر بود که حرف منو قبول نمیکرد و به خواسته اونا عمل کرد٬ ولی خب هر چی بود گذشت و روسیاهی به زغال موند.

توی کیش کلی برای همسری خرید کرده بودم و در واقع خرید عروسیش بود. البته لباس نه. چون هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکردم ولی عوضش کل وسایل ارایشی بهداشتی رو از مارک ایوروشه براش خریدم و وقتی برگشتیم یه جعبه بزرگ پر از وسایل بود و وقتی داداشای همسری دیدنش یه داداشش که فوق العاده حسوده و چشم دیدن بنده و همسری رو هم نداره برگشت گفت: خب دیگه همسری دیگه از امروز باید بره از شرکت استعفا بده و صبح تا شب کرم بماله به صورتش.

منم تو دلم گفتم تا کور شود هر انکه نتواند دید. همه که مثله تو نیست که جز کرم ۱۰۱ خیار چیز دیگه ای ندیده باشن

حالا ولش کنین. حیف روز به این خوبی نیست که با این حرفای مزخرف خراب بشه.

از کیش بگم که واقعا خوش گدشت. مخصوصا صبحانه های هتل که خیلی بهمون حال داد و الان هم هر وقت میخوایم یه صبحانه مفصل بخوریم میگیم بیا یه صبحانه هتل داریوشی درست کنیم و بخوریم.

دیشب هر چی گشتم سی دیه عکسای کیش رو پیدا نکردم و چون تصمیم گرفته بودم عکس بذارم یه سری عکس از اولین عید با هم بودنمون که رفتیم اصفهان و ابیانه و کاشان٬ براتون میذارم. چقدر اونموقع کوچولو بودیم هردومون. الان انگار بزرگ شدیم

اینجا باغ پرندگانه و این غاز خوشگل هم عاشقم شده و داره منو ورانداز میکنه ببینه بیاد واسه خواستگاری یا نه !

(بقیه عکسها برداشته شد)

اینم ابنمای وسط باغ پرندگان باید باشه

 

اینم ابشار سمیرم میباشد

و اینجا هم ابیانه

 

 خب دیگه بچه ها برای همسریم دعا کنید دستش زود خوب بشه.

من باید برم به کارام برسم.

بای بای

 

خواهر شوهر دختر خالم

»
سلام بچه ها.

نگین ( با فتحه)  این باز سر و کله اش پیدا شد ها. اخه من که بجز شماها دوست دیگه ای ندارم

جونم براتون بگه که من الان با همون سویشرت خوشگلم نشستم تو شرکت. اخه هوا سرد شده. البته اینو هم بگم که من با اینکه بچه سرما هستم ولی فوق العاده از سرما بدم میاد و به همین خاطر حتی تبریزو هم دوست ندارم. یاد زمستوناش و سوز و سرماش که میوفتم همه استخونهام تیر میکشه.

بدترین خاطره من از سرما مربوط به دوران دانشگاهمه. اولین سال دانشجوییم بود.عصر که از کلاس اومدم بیرون تو دمای ۱۵ درجه زیر صفر٬ چشمتون روز بد نبینه حدود ۴۵ دقیقه ایستادم کنار خیابون. نه اوتوبوس میومد و نه اینکه تاکسی ها سوار میکردند. البته اکثرشون هم پر بودند.

دیگه نزدیک بود سکته دماغی بکنم. احساس میکردم همه رگهای بدنم یخ زده و همینجور شر شر اشک بود که از چشام میریخت و تو دلم کلی اموات پدریم رو مورد تفقد قرار دادم که چرا باید پدر من امکانات نداشته باشه که برام یه ماشین بگیره تا من اینجا از سرما قندیل نبندم و مثله یک گل زیبا پر پر بشم

خلاصه که در یک اقدام انتحاری خودمو انداختم جلوی یه تاکسی و اونقدر التماس اقاهه کردم  تا بالاخره سوارم کرد و منو از مرگ حتمی رهانید!

این شد که از برف و سرما بدم میومد و از اون روز دیگه متنفر شدم. فقط دوست دارم تو هوای سرد و برفی بشینی تو خونه کنار شومینه و از پنجره برف و نگاه کنی و چای و سوپ بخوری

اینجا هم تا هوا یکی دو درجه اینور اونور میشه من دادم میره هوا که ای خدا من همون دبی گرم و افتابی رو میخوام. خدا هم میدونسته که منو اورده این گوشه دنیا

جمعه که رفته بودیم واسه همسری گوشی بخریم منه ای کیو ٬ گول افتاب سر ظهر رو خوردم و با یکعدد تاب جینگولی رفتم بیرون. البته خداییش هوای بیرون هم خیلی ملسه ولی داخل این سنتر ها رو چنان سرد میکنن که کم میمونه بزنم زیر گریه. خلاصه دیروز صبح که بلند شدم اندکی احساس سرماخوردگی داشتم و از اونجایی که بسیار انسانه جون عزیزی میباشم بلافاصله درمان خونگی رو شروع کردم و دیروز هم برای خودم با سبزی خشک اش پختم  و شب هم بابونه دم کردم و خلاصه کلی خودمو تحویل گرفتم و امروز که بیدار شدم دیدم حالم خوبه. خدا رو شکر

دیشب هم همسری مشغول مطالعه بود و منم تنها.  گفتم یه زنگ به مامانم بزنم. بچه ها قدر ماماناتونو بدونین. همیشه به کسایی که با مامانشون صمیمی هستند حسودی میکنم و کلی حسرت میخورم. هیچ وقت نتونستیم همدیگه رو بفهمیم.البته من خیلی سعی کردم. مامانم میگه که اونم سعی کرده ولی خب هیچ وقت موفق نشدیم

به نظر من علت اصلیش برمیگرده به زمانی که کلاس سوم ابتدایی بودم تا زمانی که اول راهنمایی رفتم. یعنی حدود چهار سال که بابام رفته بود خارج برای دکتری و مسولیت همه چیز با مامانم بود و اون دوران سیاهترین دوران زندگیمه و همیشه یاداوریشون منو عذاب میده. دورانی که وقتی با خودم فکر میکنم همش احساس میکنم  لابد مامانم منو عامل همه سختیها و گرفتاریها میدونسته که اونقدر باهام بد تا میکرد و باعث شد برای همیشه تو روح و روان من بمونه و هیچ وقت پاک نشه.......

بگذیرم از اینا. چون دیگه اشکم داره درمیاد.دیروز تلفنی که حرف میزدیم بهش میگم چیکار میکردی مامان؟ میگه داشتم وسایل کابیتها رو میچیدم. اخه کل کابینتها رو کنده و عوض کرده و الان کابینت جدید زده. منم گفتم مبارکه.بعد بهش گفتم من میخوام برم یه خرید اساسی بکنم و خودمو شرمنده کنم ولی کسی نیست باهام بیاد. برگشته میگه چی میخوای بخری؟ میگم طلا٬ کفش٬ ادکلن٬ کیف و.... برگشته میگه میخوای چیکار باور کنین تا حالا تو این بیست و اندی سال نشده بهش بگم اینو میخوام بخرم بگه مبارکه. همیشه دلم میخواسته مثله بقیه مامانا از اینکه میبینه دخترش وضعش خوبه و خودش اونقدر توانایی داره که یه چیزی میخواد دستش بره تو جیب خودش و بخره! خوشحال بشه یا بهم نظر بده که اینو بخر مده یا اونو بخر بهت میاد ولی همیشهههه میگه میخوای چیکار.انگار از جیب این میره

بهش میگم خب یه سال کار کردم همه رو پس انداز کردم حالا میخوام حقوق یه ماهم رو هم خرج کنم.میگه ادم همه چیزو واسه خودش نمیخره واسه مادر خواهرش هم میخره. دلم میخواد بگم اخه میپسندی.

باور کنین پارسال یه کرم پودر از مارک کیلینیک براش خریدم ۴۰ تومن٬ برگشته میگه اون به پوست من نمیسازه. اگه براش لباس استین بلند بخرم ٬میگه استین کوتاه نداشت. اگه استین کوتاه بخرم میگه خب یه چیز استین بلند میخریدی که بتونم همه جا بپوشم.

خودش یه روز پرده عوض میکنه. یه روز لوستر میزنه. یه روز کابینت عوض میکنه. یه روز طلا میخره. تو همشون من فقط میگم مبارکه خوب کاری کردی. حالا دیگه یه اجاق گاز نو هم بگیر بذار اشپزخونت حسابی خوشگل بشه ولی اون.......

خب دیگه درد و دل بسه. الان میخوام اینجا یه چیزی رو تعریف کنم که مامانم دیشب میگفت. قبل از تعریف کردن هم میگم که هدف من به هیچ عنوان قضاوت کردن یا متهم کردن یا هیچ چیز دیگه ای نیست و فقط نقل قول میکنم.

دختر خاله من که ازدواج کرده و دوتا بچه هم داره با یه خانواده پر جمعیت ازدواج کرده که هیچ انسجامی ندارند و الان هم دختر خالم از نظر اقتصادی خیلی تو فشاره و شوهرش هم صبح تا شب میره خونه مامانش اینا و اون مادره هم بهش نمیگه که تو الان دو تا بچه داری باید بالا سر اونا باشی. اینو گفتم که یه پیش زمینه ذهنی باشه.

اتین دختر خالم یه خواهر شوهری داره که یه دختر بسیار بسیااااااااااار خوشگل میباشه. یعنی واقعا خانومها هم نمیتونن از این دختر چشم بردارن چه برسه به اقایون.این خانوم با پسر عمه خودش ازدواج کرده و یه پسر هم داره.اونطوری که خودشون میگن تو دوران نامزدی دختره اصلا این پسر عمه رو نمیخواسته و داداشا به زور و کتک که وای فامیلیم و شما عقد کردین و اینا این دختر بیچاره رو میفرستن خونه شوهر و خداییش هم شوهرش خیلی زشت و بی ریخت بود. من دیده بودمش.

اینا بعد از ازدواج هم همیشه با هم مشکل داشتند تا اینکه دیروز مامانم گفت که اون خانوم بالاخره  از شوهرش جدا شده و اومده شهرستان خونه باباش و پسرشو هم مادرشوهرش که میشه عمه اش تو تهران نگه اش داشته. دلیل طلاق هم علاوه بر همه اون اختلافات معتاد بودن شوهره هم بوده.

تا اینجاش که درست٬ ولی الان این خانوم که هنوز جوهر مهر طلاقش خشک نشده میخواد دوباره ازدواج کنه. البته که به خودش مربوطه. ولی با کی؟ با دوست شوهر سابقش که اونم معتاد بوده و به قول خودش ترک کرده!! و حالا این خانوم میخواد با این اقا که وصفش رفت ازدواج کنه و برگرده تهران و بره  تو همون کوچه زندگی کنه.

خدا اخر و عاقبت همه بنده هاشو خیر کنه و یکی هم برای من بفرسته تا باهاش برم خرید.جنس مونث منظور نظرم میباشد

خلاصه که به یک انسان خوش سلیقه جهت همراهی در امر خطیر خرید نیازمندیم. لطفا سوابق خود را ارسال نمایید.

خب دیگه خیلی پرچونگی کردم. اومدم یکمی درد و دل کنم و الان سبک شدم.

روز بخیر

بای بای

 

بالاخره عوضش کرد!!

»
سلام علیکم

حال و احوال دوستان و یارانمان که خوب است. شکرلله.

جونم براتون بگه که دیروز یک روز بسی تاریخی و مهم در زندگیه بنده محسوب میشه چرا که بعد از مدتها  تلاش نفسگیر بالاخره به هدف متعالی خودم نائل امدم

ماجرا از این قرار میباشد که همسریه من سالها پیش  یعنی تقریبا همزمان با دقیانوس بزرگ٬ برای خودشان یکعدد گوشیه نوکیا خریده بودند و این گوشی بعد از گذشت  پنج سال از عمرش چنان کهنه و چنان خراب و چنان داغون نشان و به عبارت بهتر زاغارت شده بود که هر وقت توی جمعی این همسر جان گوشیشو از جیبش درمیاورد٬ بنده عرق شرم بر جبین میاوردم  ولی از بنده اصرار و از ایشون همچنان انکار که نههههههههه من این گوشی رو میدوستم و حتی اگر روزی روزگاری یک میلیارد دلار هم دارایی داشته باشم این گوشی رو عوض نمیکنم.

بنده هم در پاسخ بانگ برمیاوردم که ای همسری شتر در خواب بیند پنبه دانه.... گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه. این از بابت همون داراییه یک میلیارد دلاری بود و دیگر سخن اینکه اگر روزی فرا رسد که به تافتون شبمان هم محتاج باشیم این گوشی را عوض خواهیم نمود و ایشان هم میگفتند نههههه

خلاصه که بنده همیشه و در همه جا و برای همه کس شرح و توضیح مبسوط ارائه میکردم که این گوشی به نوعی ناموس همسر جان تلقی میشود و به هیچ روی در صدد تغییر ان برنمیایند.

تااااااااا بالاخره دیروز بعد از سالها غر غر و گفتمان و خلاصهههههههه همسر جانمان چشم و چراغ بنده را به خرید یکعدد گوشیه نوکیا ۶۵۰۰ روشن کردند و خاندانی را غرق در نور و سرور نمودند.

البته بنده درصدد برامده بودم که برایشان کادوی سورپرایز بخرم که ایشان هم بو برده بودند و روشنمان کرده بودند که نباید بدون اطلاعشان برایشان گوشی بخریم  چرا که یحتمل مورد پسندشان واقع نخواهد شد. ولی دیروز که بالاخره تلاشهای شبانه روزیم نتیجه داد٬ بسیار به خود بالیدم و بر یکی دیگر از هووهایم چیره گشتم.

 این هم عکس عروس جدیدمان است که بنده از سر ذوق و شعف وافر اینجا رونمایی کردم

دیگر سخن انکه بنده از این تیپ خطابه دروکردن خسته شدم و لذا تغییر حالت میدم. گفتم که امادگی داشته باشین.

جونم براتون بگه که مهمونا که رفتن همسر جونم شده همون همسریه جینگولی ناناز خودم و دوباره بسی مهربون و مظلوم و خواستنی شده. البته بنده هنوز خوب خاطرم هست که چه حرصهایی که به من نداد و چه اتیشهایی که نسوزوند ولی خب جبران اونا باشه به وقتش.

دیروز که رفته بودیم برای خرید گوشی٬ من نمیدونم این طلافروشیها چرا اینقدر نیروی جاذبه شون قویه و در مورد من که هیچی مضاعفه. اینه که جلوی چند تا از این مغازه ها وایستادم و کلیییی ویندو شاپینگ کردم. مبارکم باشه یه سرویس اسپرت خوشگل دیدم که همسری گفت بیا با پاداشت اینو بخر و لازم نیست که پاداشتو بدی بابت خونه. دلش برام سوخته.بنده هم بسی کیفور شدم.

اخه  سرویس طلایی که  دارم  جز توی عروسیها جای دیگه ای نمیشه استفاده کرد.بس که فاخر میباشه!!  بقیه هم چند تا ست گوشواره و گردنبنده و لذا بنده سرویس طلای اسپرت ندارم که ایران رفتنی بپوشم و دل جاریهامو شاد کنم  اینه که یحتمل  اونو بخرم. فقط نمیدونم اینروزا تو ایران چه سبک و چه رنگ طلایی مده. راهنمایی پلیز!

دیگه  دیروز یکعدد هم عطر ورساچی دیدم و زدم رو کاغذ برای تست و از دیروز هی میبویمش و کیفور همی شوم و لذا همسر جان باز چاره ای نداره جز اینکه زحمت این یکی رو هم بکشه.چونکه این پاداش ما به هیچ روی پاسخگوی این همه نیار ضروری و اساسی نیست و روسیاه میباشد.

خلاصه که دیروز همسری با گوشی جدیده حال میکرد و من هم گوشه ای نشسته بودم و با عطر ورساچی در رویاهایم غوطه ور بودم و نقشه ها میکشیدم

راستی تو گزارش تعطیلات یادم رفته بود بگم که ما یه شب هم با دوستامون رفتیم کاباره تهران و انیتا جونم و اقای عارف خوندند و کیف کردیم و اخر شب هم نوش افرین عزیزم اومد و خوند و ما هم کلی رقص سرخ پوستی از خودمون دروکردیم و قر های کمرمون رو که رو به انقضا میرفت اونجا همه رو مصرف کردیم. ولی واقعا اجرای نوش افرین زمین تا زیر زمین با بقیه خواننده ها فرق میفوکولید و خیلی خوشمان امد.

امروز هم قراره با همسری یه جاهایی بریم و یه کارایی بکنیم البته اگه ایشون زیر حرفشون نزنند. که اگه نزدند و رفتیم و به نتیجه رسید میام بهتون میگم.

خب دیگه دوست جونا این بود گزارش مبسوطی از ویژه های عسل بانو که تقدیم حضورتون شد.

فعلا بای بای

 

آپک

»
سلام دوست جونای من

خیلی ممنون که به یادم بودید و دلداریم دادید. امروز حالم خیلی بهتره. پیرو صحبتهای کمی تا قسمتی جدی٬ که دیشب با همسری دروکردم٬ الان حالم بهتر شده. خودش هم طبق معمول قبول میکنه و توجیهات معمولش رو عنوان میکنه. به هر حال مهم اینه که امروز حالم بهتره. ولی واقعا به دنبال یه راه حل اساسی برای این مشکلم هستم.

عکسهایی که دیروز قولشو داده بودم رو میذارم اینجا.

اینا عکسهایی هست از نمایشگاه The art of can  که اونروز تو یه بخشی از امارت مال برپا بود و کل کاردستی هایی که ساخته شده بود رو از ردبول ساخته بودند٬ منم چند تا عکس ازشون گرفتم که میذارم اینجا ولی تنوع کارهایی که انجام داده بودند خیلی زیاد بود و خیلی هم جالب بود.

 

 

اینم همون سویشرت خوشگلمه که از نکست خریدم. من ارادت خاصی به این مارک دارم. بعضی وقتها جنسهای خیلی تکی میشه از توشون پیدا کرد. یه بار هم یه شلوار خیلی ناناز ازش گرفتم و خیلی میدوستمش. علت اینکه اینهمه با سویشرته حال میکنم هم اینه که اینجا اصلا سویشرت این تیپی پیدا نمیشه و مدلهاشون خیلی خیلییییییی ساده هست.حالا شاید به نظر شما اینم خیلی ساده باشه ولی این تازه کلی جینگیلی مستونشه.

 

و اینم لاکی عزیز دل من که چون خیلی عاشقشم پارتی بازی میکنم و دوتا عکس ازش میذارم

 

خب دیگه اینم از اپ کوچولوی امروز.

اخر هفته خوبی داشته باشین

بای بای

 

ای عسل افسرده و غر غرو تعطیلات خود را چگونه گذراندی؟

»
سلام دوستای گلم.

دلم براتون خیلی تنگ شده بود. مهمونامون امروز صبح رفتند. اصلا حس اپ نداشتم ولی گفتم بذار یه خبری از خودم بدم.

مهمونداری بد نبود. تعطیلات هم همینطور. نه میتونم بگم خوش گذشت و نه میتونم بگم بد بود. به هر حال گذشت.

اولین چیزی که حالمو گرفت صبح شنبه اتفاق افتاد. جمعه که مهمونامون ساعت ۱۱ رسیدند و بعد از یه استراحت کوتاه و اینکه خونمونو دیدند و کلی پسندیدند٬ رفتیم پارک و کباب درست کردیم. شب هم رفتیم صحاری سنتر.

صبح شنبه داشتیم اماده میشدیم که بریم سیتی سنتر که من متوجه صدای اس ام اس تو موبایلم شدم ولی بازش نکردم ببینم چیه و رفتم کارامو انجام بدم و حاضر بشم که دوباره اس ام اس برای همسری هم میاد و اونم باز میکنه میبینه عیدی و پاداش اخر ساله که ریختن به حساب اخه پارسال خیلی دیرتر از اینا واریز شده بود!

بعد میبینه که پاداش خودش خیلی بیشتر از اون چیزیه که انتظارشو داشته و کلی خوشحال میشه.بعد برمیداره گوشیه منو و میبینه برای منم ریختن ولی........

همسری بهم گفت پاداشها رو ریختن. منم گوشی رو گرفتم و دیدم به به اون از پارسال که بهم گفتن چون هنوز سه ماهه اومدی هیچی بهم عیدی و پاداش ندادن.

اونم از امسال که از معادل یه حقوق هم کمتر دادن. در صورتیکه به کسایی که یه سال سابقه دارند معدل دو تا حقوق پاداش میدن.

خلاصه حالم بسی گرفته شد و این حالگیری وقتی بدتر شد که همسری اصلا به من و ناراحتیم توجهی نکرد و همش برای خودش خوشحالی میکرد و ورجه وورجه میکرد و میخندید و همش هم جلوی دوستامون به من میگفت: ناراحت شدی؟!! ( با حالت خنده تمسخر امیز) و دوباره  برای خودش خوشحالی میکرد.

اینکار چندین مرتبه تکرار شد و  دیگه واقعا اعصاب منو به هم ریخت و بعله

خلاصه که کلی خسته و خراب و داغون شدم. البته خیلی بیشتر از اون پاداش به خاطر رفتار بد همسری ناراحت شدم  یه جورایی فکر میکنم که همسری داره تو کار باهام رقابت میکنه. این احساس از اون روز در من بیدار شده!!

از این که میبینم همش اصرار داره کار من تو شرکت بیشتر بشه و برای هر کار پر زحمتی که پیش میاد فوری منو پیشنهاد میده..... از حرفایی که اونروز زد.........

البته حداقل شماها میدونین که من حتی قبل از این قضیه هم دلم میخواست که کارمو عوض کنم ولی الان دیگه برام خیلی فرق میکنه. دیگه اینکار برام عذاب اور شده. اصلا امروز حوصله هیچ چیزی رو نداشتم. مخصوصا یه بخشی از کارای اعصاب خردکنی رو که به پیشنهاد همسری به من واگذار شده.

البته همسری الان کلی دلجویی کرده و میگه که باید منتظر حقوق سال جدیدت باشی. اخه حقوقهای ما هر سال تو ژانویه یه مقداری زیاد میشه. مثلا پارسال که بهم پاداش ندادن با این حال حقوقمو ۵۰ تومن زیاد کردن. همسری هم میگه منتظر باش ببین حقوق سال دیگه رو چجوری برات رد میکنن....

خودم هم میخوام همین کارو بکنم. تا حقوق ژانویه رو بدند صبر میکنم ببینم چند مرده حلاجن؟ بعدش یا میرم سراغ یه کار دیگه یا هم که کلا قید کارو میزنم. دیگه خیلی خسته شدم.از اینکه هر ماه حقوقمو  کمپلت بدم به قسط اون خونه ای که خریدم و هیچی نتونم از حقوقم استفاده کنم و لذت ببرم دیگه خسته شدم.با این وضعی هم که تو دبی پیش اومده اصلا نمیدونم اخر و عاقبت این خونه ها و این سرمایه گذاری چی میخواد بشه.....

به همسری گفتم حسابی تحقیق کنه اگه ببینم که اوضاع قاریشمیشه که کلا قراردادو امضا نمیکنم و کنسلش میکنم فوقش یه مقداری جریمه میدم. همسری هم میگه بذار تحقیق کنم اگه تو خسته شدی از قسط دادن٬ من خونه رو برمیدارم و قسطاشو خودم میدم. شایدم اینکارو کردم. نمیدونم

همسری که میگه حتی اگه نخوای دیگه کار کنی هم اشکالی نداره.میگه یه سال و سه ماه کار کردی و پول یه ماشین زانتیا رو پس انداز کردی دیگه بسه

نمیدونم. خیلی مایوس شدم.

دیگه اینکه این چند روزه همسری هر اتیشی که دلش میخواست سوزوند و کلی کفر بنده رو دراورد. اصلا انگار نه انگار که من وجود خارجی هم داشتم. همش با دوستش بود و همون همسریه مهربون تبدیل شده بود به یه ادمه فوق العاده لجباز که وقتی تنها بودیم یک کلمه هم با من حرف نمیزد ولی تا دوستش میومد نطق بلبلیش شروع میشد.

اصلا نمیدونم با این اخلاقش چیکار کنم؟ فکر میکردم بعد از اینهمه مدت دیگه حتما عوض شده ولی انگار تمومی نداره. همیشه وقتی جایی میریم یا مهمونی واسمون میاد اخلاق همسری ۱۸۰ درجه عوض میشه.حتی اگه همسایمون یه ساعت شب بخوان بیان پیش ما هم این اتفاق میوفته.باور کنین فکر میکنم اگه ازش فیلم بگیرم و بعدا بذارم ببینه خودش هم تعجب کنه!! یعنی تو موقعیتهای مشابه رفتارش کاملا برعکسه. مثلا اگه موقع تنهایی بخوایم جایی بریم و من بگم مثلا اینکارو بکنی نمیام فوری میاد کلی دلجویی میکنه و میگه تو اگه نیای منم نمیرم ولی وای به روزی که یه نفری این وسط باشه...... تا بهش بگی نمیام میگه خب نیا من که از خدامه  البته جلوی جمع نمیگه وگرنه که طلوع افتاب صبح فردا رو نمیبینه ولی خب زیر یزرکی کلی منو حرص میده.

یا مثلا وقتی خودمون دو تا هستیم اگه بخوام چایی بذارم و بببینم که اب معدنی تموم شده بهش میگم اب تموم شده فوری میگه خب الان میرم میخرم عزیزم. ولی مثلا اگه همسایمون خونمون باشن و من بهش بگم اب تموم شده میگه : خب میگی من چیکار کنم!!!!!!!

فکر میکنم این اخلاق همسری اخرش باعث میشه که ما تنها بشیم و با هیچ کسی رفت و امد نکنیم.دیگه واقعا از حل این مشکل درمونده شدم. دارم صورت مساله رو پاکش میکنم.

دیگه اینکه این چند روز حسابی مرکز خریدها و جاهای تفریحی دوبی رو برای ان امین بار گشتیم و کلی رستوران رفتیم. همسری هم برای من یکعدد سویشرت بسیار بسیاااااااااااار خوشمل و یک جفت صندل به همون خوشملی و یکعدد رژ لب لانگ لایف از پاریس گالری و مهمتر از همه یکعدد لاکیه بازیگوش !! خرید. اخه اونروزی که عکس گذاشته بودم دوستان از اون هشت پای رو داشبورد حسابی تعریفات بعمل اورده بودند و البته خودم هم اونو دوست نداشتم و فقط به خاطر کل کل کردن با داداش همسری اونو از تو ماشینش کش رفته بودم٬ اینه که اونروزی تو هتل اتلانتیس یکعدد عروسک لاک پشت خیلی خوشگل بود که همسری همونروز برام نخرید  ولی فرداش رفتیم خریدیم و الان رو داشبورده و من خیلی میدوستمش. حالا هر وقت حوصله کردم عکسشو براتون میذارم ببینین چه لاکیه جیگری دارم من.

مرسی همسری. دستت درد نکنه.

امیدوارم به دوستامون هم خوش گذشته باشه. خودشون که اینطور میگفتن. خانوم این دوستمون خیلی به تمیزی و این چیزا اهمیت میده و کلییییییییی از تمیزی و نظیفی خونمون تعریف کرد و منم کیفور شدم.

راستی دی وی دیهای لاست رو هم برامون اوردن و همینطور کرفسهای سفارشی و اجیل و اجیل میوه و مهمتر از همه اونا.............

اگه گفتین چی؟ اب انار!!!!!!! دیگه این اب انار محمد جهانی شد. تازه مخلفاتش رو هم اورده بودند و من بازم حسابی کیفور شدم. دستشون درد نکنه.

این بود خلاصه ای از این چند روز تعطیلی.

سعی میکنم امروز به همتون سر بزنم. دلم براتون یه ذره شده

فعلا بای بای

 

 

 

یه کوچولو نیستم!!

»
سلام و ۱۰۰ سلام به دوست جونیهایم.

حال و احوالتون که خوبه؟ دیروز یه عده از دوستان اومده بودن نوشته بودن که ایا بنده همچنان مشغول ماله کشی میباشم؟! باید خدمت این دسته از عزیزان عرض کنم که نخیر. ماله کشی کیلویی چند؟ کار ما دیگر از ماله کشی گذشته و به جارو کشی و تی کشی رسیده

از پریروز که ساعت کاری تموم شد همینجووووووووووووووووور داریم تمیز کاری میکنیم تا الان!! نههه! تا دیروز عصر

دیگه کل خونمونو برق انداختیم. و این یکی دیگه از مزایای اومدن مهمون بود که جا مونده بود و من اینجا گفتم. خلاصه که مثله خونه تکونی عید شد برامون. اخه پارسال عید هم ما خونه تکونی نداشتیم.

دیروز بیشترین زحمتو همسری کشید و ماشین لباسشوئی. ماشین بخت برگشته که از صبح یه سره کار میکرد و همه ملافه ها و روبالشیها و لباسها و حوله ها و خلاصه هر چیزی که به ذهنتون برسه رو شست و تمیز کرد.

همسری هم که واقعا دستش درد نکنه کلی زحمت کشید. دیگه دیروز از ساعت ۱۰ شروع کردیم. هی من کار میکردم و زحمت فراوان میکشیدم و خسته میشدم٬ میومدم میشستم رو مبل میدیدم ساعت ۱۱ شد. دوباره میرفتم کار میکردم و خسته میشدم و میومدم میشستم رو مبل٬ میدیدم ساعت ۱۲ شد و این تراژدی همچنان تا ساعت ۳ ادامه داشت.

بعدش هم خواستیم بریم بیرون ناهار بخوریم که اونقدر خسته و خراب بودیم که نرفتیم و خودم دست به کار شدم و یک عالمه ماکارونی درست کردم. ساعت ۴ بود که تازه ناهارو زدیم تو رگ.

بعدش هم من یه دوش گرفتم و همسری هم یکمی استراحت کرد و اماده شدیم و رفتیم فستیوال سیتی. یه چند تا قاب عکس و خرده ریز هم لازم داشتیم که خریدیم و داشتیم میومدیم که همون اقاپسری رو که واسش دختر معرفی کرده بودیم جلومون سبز شد و چشم ما بسی به جمالشون منور گردید. همسری هم اصلا تحویلش نگرفت. اخه بعد از اون ضایع بازی که تو کافی شاپ دراوردن٬ حتی یه زنگ نزده بود که یه تشکر خشک و خالی بکنه و بگه که وقت گذاشتین دستتون درد نکنه!!

توی فستیوال سیتی هم به مناسبت روز ملی برنامه داشتن و شیرینی پخش میکردن.منم دو تا عکس گرفتم که زیاد جالب نشد ولی باز میذارم اینجا

راستی با دوستامون که تلفنی صحبت میکردیم بهشون گفتیم که فیلمه لاست رو برامون بیارن میبینین چقدر تبلیغ کردین واسه این فیلم........

و همینطور تقویم ایرانی و نون تافتون و ........

بعله هنوز تموم نشده. و کرفس.اخه من عاشق کرفسم. توی تهران همیشه سوپشو و خورشتشو درست میکردم٬ ولی اینجا هیچ وقت کرفسهاش تر و تازه نیست و اون برگهای لطیفو نداره که هیچ٬  به قیمت بس گزافی هم به فروش میرسه. محض اطلاع دوستان عرض میکنم یه کرفسه درسته حداقل ۸-۹ هزار تومنه ناقابل!!!!

شب هم سریالها رو دیدیم. من از این جومونگ خوشم نمیاد. خیلی ناراحت کننده است. روح لطیف من تحمل اینهمه درد و رنج رو نداره...... 

بعد از فیلمها اصولا با اونهمه خستگی دیگه باید غش کرده باشم دیگه٬ درسته.. ولی قبلش یه کار دیگه هم کردم و اون همانا سر زدن به وبلاگ عزیزم میباشد. میگم معتاد شدم میگین نه. خلافم هم حسابی سنگین شده

بعد از اون بود که تازه با کلی بوس بوسی و مهربونی رفتیم خوابیدیم

خلاصه که ما الان کاملا در حالت اماده باش و وضعیت فوق العاده به سر میبریم تا دوست جونامون بیان.امیدوارم بتونیم خوب بهشون برسیم و هم به اونا و هم به ما خوش بگذره.

هوا هم که محشره. دیشب هم بارون اومده. خدا داره راه به راه بهمون حال میده. از اول پاییز امسال این سومین باره که بارون میاد. پارسال اصلا از این خبرا نبود. فقط یه بار توی دیماه بارون اومد اونم درست تو اون هفته ای که ما اومده بودیم ایران.

خب دیگه وقت خداحافظی رسید. میدونم که دلتون واسم تنگ میشه ولی خب چه میشه کرد........

ناگهان چقدر زود دیر میشود.......

گریه زاری نکنین تو رو خدا. نمیتونم برما. من فردا رو هستم ولی دیگه تا چهارشنبه هفته بعد٬ در تعطیلات میباشم.بعد از اون میام و سنگرو تحویل میگیرم. دعا کنین از پس مهمونداری بربیام.

دلم برای همتون تنگ میشه. حتما سعی میکنم اون وسط مسطا یه گریزی بزنم و بیام سرکی بکشم تو وبلاگستان و خودمو بسازم و برم

خب دیگه تا هفته دیگه بای بای

 

عسل ماله کش

»

السلام عیلکم یا قوم الوبلاگیون المعتادیون

نمیدونم بقیه دوستان هم مثله من دیروزو درد خماری کشیدن یا نه؟ اگه نه که باید خدمتشون عارض بشم که خماری بد دردیه بدددددد. اره داشششششش دیروز هر کاری کردم این صفحه بلاگفا باز نشد که نشد. ظاهرا مرغش فقط یه پا داشت و بس.

خلاصه نشد که بشه! میخواستم براتون از ضایع بازی که دراوردم بگم. ولی منم که مایوس نمیشم امروز میگم. پنجشنبه عصر نشسته بودم تو شرکت و داشتم نا مه هام رو چک میکردم و همزمان وبلاگ بازی میکردم٬ رفتم به وبلاگ مامان نازگل و کامنت از خودم دروکردم. از اونجایی که عسلهای فراوانی اونجا رفت و امد دارند گفتم طبق معمول ممکنه که ما رو به جا نیارند اینه که ادرس وبلاگم رو از تو وبلاگ خودم کپی کردم و توی کامنت ایشون پست نمودم.

تا اینجاش که مشکلی نیست.  بعدش اومدم سراغ نامه های شرکت و یکیشو باز کردم. بعد خواستم یه چیزی بنویسم که چند دقیقه قبل همونو برای یه نامه دیگه هم نوشته بودم و دست بر قضا اونو هم سیو کرده بودم.

دیگه خلاصه راست کلیک کردن و پست زدن همان و سند کردن نامه هم همان. یه لحظه  به خودم اومدم که ادرس وبلاگم رو توی نامه کپی کرده بودم و سندش هم کرده بود. بعلهههههه نامه هه رفت و ابروی منو هم با خودش برد.یهوو برق سه فاز از کله ام پرید!!!! سه فاز که میگم یعنی سه فازا... سه فازه واقعی

اخه سیستم دیتا بیس ما یه سیستم اینترنتیه و کلا ما هیچ کاغذ بازی تو شرکت نداریم و همه نامه ها و مدارک توی اینترنت جا به جا میشه.

ای خدااااااااا حالا من چیکار کنم؟ از اینکه فکر میکردم باید به دست خودم وبلاگ نازنینم رو به قتل برسونم بسی بر خود میلزیدم و اشک افشانی میکردم.

گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به شرکتی که مسوول این سیستم دیتا بیسه. اونا هم گفتن نامه ای رو که فرستادی به هیچ وجه نه میشه برگردوند و نه میشه پاکش کرد که البته خودم میدونستم  گفتن تنها کاری که میتونی بکنی اینه که نامه رو تبدیل کنی به یه نامه محرمانه تا فقط کسی که براش فرستادی ببیندش نه هر کی که سرشو انداخت پایین و اومد این نامه رو باز کرد.

خلاصهههههه که با یک ساعت تلاش نفس گیر بنده و مسئول اون شرکت و کانکت نمودن کامپیوترشون به کامپیوتر بنده رو رویت دسک تاپمون و هزار و یک مصیبت دیگه بالاخره تونستیم یه جوری این گند رو  تا حدودی ماله بکشیم.

البته نه به طور کامل. اخه کسی که نامه رو با ادرس وبلاگ نازنینم براش فرستادم یکعدد هموطن میباشد و اینو میگن شانس ...... چون اگه اجنبی میبود که حتی اگه میرفت به اون ادرس هم باز چیزی سر درنمیاورد.

البته هموطن محترم اقا میباشد و بسیار هم سرشان شلوغ میباشد و بنده بعید میدانم فرصت چنین خاله زنک بازیهایی رو داشته باشند ولی خب از کجا معلوم شاید همین الان خواننده این سطور باشند. ووووووویییی

ولی درس عبرتی شد برایمان بس عظیم که دیگر من بعد چشم بسته نامه ارسال نفرماییم و نیز در حین وبلاگ بازی کار شرکت را نیز انجام ندهیم و اندکی وجدان کاری داشته باشیم

بعد از پایان مراسم ماله کشانه این شاهکار به نوبه خود تاریخی٬ که  پاسی از پایان وقت کاری نیز  گذشته بود ٬ همراه مهربان  همسرم  که در این راه پر خطر و پر استرس همراه بنده بود سوار اوتولمون شدیم و رفتیم عکسهایمان را گرفتیم و اندکی حال روحیمان تکانی به خودش داد. عکسها هم بد نبود ولی طبق روال معمول و ر ق ا عکسهایی بودند با سایز غیر استاندارد و روتوش ضعیف.

بعد هم برگشتیم سمت خونه و چنان ترافیکی بود که توی راه کلی کلافه شدیم و لذا ماشینمان رو تو اتوبان شیخ زاید پارک کردیم و رفتیم به عنوان جایزه سوتی دادنمان همسری برایمان یکعدد برغر کنغ خرید  و تناول نمودیم و جانی بگرفتیم و سوی اشیانه مان روانه شدیم.

  دیروز هم کلهم به امورات کوزتی گذشت و جا دارد از شوی گرامم نهایت تشکر و قدردانی را بنمایم چرا که وقتی بنده سرم در  اشپزخانه  به امورات شکمینه مشغول بود تمامی شیشه های منزل را برق همی انداختندی چنانکه ما وقتی پای در پذیرایی منزل نهادیم گمان بردیم که شیشه ای وجود ندارد یا مثل کارتون تام و جری منزلمان روی هوا رفته است.

ناهار هم ابگوشت مخصوص سر اشپز را تناول نمودیم و  چرتکی دو ساعته همی زدیم.  البته پیشترک خواستیم به وبلاگ جانمان هم سری بزنیم که باز دوباره این بلاگفا جانش بالا امد ولی خودش بالا نیامد. به گمانم IT man هایشان از جمعه در مرخصی به سر   میبردند.

 بعد از ان نیز همچنان عشقولانه بودیم و رفیتم از هوم سنتر قاب عکس بسیار بسیاااااااااااار خوشملی هم برای عکسهامان خریدیم و الان اگر کسی به منزلمان مراجعت کند بلافاصله پی به میزان و درجه خودشیفتگی بنده و همسری میبرد.

دیروز هم که نصف روز سر کار بودیم و از این بابت خداوند را شاکریم چرا که اگر تمام وقت میبودیم و در ان حالت خماری تا عصر حتما کاری دست خودمان میدادیم.

ساعت ۱۲ هم همسر جانمان در صرافی کار داشتند و بنده هم ایشان را در این امر خطیر مشایعت نمودم. داشتیم به طرف مرکز شهر میرفتیم که بارونی بس ناناز و بس دل انگیز و بس روح افزا و بس...... شروع به باریدن کرد  و ما هم که ندید بدید فرت و فرت عکس همی گرفتیم از دبی بارون زده.

این قسمتیه که ابراها  (قایقهای مسافری کوچک) مسافرها رو سوار میکنن و در عرض خور حرکت میکنند و از دیره میبرند به طرف بر دبی.

البته اینجا هنوز بارون شروع نشده بود. ولی تو عکسهای پایینی چرا

اگه تو عکسها دقت کرده باشین همه قایقها روشون پرچم امارات رو زده بودند. اخه سه شنبه روز ملی اماراته و همه پرچم میزنن به ماشیناشون. بیشتر ساختمونا هم پرچم میزنن.در ضمن تعطیل هم میباشد و بنده فردا میام سرکار و سه شنبه نیستم البته یه موقع فکر نکنین تو خونه دارم ریلکسیشن میکنما. نخییییییرررر

 ۱۰۰۱ تا کار دارم. اخه مهمونامون جمعه میان و کلی باید کوزتینگ اضافه دروکنیم.

دیروز بعد از ناهار و استراحت همسری گفت الان هوا خوبه و بریم ساحل یکمی قدم بزنیم. رفتیم و دیدیم به به٬ به همین مناسبت مسابقات رالی اونجا برگزار شده. اخه اون موقع که ما رفتیم دیگه تموم شده بود و یه نفر از قطر اول شده بود. عوضش بهمون ابمیوه دادن و ما هم در راه استقلال اعراب اماراتی قدمی برداشتیم.(منطورم نوشیدن ابمیوه بود)

در ضمن وضع روحیه مان هم ای بدک نیست و دارد دوران نقاهتش را سپری میکند.

دیگر افاضه ای نداریم که بیفزاییم.

فعلا بای بای

 

دست از سرم بردار

»

 

عصر همون روزی که پست قبلی رو گذاشتم:

توی اشپزخونه ام. دارم پیاز ها رو تفت میدم.

زییییینگگگگگگ زیییییییینگگگگگ

زیر ماهیتابه رو خاموش میکنم و میدوم طرف تلفن.

الو

 الو. سلام دخترم

سلام مامان. حال شما خوبین؟

مرسی ما خوبیم. شما چطورین؟ همسری بهتر شد؟

اره بد نیست. امروز موند خونه و استراحت کرد. الانم رفته دکتر.شما چطورین؟

ما هم خوبیم. امروز رفته بودم سالن. یه خانم جوونی اومده بود٬ میگفت الان ۶ ساله که ازدواج کردیم. سه سال اولو پیشگیری کردیم. ولی الان سه ساله که میخوایم بچه دار بشیم و نمیشیم  الان هم داریم میریم تهران تا ببینیم دکترای اونجا چی میگن.

خب

خب نداره که تو هم تا دیر نشده یه بچه بیار.

بازم شروع کرد  باشه مامانه من چشم. دو تا میارم. خوبه؟

اره خوبه. (با عصبانیت و خشم فراوان) هیچ وقت از من حرف شنوی نداشتی. اینهمه دکترا میگن زیاد پیشگیری نکنین ر ح م تون خشک میشه!! ( انگاری درخته که خشک بشه) دیگه بچه دار نمیشین.

مادر من من خودم از دکتر پرسیدم. این حرفا هیچ کدوم علمی نیست. به ژنتیک هر ادمی بستگی داره. دکترایی هم که این حرفا رو میزنن نمیتونن مشکل مردمو تشخیص بدن میان اینو میگن.

تو باز حرف خودتو بزن. چرا نمیفهمی!!!!!  مگه زن دایی نمیگفت..........

(زن دایی کی تخصص زنانش رو گرفت که ما خبر نداشتیم.)

فردا روز که افتادی به دوا و دکتر اونموقع میفهمی

   اخه مامان مگه من چند سالمه ها؟

به سن و سال که نیست. سه ساله که ازدواج کردی ( قابل توجه دوستان تازه بهمن ماه میشه سه سال)

اخه مامان مگه خودت تو ایران اصرار نمیکردی که برم سر کار. خب الان اگه بچه دار بشم کارمو چی کار کنم؟

بقیه خانمای شاغل چیکار میکنن. تو هم همون کارو بکن.

بقیه خانوما از فامیل کمک میگیرن من چی کار کنم؟ بدمش به دختر فیلیپینیها نگهش دارن؟

نخیر نده به اونا.

پس چی کار کنم؟ بذارم تو مهد. اخه اینجوری که هر چی درمیارم باید یه چیزی هم بذارم روش بدم به مهد که. تازه یه طرف قضیه منم یه طرفش هم باباشه خب. اونم باید بخواد یا نه؟

مردا چه میدونن بچه چیه!!!! تو خودت باید اونو هم سر ذوق بیاری.

باشه چشم سر ذوق میارم. امری نیست؟

نخیر نیست. فردا روز  پشیمون میشی. ببین کی بهت گفتم.

باشه بذار بشم. نمیام گریه زاری کنم پیش شما.

خود دانی. دیگه باهات حرفی ندارم. ( باز با عصبانیت فراوان) خداحافظ. تققققق

بییییب بیییییب بییییییب

تلفن همینجوری مونده تو دستم. خشکم زده.

ای خداااااااااا ازت نگذره الکساندر گراهام بل با این اختراعت. گند زدی به اعصابمون

میبیننی تو رو خدا. همه رو برق میگیره ٬ما رو چراغ نفتی.

ولش کنین حالا بعدا خدمت جفتشون میرسم. هم مامان خانمی هم الکساندر گراهام بل.

دیگر خبر اینکه هفته دیگه روز ملی امارات میباشد و سه شنبه تعطیل میباشد و از الان اکثر عربا پرچم کشورشون رو زدن رو ماشیناشون. اونروز خیلی باحال میشه همه ماشینا انگاری ماشین عروسن.

دیروز از اتلیه و ر ق ا زنگ زدن که عکساتون حاضره. اخ جووووووون امروز میریم میگیریم. من عاشق عکسم اونم از نوع اتلیه ایش.

خب دیگه من برم یکمی غصه بخورم به حال خودم.

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بای بای

 

 

رابطه بین دین و کافی شاپ

»
بعدا نوشت داریم.برین پایین

سلام به گوگولیهای خودم.

اگه تا به امروز فکر میکردین که با یه دست نمیشه دو تا هندونه برداشت امروز باید روشنتون کنم که نخیرررر این مهم امکان پذیره. چرا؟ چونکه به راحتی میشه دو تا هندونه رو گذاشت تو یه پلاستیک و با یه دست برش داشت.

 یه مثال دیگه اش هم وضعیت کنونی بنده است. چونکه در حال اپیدن وبلاگ جاتون خالی دارم رقص عربی از خودم درمیکنم. البته یه موقع فک نکنین من تنهاما نهههههههه. بقیه همکاران هم بنده رو در این مهم یاری میرسونن و نهایت همکاری رو دارند بنده خداها.

اخه یه دستگاه خفنی اوردن این بیرون داره نمیدونم حفاری میکنه یا  چی که ویبره ایجاد میکنه و ویبره که چه عرض کنم زلزله ۶ ریشتری میده به ساختمونمون و ماها همینجوووو سرجامون داریم حرکات موزون درمیکنیم.

ببینین که چقدر به فکر روحیه پرسنلشون هستند و اول صبحی دیسکو راه انداختن واسمون. تازه اهنگ بس دل انگیزی هم گاه گداری پخش میشه. اهنگه ویییییییززززززززززز

دیگه اینکه آزییییییییی همسری جون منم مریض شده و امروز مونده خونه. همزاد پنداری شدیدی دارم باهات این همسری دو روز بود که فین فین میکرد و منم براش سوپ پختم و قرص دادم ولی از بس که وقتی هیچیش هم نیست الکی لوس میشه که دیگه وقتی راستی راستی هم مریض میشه من باور نمیکنم. ولی دیشب که دیدم نخییییییر صداش بسی شبیه صدای زندان بان یوزارسیف شده٬ شستم خبردار شد که طفلی واقعا سرما خورده

امروز صبح هم پا شد و صبحانه خورد و گفت من نمیام تو برو ولی ظهر برگرد منم یکمی میوه و اینا گذاشتم کنار دستش و با بوس بوسی خداحافظی کردم که بیام که دوباره صدام کرد و باز دوباره بوس بوسی و خداحافظی و اینا و بالاخره اومدم و نازنین همسرمو تنها گذاشتم

اونم کلی کیف کرد که من به عنوان بانوی نمونه امروز به تنهایی بار زندگی رو به دوش میکشم این بار زندگیه رو دوش این ایکونه. کوله پشتی مدرسه نیست!!!!!!!

ولی خداییش تنوع خوبیه. اخه ما هر روز با هم میایم سرکار. اگه هم کسی مریض بشه اون منم که میمونم خونه و همسری میاد سر کار و تا حالا نشده که من بیام سر کار و همسری بمونه تو خونه. حالا فک کنم همینکه پامو از در گذاشتم بیرون زود پریده  یه ظرف تخمه اورده گذاشته کنار دستش و شروع کرده به مصاحبت با هوو جون که همانا اخبار میباشد و الان داره اخبار مختلفه رو میبینه و حال میکنه 

دیگه اینکه به درخواست دوست جونیها  قرار بود عکس تحفه هایی که خریدمو بذارم اینجا. دیشب هم عکس گرفته بودم ولی بس که اومدنی عجله داشتم یادم رفت دوربینو بیارم. فردا حتما میذارم.

راستی یادم رفته بود بگم که بنده دو روز رفتم جیم و سر جمعش یه ربع ورزش کردم و جایزه یک سطل کی اف سی به من تعلق گرفت.اینم سند

 

دیگه اینکه دو شب پیش داشتیم یه فیلم میدیدیم به اسمه تقاطع که همسایمون از ایران اورده بود. خیلی خوشم اومد. با اینکه یه ضعفهایی داشت ولی کارگردان خواسته بود همه مشکلات جامعه جوان ایرانو تو یه فیلم نشون بده. بهترین قسمت فیلم هم از نظر من که در واقع نقطه اوج فیلم بود سکانسیه که دختر و پسر با هم نشستن تو  کافی شاپ و دارن ابمیوه میخورن. یهو تلفن زنگ میزنه و مسئول کافی شاپ گوشیو برمیداره......

بعد سریع میاد سر هر میز و به بچه ها میگه زود پا شین که ریختن تو پاساژ و دارن همه رو میگیرن. اینا هم پا میشن که برن. یهو پسره برمیگرده به دختره میگه اصلا میخوای بریم خونه ما . بابا مامانم تا غروب نیستند. اونم میگه باشه. .......

سکانس بعدی جاییه که دختره برگه رو از ازمایشگاه میگیره و مسئول ازمایشگاه بهش میگه مادرته یا خواهرت؟ مبارک باشه........

و سکانس بعدی که دختره خودکشی میکنه....... البته نمیمیره.

به همین راحتی دو تا جوونی که اومده بودن تو کافی شاپ واسه همدیگه دل و قلوه سیخ بکشن و یه فنجان کاپو چینو بخورن٬ نتونستن و چون جایی واسشون نمونده بود پا شدن رفتن خونه و کارای بد بد کردند و اینم شد عاقبتشون.

اینه که میگن هر مسجدی یه ببخشید توالتی هم لازم داره. اخه ادم ناحسابی مملکتت اس ل ا می میخوای باشه خب حرفی نیست. دیگه چی کار به کار کافی شاپ داری. مگه چه کار منافی شرع و اخلاقی اونجا داره انجام میگیره؟ اخه اصلا این دین مبین چه منافاتی با کافی شاپ داره ؟ اون موقع هم که شکر خدا اینجور چیزا نیوده که الان بیان ایه و حدیث بتراشن که کافی شاپ رفتن گناهه و جرمه!!

بگذریم. از نقد فیلم بیایم بیرون. یکمی هم در مورد خودم بنویسم.اینروزا وقتی فکر میکتنم میبینم اخلاقم و به خصوص روحیه ام نسبت به قبل از ازدواج و حتی نسبت به یه سال پیش خیلی بهتر شده. من همیشه ادمه پر استرسی بودم. البته این با توجه به شرایطی که توش بزرگ شده بودم چیز غیر عادی ای نبود. ولی قربون همسری برم که دریای ارامشه و این ارامشش رو اروم اروم به من هم منتقل کرد.

یه سال و نیم هم هست که از ایران و اون اختلافات فامیلی و رفتارهای اعصاب خورد کن دور شدیم. هر چند اینجا هم همش فکرم درگیر بود و ناراحت و مضطرب بودم ولی الان دیگه داره کمرنگ میشه و خیلی اعصاب ارومتری دارم.

دلیل دیگه اش هم اینه که روابطمو با مامانم محدود کردم. اخه این مامان من معدن استرسه. تا اونجایی که به یاد دارم هیچ وقت توی زندگی از من راضی نبوده. اون موقع که تهران بودیم همیشه بهم میگفت برو سر کار.واسه چی نشستی تو خونه؟ البته اینو به حالت پیشنهاد یا دلسوزی نمیگه که در اینصورت ادم اصلا ناراحت نمیشه. بلکه با یه حالت تحکم و دستور و اونقدر هم از معایب خونه موندن و زن خونه دار شدن و شخصیت اجتماعی نداشتن و عاطل و باطل بودن و ۱۰۰۰۰۰۰۰ تا چیز دیگه میگه که ادم احساس خاک بر سری بهش دست میده.

منم با اینکه این اخلاقشو میدونم ولی نمیدونم چرا همیشه تحت تاثیر حرفش قرار میگرفتم و ناراحت و استرس الود میشدم. همسری همیشه بهم میگفت که از این گوش بگیر و از اون یکی به در کن. فکرتو درگیر نکن٬ ولی فایده ای نداشت. همش به ادم احساس گناه میده. وقتی هم که میخوای دلیل بیاری برای کارت هیچ وقت راه به جایی نمیبری و اخر سر هم تیر خلاص رو میزنه که تو هم لنگه باباتی و خلاص.

من توی ایران هیچ وقت دوست نداشتم برم سر کار. چون اولا کار نبود. اونی هم که بود به نظرم بیشتر بیگاری بود و فکر میکردم ارزش نداره برم صبح تا شب تو این محیطهای کاری مزخرف و اخر ماه چندر غاز بذارن کف دستم. ناراحت کننده تر اینکه توی ایران اکثرا اینجوریه که وقتی دو تومن پول  بهت میدن فکر میکنن که تو رو خریدن و تو بنده و برده شون هستی. البته اینا دلایل من بود و یه حکم قطعی نیست.

الان که اومدیم دوبی و شرایطی پیش اومد که منم اومدم سر کار٬ فکر میکنین الان دیگه مامانم باید خیلی راضی باشه دیگه؟ نخییییییییرررررر

الان هم هر بار که زنگ میزنه یه بار میگه برو ادامه تحصیل بده و لیسانس چیه و فردا که بیای ایران واسه مدرکت تره هم خورد نمیکنن و حروم میشی و ......... میگم اخه کی گفته که من برمیگردم ایران!! کی گفته که بیام ایران کار میکنم اصلا؟

باز دفعه بعد که زنگ میزنه چرا بچه دار نمیشی؟ فردا دیگه نازا میشی...... هزار تا بلا سرت میاد...... خودت پشیمون میشی.......

دوباره دفعه دیگه روز از نو روزی از نو.

خلاصه سرتونو درد نمیارم دیگه تصمیم گرفتم خودمو بی خیال کنم. چون هر چی بیشتر براش توضیح میدم کمتر نتیجه میگیرم و حساس هم شدم رو این مسئله و اعصابم به هم میریزه. ولی الان یه مدتیه که هم رابطمو یه کوچولو کمتر کردم و هم خودمو ریلکس کردم و خدا رو شکر خیلی راحتم.

همسری همیشه تو این مسائل خیلی کمکم کرده. همیشه با خودم فکر میکنم که اگه با کس دیگه ای ازدواج میگردم هیچ وقت نمیتونستم اینهمه به ارامش برسم. خیلی ازت ممنونم عزیزم تو منو به ارامش رسوندی.

خدایا شکرت.

خب دیگه تا منو ننداختنم بیرون برم به کارام برسم. اخه ظهر هم میخوام تعطیل کنم و برم به عزیز دلم برسم.

پس فعلا بای بای

به درخواست دوست جونیا عکس وسایلی که خریدمو میذارم.

این میز تلفنمونه که خیلی دوسش میدارم. چون خیلی به مبلهامون میاد.

اینم صندلی جلوی دراور

و اینم ست رو تختی و روبالشی. هیچ کاور لحافی که سایزش به لحاف ما بخوره پیدا نکردم. انگار سایزهای ترکیه با اینا فرق میکنه. رگ خساستم هم بیخود و بی جهت قلمبه شده بود و نمیخواستم دوباره ست لحاف بخرم. اینه که گفتم لحاف ضخیم که داریم بذار اینو بگیرم که یه تنوعی بشه. البته نازک هم نیست وبه درد الان میخوره.

خیلی حیفه پوله نه؟ خب دیگه اینم عکسایی که قولشو داده بودم.

 

 

مزایای امدن مهمان

»
سلاااااام. صبح سرکارات علیات بخیر.

بنده هم خوبم و نشستم تو شرکت و دارم بوی گل یاسمن رو استشمام میکنم و وبلاگ اپ میکنم. اخه اول صبحی یکی از اقایون همکار اورده از این گلها تقدیم من ؟؟؟؟ نخیییییررررررر

تقدیم همسری کرده!! ( میگم نکنه اون اقاهه که خواستگار همسری بود براش فرستاده باشه ) همسری هم اورده دودستی تقدیم عسلش نموده

خدمت دوست جونام عرض بکنم که مهمون عجب چیز خوبی بوده و ما خبر نداشتیم. اصلا بذارین بیشتر توضیح بدم. تا حالا شده یکی از وسایلی که خب تو خونه خیلی هم لازمه رو یه مدتی نخرین و بعد دیگه به نبودش عادت کنین و یه دفعه ببینین که مثلا یه سال شده و شما اون وسیله رو ندارین.

بعله بنده و همسری الان یه سال و نیمه که تلفن بیچاره مون رو میز جلو مبلی پلاس بود و میز تلفن نداشتیم!! ولی حالا دیگه از برکات مهمونایی که میخوان بیان بالاخره ما هم به فکر افتادیم و پنجشنبه رفتیم یک عدد میز تلفن و یه صندلی برای جلوی دراور و یه قوری و به تعداد دقیقا چهار عدد لیوان و چاقو خریدیم

به همسری میگم دیگه شدیم عین بیل گیتس! اخه میگن یه بار دوست بیل گیتس میخواسته بره خونه اونا. طرف دم یه فروشگاه نگه میداره و میگه بذار برم برات یه لیوان بخرم تا توش قهوه بخوری. اخه ما تو خونمون فقط دوتا لیوان داریم!!  اینه که ما هم چون دو تا مهمون داشتیم با خودمون میشدیم چهار نفر فقط چهارتا لیوان خریدیم

ولی از شوخی گذشته خود لیوانها ست چهار تایی بودن. چاقوها هم که جدا بودند و تک تک فروخته میشدند... من دوست ندارم اینجا وسایل زیادی بخرم و انبار کنم. چون میگم فردا روز که بخوام برگردم چی؟ تصمیم گرفتم همون موقع برم و همه وسایلمو نو از اینجا بگیرم و بیارم ایران.

دیگه جونم براتون بگه که بعد از شونصد سال و اندی چهارشنبه زنگ زدند که قرارداد خونه ات اماده است. ما هم رفتیم گرفتیم ولی امضا نکردیم و گفتیم اول باید ببریم بخونیم و بعد از چند روز امضا میکنیم و میاریم.   که دیروز همسری زحمت خوندشو کشید و کلی ایراد ازش گرفت در مورد زمان تحویل و تاخیر در تحویل و یه سری موارد دیگه که من فهمیدم که این بنگاهی ها چه کلاه گشادی رو اینجا سر مردم ساده لوح بیچاره میذارن. هیچ مسولیتی در قبال هیچ چیزی که قبول نمیکنن. کلی هم کمسیون میگیرند. دلشون نمیاد حتی شرایط این قرارداد رو هم به خریدار بگن.

خب همه هم که زبانشون فول نیست یا اصلا از امور قراردادها چیزی سر درنمیارن. مخصوصا خیلی از ایرانیها که میان و اینجا خونه میخرند. اینجاست که همین برادران بنگاه دار هموطن کلاهشون رو جوری برمیدارن که شستشون هم خبردار نمیشه.

حالا اینا به کنار٬ قهرمانهای ملیمون هم میان واسه همین ..... تبلیغ میکنن و تیزرشون میشن

واقعا که....... حالا قراره امروز زنگ بزنم و بهشون بگم که اهای جناب فک کردین همه میان چشم بسته امضا میکنن و میرن و تو هم پولتو میگیری و بای بای. نخیرررررر یکی هم مثله عسل بانو پیدا میشه این وسط..... خلاصه که باید رووووووشنشون کنم.

حالا بگذریم. دیشب فرشهامون هم اوردن و خیلی هم تمیز شده. دستشون درد نکنه. کلی رنگ خونمون باز شد. از دیروز هی نگاهشون میکنیم و کیفوووووور میشیم. از اونجایی که این کلمه کیفور شدیدا بعضیها رو قلقلک میده ٬ تصمیم گرفتم از این به بعد تو همه پستهام ازش  نهایت استفاده رو  بکنم

دیروز هم طبق برنامه قبلی رفتیم پارک و دوباره بساط کباب و شنا به راه بود و جاتون خالی خیلی خوش گذشت و مجددا کیفور شدیم

دیگه اینکه پنجشنبه بنده رفتم زیتون خریدم و از تو مطبخ شیما جون دستور زیتون پرورده رو خونده بودم و درستش کردم و خیلی خوشمزه شد.

اها راستی بچه ها من میخوام که ست ملافه و روتختی و بالشهامون رو عوض کنم. چون اینایی که الان داریم مال عروسیمون هستند و رنگشون هم صورتیه. اونموقع که تهران بودیم پرده اتاق خوابمون هم صورتی بود و به هم میومدن. (همون پرده هایی که جاریم بخشش کرد!!) ولی الان تم اتاق خوابمون قهوه ایه و اینا دیگه بهش نمیاد و هم اینکه جنسشون هم خوب نبود. اینو اینجا میگم که اگه کسی خواست بخره بدونه. من مارک تاج ترکیه رو خریدم ولی اصلا راضی نبودم و رو بالشیها رو با دوبار شستن کلی رنگشون میره و کهنه میشن.

متاسفانه اینجا هم فقط کاور بالش و روتختی رو میفروشن. ولی کاور لحاف من ندیدم. یعنی اگه بخوام عوض کنم باید کل لحاف رو عوض کنم و یکی نوشو بخرم. اونوقت این لحاف گنده دونفره رو چی کارش کنم؟   من میخواستم فقط کاورشو عوض کنم نه کل لحافو. کسی پیشنهادی نداره؟

خب دیگه دوست جونا چیزی نمونده که گزارش نداده باشم.

برم هم به کارام برسم و هم بیام به شماها سر بزنم.

فعلا بای بای

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com