تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

ایش و ویش!

»
سلاااااااام دوستان.

خوبین؟ بد عادت شدما هر روز اپ میکردم. اخه شنبه نیومدم شرکت. دیروز هم اینترنتمون مشکل داشت و هزار بار قطع و وصل شد! اینه که دیگه نشد بیام ولی به همتون سر زدم.

جونم براتون بگه که ما جمعه صبح رفتیم ندا جون و شوهرشون رو دیدیم. باهاشون رفتیم امارت مال و خیلی خوش گذشت. ندا جون هم کلی زحمت کشیده بودند و بنده رو خجالت داده بودند. مرسی عزیزم دستت درد نکنه. امیدوارم اینجا بهتون خوش گذشته باشه.

اینه که ما جمعه همه بعد از ظهر بیرون بودیم و دیگه خسته شدیم و من گفتم که شنبه رو میمونم خونه و تن پروری میکنم

این شد که من موندم و همسری تنها رفت شرکت و اونم ساعت ۱۱ برگشت خونه و تا اونموقع بنده هم یه خورشت قیمه دبش درست کرده بودم. بعد در زدن رفتیم دیدیم همسایمونه. یه خانواده ایرانی که طبقه اول زندگی میکنن. جریان از این قراره که این کسایی که میان دیش ماهواره  واسه مسیر ایران نصب میکنن اصلا وارد نیستند و تا کانالهای ایران میاد٬ کانالهای عربی و همه ام بی سی ها همشون پر میزنن ولی از اونجایی که همسری جون در این کارها حسابی وارده با خرید فقط یه فیش٬ ماهواره خودمون رو طوری تنظیم کرد که هم کانالهای عربی رو داشته باشیم و هم ایرانیها رو

بعدش هم یه روز توی جیم این قضیه رو واسه این همسایمون تعریف کرده بود و اونم خواهش کرده بود که اگه بشه همسری بره مال اونا رو هم تنظیم کنه.

خلاصه که بهش گفتیم بعد از ناهار میایم. بعد از ناهار من در حالت خلسه بسیار دلچسبی فرو رفته بودم که همسری گفت من تنهایی خجالت میکشم تو هم بیا با هم بریم!

خلاصه که رفتیم و دیدیم که خانمش هم منتظر بوده من برم.

اینا یه زن و شوهر جوون هستند که یه پسر ناز ۶ ساله دارند. پسرشون رو گذاشتن مدرسه ایرانی برای سطح کی جی ۱ برای هر سالش دو میلیون و هفتصد هزار تا میگیرن. حالا این مدرسه ایرانیه وای به حال اون یکی مدرسه ها. در اینجا بود که بنده پروردگارم رو ذکر گفتم که از این خرجها نداریم.

یه چیز دیگه اینکه خونشون خیلی ساده و کم تجهیزات بود. نمیدونم چرا خوب خونه رو مجهزش نکرده بودن. یه جورایی حالت موقت بودن رو نشون میداد. دلم برای پسرشون سوخت اخه میدونین خیلی بچه های این دوره زمونه گناه دارن. ما که بچه بودیم با داییم اینا همسایه دیوار به دیوار بودیم٬ دختر داییم هم هم سن من. دیگه از صبح علی اطلوع تاااااااااا خود شب ما خاله بازی میکردیم و کیف دنیا رو میبردیم ولی طفلک این بچه ها دیگه نهایت سرگرمیشون شده یه کامپیوتر با چند صد هزار مدل گیم

یه دو ساعتی پیششون بودیم و از هر دری سخنی دروکردیم.خانوم ایشون شدیدا از دبی ناراضی بود و مدام خطابه های شدید الحن درمیکرد بر علیه عربها و اینکه اینا اینجورین و اونجورین و اینا هر چی دارن از ایرانیها دارن و شعور ندارن و ........... خلاصه رسما این بیچاره ها رو قهوه ای کرد.

میدونین خیلی این رفتار برای من جالبه. بارها و بارها شاهد این تیپ صحبتها بودم و به این نتیجه رسیدم که ما ایرانی جماعت بسیار ملت از خود متشکر و ناراضی هستیم. هیچ وقت نمیشه ما رو راضی کرد.حالا این از سطح چوچیک و از بین خودمون و حتی از خانواده خودمون شروع میشه تااااا میره میرسه به یه کشور دیگه و مردم دیگه.

مثلا تو دوران دانشجویی بچه هایی که از یه شهرهای واقعاااا بدون امکانات و محرومی اومده بودند تبریز که بالاخره یه شهر بزرگی محسوب میشه٬ همیشه ایش و ویش میکردن و از تبریز و تبریزیها و فرهنگ و تمدن و خلاصه همه چی نالان بودن.

به نظر من خیلی بده که ادم یه جایی زندگی کنه و از امکانات اونجا استفاده کنه و اینهمه ایش و یش کنه.میان تو سایتها مینویسن اره ما تو ایران کار نداشتیم اومدیم اینجا با اینهمه تبلیغ ٬الان داریم تو پانسیون زندگی میکنیم و اینجا خرابه است و اینا. اخه یکی نیست بگه عزیز من کسی که نه سواد درست و حسابی داره و نه هنر و نه صنعتی بلده همه جای دنیا هم که بره وضعش بهتر از این نخواهد بود.یا مثلا یارویی که صداش به درد تو حموم میخوره٬ اسم خودشو گذاشته خواننده و  پا شده اومده اینجا و انتظار داشته که تا پاش برسه به فرودگاه گروه کنسرت و هیت سینه چاکان اومده باشن استقبالش و چون اینجوریه نشده الان اینجا شده خرابه و عربها شدن بیشعور.

من به این نتیجه رسیدم که ما ایرانیها خیلی ملت تن پرورو و از خود راضی هستیم. باور کنین خود اروپایی امریکاییش هم ساعت ۸ صبح حتی زودتر سر کارشه و یه ذره کم کاری و دودره بازی نداره ولی امان از ما ایرانیها. کم زحمت میکشیم و طبق طبق انتظار داریم.نمیدونم انگار که باید حکم ریاست یه وزارت خانه ای رو بهمون بدن تا یه امضا بزنیم و کرور کرور پول بریزن به جیبمون تا شااااااااید راضی بشیم.

نخیر. هیچ جای دنیا از این خبرا نیست.

دیگه اینکه ما فرهنگمون چنین و چنان بوده و کوروش کبیر اینکارو کرده و پدرجدمون اونکارو کرده اینا همشون درست. دست همشون هم درد نکنه ولی اخه عزیز من داشتم داشتم حساب نیست. دارم دارم حسابه. تا کی ما باید دست رو دست بذاریم و به اجداد هخامنشی و اریاییمون ببالیم و منتظر بشینیم تا بلکه کوروش زنده بشه و بیاد دوباره ما رو صاحب عزت و جلالمون بکنه.

چرا اینهمه ادعا میکنین که اینا هر چی دارن از ما دارن. اتفاقا برعکس به نظر من همه اونایی که اینجا دارن زندگی میکنن هر چی دارن از صدقه سر اینا دارن.

این چه اخلاقیه که از زمین و زمان ناراضی هستیم و هیچ جا رو نمیپسندیم.حتی زورمون میاد وقتی میبینیم که یکی از شرایط راضیه و ایراد نمیگیره. اونو هم مجبورش میکنیم که نه تو هم باید ناراضی باشی. باید صبح تا شب ایراد بگیری و اینا رو بکوبی.

من هیچ وقت تا حالا نگفتم اینجا بهشته یا حتی هر جای دیگه ای. همیشه میگم هر جایی مزایا و معایب خودش رو داره و مشکلات خودش رو. و مردم اونجا به اون مشکلات عادت میکنن.

باور کنین هر سری که این کامنتدونی رو باز میکنم میبینم یکی اومده افاضه دروکرده که خاک بر سرت و ندید بدید هستی و فکر میکنی دبی کجاست و یه خرابه است و پر از هندی و فیلیپینیه و مثله بندرعباسه یکمی باکلاسترش و اینا. اخه عزیز من اره هست. همه اینا که میگی هست حتی بدترش هم هست.ولی من همینجوری که هست ازش راضیم. با همه مزایا و معایبش.حالا شما چرا بالا پایین میپرین؟

من همیشه میگم هیچ جایی وطن خود ادم نمیشه. حالا هرچقدر هم اون وطن مشکلات مختلف داشته باشه ولی باز ریشه و هویت هر ادمی همونجاست. هیچ وقت هم مدافع حقوق این عربها نبوده و نیستم.حرفم فقط اینه که کلی گویی نکنیم. همه عربها بدند٬ همه کشورها عقب مونده اند. ما فرهنگ و تمدن داریم. ما تخت جمشید داریم. ماییم که همه دنیا رو اباد کردیم.

اگه واقعا فکر میکنید اینجوری بوده توصیه میکنم یه بار دیگه فکر کنید.

جالب اینجاست که همین ادما از مملکت خودمون هم راضی نیستند. کلا بعضیها هیچ وقت راضی نمیشن و این جای تاسف داره. چونکه هیچ محل ارامشی برای اینجور ادما وجود نداره و اونا همیشه دنبال بهشت زمینی هستند. جایی که فقط یه مفهومه و وجود خارجی نداره.اگه جایی داریم زندگی میکنیم و از امکانات اونجا استفاده میکنیم٬ حالا نمیگم متشکرشون باشیم ولی دیگه اینهمه کوبیدن واسه چیه؟ اگه دوست ندارین خب برگردین. مگه به زور نگهتون داشتن. یا کسی که میگی دبی جایی نیست و من ندید بدیدم و از ده کوره اومدم که فکر میکنم اینجا بهشته٬ هر وقت شما رو به زور  اوردنت اینجا نیا. باشه؟ برو جایی رو پیدا کن که هیچ مشکلی نداشته باشه و بهشت باشه. جایی که ازش راضی باشی. اگه همچین جایی رو پیدا کردی حتما خبرم کن. منم میام پیشت.ممنون.

خب از این بحثهای به قول ملودی جون فلسفی ناک بیایم بیرون.

دیروز با مامانم تلفنی صحبت میکردم. اصرار دارن که عید حتما برم واسه عروسی. ولی اصلا حسش نیست. مخصوصا که عروسی ۷-۸ هست و من باید یه هفته زودتر برم تا همه کارامو بتونم انجام بدم. اینه که فعلا بهشون گفتم منتظر من نباشن.

راستی من دیروز برای شام طاس کباب درست کرده بودم ولی چشمتون روز بد نبینه که وقتی همه مواد رو ریختم تا خرخره این قابلمه بیچاره پر شد و دیگه درش بسته نمیشد! کم مونده بود دیگه با لگد اینا رو فشارشون بدم یکمی برن پایین ولی دو سه قل که زد یکمی مواد نرم شدن و جا باز کردن و تاااازه در قابلمه بسته شد اینو گفتم که اگر روزی روزگاری مشکل مشابهی پیدا کردین و مثله بنده رگ تنبلیتون هم قلمبه شده بود و نخواستین قابلمه رو عوضش کنین هیچ باکتون نباشه که خواهد پخت!! منتها با اعمال شاقه

خب دیگه عزیزانم پند و اندرهای گهربار این جانب پایان پذیرفت.پند بگیرین باشه؟ دیگه نبیم شکوه و شکایت کنینا. افرین

فعلا بای بای

 

 

دوش گرفتن قبل از خروس خون!

»
سلام گوگولی مگولیها.

خوب و خوشین؟ ما امسال اینجا نم کشیدیم بس که بارون اومده. دیشب تا صبح و پریشب هم تا صبح بارون اومده. صبح که پا میشم میبینم همه جا خیسه اییییییی حال میکنم.البته این حال کردن دیری نمیپایه. اخه همینکه راه میوفتیم طرف شرکت چنان ترافیکی میشه که نگو.

جونم براتون بگه که بنده الان سه چهار شبه که نمیتونم خوب بخوابم. دلیلشو هم نمیدونم. دیگه اوجش پریشب بود که بنده قبل از خروس خون یعنی ساعت ۵  صبح بیدار شدم و تا ۶ همچنان تو جام وول خوردم و اندیشه های مختلف دروکردمتااااااا ساعت ۶ صبح که دیگه خسته شدم و پا شدم رفتم دوش گرفتم

بعدش هم بردم سشوارو تو پدیرایی واسه اینکه صداش همسری رو بیدار نکنه و اونجا سشوار کشیدم  و دوباره اومدم چپیدم زیر لحاف و یه چرت نیم ساعته زدم

دیشب هم میخواستم به زور خودمو بیدار نگه دارم  و دیر بخوابم که مثلا شبو راحت باشم ولی همینجوری نشسته٬ خوابم برده بود.

راستی دیروز بالاخره محموله کادوها ارسال شد! همسایمون داشت میومد تهران و منم دادم ببره. دیگه خیالم از بابت اونا هم راحت شد.

بعدش هم دیروز از اموزشگاه زبان زنگ زدن و گفتن که کلاسمون هفته دیگه  چهار شنبه شروع میشه. اخ جون

امروز قراره ندا جون از ایران بیاد. حالا ببینم امروز فردا کی میبینمش

این هفته اشپزی رو بی خیالی طی کردم. خیلی حال میده. یه روزش رو ماهی درست کردم تو فر. یه روزشو هم جوجه کباب تو فر. دیشب هم خوراک دل و جگر.از بس که پلو خورشت میخوریم اینجور غذاها خیلی میچسبه. تازه من به این تیجه رسیدم که غذاهایی که تو فر پچته میشه خیلی راحتتره و زمان کمتری هم میبره. اینه که تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر از فر استفاده کنم.به شماهایی هم که مشکل کمبود وقت دارین توصیه میکنم که امتحانش کنین.دیگه لازم نیست سه ساعت برنج ابکش کنین یا بالاسر ماهیتابه وایستین تا یه چیزی سرخ کنین.

راستی امروز صبح گوبولی جون یه پستی زده بود. مثله اینکه نی نی گوگولیش به سلامتی پریده تو بغلش.که در اینصورت بهش تبریک میگم. البته یه کمی صفحات وبلاگش به هم ریخته بود و بخش ارسال نظر وجود نداشت. نمیدونم فقط برای من اینجوری بوده یا برای همه اینجوریه....

فعلا که برای فردا برنامه خاصی نداریم. البته کلی کوزتینگ داریم که باید بهش برسیم.

امیدوارم همه شما هم اخر هفته خوبی داشته باشین

روزخوش. بای بای

 

دماغ!!

»
سلام.

خوبین بچه ها؟ منم خوبم.

خداییش امروز خیال اپ کردن نداشتم ولی نمیدونم چی به سر سیستمهامون اومده تو شرکت که سرعت شبکه اومده پایین و عملا نمیشه کاری انجام داد. منم که همه کارم با اینترنته! اینه که الان بیکارم در حال حاضر.

جونم براتون بگه که من یه مشکلی داشتم و دارم و اون اینکه همیشه این بینیم کیپه و اکثرا با دهنم نفس میکشم مخصوصا شبا که همیشه با دهن باز میخوابم ولی تا حالا دکتر نرفته بودم. تصمیم داشتم این سری که بیام ایران برم دکتر.

ولی خب چون اومدنم به تاخیر افتاد اینه که تصمیم گرفتم همینجا برم و لذا دیروز در یک اقدام ضرب العجلی ساعت ۱۲ ظهر پا شدم رفتم بیمارستان ایرانی. تو صف ویزیت نشسته بودم که یه خانوم ایرانی هم اومد نشست پیشم. کارمندای بخش ویزیت هم حسابی فس فس میکردن. منم که خدای صبر و حوصله......... رو کردم به این خانومه میگم چقدر فس فس میکنن! خانومه برگشته اینجوری  منو نگاه میکنه میگه شما ایرانی هستین؟ من فکر کردم عربین!!!!!! منم رسما این شکلی شده بودم. از وقتی موهامو رنگ کردم همه بهم میگن لبنانی هستی! دیگه الرژی پیدا کردم.

اخه میدونین من قبلا همیشه موهامو مش میکردم. مش هم که میدونین فقط تو ایران مده. اینه که کسی که موهاش مش داره از شونصد کیلومتری داد میزنه که ایرانیه ولی از وقتی رنگشون کردم همه رو به شک انداختم  اینو هم بگم خیلی از رنگ موهام راضی بودم. اون اولش که بادمجونی بود الان هم که رفته رنگش شده یه قهوه ایه سیر که با قرمز قاطیه و تازه من این حالتش رو بیشتر دوست دارم. بازم رفتم رنگ خریدم دوباره سر فرصت رنگ کنم.

بعد که ویزیت گرفتم و نوبتم شد٬ رفتم تو اتاق دکتر و با یه دکتر میانسال و بسی شوخ مواجه شدم. بهم میگه دخترم مشکلت چیه؟ میگم بینیم کیپه. به دستیارش میگه خانوم اون دریلو  وردار بیار ببینم

بعد که گوش و بینیمو دید گفتش که یه کوچولو انحراف بینی داری ولی چیز مهمی نیست و عمل و اینا لازم نیست. گرچه لازم هم میبود نمیرفتم! دو تا قرص داد و گفت تو این دماغی که تو داری اتوبوس میره سر و ته میشه برمیگرده تو چجوری میگی هوا نمیره  در مورد با دهن باز خوابیدن هم گفت که این مورد همش به دماغ مربوط نمیشه و به فرم فک و لب هم مربوطه. گفت تو چون از اون لب کوچولوها هستی اینجوری میشی

خلاصه که خوش و خرم برگشتم شرکت.

عصری همسری گفت که ساعت ۴ جلسه دارن. از اون جلسه هایی که سه ساعت طول میکشه. یعنی ممکنه تا پایان وقت کاری هم تموم نشده و گفت تو اگه میخوای زودتر برو.  منم که عاشق همچین پیشنهادهایی........ ساعت ۴ بار و بندیلمو بستم و راه افتادم که یهو دیدم همکارمون مارکو ٬ اورده ماشینشو جلوی ماشن ما پارک کرده و بنده به هیچ روی نمیتونم رد شم. البته میتونستما ولی نصف ماشین جفتمون میرفت!

اینه که زنگ زدم اون بابا رو از تو جلسه کشوندمش بیرون اومد جابجا کرد و من تونستم تریلیمو رد کنم!

بعدش رفتم جمعیه واسه خرید خونه که دیدم به به ٬به مناسبت افتتاح یه شعبه جدید٬ افر زدن و قیمت خیلی اقلام ۲ درهم شده بود. منم کلی خرید کردم. قیمتها به خصوص در زمینه میوه جات یه کوچولو اومده پایین. اینم از اثرات مثبت بحران جهانی!

بعد بدو بدو اومدم خونه و همه خریدها رو جابجا کردم و میوه ها رو ریختم تو اب و ضدعفونی کننده. همزمان هم یه سالاد ماکارونیه دبش درست کردم و خلااااااااااااصه رو دور تند کارامو کردم و وقتی که سالاد اماده شد و گذاشتمش تو یخچال و یه لیوان ابمیوه واسه خودم ریختم و رفتم ولو شدم رو مبل دیدم ساعت شده بیست دقیقه به هفت!  یعنی عملا دیگه پاتیل شده بودم!

ده دقیقه نگذشته بود که همسری هم اومد و زود شاممون رو خوردیم و نشستیم دو قسمت از لاست رو دیدیم. بعدش من در کمال پررویی و با همه خستگی دوباره پاشدم به قرکمر.

همسری هم رفت طرفامونو بشوره. من بعد از مدتی رفتم پیشش ببینم چطوره و ایستادم تو اشپزخونه به صحبت کردن.

همسری : عسل٬ اینکه با هم تو یه شرکت کار میکنیم خیلی خوبه ها. من تصمیم گرفتم از این به بعد هر شرکتی رفتم تو رو هم با خودم ببرم

عسل :    ظاهرا زیادی به اقا خوش میگذره!!

بعدش هم چایی خوردیم و من رفتم بخوابم و همسری هم رفت دندوناشو مسواک کنه که بنده تا ایشون بیان و قبل از اینکه کله مبارکم به بالش برسه خوابم برد

الان هم در خدمتتون هستم. بچه ها من نمیدونم چرا اصلا میل به صبحانه ندارم. مخصوصا پنیر و مربا و این چیزا رو اصلا نمیونم بخورم. فوقش دوتا دونه بیسکویت میخورم. امروز میدونین صبحانه چی خوردم؟ بلال کباب کردم! خودم میدونم خیلی وبلاگم شیکمویانه شده.

خب دیگه مثله اینکه سیستمامون وصل شد. من برم به کارام برسم.

فعلا بای بای

 

 

چشم بد دور!

»

خب مگه چیه؟ چی میشه که دیروز نوشتم. میخوام بازم بنویسم!

سلام. حال و احوالتون چطوره؟ میگم یه موقع خسته نشده باشین بس که نذری خوردین این چند روزه. کسی که به ما نذری نداد!

دیروز ظهر چون شنبه بود و ما نصف روز بودیم٬ ظهر رفتیم خونه و ناهار خوردیم و بعدش فیلم لاست رو دیدم و من یکمی لالا کردم. بعدش که بیدار شدم همسری نشسته بود پای لپ تاپ و عکسهاش رو مرتب میکرد. منم از قبل تصمیم داشتم که برم بیرون. همسری رو هم نمیخواستم ببرم!

اخه دلم براش میسوزه اینهمه طفلی رو دنبال خودم میکشونم اینور اونور. تازه اینجوری خودم هم نمیتونم خوب بگردم و همش فکر اینم که همسری خسته شد. اینه که پاشدم یه صفایی به جمالم دادم  و لباس پوشیدم که برم سیتی سنتر که همسریه مهربونم  گفت صبر کن برات چای دم کنم بخور٬ بعد برو.

بعد از اینکه چاییمو خوردم خداحافظی کردم و در ضمن پول هم برای خریدهای خونه ازش گرفتم و رفتم.سه ساعت تمام برای خودم حسابی تو سیتی سنتر گشتم و اون دو تا شلوارم رو هم اونجا یه خیاطی پیدا کردم و دادم برام کوتاهش کردند.

به زارا سر زدم که هیچ چیز به دردبخوری نداشت. البته زمستونیاش بد نبودند. بعدش رفتم ریوور ایلند و بالاخره یه بلوز پسندیدم و خریدم. یه کیف پول هم که قبلا تو همون مغازه دیده بودم و خیلی ازش خوشم اومده بود رو هم دیدم قیمتش نصف شده و خیلییییییییی خوشحال شدم و زود اونو هم خریدم و کلی مشعوف شدم.آخه خیلی خوشگل بود و من کلی دوسش داشتم ولی یکمی گرون بود که خب دیگه تخفیف خورده بود و خوب شده بود.

بعدش رفتم کارفور و برای خونه قاقا لی لی خریدم. دنبال ماهی قزل الا بودم. اخه قبلا دو بار تو کارفور دیده بودم و خریده بودم ولی دیروز نبود. وقتی هم که پرسیدم اقاهه گفت که اونارو از ایران میاوردن که قیمتش هم مناسب بود ولی دیگه نمیارن و به جاش از فرانسه میاد اونم کیلویی ۲۰ هزار تومن و تااااااازه  اونم دوبار در هفته! خلاصه که اه از نهادم براومد که کاش همون موقع زیاد میخریدم و احتکار میکردم

بعدش هم سوار ماشینمون شدم و گازیدم طرف خونه و ساعت ۷:۳۰ یکعدد همسر دلتنگ به پیشوازم اومد. ولی خداییش کلی از کت و کول افتادم. اخه کسی نبود بهم کمک کنه. وسایلم سنگین شده بود.

بعدش اومدم خونه و همسری اومد دست و پامو ماساژ داد و برام ابمیوه اورد و بهش گفتم که خیلی بهم خوش گذشته و اونم گفت که به اونم خوش گذشته و فرصتی بوده که به کارای دلخواهش برسه و کتاب بخونه و ورزش کنه و.....

خلاصه که به این نتیجه رسیدم که خوبه ادم بعضی وقتها اوقات تنهایی برای خودش و همسرش در نظر بگیره.

بعدش هم شام خوردیم و من لباسامو پوشیدم و دوباره مراسم شلنگ تخته انداختن رو اجرا کردم  اینم همسریه:

اینروزا خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم. احساس میکنم زندگیمون دوباره شده مثل روزای اول. اون اوایل که ازدواج کرده بودیم همیشه میگفتم اگه یکی دستگاه شنود بذاره تو خونه ما فقط صدای خنده های منه که از این خونه میشنوه ولی متاسفانه ادمای حسود و تنگ نظر زیادی بودند که چشم دیدن این خوشیها رو نداشتن و با اختلافاتی که به وجود اوردن خیلی زود اون دوران طلایی تموم شد. ولی حالا خدا رو شکر میکنم که دوباره زندگیمون داره همون حال و هوا رو به خودش میگیره.

به همین خاطره که این آویزو امروز تو سردر وبلاگم اویزونش کردم!

ولی بچه ها واقعا رقصیدن خیلی خوبه. هم روحیه ادمو شاد میکنه و هم اینکه یه جور ورزشه برای خودش. به همتون توصیه میکنم اینکارو انجام بدین.

خب دیگه من حرفام تموم شد. از صبح میخواستم بیام بنویسم.

روز خوبی داشته باشین.

فعلا بای بای

 

خوابهای عجیبا غریبا

»
سلام دوستان.

میبینم که همتون با یه انرژی مضاعفی برگشتین. امیدوارم که هفته خوبی باشه.جونم براتون بگه که من تا دیشب همچنان یه دلم میگفتم برم برم یه دلم میگفت نرم نرم

ولی نتیجه همون بود که بود. عید عروسی پسر خاله ام میباشه و مامان میگه دیگه چیزی نمونده که بمون اونموقع بیا. هم دلم میخواد برم و هم دلم میخواد نرم از یه طرفی دوست دارم برم و اونجا همه فامیلو یه جا ببینم.بزن و برقص بکنم. اخه اخرین عروسی که رفتم مال دو سال پیشه

از طرف دیگه هم عروس خانوم دختر دختر خاله بابامه و من نمیدونم که ایا عمه هام هم میان به این عروسی یا نه؟ چه شود! دیگه اینکه چون خیلی وقته عروسی نرفتم خیلی خیلییییییی تنبلیم میاد٬ اینکه لباس بخرم و کفش بخرم و اووووووو هزار تا کار بکنم واسه چند ساعت.حوصله سر و صداشو هم یه جورایی ندارم. پا درد بعد از رقصیدن با کفش پاشنه بلند رو هم که نگو.......

از طرف یگه اگه عید برم به احتمال زیاد همسری هم میاد. منم مجبورم برم خونه پدر همسری عید دیدنی دیگه. اونجا هم پر از ادمایی که ارادتمندشونم. دیگه هیچی اول سالی چشمم به جمالشون روشن میشه

اینه که انگیزه هام خیلی قویه برای عید رفتن.

دیگه یه جورایی یه تنهایی عادت کردم.البته من خیلی ادم اجتماعی هستم و در جمع بودن رو دوست دارم ولی بعد از ازدواجم چون جمعهای خانواده اونا اصلا و ابدا با روحیه من سازگار نبود و هیچ لذتی نمیبردم اینه که کم کم دیگه تنهایی رو ترجیح دادم. خدا هم میدونست و منو اورد اینجا. ممنونم خدا جون. من اینجور تنهایی رو به اونجور در جمع بودنها هزار بار ترجیح میدم جمعهایی که همش منتظرن یه چیزی بگی تا یه چیز دیگه از توش دربیارن. اگه بگی ماست سفیده میگن نه سیاهه تو نمیدونی. اگه بگی سیاهه میگن واااااااای نگو سفیده. خلاصه که باید اسه بری و اسه بیای که گربه شاخت نزنه. نمیدونین پارسال عید از اینکه اینجا بودم و مجبور نبودم جاهایی رو که دوست ندارم برم چقدر خوشحال بودم. یکی از بهترین عیدهای عمرم بود.امسال هم ببینیم چی میشه.

مامانم میگفت شب خواب میدیده که داره بچه منو حموم میکنه. گردن بچه هم عرق سوز شده بوده و مامان همش داشته منو دعوا میکرده که چرا مواظبش نبودم؟ میبینین تو رو خدا هنوز هیچی نشده مامان خانومی به فکر دعوا کردن منه.

خودم هم دیشب خیلی خواب باحالی میدیدم. خواب میدیم دوستم٬ زنی به رنگ اب٬ یه وبلاگ مخفی زده و پسوردش رو به من داده و گفته به هیشکی نگم. حالا من اومدم دیدم بلاگفا قاط زده و این کامنت خصوصی رو به صورت یه پست به ثبت رسونده. منم هر کاری میکنم نمیتونم حذفش کنم. همش میگم الان دوستم میاد کله منو میکنه.

خلاصه که تا صبح تو هول و ولا بودم ببینین که من چقدر راز نگه دارم که تو خواب هم به فکر  محافظت ازاسرار دوستانم هستم!

امروز صبح موبایل همسری یه بار ساعت ۷ زنگ زد و اصولا همیشه ما بار اول بیدار نمیشیم و گوشی میره رو اسنوز و دوباره چند دقیقه دیگه زنگ میزنه. ولی امروز فکر کنم دیده بود خیلی خوابیم دلش نیومده بود و دیگه زنگ نزده بود! اینه که یه ربع به هشت تازه پا شدیم و الان هم همسری رفته چایی بیاره تا صبحانه بخوریم تو شرکت!

دیگه اینکه من دیروز رفتم امارت مال و اون بلوزی که گرفته بودم و همسری نپسندیده بود رو پسش دادم و به جاش یه شلوار دیگه گرفتم. دیگه مغازه ها دونه دونه دارن میرن تو حراج.

دیشب هم که دیگه دیدم ایران نمیرم گفتم یه تجدید روحیه ای بکنم و رفتم لباس و کفش و طلاهامو پوشیدم و اومدم یه ساعت واسه خودم بالا پایین پریدم و حرکات موزون دروکردم. اینه که الان پاهام شدید داره میدرده

خب دیگه اینم گزارش من.فعلا برم صبحونمو بخورم.

بای بای

 

احساسات متناقض

»
سلام.

میدونم کسی این دور و برا نیست که بگه علیک. ولی خب چون حوصله ام سر رفته بود مینویسم.این چند روزه من پر از احساسات متناقض بودم. از وقتی نتونستم کادوی خواهرم و مامانم رو بفرستم به سرم زد خودم یه سر برم تبریز.زنگ زدم به مامانم اینا گفتم که میخوام بیام. مامانم گفت الان سرده بمون عید بیا  خیلی ناراحت شدم!

دوشنبه بعد از شرکت اون شلواری رو که خریده بودم برای کوتاهی یه چند جایی بردم که هیچ کدوم انجام ندادن!

اومدم خونه. خیلی دلم گرفته بود. اخه من همیشه مامانم اینکارا رو برامون انجام میده و من تا حالا مشکلی از این بابت نداشتم.نشستم گریه کنان با نخ و سوزن خودم شلواره رو کوتاهش کردم. بدک نشد. یعنی برای دفعه اول خوب بود.

فرداش خواهرم اس ام اس داد که میای یا نه. منم هر چی تو دلم بود رو رو سرش خالی کردم و گفتم که دیگه هیچ وقت نمیام! گفتم که شما هیچ وقت دلتون برای من تنگ نمیشه و .......

یه ساعت بعدش مامان زنگ زد. گفت که هیچ منظوری نداشته. گفت ادم که برای خونه مامانش دعوت لازم نداره. گفت چون تو عید مراسم زیاده و همیشه جای منو تو مراسم خالی میبینه اینه که گفته اونموقع برم که هم هوا خوبه و هم من میتونم همه رو ببینم و هم همه منو

بعد از اون تا دو روز همش تو مود رفتن و نرفتن بودم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که نرم! هم ممکنه کلاس زبانم شروع بشه و هم اینکه به قول مامانم الان هوا سرده. منم که ادم سرمایی همش میشستم تو خونه. اینه که بالاخره ساعاتی پیش تصمیم گرفتم که نرم. البته فعلا

دیگه اینکه دیشب یه اتفاقی افتاد که من تا الان در حال خجالت کشیدن هستم. نه که خودم کاری کرده باشما نه.   از عوض اون یارو دارم خجالت میکشم.

ماجرا از این قراره که اون دوست پسر خالم که تو پست قبلی اشاره کردم که ارمنستان زندگی میکنه و الان برای تعطیلات ژانویه با زن و بچه اش اومده بودن دوبی. این اقا وضعش تووووووووووووووووووپ تووووووپ میباشه و شنیده ها حاکی از اینه که تو ارمنستان یه ویلای دوبلکس کاخ مانندی داره و ....

حالا دیشب ساعت ۱۰:۳۰ شب موبایل همسری زنگ خورد و برداشت دید این اقاهه است! این اقا هم فقط یه بار تا حالا همسری رو دیده. به همسری گفت که ما تو داماس یه طلایی دیدیم که قیمتش ۱۱ هزار درهم بود. به فروشنده گفتیم که اونو ۷ هزار درهم بده که نداد! خلاصه بعد از چک و چونه بسیار طرف حاضر شده اینو به قیمت ۹ هزار هم بهشون بده!

حالا این اقای خرپول ساعت ۱۰:۳۰ شب زنگ زده به همسری که تو زنگ بزن الان با این اقا صحبت کن ببین اگه اونو ۸ هزار تا میده ما فردا بریم برداریم!!!

یعنی خداییش دیگه خیلی رو میخواد! حالا خوبه اینهمه پول داره. واسه هزار درهم برداشته شبونه زنگ زده به همسری ( ادمی که یه بار بیشتر ندیدتش) که تو بیا با این یارو حرف بزن تا اینو هزار درهم که واقعا پولی نیست بیشتر به ما تخفیف بده.

من همیشه از دیدن همچین ادمایی و همچین رفتارایی شوکه میشم. به قول همسری که میگه برای پولدار بودن هم یه کلاسی لازمه. واقعا بعضیها کلاسش رو ندارن!

خب دیگه حرفی ندارم. شما هم یکمی متعجب بشین لطفا

فعلا بای بای

 

سوتی تصویری

»
سلام دوست جونا.

حال و احوالتون چطوره؟ نمیدونم از امروز تعطیلین یا که از فردا. ولی به هر حال اینجا خلوت تر از همیشه میشه.  امیدورام که تعطیلات خوبی براتون باشه. چه اونایی که معتقدن و میرن عزاداری و چه اونایی که استراحت میکنن.

اینروزا تلویزیون ایران که فقط غذه رو نشون میده. من نمیدونم اینا سر پیازن یا ته پیاز. دو تا عرب با هم دعوا میکنن اینا میان حمله میکنن به ثفارت انگلیث به قول همسری که میگه فکر کن تو شرکت دو تا از این عربها با هم دعواشون میشه اونوقت تو میری میزنی تو گوش یه همکار مثلا هندی که چرا اون دو تا با هم دعواشون شده به هر حال خدا شفای عاجلشون بده!

دیگه اینکه من دیروز کلی دماغ سوخته شدم واسه خودم و لذا اگر بوی سوختگی رو استشمام کردین پا نشین بدوین سر اجاق گازتون٬ بلکه بدونید که اون دماغ بنده است که داره میسوزه و خاکستر میشه! تموم هم نمیشه!

ماجرا از این قراره که این پنجشنبه تولد خواهر من میباشه٬ از اون طرف دوست پسر خاله ام با خانواده اش اومدن دبی و قرار بود همسری یه امانتی رو بده تا اون ببره برای پسر خاله ام. من هم گفتم چه خوب که فرصتی پیش اومد تا من کادوی خواهرم رو بفرستم! لذا شنبه در یک اقدام عاجل رفتم سیتی سنتر و بعد از دو ساعت گشتن و امتحان کردن شونصد هزار جفت کفش در حالیکه دیگه فروشنده ها کم مونده بود منو همونجا تو مغازه چالم کنن بالاخره یه جفت بوت واسه خواهری خریدم و یه جفت بوت خوشگل دیگه هم که قیمتش ۱۱۰ تومن بود ولی چون فقط یه جفت مونده بود خیلی مناسب میدادش دیدم و  اونو هم دلم نیومد ازش بگذرم و خریدم واسه مامانم!

خلاصه که همون شب خوشحال و خندان اینا رو بستم و کادو پیچی هم کردم و با خودم اوردم شرکت که دیروز همسری همراه امانتی اینو هم بده بهشون تا ببرن. البته از قبل به همسری گفته بودم که ای همسری از اینا بپرس که تبریز میرن یا تهران؟ که اونم طبق معمول چون تنبلترین بشر در زمینه زنگ زدنه ٬ زنگ نزد و نپرسید تا دیروز......

دیروز که پرسیده کردیم در پاسخ شنیدیم که ایشون تشریفشون تو ارمنستان میباشه و به اونجا رفته میکنن  و قیافه من دقیقا این شکلی شده بود و اه از نهادم براومد.....

خلاصه که بسی ضایع شدم و دیشب زنگ زدم به خواهری و ماجرا رو تعریف کردم. اونم خیلی خیلی خوشحال شد و تشکر کرد و منم حالم اندکی بهتر شد. بعدا مامانم هم که خواهری قضیه رو واسش تعریف کرده بود و گفته بود که واسه اونم بوت گرفتم٬ اونم زنگ زد و تشکر دروکرد  و گفت که عیب نداره هر موقع تونستی بفرست. ما هم نگهشون میداریم واسه عید.

بعدش دیگه حال من کاملا خوب شد. لذا از همینجا  تولد خواهرم رو بهش تبریک میگم.پارسال دقیقا تو روز تولدش رفتیم تبریز ولی امسال دیگه نشد که بریم. به هر حال امیدوارم که ۱۲۰ ساله بشه. اینو  هم نقدا تقدیمش میکنم تا کادوش برسه.

دیروز وقتی رسیدم خونه دیدم جلوی هر واحد یه تبلیغ از یه موسسه اموزشی گذاشتن منم برداشتم و اوردم خونه و دیدم یه موسسه ای هست که دو تا شعبه تو دبی داره که یکیش فوق العاده به ما نزدیکه. کلاسهای خیلی متنوعی هم دارند. از زبان و کامیپیوتر گرفته  تا مدیریت و .... منم بهشون زنگ زدم و برای کلاس عربی پرسیدم که گفتن احتمال زیاد هفته دیگه کلاسشون تشکیل میشه و گفتن باید برم اونجا برای ثبت نام تا اسممو بذارن تو لیست.

ما هم شب با همسری رفتیم و دیدم برعکس بقیه اموزشگاهها که پرنده هم پر نمیزد٬ اینجا کلی مراجعه کننده هست و یه چند تا کلاس هم همون موقع برقرار بود. منم ثبت نام کردم و بهم اطمینان دادن که شروع کلاسها زیاد طول نمیکشه و منم کلی خوشحال شدم و ذوق از خودم دروکردم. خیلی دوست دارم زود کلاسام شروع بشه. دوباره حال و هوای کلاس زبان زده به سرم.

دیشب وقتی از اموزشگاه برمیگشتیم به همسری گفتم بیا بریم میوه بخریم. میدونین در جواب چی گفت؟ گفت نه پول نداریم. یه روز هم میوه نباشه اتفاقی نمیوفته. تازه بذار اونایی که تو یخچال هست تموم شه بعد اینجا بود که چشمای من چند دور دور سرم چرخید. اخه در طول این سه سال و نصفی این اولین بار بود که همچین سخن گهرباری از همسری میشنیدم

امروز صبح داشتم به همسری میگفتم که اگه عربی رو هم یاد بگیرم خیلی خوب میشه و اینا. بعد یهو گفتم اصلا میدونی چیه اگه اینو هم یاد بگیرم اگه روزی برگشتیم ایران میتونم برم انگلیسی و عربی درس بدم و لذا هیچ وقت بی پول و بی میوه نخواهم بود

که در این لحظه همسری اومد کلی بوس بوسی و مهربونی دروکرد و گفت که تو خیلی دل نازکی و اینا و گفت که شوخی کردم امروز میریم هر چی خواستی میخرم. حتی مارچوبه هایی که دیشب حواسش نبود و همه رو خورد و دیگه هم نداشتیم رو دوباره میخره. اینه که امروز قراره بریم قاقا لی لی بخریم. ولی من بالاخره نفهمیدم که چه به سر مهربان همسری اومده بود دیشب که همچین حرفی دروکرد؟!

راستی بچه ها نمیدونم چرا یه بلوز درست و حسابی نمیتونم پیدا کنم. منتظر حراج نکست بودم که شروع شده ولی متاسفانه هیچی سایز من نداره.اصلا چیزی که خیلی خوشم بیاد نداره.منم شدیدا بلوز لازمم. همون شنبه که رفته بودم خیر سرم کادو بخرم یه بلوز هم مجبوری برای خودم خریدم که اوردم همسری نپسندید و حالا باید دوباره اونو یه روز ببرم پسش بدم

خلاصه که سوتی زیاد دادم این چند روزه. باید برم سوتی درمانی!

خب دیگه از حضورتون مرخص میشم. شما هم اگه وقت کردین یه اپکی بکنین. بالاخره جیره ما رو هم باید یه فکری براش بکنین یا نه؟ ثواب داره ولله

فعلا بای بای

 

سفرنامچه ما به العین

»

سلام سلام من اومدم

سلام گفتن رو بلدم.

اول بگم که جای همه دوستان وبلاگی خالی بود شدیییییییییییید!! خیلییییییییی خیلییییییی خوش گذشت و بسی لذت بردیم.

از اول بگم که جمعه به علت مه غلیظی که تو دبی بود ساعت ۹ راه افتادیم. ساعت ۱۰ توی راه صبحانه رو زدیم تو رگ و این یعنی بعد از مدتهااااااا یه صبحانه صحرایی خوردیم و البته از تماشای شترهای توی صحرا هم غافل نشدیم.

البته بگم که کل مسیر اتوبان بود و دو طرفش هم درخت و بوته و دوربینهای کنترل سرعت کاشته بودند. این جایی که میبینین یکمی از جاده فاصل داشت.

ساعت ۱۱ رسیدیم العین و با یه شهر سر سبز و اروم و بدون چراغ قرمز روبرو شدیم و این برای ما که از ترافیک و شلوغی دبی کفرمون دراومده کلی خوشایند بود و خوش به حالمون شده بود. بعد از اینکه یه دوری تو شهر زدیم٬ اول رفتیم باغ وحش العین. یه باغ وحش خیلی بزرگ و سر سبز. البته چون سر ظهر بود بیشتر حیواناتش از گرما غش کرده بودند یه گوشه و خوابیده بودند. یه چیز خیلی جالبی که تو طراحی باغ وحش بود این بود که بین زمین داخل قفس و دیواره ای که بین مردم و قفس حیوانات بود یه خندق اب به عنوان مانع ایجاد کرده بودند. یعنی اول یه حصار کوتاه بود و بعد یه خندق که خب چون ارتفاعی نداشت جلوی دید رو نمی گرفت و بعدش زمینی که حیوان داخلش بود. یعنی شما با اینکه فاصله تون با حیوانات زیاد نبود و دید بازی هم داشتید در عین حال کاملا هم امن بود!

اینم یه چند تا عکس از باغ وحش

 

 

بعد از دو ساعت و نیم در حالیکه از خستگی داشتیم میمردیم رفتیم داخل شهر و تو پیتزا هات یه پاستای حسابی زدیم تو رگ و راهی هتل شدیم که خودش از شهر تا بالای کوه یه ساعت راه بود.مسیرش هم خیلی جالب بود. تو دل کوه راه کشیدن و ماشینمون اولین سر بالایی های عمرش رو تو این کشور مسطح بالا رفت و کلی سورپرایز شد!

بعد از کلی سر بالا رفتن و ابو عطا خوندن رسیدیم به بالای کوه و جایی که هتلمون اونجا بود.

اینم نمای بیرونی هتل. البته این عکسو شب گرفتیم.

ساعت ۲:۳۰ هم اتاق رو تحویل گرفتیم و رفتیم توش. درو که باز کردیم با یه اتاق خیلی تمیز و ناناز با یه ویوی عالی رو به استخر و شهر العین روبرو شدیم و دیگه خوشحالیمون تکمیل شد.

اینم ویوی اتاق به سمت استخر و پارک ابی هتل

 

 

سریع لباسامونو عوض کردیم و گفتیم تا هوا گرمه دبرو که رفتیم استخر. واااااااااااای خیلی حال داد. یه استخر با بار و کافی شاپ و سرسره های ابی٬ وسط کوه. سرمونو که از تو اب میاوردیم بیرون یخ میزدیم. ولی خوشبختانه اب استخر رو گرم میکردند. خلاصه که کلی شنا کردیم و حمام افتاب گرفتیم و لذت بردیم. بعدش هم اومدیم تو سونای خشک و بخار و بعدش در حالیکه حسابی خسته و گرسنه شده بودیم رفتیم تو اتاقمون و دوش گرفتیم و استراحت کردیم و یه چرتکی هم زدیم.

ساعت ۷ هم من از قبل برای خودم اسپا (ماساژ) رزرو کرده بودم که رفتم و خیلی حال داد. ماساژورش هم بهم گفت تو لبنانی هستی؟

بعد از اون دیگه درنگ جایز نبود و مستقیم رفتیم سمت شام که یه بوفه بود با غذاهای خارجکی و تجربه جالبی بود که ادم یه شام مفصل بخوره بدون برنج! از دسرهاش هم چیزی نمیگم جز اینکه منی که اهل دسر و مسر نیستم از کنارشون جم نمیخوردم

کل هتل هم پر از فرانسویها بود. اخه خود هتل یه هتل فرانسویه.بعد از شام هم یه دوری تو محوطه زدیم و لا لا. صبح پا شدیم و اول رفتیم بدنسازی. بعد بنده به تنهایی رفتم صبحانه هتل رو زدم تو رگ. اخه همسری همون دیشب ترتیب معده اش رو داده بود و صبح دل درد داشت و نیومد صبحانه بخوره.

 بعد از صبحانه اول رفتیم یکمی گلف بازی کردیم. چقدر هم که ماهر بودیم  بعدش هم دوباره استخر و سونا و بنده هم در حالیکه دندونام به هم میخورد و تق تق صدا میداد چندید بار از اون سر سره های ابی سر خوردم و هیجان از خودم دروکردم.

ظهر هم ساعت یک اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم داخل العین رو بگردیم. اول رفتیم واحه العین که یه جایی بود پر از نخلستانها به سبک عربی قدیم.اینم یه عکس از واحه.

بعدش هم رفتیم العین مال٬ ناهار خوردیم و یه دوری زدیم و پیش به سوی دبی.

در کل خیلی مسافرت لذت بخشی بود و حسابی تمدد اعصاب کردیم. خود العین هم برعکس ابو ظبی که یه شهر مرده است ولی العین در عین اینکه شهر ارومی بود خیلی هم زنده و سرسبز و باحال بود. لذا من به همسری اعلام کردم که اگه یه روزی بخواد برای کار بیاد اینجا بنده موافق خواهم بید!

این بود قصه ما.

دیگه از کت و کول افتادم بس که تایپیدم. خب دیگه دوست جونا برم کمی هم به کارای شرکت برسم.

 فعلا بای بای

 

جونمی جون مسافرت!

»
بعدا نوشت :

اونایی که نگران الاله هستند٬ حالش خوبه. شرکتشون جا به جا شده و امکان دسترسی به اینترنت نداره. نگران نشید

سلام بچه ها. صبحتون بخیر.

کسی میدونه چرا اینقدر این وبلاگستان سوت و کور شده. اخه خیلی یهویی اینجوری شد. قبلا اینجا یه صفایی داشت واسه خودش.خیلی دیر به دیر اپ میکنین.کم پیدا شدین!

مگه دستم بهت نرسه. روی سخنم با اون عزیزی بود که ملتو بی خبر میذاره  و بی دلیل اپ نمیکنه و جواب اس ام اس رو هم نمیده.خودش میدونه کیه! خدمتش خواهم رسید.

دیگه اینکه پنجشنبه اول ژانویه است و ما تعطیلیم. هورااااااااا حالا بذارین اول یکمی خوشحالی کنم بعد بگم برنامه چیه!

 

خب دیگه خوشحالی بسه. من و همسر جون اگه خدا بخواد پنجشنبه داریم میریم به یه سفر دو روزه به العین.  اونم با ماشین خودمون.

ملودی جونم که پرسیده بودی٬ العین یکی از امارتهای اینجاست که حدود ۱۲۰ کیلومتر با دوبی فاصله داره و تقریبا میشه گفت یه منطقه کوهستانی و سر سبزه. در واقع یه جای توریستی و تفریحیه که خود عربها هم زیاد میرن اونجا. یه کوه و یه چشمه اب معدنی هم داره.

ما خیلی وقت بود دلمون میخواست بریم. تو تعطیلات عید فطر متاسفانه همه هتلها رزرو بود و نتونستیم جا بگیریم. ایندفعه هم اول زنگ زدم به هتل مرکیور که بهترین هتل اون منطقه است و بالای کوهه که   متاسفانه همش رزرو بود. البته فکر میکردم که اینجوری باشه.بالاخره از هتل ۵ ستاره هیلتون رزورو کردیم.

تاااااا اینکه دیروز یه بار دیگه همینجوری برداشتم زنگ زدم به هتل مرکیور که ببینم بلکه کنسلی چیزی باشه و جا بده که دیدم بعلهههههه گفت جا داریم.

البته ناگفته نماند که دویست درهمی کشیده بود رو قیمت!!! ما هم گفتیم عیب نداره و همونو رزرو کردیم و اون یکی رو کنسل نمودیم. اینه که الان بنده بسی خوشحالم. این اولین مسافرتمون از این نوع مسافرتهاست که داریم داخل امارات میریم یه شهر دیگه. از وقتی که اومدیم اینجا با ماشین خودمون مسافرت نرفتیم. برعکس تهران که هر  دو  سه هفته یه بار مسافرت بودیم.تقریبا چمدونمون همیشه تو اتاق خواب باز بود تا هر وقت خواستیم٬ جنگی اماده شیم و بریم ولی اینجا دیگه از این خبرا نبود.اینه که دیگه خیلی دلمون برای اینجور مسافرت رفتن لک زده بود که خدا رو شکر جور شده.

همسری دیشب میگه پاشو چمدونمونو جمع کن! حالا انگار میخوایم یه ماه بریم سفر قندهار! ولی خب خیلی حال میده بعد از مدتهای مدید.

خلاصه اینکه پنجشنبه صبح راه میوفتیم و جمعه شب برمیگردیم. اگه خدا بخواد٬ شنبه با کلی عکس میام اینجا. شایدم دیدین خیلی خوشمون اومد و موندیم همونجا!!

امروز صبح مه خیلی غلیظی تو دبی بود به طوری که صبح که از خواب پا شدیم از پنجره های خونمون هیچ جا دیده نمیشد. مثل اینکه خونمون رو ابرها باشه. البته رفته رفته داره از بین میره. کاشکی فردا هوا خوب باشه و مشکلی پیش نیاد.اون موقع ها مسیر تهران به تبریز رو ۸ ساعته میرفتیم و باکمون نبود ولی الان من کلی دلهره دارم!!

خب دوست جونا امیدوارم شما هم اخر هفته خوبی داشته باشین و وقتی برگشتم همتون سرحال و قبراق٬ وبلاگاتونو اب و جارو کرده باشین و گلدون دم درش گذاشته باشین تا دوباره یه صفایی بگیره اینجا بابااااا.این عکسو هم به مناسبت کریسمس تقدیم میکنم به دوستای گلم

 

 فعلا بای بای

 

گزارش تعطیلات چند روزه

»
سلاااااااام گوگولیها. سلام نازنازیها

دلم براتون اندازه یه لپه شده بود ! هر وقت هم خواستم از خونه بیام و یه سرکی بکشم جناب همسر مشغول خوندن اخبار بودند و به بنده اجازه شرفیابی رو ندادند. ممنونم که به یادم بودید.

جونم براتون بگه که این تعطیلات به من بسی خوش گذشت و کیفور شدم و  به این نتیجه رسیدم که بهترین حالت برای لذت بردن از تعطیلات همانا خونه موندن میباشه! چون وقتی مهمون میاد که ادم سرش اونقدر شلوغ میشه که به چشم برهم زدنی تعطیلات نازنینش تموم میشه و اه از نهاد ادمیزاد بر میاد که چه زود گذشت! وقتی هم که مسافرت رفته میکنی باز موقع برگشتن اونقدر خسته هستی که دلت میخواد کاش تازه تعطیلات شروع میشد........ ولی وقتی تو خونه باشی این روزها و ساعتها همچین کش میاد که کلی جیگر ادم حال میاد و کیفور میشه  

خلاصه که این چند روزه کلی استراحت از خودمون دروکردیم و فراوان فراوان لذت بردیم و لاست دیدیم و تخمه خوردیم و بنده سوتی دادم و ........ اخه دیروز تو فیلمه یه جایی بود که دینامیت یهو دست یارو منفجر شد و من چنان از جام پریدم که کل فنجون چایی که تو دستم بود ولو شد رو لحافی که دور خودم پیچیده بودم  و خلاصه بسی صحنه هیجان انگیزناکی بود.

البته  همه تعطیلات رو هم خونه نبودیم و این وسط بیرون هم میرفتیم و گشت و گذاری هم میکردیم. توی همین گشت و گذارها بود که بنده مجددا خودمو شرمنده کردم و به قول مامان ارتا خودم رو به خرید یک عدد کیف از Guess مزین کردم

شنبه شب هم رفتیم گلوبال ویلیج که بسی شلوغ بود و اونجا کلی گشتیم و رفتیم تو شهربازیش و از دیدن مردمی که سوار وسایل خفن اونجا میشدند از خودمون ذوق وافر و مقاومت فراوان دروکردیم٬ آخه هر چی همسری اصرار کرد که ما هم بریم سوار شیم بنده در پاسخ فرمودم که هنوز اندازه یه نخود عقل در این کله مان هست که از این کارها ما را مانع شود! اخه من خیلی از ارتفاع میترسم. اینا هم دیگه هیچی فک کنم قصدشون از طراحی این وسایل همانا زهر ترک کردن خلق الله میباشد و بس. یعنی من اگه سوار میشدم قطعا تا برسم به زمین صد تا کفن پوسونده بودم شایدم بیشتر!

بعدش هم رفتیم غرفه های مختلف رو دیدم و از غرفه ایران هم مربا و پشمک و هله هوله خریدیم و تو رستوران صدف هم اش رشته خوردیم و برگشتیم که بیایم.

این عکسا رو هم بنابر قولی که داده بودم گرفتم ولی چون خیلی شلوغ بود و هوا هم تاریک بود نتونستم عکسهای بیشتری بگیرم

 

 

خب داشتم میگفتم اومدیم که برگردیم که بنده پی به واقعیت شومی بردم و اون اینکه همسری شماره پارکینگ رو نگاه نکرده و لذا باید الان از بین شونصدهزار تا ماشین٬ اوتول خودمون رو پیدا کنیم.

خلاصه یه یه ساعتی همینجووووووور دور خودمون تو پارکینگ چرخیدیم. یهو من دیدم که همسری پاشو گذاشت رو سپر عقب یه شورلت عظیم الجثه که مثلا از اون بالا دید بزنه ببینه که میتونه ماشینو ببینه یا نه؟ که در همین حین سه عدد عرب دشداشه ای از راه رسیدند و ................

نه نترسین اگه ایران بود که به احتمال ۹۰٪ با قفل فرمون میومدن سروقتمون ولی اینا کلی هم شوخی و خنده از خودشون دروکردن و ماشینو هم حرکت ندادن و منتظر شدن تا همسری راحت دید بزنه و بعدش رفتن ما هم تااااااااااااااازه متوجه شدیم که باید بریم تو اون یکی پارکینگ رفتیم و ماشینمونو یابیدم و سوار شدیم و اومدیم خونه! خلاصه که تنها چیزی که کم بود اونموقعی که ما تو پارکینگ ویلون بودیم اهنگ پت و مت بود که اگه پخش میشد دیگه کامل بود همه چیز

دیروز عصر هم خونه دوستامون دعوت بودیم که رفتیم و شام هم اونجا بودیم و ساعت ۱۱ شب برگشتیم و لا لا کردیم. البته قبل از خوابیدن و بعد از برگشتن٬ یعنی وقتی که تو راه بودیم٬ همسری یکمی رو اعصاب بنده پیاده روی کرد

  الان هم که تو شرکتم ولی خوشحالم چونکه دوباره پنجشنبه تعطیلیم ولی دیگه این اخرین تعطیلیمون تا سه ماه اینده است. دلمون میخواد یه مسافرت یه روزه بریم العین ولی احتمال اینکه بتونیم هتلی که جا داشته باشه پیدا کنیم ۹۰٪-  میباشد حالا ببینیم چی میشه.

خب دوست جونا اینم گزارش من. حالا بیام سر بزنم ببینم این چند روزه چه خبر بوده که من بی خبر موندم.

فعلا بای بای

 

اهلا بکم فی وبلاگ البانو عسل!

»
سلام دوستان.

حالتون که خوبه؟ چی شده که این دو روزه خیلی این وبلاگستان سوت و کور بوده؟ مثله شرکت ما! اخه اینجا هم اکثر پرسنل برای کریسمس رفتن کشورهای خودشون و تو مرخصی هستند لذا الان دفتر نگو کویت بگو.......

همسری هم شده به جای رییس.... چه شود..... هر کی هم از منشی و یه چند تا از مهندسهایی که موندن  هر موقع دلشون خواست دودر میکنن و تااااااازه همه شدن مثله من.

جالبه که همشون هم میان از همسری اجازه میگیرن. اونروزی یکی از خانومای فیلیپینی اومده به همسری گفته من شیکمم درد میکنه میشه برم؟ همسری هم گفته برو. خلاصه این چند روزه به این نتیجه رسیدم که خوبه همسری رییس نیست وگرنه امار درد شیکم همه خانومای اینجا رو میداشت!

دیروز هم که منشیمون اومد بهش گفت که بعد از ظهر میره همسری هم که قربونش برم عین یک رییس باجذبه میمونه ...... گفت باشه برو. بعدش من بهش گفتم جناب اجازه مرخصی به بانو هم میفرمایین و ایشون در پاسخ فرمودند نخیییییررررر اگه بانو بره پس ما اینجا تنهایی چیکار کنیم؟ سر به سر کی بذاریم اخه؟

دیگه اینکه من دیروز یه کاری کردم. بگین چی؟

رفتم و به دوتا اموزشگاه زبان سر زدم. میخوام زبان یاد بگیرم. ولی چه زبانی؟ عربی!!!!!!! من کلا علاقه زیادی به یادگیری زبان دارم و برای من یکی از لذت بخش ترین کارهاست. همش هم افسوس میخورم که تو ایران که واقعا هم کلاساش مفت بود چرا فقط انگلیسی یاد گرفتم٬ کاش فرانسه رو هم حداقل میرفتم. البته یه چند باری خواستم که برم ولی جناب همسر گفتن که فرانسه به چه دردت میخوره برو المانی یاد بگیر  منم دیگه بیخیال جفتش شدم.

اینجا هم اگه بخوام برم فرانسه بخونم٬ چون یه زبان کاملا متفاوته باید کامل روش وقت بذارم و کلیییی کلاس برم و هزینه کنم که خب خودتون میدونین که من چقدر سرم تو شرکت شلوغه!!!!! اینه که دیدم عربی بهتره. بالاخره کلیاتش رو میدونم. کامل میتونم بخونمش. تازه تو محیطش هم هستم و این بیشتر کمک میکنه تا زود راه بیوفتم و همینطور هم ترانه های الیسا بود که منو تشویق کرد برم عربی یاد بگیرم و معنی این ترانه های با احساسش رو بفهمم.

خلاصه که به دوتا اموزشگاه سر زدم  که نزدیک خونمونه. خدا رو شکر خونه ما تو یه منظقه ای هست که از مدرسه و اموزشگاه غنیه. البته هردوشون اسممو نوشتن توی لیست انتظار! اخه باید تعداد به حدنصاب برسه تا کلاس تشکیل بشه. اینه که حالا حالاها باید منتظر باشم.امیدوارم زودتر همکلاسی پیدا بشه و بتونم کلاسامو شروع کنم. اخه خیلی دلم برای کلاس زبان تنگ شده. توی تهران از سعادت اباد پا میشدم میرفتم خیابون وصال تو انقلاب برای کانون زبان. برگشتنی هم از سوپری که سر میدون بود و همیشه میوه های نوبرانه رو میاورد کلی خرید میکردم.یادش بخیر همسری بعضی وقتها میومد دنبالم و ماشینو تو کوچه پشتی پارک میکرد. من صدای دزدگیرش رو میشناختم و میفهمدیم که همسری اومده. یه مدتی هم میرفتم شعبه اکباتان. برگشتنی بعد از کلاس میرفتم دنبال همسری تو جردن و توی راه کلی ترانه های همین الیسا و نانسی رو گوش میدادم.وقتی هم که میرسیدم شرکت ماشینو جلوی در پارک میکردم و همیشه اقای عنایتی ( خوشگل پسری که تو شرکت همسری اینا بود) میرفت برام پارکش میکرد. اخه توی کوچه جای پارک گیر نمیومد! یادش بخیر

الان هم میخوام برم و خاطراتمو زنده کنم. تازه از سلولهای اکبند خاکستری رنگم هم یه استفاده ای کرده باشم!

اینروزا نمیدونم چرا صبحها حاضرم همه دار و ندارم رو بدم ولی کسی منو از خواب بیدار نکنه. شبا هم دیر نمیخوابما ولی نمیدونم چرا صبحها واقعا با مشقت فراوان بیدار میشم. امروز که دیگه بالای چشمامو گیره زدم که روی هم نیوفته دقیقاااااااااا شکل این ایکونه هستم.

امروز هم که دیگه هیشکی نیست. همسری هم رفته جلسه. لذا من موندم و چند نفر درایور

هفته دیگه هم که هم یکشنبه تعطیلیم به خاطر اینکه اول محرمه و عید ایناست و هم پنجشبه که ژانویه است فکر کنم چهارشنبه اش هم زود مرخصمون کنن بریم. شنبه رو هم تصمیم گرفتم که نیام. هم نصف روزیم و هم فکر نکنم کسی بیاد. اینه که دیگه تا دوشنبه نیستم. این ماه دسامبر خیلی باحاله. کلی تعطیلی داریم.که البته دیگه این دوتا اخرینش میباشه.

خب دیگه دوست جونا امیدوارم اخر هفته خوبی داشته باشین.

تو این دو سه روزه احتمالا بریم گلوبال ویلیج که اگه رفتیم دوشنبه با عکس میام.

فعلا بای بای

 بعدا نوشت: رفتم طبقه پایین دیدم هیشکی نیست. منشیه دوباره در غیاب همسر جان اومد از من اجازه گرفت و رفت. لذا من هم الان ناهارو میخورم و دبرو که میرم خونه

 

بهترین دوستم + بازی کشورها

»
سلام و صد سلام.

خوبین دوستای گلم؟ با سوز و سرما چه میکنین؟ اینجا هم همچین گرم نیست. البته دیروز و امروزو بهتر بوده ولی در کل خیلی سرد شده. پارسال اصلا اینجوری نبود. دیروز با همسر جون تو ماشین سویشرتهامونو دراورده بودیم٬ همینکه رسیدیم خونه و درو باز کردیم همسری کفت وای عسل سویشرتها رو بده بپوشیم. آخه خونمون سردتر از بیرونه

چونکه ما صبح تا شب بیرونیم و تو خونه نه لامپی روشن میشه و نه اجاق گازی و نه هیچی. خونه های اینجا هم که سیستم گرمایشی ندارن٬ این کولرهای مرکزی رو هم خاموش نکردن هنوز و لوله هاش که میاد تو خونه میچرخه حسابی خونه رو سرد میکنه. حالا باز خوبه ما بیشتر فضا رو با فرش پوشوندیم.

دیگه دیدیم اینجوریه همسری رفت و برامون یکعدد شوفاژ برقی خرید و اورد و یکمی تن و بدنمون گرم شد.

یادتونه بهتون گفتم یه بخشی از کارا رو به پیشنهاد همسری گذاشتن به عهده من؟ از همون اولش هم با اینکار مشکل داشتم. ولی اولش که به من اینجوری نگفتن که! یواشش یواششش. اول گفتن تو سر و کارت فقط با مدارک معماری هست ولی چشمتون روز بد نبینه چونکه بعدا مدارک مربوط به ریل و الکتریکال و مکانیکال هم بهش اضافه شد و یعنی عملا من بیشتر از کار اصلی خودم تو شرکت برای اینکار وقت میذاشتم و هر چند وقت یه بار هم یکی از مدارک گم و گور میشد و اعصاب منو خط خطی میکرد.

تا اینکه این قضیه پاداش و اینا که پیش اومد به خودم قول دادم که دیگه کار اضافی واسه شرکت انجام ندم و لذا پریروز یه سری از مدارکی رو که مربوط به ریل و الکتریکال بود براشون پس فرستادم. هنوز عصر نشده بود که تلفنها شروع شد که چرا اینا رو پس فرستادی. منم به منشیشون گفتم که اینا کار من نیست و دیگه نمیتونم انجامش بدم.

فردا صبح که اومدم و کامپیوترمو روشن کردم دیدم یه ایمیل زدن که مگه ما قبلا پروسه تعریف نکردیم حالا دیگه چه جر و بحثیه؟ منم با کمال خونسردی تو جواب نوشتم که من جر و بحثی با شما ندارم و از روز اول هم وظیفه من فقط مدارک مربوط به معماری بود و بس! این مدت هم بهتون کمک کردم.

اونا هم برداشتن یه نامه نوشتن به همسری که  چون خانومت اینجوری میگه برای اون بخش دیگه کار یه نفر دیگه رو پیدا کن. و بدین ترتیب دست همسری موند تو پوست گردو و البته تجربه ای شد که دیگه هر جایی منو پیشنهاد نده برای کار اضافی  لذا بدین وسیله کیفوریت خودم را اعلام مینمایم و  اگه بتونم نرم نرمک کل این کارو از سرم باز کنم دیگه چه شود!!!!!

امروز الاله جون از دوستش نوشته بود گفتم بد نیست من هم به احترام چندین سال دوستی از بهترین دوستم الهام هم اینجا یه یادی بکنم. این الهام جونم یه دختر خیلی ساکت و مظلوم بود که ما از اول راهنمایی تا اخر دبیرستان با هم دوست بودیم و خیلی روزای شاد و خوبی رو با هم گذروندیم. روزایی که سر کلاس زیر زیرکی میخندیدیم . روزایی که من بهش تقلب میرسوندم. روزایی که جفتمون خاله پری هامون میومد و بیحال یه گوشه میوفتادیم٬ روزی که تو مدرسه مون افطاری دادن و ما خوشحال بودیم که تا ۹ شب باهمیم.

بعدش ولی من دانشگاه قبول شدم و اون چون درسش خوب نبود دو سال بعدش ازدواج کرد. شوهرش هم پسر خوبیه و با اینکه وضع مالی خوبی ندارن ولی خیلی همدیگه رو دوست دارن و خوشبختن. یک سال و نیم پیش یه نی نی گوگولی هم به جمعشون اضافه شد.

الهام جونم بدون که همیشه به یادتم.امیدوارم هر جا هستی با همسرت و مانی گوگولی خوشبخت تر وشادتر باشین.

اها راستی تو وبلاگ  هدا جون یه بازی دیدم و خوشم اومد ازش: کدوم کشورها رو دوست دارین برین؟

من به نظرم بهتره بگم که کدوم کشورها رو دوست ندارم برم. راستش من کلا مسافرت رو دوست دارم. مخصوصا اینکه برم به کشورهایی مختلف و فرهنگ و اداب و مخصوصا غذاهاشو ببینم به همین خاطر هم اکثر کشورها رو دوست دارم برم بجز افغانستان٬ پاکستان٬ عربستان و امریکا!

دوتای اولی رو چون میترسم و فکر میکنم امنیت نداره. عربستان رو به خاطر قانونش و فرهنگش وگرنه که از اینجا خیلی راحت و حتی بدون ویزا و با ماشین خودمون میتونیم بریم. و امریکا رو به خاطر فرهنگ مردمش. چون فکر میکنم اگه ۱۰۰۰ سال هم باهاشون زندگی کنم هیچ وقت نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم.

کشورهایی هم که بیشتر دوست دارم برم یونان و هلند و سوئد و سویس و اتریش و ایتالیا و تا حدودی فرانسه و ایناست. حالا تصمیمون اینه که بهار یکی از اینا رو بریم.تا چی پیش بیاد.

منم دوستامو دعوت میکنم که هر کدوم دوست دارن این بازی رو انجام بدن

خب دیگه دوست جونا چیز خاصی نیست که بخوام بنویسم.فقط همینا به ذهنم رسید.

روز خوش. بای بای

 

یلدای 87

»

 

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک                        حق نگهدار که من میروم الله معک

تویی ان گوهر پاکیزه  که در عالم قدس                     ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن               کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم      وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

بگشا پسته خندان و شکر ریزی کن                       خلق را از دهن خویش مینداز به شک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد                           من نه انم که زبونی کشم از چرخ فلک

چون بر حافظ خویشش نگذاری باری                      ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک!

 

چونکه جناب حافظ درخواست نمودند که بنده  پسته خندان بگشایم و شکر ریزی کنم اینه که منم اطاعت امر میکنم. این فال دیشب منه.

خب دوستان سلام به روی ماهتون. به چشمون سیاهتون. بقیه رنگ چشمها هم همینطور!

حال و احوالتون که حتما خوبه. امیدوارم که دیشب به همتون خوش گذشته باشه. من که عاشق شب یلدا هستم. پارسال شب یلدا رو رفته بودیم رستوران ابشار که موسیقی زنده هم داشت و ملت کلی زدند و رقصیدند و ما هم کیفور شدیم!

ولی امسال همش دلم میخواست بمونیم تو خونه خودمون. امسال اولین سالی بود که ما شب یلدا رو دونفری برگزار کردیم٬ البته نه به طور کامل! اخه ایران که بودیم همیشه مامان و خواهرم میومدن و پارسال هم که اونجوری.امسال ولی خیلی خوش گذشت و یه ساعت هم همسایمون اینا اومدن پیشمون و صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم و در کل خیلی خوش گذشت.

اینم عکس از میز شب یلدای ما.

همسری جونم هم که استاد در خرید هندونه. دیشب هم هندونه خیلی خوبی خریده بود. هر چند یکمی بی مزه بود!

برای شام هم دلمه فلفل و بادمجان و گوجه فرنگی درست کرده بودم که خیلی چسبید. تو هر کدوم از دلمه ها هم یه تیکه لواشک انار گداشته بودم که دیگه هیچیییییییی

عصر هم با همسری فیلم دیدیم و هله هوله خوردیم و من همونجا تو بغل همسری چپیده بودم از ترس! اخه این لاست خیلی ترسناکه. من اگه میدونستم اینجوریه عمرا نمیخریدم. خلاصه که همونجا هم خوابم برد. الهیییییییییی این بوسه مال خودم بود

حالا از یه روز قبلترش بگم یعنی از جمعه که اونم کمتر از شب یلدا نبود برای من. چرا که همه روزو در حال خرید کردن بودم و حالی بردم بس عظیم و همینجا از همسری جونم هم تشکر میکنم که پا به پای من اومد و پسر خوبی بود و کلی با من همفکری نمود در این امر خطیر.

اول بگم که رفتم دیدم اون سرویسی که اونروز سرسری دیده بودم٬ فروخته شده و اینجوری شدم و کلی حالم گرفته شد که با مدد همسری دوباره خوب شدم و رفتم مدلهای دیگه رو دیدم و به این نتیجه رسیدم که خیلی خوب شده که اونا فروخته شدند چرا که مدلهای خیلی خوشگلتری هم بود که من ندیده بودم. البته قیمتشون هم خوشگلتر بود!

یه مطلبی رو اینجا یاداور بشم که بعضیها میان و چرت و پرت درمیکنن که تو ندید بدید هستی و بدبختی و عکس خریدات رو میذاری و عقده داری و اینا... خدمت این افراد عارضم که بعله بنده هم ندید بدیدم٬ هم  کمبود دارم٬ قصدم هم از نوشتن اینا و گذاشتن عکسها فقط و فقط و فقط پز دادن میباشد و بس.تو عمرم هم نه طلا دیدم و نه لباس و نه هیچی. اصلا طلا چی هست؟ اینه که نیازی نیست شما اینقدر خودتون رو جر و باجر بدین. دوست ندارین پز دادنهای منو ببینید راحت صفحه رو ببندید و خلاص!

خب دوستان اینم عکسهاشون که قولشو داده بودم.

این سرویس خوشگلم که چون هم زرده و هم سفید مورد استفاده اش زیاده!

 

اینم ساعت جینگولیه خودم که از پاریس گالری گرفتم.

این هم همون عطر ورساچی که میخواستم که همسری به مناسبت شب یلدا برام گرفت. دستت درد نکنه عزیزم. تو عکس شب یلدا همون کادو پیچ قرمز رنگ اینه!

این کیف پولو هم من برای عزیزم  دوباره از پاریس گالری خریدم. چونکه یه کیف پول براش سه سال پیش قبل از عقدمون خریده بود و فقط و فقط اونو برمیداشت با اینکه بعدا براش تو تولدش هم از چرم مشهد کیف پول گرفته بودند و کادو داده بودند میگفت چون اون اولی رو تو خریدی همش اونو برمیداشت و دیگه بیچاره داغون نشان شده بود. اینه که گفتم اینو هم من برات میخرم تا اون یکی رو یادگاری نگهش داری!

این مورد پایینی رو نه من خودم برای خودم خریدم و نه همسری برای من! چون از پاریس گالری زیاد خریده کرده بودیم. وقتی خریدهات از یه حدی بیشتر میشه یه کارت جایزه بهت میدن. به این صورت که تو یه ظرفی یه تعداد پاکت کوچولو هست که تو یکی رو برمیداری. خانومه به من گفت که بردارم ولی من گفتم چون من اصلا  و ابدا خوش شانس نیستم بذارین همسری برداره. بعد تو اون پاکت یه شماره هست که از رو اون شماره میرن برات یه جعبه میارن که همون شماره روش نوشته شده. وقتی که بازش کردیم با همچین صحنه ای روبرو شدیم.چند تا از لوازم ارایشی مارک YSL بود و بنده بسی کیفور شدم

راستی جمعه تو مغازه ای که میخواستیم طلا بخریم٬ فروشنده برگشته میگه شما ترکیه ای هستید! ما هم خندیدم و گفتیم نه! بعد گفتیم که ما ایرانی هستیم که یارو گفت امکان نداره. ما هم شروع کردیم به فارسی حرف زدن که طرف این شکلی شد  اخه خودش افغانی بود و فارسی رو بلد بود.

بعدش هم وقتی داشتیم از پاریس گالری خرید میکردیم خانومه به من میگه شما لبنانی هستید؟  منم گفتم نه. گفت ولی خیلی شبیه لبنانیها هستید. اگه عربی حرف میزدید من اصلا شک نمیکردم!

خلاصه که بنده به این نتیجه رسیدم که دارای قیافه اینتر نشنالی میباشم

خب دیگه دوست جونا این بود گزارش کاملی از رویدادهای مهم زندگیه عسل بانو در دو روز گذشته.

روز خوش.

بای بای

دوستایی که عکسها براشون باز نمیشه. من فکر میکنم که مشکل از ایرانه. چونکه همه بچه های اینجا دیدن.

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com