تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

اسفندارمذگان =ولنتیان= عیدالحب!

»
سلام دوستان.

ایها الناس اخه این چه رسمشه. شما که هر یه روز در میون تعطیلین. اخه این تقویم اعراب جاهلی چرا تعطیلی نداره پس؟  آخه آدم دردش رو به کی بگه......

عیب نداره.من صبوری میکنم. امیدوارم به شماها خوش گذشته باشه و استراحت دروکرده باشین.

اولا بگم که اسفندارمذگان و ولنتاین و عید الحب همتون مبارک باشهنمیدونین تلویزیون اینجا چه دامبول و دیمبویی راه انداخته واسه عید الحب. جالبه ها....... اینجا خود مردم زیاد اهمیتی به این مسئله نمیدن! یعنی میدنا ولی نه به اندازه ایران.اونوقت تلویزیونشون اینجوری.......

از اون طرف تو ایران مردم دارن خودشون رو خفه میکنن ولی تلویزیون رو که میبینی٬ همش نوحه و گریه و دفاع مقدس! زندگی رسم غریبی است فرزندانم

همسر جون ما هم به همین مناسبت٬ ما رو شرمنده اخلاق ورزشیشون نمودن و برامون اینو ابتیاع کردند

 

 

 

و بسی موجبات سورپریزیه ما رو فراهم  نمودند. البته زنجیرشو داشتما........

 دستت درد نکنه عشقولم. شلمنده مون نمودی. البته فکر میکنم عیدی هم دیگه یه جورایی ماست مالی شد رفت پی کارش به هر حال دست و پنجه ات درد نکنه.

دیگه اینکه من و همسری از بس تیز و بز هستیم که هنوز واسه تعطیلات عید تصمیمی نگرفتیم. از یه طرف دلمون میخواد بریم فرانسه. از اول هم برنامه مون همین بود ولی همسری میگه الان اونجا سرده و فصل مناسبی نیست. راستم میگه.از طرف دیگه هم خودم احساس میکنم به یه تعطیلیه حداقل ۱۰ روزه احتیاج دارم که خستگیه این ۶ ماه رو کامل بتکونم٬ در حالیکه اگه بریم اونجا که بیشتر از ۴-۵ روز نمیریم.اینه که فعلا دودلیم و به احتمال زیاد همون ایران خودمون رو بیایم و ۱۰ روز مرخصی بگیریم.

البته فعلا نه بلیط واسه این گرفتیم و نه واسه اون! تا ما بجمبیم هم  دیگه نه واسه این بلیط گیر میاد و نه واسه اون! و مجبوریم بشینیم همین جا سرجامون.

البته اینجا هم بد نیستا. پارسال که انجا بودیم و خیلیییییییییی خوش گذشت. یادش بخیر. دو روز مونده به عید٬ من تو شرکتمون سفره هفت سین چیدم و همه رو جمع کردم و کلی واسشون در مورد فلسفه نوروز و سفره هفت سین و تقویم ایرانی٬ توضیح دادم. البته قبلش خودم کلی تو اینترنت مطلب جمع کردما!! و چقدر لذت بردن و خوششون اومده بود و همش هم میپرسیدن که ایا این مراسم مذهبیه یا سنتی و من براشون توضیح میدادم.

به دیوان حافظ هم خیلی کنجکاو شده بودند و اولش فکر میکردند قرآنه. بعدش که فهمیدن بهم گفتن یه شعر فارسی برامون بخون و منم از تو دیوان یکی براشون خوندم و بعدش هم همشون کلی عکس گرفتن و بدین وسیله برگ زرینی بر کارنامه اعمال عسل بانو افزوده شد و وظیفه میهن پرستانه خودم رو به انجام رسوندم و  ۵ تا ملیت دیگه رو با فرهنگ ایران اشنا نمودم. باشد که مقبول افتد

اینم عکس همون سفره هفت سین مذکوره

 

 

سیزده بدر رو هم رفتیم پارک زعبیل و همه ایرانیها جمع شده بودند اونجا و لیلا فروهر و شهرام شب پره و بلک کتس و عارف و ....اومدن خوندن و خیلی خوش گذشت. امسال هم اگه ایران بیایم دوازدهم برمیگردیم که سیزده بدر رو اینجا باشیم.

راستی اونروزی تو دبی مال٬ ارش وروجک و مامان ارزوش رو دیدیم.یه ساله میخوایم یه قراری بذاریم خیر سرمون که موفق نشده بودیم و اونورز بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم. البته من اول اونا رو دیدم و ارش رو شناختم. چقدر هم بامزه و خواستنی بود.مامان اروز نیز هم! اصلا بهش نمیومد پسر به اون سن داشته باشه. شبیه دختر دانشجوها بود.خلاصه که کلی مشعوف گشتیم از این حسن تصادف.

خب دیگه بچه ها من باید برم به کارهام برسم.

روز خوبی داشته باشین.

فعلا بای بای

 بعدا نوشت:

۵۱۰ تا بازدید کننده و ۳۵  نظر!!!!!!!!  واقعا چرا ایا؟  مگه دستم به اون ۴۷۵ تای باقیمونده نرسه.

فیلم بازی میکنیم!

»
یا حبیبی اصدقاء

سلااااام.کیف حالکتون چطوره؟ من خوبم و غمی نیست جز ذیق وقت!  بابا جون من که گفتم در حال تقویت قوای زرهی هستم! میخوام از جومونگ هم دعوت کنم بیاد......

نه از شوخی گذشته این کلاس زبان شدیدا وقت گیره. یعنی میدونین من هفته گذشته دو جلسه کلاسم رو استوپ کردم تا مثلا یه کمی بخونم و دوباره برم٬ که اونم با عرض شرمندگی همش رو بیرون و اینور و اونور بودم و تااااااااااازه دیشب لای این جزوه هامو باز کردم اینه که الان دیگه باید بشینم پای درس و مشقم.

در مورد بحث شیرین جاری هم عرض کنم که جمعه شب٬ از ستاد مشترک نیروهای متحدین٬ خبر رسید که عملیات اومدن با شکست مواجه شده و دیروز یعنی شنبه هم همسری بسیار تو قیافه بودن و تو دلشون غصه همی دروکردند و بنده که این وضعیت اسفناک رو رویت نمودم بسیار بر ایشان خشم گرفتم  و نیک دانستم که تا بهار سال اینده این موضوع چماق بزرگی خواهد شد بر سر استکبار جهانی.........

 لذا  از سویی رگ شوهر دوستیمان ورقلمبید و از دیگر سوی اندیشیدیم که این جاری با اینکه حسوده ولی ما هر بار که رفتیم ایران دعوتمون کرده و کلی هم تدارک دیده و کلی هم نیشمون زده لذا برای اولین بار در در طول این بیست و اندی سال عمر با عزتی که از پروردگار یوزارسیف گرفته ایم٬ سیاست به خرج دادیم و هر چند که سیاستمان هم عین دیانتمان است٬ در یک اقدام ضربتی زنگ زدم به جاری حسوده تا به قولی مو رو از ماست وکشیم بیرون ببینیم چی شد که این جز گرفته ها نیومدن!

اول بگم که جاری حسوده تا صدای منو شنید به مقادیر متنابهی و حتی بسیااااااااااار بیشتر از اون٬ احساسات جاری دوستانه از خودش دروکرد..... در این قسمت توجه شما رو به گوشه ای از این گفتگوی دل انگیزناک جلب میکنم.

عسل: همسری میگفت میخواین بیاین دوبی. منم گفتم خوبه میگم جاری حسوده واسمون ترشی بیاره ولی بعدا گفتن که دیگه نمیاین

جاری حسوده: از قضااااااااااا برات یه ظرف ترشی اماده کرده بودم و میگفتم هر چی هم که نتونم ببرم٬ این ظرف ترشی رو میبرم مخصوص واسه عسل

ای مار بزنه زبون دروغ گوت رو زننننننننننن قبلنا بهتر فیلم بازی میکردی.......

خلاصه گفتن که بلیط گیرشون نیومده و از الان همه بلیطها تا بعد از عید فروش رفته. فقط هواپیماییه امیریتس مونده که اونم گرونه!

خدا رو شکر منم گفتن ببینین اگه کاسپین جا داد بیاین تبریز از اونجا بیاین...........

و به این ترتیب جهت چماق مذکور برگشت به سمت همسری....... ولی نمیدونین طفلی چقدر خوشحالیده و ذوقیده شد.... دلم بسی براش سوخت...... افتاده بین دو تا ظالم

خلاصه که اینجوریاست.تازه گفت برای برادر شوشو هم قراره که اردیبهشت ماه تو اصفهان٬ یه روز عقد بگیرن براش که دیگه فکر نکنم با برنامه ما جور دربیاد که به خاطر یه روز بریم اصفهان. منم بعد از اینکه با جاری حسوده حرف زدم٬ زود برداشتم زنگ زدم به کاسپین که ببینم بلیط برای تبریز دارن واسه ما که اگه عید بخوایم بیام که گفت لیستش هنوز باز نشده و سه شنبه باز میشه.....

دیگه این چند روزه اتفاق خاصی نیوفتاده و همش به بیرون رفتن و گشت و گذار گذشته. یه روزشو هم ناهار نداشتیم و رفتیم یه رستوران ایرانی که نزدیک دفتر مرکزیمونه و دیدیم جمع کثیری از همکارامون هم اونجا هستند و کلی از غذاهای ایرانی تعریف کردند. مخصوصا کباب کوبیده رو خیلی دوست داشتن ما هم احساس غرور ملی بهمون دست داد

خب دوست جونا من دیگه بیشتر از این روده درازی نمیگنم. اگه دیدین دیر به دیر اپ میشه بدونین که وقت ندارم. شاید هم هر روز اپ کردم. خدا رو چه دیدین؟

روز خوبی داشته باشین.

بای بای

 

شر و ور نویسی!

»
ای ناقلاها همتون رفتین تعطیلی. اونم بی خبر.

خداییش اصلا یادم نبود که امروز ایران تعطیلیه! خوشا به حالتون. کاش ما هم یه روز تعطیل بودیم٬ میرفتم تو این پاساژا میگشتم. نه که اصلا نمیگردم. از اون لحاظ

اخه میدونین اینجا از بس فروشگاهها بزرگه و تنوع زیاده که واقعا انتخاب یکی دو قلم از بین این همه وسایل رنگارنگ کار خیلی سختیه.همین دیشب به همسری گفتم منو برد فستیوال سیتی. یه ساعت و نیم هم اونجا بودما ولی فقط تونستم یه مغازه رو بگردم! اخرش هم هیچی گیرم نیومدم. چون هر چی میپسندیدم سایزش تموم شده بود. دیگه اخر فستیواله و اکثرا سایزهای کوچولو موچولو فروش رفته.

کاش عظیم الجثه میبودم

فقط تونستم یه تیشرت بخرم واسه پسر داییم که اونم کوچیکه و باید امروز ببرم عوضش کنم.این پسر داییم یه سال از خواهرم بزرگتره و طفلی از بدو تولد جون تو بدنش نیست. الان هم یه پسر قد بلند و خیلی خیلی لاغر و به قولی نی قلیونی میباشه. البته فکر کنم قطر نی قلیون یه چند سانتی از این بچه بیشتر باشه!!

حالا ایناش مهم نیست. از پارسال به دلایل نامعلومی٬ اب جمع میشد تو ریه این بچه و چند بار بستری شده بود. تا اینکه دیروز پریروز عملش کردن.کلی ناراحتشم. دلم برای داییم و زنش میسوزه....... اخه جونی هم نداره. حالا کی خوب بشه. اینه که مهر و محبتم شکوفه کرده و رفتم براش یه تیشرت از اسپریت گرفتم.

در مورد اون بحث شیرین جاری حسوده هم  اولا از همه دوستان صمیمانه تشکر بعمل میاید. بابا چه روشهای خینینی پیشنهاد دادین بعدش هم بعضیها فکر کردن که من الان نشستم اینجا زانوی غم بغل کردم که باید بگم نخیررررررر. اینا بیشتر جنبه خنده و شوخی داره وگرنه که بنده عسل بانو٬ یک تنه ۱۱۰ تا از این جاریها رو حریفم.البته احتیاجی به منم نیست. اونا اونقدر حسودن که خودشون به حد کفایت خودشون رو عذاب میدن!

بعد از اون گفتگوی جالب انگیز ناکی که با جاری دومی و شوی گرامش داشتیم که فعلا زمزمه ها خوابیده و خبری نیست.ایشالله که نمیاد. اگر هم اومد که میدونم چجوری ادبش کنم! البته با کمک همسری

این همسری هم این روزا حرفای قلقلک دهنده ای میزنه. مثلا اونروزی برگشته میگه تو خیلی خانوم خوبی هستی. من برای تو شوهر خوبی نیستم این اولین باره که گوشهای بنده به چنین سخنان گهرباری از جانب جناب همسر مزین میشه!

فکر میکنین من وضعم بهتره؟ نهههه. همش با خودم میگم من این طفل معصوم رو خیلی اذیتش میکنم.چقدر من ادم ظالمی هستم! و از اینجور احساسات دیگه....

خلاصه که الان ما دو عدد٬ درد وجدان کش هستیم. فضای خونمون هم پر از وجدان درد میباشه

امروز دوباره میرم شاپینگ. مرض خرید گرفتم من! به قول همسری بالاخره باید از اخرین ثانیه های فستیوال هم استفاده بکنم. حیفه به خدا.

خب دیگه دوستان. تعطیلات خوبی داشته باشین.

بای بای

راستی اینم عکس از کیک تولد همسری که قولش رو داده بودم. اون دستی هم که قاشق رو نگه داشته و اماده حمله کردنه خود همسریه گرام میباشه!

 

 

جدیدترین متدهای چزوندن جاری چیست؟

»
سلامی از یک عسله بیچاره به دوستان عزیز

حال و احوالتون که قطعا و یقینا از من بسی بهتره! بذارین از همین الان شکوه و شکایت رو شروع کنم.

دیشب تلفنمون زنگ زد و همسری برداشت و دیدم به به٬ بعد از قرنیییییییییی برادر شوهر دومی زنگ زده اینا همونایی هستند که این سری ایران هم که بودیم نه اومدن ببیننمون و نه زنگ زدند! کلا هم تو این یه سال و نیمه که ما اینجا بودیم فقط یه بار زنگ زدند اونم تابستون پارسال بود! که تااااااازه خود برادر شوهرم و زن نکبتش جفتشون با همسری حرف زدند و با من حرف نزدند!

الان که بوی دبی به مماغشون خورده زنگ زدند و به قول همسری این جاری پخمه هه رو انداختن جلو که مثلا هواشناسی کننه ببینه اوضاع چطوره.

جاری دومی: سلام عسل٬ حالتون چطوره؟

عسل: مرسی. از احوالپرسیهای شما! خوبیم

جاری دومی: مامان و جاری حسوده دارن میان دبی

عسل: به ما که کسی چیزی نگفته!

جاری دومی: مثله اینکه میخوان تو چهار روز تعطیلی که هفته اول اسفند هست بیان!

عسل: خب اونا باید برنامه شون را با ما هماهنگ کنن. مادر شوهری که مدرسه نمیره که تعطیل و غیر تعطیل واسش فرقی بکنه.

جاری دومی: امروز جاری حسوده زنگ زده بود که تو نمیای بریم!!!!!

عسل:(پررو تازه مهمون هم دعوت میکنه)

جاری دومی: منم گفتم نه بابا من پسرم مدرسه میره امتحان داره.....

عسل:

حالا مکالمه برادر شوهری و عسل:

برادر شوهری:سلام عسل. خوبی؟ اونجا خوش میگذره.دلت که تنگ نمیشه

عسل: نخیر برای کی دلم تنگ بشه؟ اینجا خونمه. خانوما هم که دارن تنهایی میان دبی اینجام خطریه خلاصه مواظب باشین!

برادر شوهری: ای بابا ولشون کن اینا رو "ایتیرن تاپاننان چوخ سووینر!" این یه ضرب المثلی ترکیه به این معنی که اینا رو هر کی گمشون کنه بیشتر خوشحال میشه تا اونی که پیداشون کنه....

عسل:

خلاصه که این مکالمه دل انگیزناک به پایان رسید و بعد من دوباره همسری رو به سیخ کشیدم. اونم برداشت زنگ زد به مامانش. اونم میگفت فعلا که معلوم نیست با کی بیایم شاید با برادر شوهر بزرگه اومدیم. شاید با مجرده. شاید هم با جاری حسوده!

خلاصه که خیلی جالبه. برای خودشون تاریخ تعیین کردن و دنبال بلیط و این چیزان ولی هنوز به ما نگفتن که ایا خودتون برنامه ای دارین یا نه! نوبره والله!

همسریه خجالتی هم گفت عیب نداره بببین یا با اونا بیا اگه هم نشد ما خودمون عید میایم و خودمون میاریمت!

اینجوریاست عزیزانم. به هر حال انچه مسلم است اینکه من باید از الان به فکر تقویت قوای زرهیه خودم باشم! لذا شدیداااااااااا نیازمند جدیدترین متدهای چزاندن جاری در کمال ارامش میباشم. به برترین پیشنهادات جوایز نفیسی عرضه خواهد شد.!

فعلا هم پیشنهاد پیتی٬ مبنی بر اینکه جاریه رو ببریم صحرا ولش کنیم و فرار کینم بعد سریع بیایم اسباب کشی کنیم در مقام اول قرار داره. به افتخارش

از امروز باید خوب به تغذیه ام برسم و خودم رو قوی کنم که جنگ سختی در پیش رو داریم.

بیاین پیشنهاد دروکنین.افرین! یه بار کارمون بهتون افتاده ها.بدو بارک الله!

در ضمن خاله ریزه و راحله جفتشون اول هستند. تو کامنت دونی منظورمه!

فعلا بای بای

 

امدن یا نیامدن؟ + بعدا نوشت

»
السلام علیکم بر برو بچ!

خوبین؟ حسابی سرم به تولد بازی گرم بودا. دیروز هم نیومده بودم شرکت.امروز هم از صبح دارم کارهای عقب افتاده دیروز رو انجام میدم.یه روز هم که اینجا نمیام کلییییییی دلم تنگ میشه..

اول بگم تنک یو عزیزانم که اومدین تولد شوشو جانم رو تبریک گفتین. شکرا جزیلا"

من دیگه دیشب تو خونه وقت نکردم کامنتها رو جواب بدم لذا همینجا از همه تشکر درومیکنم.

به دلیل ذیق وقت بریم سراغ اهم مطالب!

پنجشنبه رفتیم فستیوال سیتی و به مناسبت تولد همسری قرار بود بریم رستوران چیلیز. این چیلیز یه رستوران بسی باحال میباشه که متعلق به استکبار جهانیه. توی این رستوران اگه گارسونها بفهمن که تولد یکی از مهموناست با قاشق و چنگال میان سر میزش و کلی سر و صدا راه میندازن و براش سرود  Happy Birthday میخونن.

خلاصه که رفتیم نشستیم و من به بهانه اینکه ببینم اون طرف جا هست یا نه٬ زود رفتم به گارسونها گفتم که تولد همسریه و سورپریزش کنین.همسری هم بی خبر از همه جا.

خلاصه شام رو خوردیم و من یه اشاره دادم که یعنی بعله

دیری نپایید که همه گارسونها کف زنان و سرود خوانان در حالیکه یه کیک  بستنیه کوشولو هم دستشون بود و یه شمع هم روش گذاشته بودن٬ اومدن سر میز.

اولش که همسری صدای اینا رو شنید یه لحظه برگشت نگاهشون کرد و گفت: اعه تولد یکی دیگه هم هست امروز!

ولی وقتی که دید گارسونها راهشون رو کج کردند و اومدن سمت میز ما دیگه رسما این شکلی شده بود و تو عکسها هم کاملا معلومه. با دهن نیمه باز همش به من و گارسونها و کیک نگاه میکرد خلاصه که سورپریز شد٬ چه سورپریز شدنی.

طفلی تا چند دقیقه تو بهت بود. بعدش هم گارسونها رفتن و حمله به کیک...... عکسش رو فردا میذارم. الان همراهم نیست.

بعدش هم تو محوطه٬ به مناسبت فستیوال٬ برنامه بود که یه درامر امریکایی اومده بود و کلی طبل و دهل گذاشته بودند و هر کی میخواست میرفت میشست و همه با هم یه موسیقیه سرخ پوستی مینواختن ما هم رفتیم نشستیم و کلی کیف کردیم و جو گیر شدیم و لذا دستامون تاول زد

اخر شب هم برگشتیم خونه و لالا. جمعه هم صبح پا شدیم و بعد از کوزتینگ ساعت ۱۲ زدیم بیرون و رفتیم ابن بطوطه مال.کلی گشتیم و ناهارو هم اونجا ناهار عربی خوردیم.

دیروز هم من نیومدم شرکت و موندم خونه. البته خونه که چه عرض کنم ساعت ۱۰ دوباره زدم رفتم سیتی سنتر! خب مگه چیه؟ شماها خرید عید میکنین حرفیه؟  هفته اخر فستیوال هم هست. دیگه باید از ثانیه ها هم بهره برد

ظهر هم همسری اومد دنبالم و برگشتیم خونه و ناهار خوردیم و استراحت دروکردیم.عصری هم رفتیم ساحل و پیاده روی نمودیم و در سلامت جسم کوشیدیم.

بچه ها در حالیکه ۴۰ روز ناقابل تا عید فرصت باقی است! ما هنوز تو دوراهیه اومدن و نیومدنیم.البته موضوع جدیدی نیست و برنامه همیشگیمونه.!

پارسال که عید اینجا بودیم و خیلی هم خوش گذشت. امسال مامانم اینا گیر دادن که ۶ ماهه نیومدین و بیاین و اینا.نمیدونم موندم چیکار کنم. میدونم که همسری نصف بیشتر مسافرت رو میره پیش ننه باباش.اون وقت من میمونم تنها حالا حتما میگین خب شما که ۱۲ ماهه سال باهمین دو روز از هم جدا باشین! خب مشکل همینجاست که چون ما ۱۲ ماه سال با همیم دیگه نمیتونیم جدا باشیم.

  باور کنین دست خودم نیست بیشتر از اینکه برای رفتنش ناراحت باشم وقتی فکر میکنم الان پیش چه کسایی نشسته حالم بد میشه. اصلا هم دست خودم نیست. اعصابم میریزه به هم. بهشون الرژی دارم انگار که هووهای من باشند!

ننه باباشو کاری ندارما اونا دوتا پیر زن و پیر مردن! ولی عید همه ایل و تبارش میریزن میان خونه پدر شوهری اصلا دلم نمیخواد اول سالمو با دیدن جمال مبارکشون خراب کنم.نمیدونین پارسال اینجا چقدر خوشحال بودم واقعا یکی از بهترین عیدهای عمرم بود که مجبور نبودم تو اون جمعشون باشم.

حالا پریشب همسری با  داداش بزرگه حرف زد میگفت شاید عید همگی برن جنوب... میگفتن به شما هم میگیم از اونجا بیاین جنوب. (حتمااااااااااا) کاش اینجوری بشه و برن مسافرت. اینجوری خودم هم با همسری میرم خونه پدر شوهری ۲-۳ روزی میمونم. مامانم اینا رو هم میبرم.تازه همسری خودش تنهایی بمونه هم مشکلی ندارم.بابا مامانش کبریت بی خطرن!

حالا نگین این چقدر بد جنسه ها. نه به خدا. باور کنین جمعاشون قابل تحمل نیست.مثلا فکر کنین الان عیده و رفتیم اونجا. همسری که انگار نه انگار عسلی داره و اصلا انگار منو نمیشناسه. یکمی خودش اخلاقش اینجوریه. به مقدار زیادی هم جمع شون اینو ایجاب میکنه!

یعنی کلا برادر شوهریها هم وقتی میان اونجا همشون با هم میگردن و باغ میرن و فوتبال بازی میکنن. زنها هم برای خودشون.اون یکی جاریهام که دوتاشون خونه پدرشون هم تو همون شهره و میرن خونه ننه باباهاشون. اون یکی جاریم هم ۳ تا بچه داره و سرش به اونا گرمه.تازه اون دوتای دیگه اگه هم خونه باباشون نرن وقتی خونه پدرشوهری هستند همش سه تاشون باهمن و با هم حرف میزنن و هی میرن میشینین این اتاق و اون اتاق کنارهم و  انگار نه انگار که تو هم بشری بالاخره.

 مادر شوهری هم که تمام وقت تو اشپزخونه است.منه بیچاره باید همیجور یکه و تنها بشینم تا وقت ناهار.ناهار هم که تموم شد باید بریم ظرفای شونصد نفرو بشوریم! بعدش دوباره همون برنامه تا شب.

شبش هم هر کدومشون میرن تو یه اتاق٬ چون خونه سه خوابه است و اون سه تا جاریها هر کدوم یکی رو قرق کردن و ما باید ولو بشیم وسط هال!!!!  عید اولمون وسایلمون رو بردیم گذاشتیم تو اتاقی که جاری حسوده اینا اونجان و از همه اتاقها هم بزرگتره. بالاخره نمیشد که چمدون رو گذاشت وسط هال. جاریه پرروم برگشته به منه تازه عروس میگه چون سال اولتون بود چیزی بهتون نگفتم از سال دیگه به همسری بگو یه اتاق گوشه حیاط!!!!!!!! درست کنه برین بمونین اونجا. اونم با خشم فراوان.

فکرشو بکنین..........  منم گفتم چطوره تو به همسریت بگو یه دیوار وسط اتاق بکشه و یه در جدا هم بذاره که ما وقتی بیرون میریم هم چشممون به جمالتون منور نشه!

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که من اومدم اینجا و عیدها برای خودم عشق و حال میکنم و کل اون خونه و اون شهرستان رو هم بخشیدم به جاری حسوده بره باهاش حال کنه.

 به همسری هم که بگی بیا یکمی بشین پیش من دیگه واویلاست.......... حالا فرجی بشه و خودش هم قبول بکنه هزار بار داداشیها میان که ای بابا شما هنوز کهنه نشدین ....... چیه نشستی ور دل زنت........ یا مثلا پدر شوهری میان مقادیر متنابهی خشم و غضب درمیکنه که من از این کارا خوشم نمیاد. به ژهنم که خوشت نمیاد.

همسری میگه یه کتابی چیزی با خودت بردار اونجا بخون. میگم اخه کتابو همینجا میشینم تو خونه خودم میخونم دیگه چه مرضیه که پاشم خدات تومن پول خرج کنم برم خیر سرم مسافرت٬ بعد بشینم کتاب بخونم!

خلاصه که خاله عسل بیچاره یا باید این کارو بکنه یا که بره تک و تنها بشینه خونه ننه اش. یعنی در هر صورت مسافرت ما به معنیه جدا جدا گشتن میباشه و لاغیر. این است مفهوم جدیدی از مسافرت!

نگین تو هم خودت برو با مامانت اینا خوش بگذرون. بدون همسری بهم خوش نمیگذره. چه کنم؟ همش احساس میکنم همسری داره بودن با اونا رو به بودن با من ترجیح میده. همش این احساس میاد سوهان میکشه به عواطف زنانه من! همش منو قلقلک میده!

خلاصه که اینجوریاست که ما همچنان بر سر دوراهی موندیم. البته باید یه راه حلی برای این مشکلمون پیدا کنیم. چون به هر حال عید هم اگه نیایم بالاخره تابستون که میایم و دوباره همون آشه و همون کاسه.......

البته همسری اگه بخواد میتونه همه این احساسات بد رو در من از بین ببره ولی نمیدونم چرا نمیکنه.

میدونم خیلی خاله زنکی شد ولی بذارین این یه مورد رو هم بگم!  بعد از عروسیمون من زودی برم یه دونه از عکسامونو که با پدر شوهری اینا گرفته بودیم دادم بهشون. حالا خیلی عروسا البومشون رو هم به خانواده شوهر نشون نمیدنا و مردم در حسرت دیدن عکسای عروسیه پسرشون میسوزن و خاکستر میشن!

حالا من عروسه به این گلی بردم خودم عکس دادم بهشون. باور کنین دیگه رنگ اون عکسه رو ندیدم.اصلا نمیدونم چی کارش کردن. دلشون نمیاد یه دو روز ناقابل که ما اونجاییم اونو بذارن رو طاقچه بعد دوباره برش دارن. ۱۰۰ بار تا حالا خواستم عکسه رو بگیرم ازشون و بگم اگه واسه شما ارزشی نداره واسه من خیلی با ارزشه ولی نگفتم اخه من که همیشه خونتون نیستم.دو روز میام اونو هم نمیخوان یه کاری کنن که ادم حداقل دلش خوش باشه. به همسری که میگم٬ میگه تو دوست داری بقیه برات تظاهر بکنند؟

واقعا منطق رو حال کنین.جناب همسر خان این شمایین که معتقدین اونا تو دلشون ما رو دوست دارن( عمرا) و فقط چون سنی ازشون گذشته راهش رو بلد نیستند. خب شما یادشون بده!

نخیر عزیزم این صحبتها نیست........

میبینین دوست جونام عوض اینکه به فکر تفریحاتمون باشیم و فکر کنیم که چجوری بیشتر بهمون خوش میگذره مجبوریم رو یه سری مسائل سطحی اعصابمون رو خط خطی کنیم.

از یه طرف اگه بمونیم اینجا میدونم که حوصله مون سر میره.ولی از یه طرف هم نمیخوام اول سالمو با اعصاب خردی شروع کنم. شما میگین چیکار کنم؟

حالا دیگه از این بحث بیایم بیرون. دیروز یکی دیگه  از شرکتهایی که براشون رزومه فرستادم زنگ زدن و قراره امروز برم برای مصاحبه ببینم چی میشه!

خب دیگه بچه ها. من سرم خیلی شلوغه مثلا میخواستم مختصر و مفید بنویسما!!!!

روز خوبی داشته باشین.

بای بای

بعدا نوشت اضطراری

خوانندگان عزیز به خبری که همینک به دستم رسید توجه نمایید. البته اگه تو کامنت همسر خان ندیده باشین. صبح داداش همسری زنگ زده و گفته که مادر شوهری میخواد بیاد دوبی و جاری حسوده هم داوطلب شده که اونو بیاردش! یعنی رسما گاو بنده در حال وضع حمل میباشه.

ظاهرا که میخوان هفته اول اسفند بیان. یعنی این بشر دیگه روی سنگ پا رو رسما سفید کرده که خودش خودش رو دعوت کرده!

جناب همسر فعلا که دارن وانمود میکنن که از این ورود نابهنگام جاری حسوده ناراحتن! ولی من که از ته دلت خبر دارم وروجک به هر حال گفتم که بدونین فاتحه ما دیگه خونده شد.البته از یه طرف هم میگم خوبه که فرصت خوبی برای جبران به دست اوردم!

هنوز که هیچی معلوم نیست. برم ببینم چی کار باید وکنم. ایکون عسل بخت برگشته

 

 

تولد مهربان همسرم

»
سلام دوستای گلم.

حالتون خوبه؟ منم خوبم. امروز یه روز ویژه است! اگه گفتین چی؟ بعلهههههههههه امروز٬ سالروز میلاد

 با سعادت ابن حوریه خانوم٬ شوشوی گل و جیگر و عزیز خودم میباشه.نمی دونستین بدونین خاله ها.

چیه پس چرا وایستادین دارین منو نگاه میکنین! بابا کف مرتب به افتخارش هورااااااااااااا  اها حالا شد.

 فدااااااااااااااااااااااات شم هر چی بوس بوسیت میکنم  سیرنمیشم.

بعله اینگونه شد که همسریه بنده سی و سومین سال از عمر با عزتش رو در رکاب بانو به خوبی و خوشی سپری کرد و از امروز وارد سی و چهارمینش میشه.بازم قربونش برم. ایشالله ۱۰۰ ساله بشی عزیزم. البته به شرطی که منم ۱۱۰ ساله بشم!  تا  همیشه حواسم بهت باشه ایشالله بابا بزرگ بشی. نوه هامون بیان ازت سواری بگیرن میگم چه خوب بود ادم بدون بچه دار شدن میتونست نوه دار بشه ها. اخه میگن نوه خیلی شیرینیه ولی بچه ......الان ساناز فرزند شیفته میاد کله عسله بچه ستیز رو میکنه!

خلاصه که امروز کیف بنده بسی کوک میباشه و به عبارتی کیفورم! دست مامان شوشو درد نکنه که در چنین روزی این گل پسر رو برای من اورده. از همه گناهانش درمیگذرم

ولی با عرض شرمندگی باید بگم که من هنوز کادو واسه مهربون همسرم نگرفتم. ای ننگ بر تو باد عسل چیکار کنم اخه؟ کادو خریدن واسه ذکور جماعت واقعا سخته! ولی امروز یا فردا حتما با هم میریم و براش هر چی خواست میخرم!!!! منم که پولدار!!!!!

البته اینطوری هم نیست که هیچی نخریده باشما. نهههه. دیروز رفتم براش شیرینی به همرا یه پرس سوشی غذای محبوبش و یه طناب خریدم!  طناب دار زدنی نه ها. طناب برای طناب بازی خودش دوست داشت. تایمر هم داره! خیلی باحاله.

عزیزم اونقدر دوستت دارم. ۱۰۰۰ تا دوستت دارم. نفس منی.خودت که میدونی تا حالا همیشه برات تولدهای خوشگل گرفتم و مهمونی دادم ولی الان به دلیل قحطیه مهمون باید خودمون دوتایی جشن بگیریم. پس بزن کف رو.

اینو هم برای تجدید خاطره میذارم. سه سال پیش یه هفته بعد از عروسیمون تولدت بود و من برات جشن گرفته بودم! یادت میاد؟ این کیک ۳۰ سالگیته.

 

خب دیگه تولد بازی بسه.یه مطلبی رو میخواستم بگم اونم با عزیزانیه که کامنت خصوصی میذارن و سوال میپرسن! اخه گوگولیهای  خاله٬ چجوری میشه به کامنت خصوصی جواب داد ایا؟

دیگه اینکه بعضیها هم برام کامنت میذارن و چون وبلاگ ندارن ادرس ایمیلشون رو میدن و میخوان که جوابشون رو براشون  ایمیل کنم. من قبلا هم گفتم متاسفانه من تو شرکت نمیتونم ایمیل چک کنم مگر با ایمیل شرکتی که خب اصلا درست نیست. اینه که با هیچ کس نمیتونم ارتباط ایمیلی داشته باشم. شرمنده!

حالا هم مجبورم جواب سارا جون رو که برام کامنت خصوصی گذاشتن با ادرس ایمیل٬ همینجا بدم. اینکه من چجوری برنامه ریزی میکنم که به همه کارام میرسم؟

باید بگم ما ساعت ۵:۳۰ در این شرکت رو میبندیم (یعنی اخرین نفراتی هستیم که میریم قابل توجه صاحب تولد) ساعت ۶ هم خونه ایم.ولی من نمیرم لم بدم روی مبل یا جلوی تی وی! بلکه مثله یک بانوی وظیفه شناس سریع لباسامو عوض میکنم و لباس گارسونی میپوشم و میپرم تو اشپزخونه!

اول غذامو ردیف میکنم. اگه دیرپز باشه با زود پز و اگر نه که همینجوری.بعدش هم سالاد درست میکنم. البته همه اینکارها رو همزمان انجام میدم و حتی ثانیه ای رو هم از دست نمیدم. مثلا در حالیکه منتظرم تا اب جوش بیاد و من برنج رو ابکش کنم زود تو اون فاصله یه چند تا کاهو خرد میکنم واسه سالاد و ...... به همین ترتیب همه کارها رو تو هم تو هم و با سرعت مافوق صوت انجام میدم.کلا من ادم سریعی هستم. برعکس همسری که به مامانش رفته و خدای اسلو موشنه

بعد از ۱-۱.۵ ساعت تازه از مطبخ میام بیرون و میرم میدرازم روی مبل و شیفت رو تحویل همسری میدم. اونم میاره میز رو میچینه و غذا رو میاره میخوریم و ظرفها رو میشوره. البته بعضی وقتا هم خودم میزو میچینم و خودم جمع میکنم و اوشون فقط ظرفها رو میشوره

بعد کمی تلویزیون. اندکی عشقولانه و صحبتهای صمیمانه. بعد میوه و چای و لا لا.

جمعه ها هم دوباره نمیخوابیم تا لنگ ظهر! بلکه نهایتا ساعت ۹ بیدار میشیم و تا ۹:۳۰ صبحانه میخوریم. بازم کارها تو هم تو هم انجام میشه....... مثلا تا همسری چای بذاره و صبحانه اماده کنه منم لباسها رو میریزم تو لباسشویی و روتختی رو مرتب میکنم و اینا دیگه......... بعدش دوباره تقسیم کار داریم و من ناهار میذارم و همسری جارو میکشه و من حمام و دستشویی میشورم و اون ظرف میشوره و به این ترتیب همه کارها تا ساعت ۱۲ تموم میشه و بقیه روز مال خودمونه و میریم میگردیم.

این بود گزارش برنامه روزانه عسل بانو.اینجوری به همه کارام میرسم.امیدوارم جواب به درد بخوری بوده باشه.

خب دیگه عزیزانم امیدوارم اخر هفته خوبی داشته باشین.

تا هفته دیگه بای بای

 

احساسات دلپذیر یک میلیونر!

»
سلام عزیزانم.

این یک عسله میلیونر است که با شما سخن میگوید اونم نه یک میلیون دو میلیونها. نهههههههه. خیلیییییییییییی میلیون!!!!!

جونم براتون بگه که خاله عسلتون از یکشنبه به اینور زندگی جالب انگیزناکی رو تجربه کرده و پی به این نکته ظریف برده که احساس یک جنتلوومن واقعی چه میتوانستی بود ایا؟

و نیز فهمیده که چه احساس گوگولی ای به انسان دست میدهد زمانیکه میبیند شوشویش کفش نوهایش را گذاشته تو کمد و نمیپوشد و میگوید میخواهد عید بپوشدشان و شما برگردید و بگویید عزیزکم بپوش و باکت نباشد چرا که اکنون بانوی تو انقدر پول دارد که بتواند کارخانه کلارکس را برایت بخرد!

و باز در خیابان ماشینهای خوشگلی را که همیشه دوست داشت داشته باشد ببیند و فکر کند که الان میتواند نه یکعدد و نه حتی دو عدد٬ بلکه چندین عدد از اینها را داشته باشد.ولی ناگهان احساس کند که دیگر این چیزها برایش اهمیت سابق را ندارد و با خود بگوید: انسان عجب موجود غریبی است!

خب عزیزانم میدونم که به حد کافی حوصله تون سر رفت! اما حالا بشنوید که عسل بانو روز یکشنبه خواست خیر سرش حقوقش رو از حساب جاری به حساب پس اندازش منتقل کنه تا چندر غاز سود سر ماه روش اومده باشه! به همین منظور رفت سراغ اینترنت بانک و یوزر و پسورد رو وارد کرد و به یک ان از انچه روبرویش میدید٬ چشمانش با سرعت نور شروع کرد دور سرش چرخیدن...........

فکر میکنین چی دید؟

دید که در انتهای صفحه حساب پس انداز دیگری برایش باز شده و مبلغ ۲۷۰ میلیون تومن!!!!!!!!!( بعله به چشمهاتون شک نکنید) به حساب واریز شده.

هی با خودم اندیشه کردم که اخر من پدر جد پولداری هم نداشتم که بگویم برایم ارث و میراث گذاشته.خلاصه که گفتیم حتما اشتباه شده و تا فردا خودشون میفهمن و پول رو برمیدارن.

گذشت و امروز صبح دوباره رفتم چک کنم ببینم چه خبره که دیدم به به!

 نه تنها اون پول برداشته نشده بلکه دوباره یه حساب دیگه باز شده و ۱۵۰ میلیون واریز شده مجددا.

بعد فکر میکنید من چیکار کردم؟ مثله یک عسل بانوی  خیلی محترم٬ زنگ زدم به بانک و ازشون تشکر کردم و گفتم احتیاجی نبود باز خودشون رو به زحمت بندازن. همون ۲۷۰ تا بسم بود به خدا.

خلاصه که زنگ زدم و اونا هم کلی تعجب دروکردن و گفتن اشتباه شده و تا ظهر پول رو برخواهند داشت!

لذا عمر میلیونریت من دیری نپایید! و دوباره مفلس شدم و بر این مفلسیت خود بالیدم!

خلاصه که اینجوریاس. یه دو روزی رو تو عالم میلیونری سیر کردم و مجددا به این نتیجه رسیدم که پول برام مهم نیست! واقعا از خودم درعجبم!

دیروز دوباره یه اتفاق جالب انگیزناک افتاد. اونم اینکه از یکی از شرکتهایی که رزومه واسشون فرستادم زنگ زدن و یه سری سوال پرسیدن و گفتن الان چقدر حقوق میگیری؟ منم  گفتم مگه فضولی؟

(اخه نمیدونین من چه الرژیه  شدیدی به این مورد دارم. خیلی بدم میاد یکی ازم بپرسه. تعجب میکنم چطور بعضیها به خودشون اجازه میدن اینقدر سوالهای خصوصی از ادم بپرسن! حالا در مورد این شرکت نمیگما. اونا بالاخره باید بدونن. کلی گفتم!)

 منم یه بالاسری بهش افزودم و گفتم  بعد پرسیدن چقدر میخوای؟؟؟؟ منم نامردی نکردم و رقمی گفتم که فک کنم طرف پشت میزش چپه شد!!!!!!!

خلاصه که پرشون دادم و فکر نکنم دوباره زنگ بزنن. ولی عوضش برام انگیزه شد تا دوباره شروع کنم به فرستادن رزومه به اینور اونور!

تازه بهم گفتن که اگه براشون کار کنم خودشون برام ویزای اقامت خواهند گرفت و دیگه همسری کفیلم نخواهد بود! همسری دیشب میگه دیگه ویزای جدا میگیری و حقوق خوب و از اینور هم که میلیونر از اب دراومدی دیگه منو فراموش میکنی اونجا بود که فهمیدم چقدر همسری رو دوست دارم و حاضرم هیچ کدوم از این چیزا نباشه و فقط همسریه گلم باشه.

راستی اینروزا اگه دیر به دیر اپ میکنم باور کنین وقت ندارم. همش هم تقصیر این کلاس عربیه است که رسما دهن منو مورد عنایت قرار داده. چقدر هم که من یاد میگیرم  اینه اخر و عاقبت کسی که سری رو که درد نمیکرد دستمال بهش بست!

امروز هم کلاس دارم. رفتم کتاب داستان عربی واسه گروه سنی الف خریدم بازم نمیتونم ترجمه کنم

خب دیگه برم بقیه کتاب داستانمو بخونم. یادم باشه به همسری بگم واسم خمیر بازی هم بخره

مواظب خودتو باشین بچه ها. با احتیاط از خیابون عبور کنین!

فعلا بای بای

 اینو یادم رفت بگم٬ میدونین این دو روزه به این نتیجه رسیدم که بیچاره ادمای پولدار یه خواب راحت ندارن! پولشون زیاده ولی مشغله فکریشون هم زیاده. پس همین بهتر که آزاد و رها و بی پول بود! این برداشت و نظر منه!

پایان شب سیه سپید است!

»
سلااااااااااااام

 این قیافه منه. الان دقیقا این شکلی هستم.

 فکر میکنین از دیار باقی دارم با شما صحبت میکنم؟

اول بذارین یه تشکر دروکنم. مرسی دوست جونام که اینهمه به فکرم بودین و پیشنهادات گوناگون دروکردین و باعث شدین کلی بر اطلاعات بنده افزون بشه. از ماست نخوردن بگیر تا زعفرون و ابغوره خوردن چه چیزایی بلدین ناقلاها

البته بنده این وسط بعضیها رو هم خوب شناختمشون. بابا ناسلامتی شما دوستای منین. همش که به فکر براورده شدن ارزوی مامانم و همسری بودین. به هر حال خدمتتون خواهم رسید اساسیییییییی.

میخواین برم تو پرشین وبلاگ بزنم و پستهامو خصوصی کنم اونوقت به شماها پسورد ندم. ها؟ ها؟ ها؟

جونم براتون بگه که دیروز ظهر رفتیم خونه. ناهارو خوردیم و من یه یه ساعتی ولو شدم و خوابیدم.(نشانه های افسردگی رو داشته باشین) بعدش هم بیدار شدم و همسری چایی دم کرد خوردیم و بنده مشغول امر خطیر اتو کشیدن لباسها شدم.در همین حالی که داشتم اتو میکشیدم و فکرای ناجورناک میکردم هر از گاهی قطره اشکی می فشاندم٬  صدای دلنواز اس ام اس از موبایل همسری برخاست و گفت اوهییییییییییی عسل!!!!!!

در این لحظه مثله یک عسله صاعقه زده اتو را رها نمودم و یک لحظه بر جای خود میخکوب شدم. ولی این میخکوبیت دیری نپایید و بنده به یک ان مثله فنر و دقیقا مثل فنر٬ از جا پریدم و یورتمه رفتم رو گوشیه بیچاره و چی دیدم ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعله اسم ام اس محبوب دورانها. در این لحظه همسری هم به من پیوست و حالا یه ساعت داریم گوشی رو از دست همدیگه قاپ میزنیم. تا بالاخره چشم و چراغمون منور شد و دیدیم که بعله حقوقها ریخته شدم اونم چه جور؟ همون رقم توافقی همسریه با جناب رییس!

اخه یادتونه که من تابستون هر روز و هر ساعت این همسری رو به سیخ میکشیدم که برو با رییس حرف بزن بگو یه سال تموم شده حقوقتو زیاد کنه! اخه همسری تو تیر ماه سال کاریش تموم میشد. ولی اقا رئییسه قبول نکرد و گفت ما افزایشهامون تو ژانویه است و گفت اگه میخوای از الان یه رقمی زیاد میکنم تا سال دیگه با همون بیا. ولی اگر نه که صبر کن تا ژانویه و خلاصه بعد از بحث و جدلهای فراوان و یک عالمه گفتگوی تمدنها٬ رو یه رقمی واسه ژانویه توافق کرده بودند.

ولی وقتی زد و این بحران پیش اومد دیگه همسری گفت چشمم اب نمیخوره که اون رقم توافقی رو بدن بهمون.تازه اگر هم نمیدادن هم نمیرفتیم اعتراض کنیم! ولی دیروز دیدیم که همون رقم درخواستی رو واسه همسری واریز کردن و ای خدااااااااااااااااا کلی خوشحال شدیم.

تو همین خوشحالیها بودیم که اس ام اس برای منم اومد و رفتم دیدم بعلهههههه ۸۰ هزار تومن ناقابل هم بر حقوق بنده افزوده شده. و این گونه شد که یکی از استرسهای من برطرف شد. منم کلی خدا رو شکر کردم. واقعا خیلی جای شکر داره که ادم تو همچین وضعیتی کار و حقوقشو از دست نده که هیچی تازه زیاد هم بشه. خدایا شکرت

اخه نمیدونین خیلیها که حتی بچه شون هم اینجا مدرسه میرفته٬ بیکار شدن و مجبور شدن وسط سال تحصیلی جمع کنن برن!

خلاصه که دیگه کیف هردومون کوک شد. بعدش هم در راستای رفع کامل استرس این چند روزه زود رفتیم بیرون و اول برای همسر جونم یه جفت کفش خوشگل از کلارکس خریدیم.بعدش هم من از نیکولی یه جفت کفش مجلسی گرفتم که واقعااااااااا قیمتش مفت شده بود. اخه این مارک واقعا وسایلش گرون بود و من خودم هیچ وقت نخریده بودم.ولی الان ۷۵٪ کم کرده.

راستی قابل توجه ندا خانوم ٬ پنجشنبه رفتیم از اسپریت سه تا پیراهن مردونه واسه همسری و یه بلوز هم واسه من گرفتیم!

شب هم اومدیم خونه و این دفعه چشم و چراغ من به جمال خاله پری روشن شد و به این نتیجه رسیدم که بدن من هم به بی پولی٬ البته به صحبت و فکر بی پولی٬ آلرژی داره!

ولی واقعا این چند روزه فهمیدم که اصلا ادم متحملی نیستم و تحمل سختیها رو ندارم. دیگه خیلی نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست٬ شده ام!

این بود از ماجرای استرسهای عسل بانو.

الان هم دیگه وجدان کاری داره قلقلکم میده و میرم که به کارم برسم.

متاسفم که خاله نشدین

بای بای

 

یک پست ناجورناک

»
سلام دوستان.

این پست سرشار از انرژیهای منفی میباشد!

خاله عسل حالش اساسییییییییییییی گرفته است. از یه طرف این خاله پری زهلم گدمیش الان یه هفته است منو گذاشته سر کار و خبری ازش نیست و دیگه رسما اعصاب معصاب منو خط خطی کرده.

دیروز تو خونه خودم بی بی چک کردم که خوشبختانهههههههههههه منفی بود. خودم میدونم خبری نیست. فکر میکنم به خاطر استرسه.

امروز از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۱۰ تو بیمارستان ایرانی معطل بودم اخرش هم هیچی به هیچی. یه تست هاملگی نوشت که بیمه قبول نمیکنه و قیمتش ۲۵ هزار تومنه!! پاپ اصمیر نیز همچنین که قیمتش ۴۰ هزار تومنه و تااااااااااااااازه ۱۰ روز دیگه جوابش اماده میشه.منم از لجم هیچ کدومو ندادم.

به ژهنم 

حالا ایناش مهم نیست. میدونین چی این وسط استرس منو شونصد هزار برابر کرده؟ اینکه تو  شرکتمون الان سه روز هم از موعدش گذشته و خبری از حقوقها نیست. هر ماه  دیگه حداکثر روز ۲۸ میدادن ولی امروز ۳۱ شده و هنوز خبری نیست.ظاهرا ۳-۴ ماهه که از وزارت راه پول نگرفتن. ای خدااااااااا

خلاصه که در ناجورناکی ترین وضع ممکنه هستم.

اگه تو این هاگیر واگیر همچین گافی هم داده باشم که قطعا و یقینا٬ قتل نفسک خواهم کرد!

خلاصه که اگر دیدین خبری ازم نشد بدونین که به دیار باقی شتافانده شدم.

 

سومین سالگرد ازدواج خود را چگونه گذراندید؟

»
سلام و صد سلام به دوستای گلم.

مرسی از همتون بابت تبریکات و تعریفاتون. حالا من با اینهمه هندونه زیر بغلم چیکار وکنم؟

جونم براتون بگه که دیرور وبلاگ بنده ۹۵۵ بازدید کننده داشته و صد و خرده ای کامنت! جالبه نه؟

جالبتر از اون اینه که اینجا ما کلی دوست خاموش داریم که در چنین مواقعی یه عده شون شناسایی میشن

جونم براتون بگه که دیروز ظهر بنده عسلی بانو بدو بدو رفتم ارایشگاه و یه صفایی به خودم دادم تا همه فکر نکنن که بنده با میرزا کوچک خان جنگلی قرابت خانوادگی دارم. اینو هم بگم که دیروز از صبح هیچ جمله ای مبنی بر تبریک اونروز بین ما رد و بدل نشده بود!

ساعت ۴ به همسری گفتم من خسته ام و میرم خونه بخوابم. زود گازیدم رفتم مارکت. اول دو شاخه گل خوشگل خریدم. یکی واسه خودم. یکی واسه همسری. بعدش هم رفتم کارت پستال بخرم. به اقاهه میگم یه کارت میخوام واسه سالگرد ازدواج٬ برده یه سری کارت نشون داده. دارم دونه دونه نگاه میکنم٬ برگشته میگه سالگرد خودتونه؟ میگم اره. میگه پس امروز شوهرتون هم میاد اینجا. گفتم اون فکر نکنم یادش باشه!

خلاصه که یه کارت جینگول با نوشته های از اون جینگولتر خریدم و رفتم یه کیک کوچولو هم گرفتم و اومدم خونه. زود خونه رو جارو زدم و دوش گرفتم و بردم وسایل رو چیدم روی میز.دو تا شاخه گل و کارت و کیک رو گذاشتم و سه عدد شمع هم به مناسبت این سه سال روشن کردم و لامپها رو هم خاموش کردم و خلاصه کلی رمانتیسیته فضا رو بالا بردم.

همه اینکارها هم با سرعت ما فوق صوت انجام میشد  دیگه منتظر نشستم که جناب همسر بیاد. که ناگهان درباز شد گل امد٬ سوسن و سنبل امد٬ همسری جونم با یک دسته گل خوشگل امد! و کلی هم از دیدن اون فضا کیف کرد و تشکر دروکرد. تازه من داخل اون کارتش پول هم براش گذاشته بودم که دیگه بیشتر کیف کرد و عملا کیفور شد بچم

بعدش هم کیک خوردیم و شمعامونو فوتوندیم و پا شدیم رفتیم بوستان سنتر. شام مکزیکی خوردیم! اونجا داشتیم شام میخوردیم که یه صحنه ای دیدم که میخوام براتون تعریف کنم.ما منتظر بودیم غذامون اماده بشه که یه مرد عرب با دو تا خانوم جوون که تقریبا همسن هم نشون میدادن اومدن و یکی از خانوما یه بچه ۳-۴ ساله هم باهاش بود.اینجا اکثرا اینجوریه که یه مرد با چند تا خانوم میان بیرون. حالا ما همش فکر میکنیم که  این زنها هووی همدیگه هستند ایا؟ یا که مثلا عروس و خواهر شوهر ی چیزی هستند؟ فعلا که نتونستیم پی به این راز بزرگ ببریم. اخه مگه میشه هوو باشن؟ البته نمیشه هم که همه عروس و خواهر شوهر برن بیرون که!

اگه اینجوری باشه که هووی هم باشن اونوقت فکر میکنم خانومای اینجا با حسی به نام حسادت اصلا اشنایی ندارن. طفلکها اصلا نمیدونن حسودی یعنی چی و این از عجایب روزگاره!

حالا اینش مهم نیست. این سه تا ادم بزرگ با یه نیمچه ادم٬ چهار پرس کامل غذا گرفتن و باور کنین همشون رو همدیگه به اندازه نصف پرس هم نخوردن. یعنی ۲-۳ قاشق بیشتر نخوردن و پا شدن رفتن و خدمتکار رستوران هم اومد کل اون غذاها و نوشابه هایی رو که همشون هم پر بودند همه رو ریخت تو سطل اشغال!!!!!!!! ای دلم سوخت!

من اینجا بارها شاهد همچین صحنه ای بودم.واقعا حیف و میل کردن جزو فرهنگ ایناست. اصلا براشون مهم نیست. حالا پولش مهم نباشه ولی اخه بالاخره نعمت خدا رو دارن اینجوری حرومش میکنن. اونم تو این شرایطی که تو کل دنیا صحبت از بحران و این چیزاست.

اینا وقتی میان برای خرید خونه٬ ۷-۸ تا از این چرخهای خریدو که دیدین پر میکنن تا خرخره مثلا ۳۰۰-۴۰۰ هزار تومن خرید میکنن. اونوقت ۳-۴ تا کارگر هم فقط اینا رو بار میزنن تو ماشینشون.با این وضع هم من فکر میکنم که ۷۰ درصد اونا رو هم میریزن دور

یا مثلا اینجا یه سری ویلاهایی هست که واقعا بزرگن. یعنی شاید ۲۰ تا اتاق خواب داشته باشن. اونروز تو کوچه های ممزر داشتیم پیاده میرفتیم و در یکی دو تا از این خونه ها باز بود.باور کنین تو هر کدوم حداقل ۵-۶ تا ماشین پارک بود. اونم چی بنز و بی ام وی و روور. ماشینای بالای ۱۰۰ میلیون!! ما اول فکر میکردیم تو هر کدوم از این ویلاها حداقل یه ۱۰-۱۵ نفری باید زندگی کنن ولی حالا فکر میکنم نه اینا فضا رو هم همینجور حرومش میکنن.

کلا از دین مبین هر چی صرفه جویی هست رسیده به ملت ما و هر چی اسراف و حیف و میل هست رسیده به این عربا. ولی واقعا ادم ناراحت میشه!

بگذریم. این چیزا باید فرهنگ سازی بشه.

 بعد از شام من تو شونصد تا مغازه لباس پرو کردم و اخر سر هم هیچی نخریدم. اخه میخوام یه پیراهن مجلسی بگیرم. اینجا هم لباسای خیلی خوشگلی هست ولی میدونین چیه من خیلی به راحتیه لباس اهمیت میدم. کلا لباسی که توش راحت نباشم رو عمرا که بپوشم. اینا هم از بس لباسهاشون پرکاره که خیلی لباس سنگین میشه و وقتی میپوشی انگار که یه وزنه ۲۰ کیلویی ازت اویزون باشه! یا مثلا اونروز کفشهای خیلیییییی خیلییییییی خوشگلی دیدم که حراج جانانه ای هم خورده بودند و خیلی خوشگل و براق بودند. درست مثله کفشهای خواننده ها بودن ولی چه فایده که پاشنه شون حداقل ۱۰ سانت میشد و من باز نمیتونستم بپوشم. فکر کنم اخر سر باید با همون لباس تو خونه ای برم عروسی!

اینجا قیمت لباس مجلسیها ۲۵۰ تومن به بالاست. ولی مامانم میگه خوبه بگیر. چونکه تو ایران پارچه اش رو بخوای بخری بیشتر از این درمیاد برات!

خلاصه که فعلا نتونستم چیزی بخرم.بعدش اومدیم خونه و یه قسمت از لاست رو دیدیم و لالا.

امروز هم پنجشنبه و اخ جوون که فردا میتونیم یکمی استراحت دروکنیم.

خب دوستای گلم من دیگه برم به کارام برسم.

اخر هفته خوبی داشته باشین. رها جون دیدی دیگه ناپیدا نشدم!

فعلا بای بای

 

9 بهمن 84

»

 تو خورشید منی

بذار مردم بدونن

غم عشق تو رو

تو چشمونم بخونن

تو خورشید منی٬من ذره محتاج نورم

بیا گرمی بده به جون من٬ اگر چه دورم

فقط یه روز ز تو جدا میشم که توی گورم

 

سلام دوستای گلم. حتما میگین این چرا اول صبحی بار عشقولانگیش رفته بالا. حالا میگم.

برای اینکه امروز سومین سالگرد عروسیه ماست.هوراااااااااااا دست بزنین  هوراااااااااااااا عروس اومد....... لیلیلیلیلیییییییی

بعله به همین راحتی٬ به همین خوشمزگی سه سال گذشت.دقیقا سه سال پیش در چنین روزی در حالیکه یه روز قبلش و یه روز بعدش هوا کاملا افتابی بود و دقیقا همونروز نیم متر برف اومده بود (شانس نگو هلو بگو) بنده و همسری جشن کوچولومونو برگذار کردیم.

جشن بدی نبود ولی هیچ وقت هم اون چیزی نبود که من ارزوش رو داشتم. همسری هم خیلی جاها حرفمو گوش نداد.!!    کلا چون برنامه ریزی جشن افتاده بود دست کسایی که بنده معتقدم علف دو تا الاغ رو هم نمیتونن قسمت کنن!!! اینه که زیاد جالب نبود. به همین خاطر هم نمیخوام زیاد به جزئیات امر بپردازم و اعصاب خودمو خط خطی کنم. به هر حال ما جشن عقد کامل و مفصل و عالی ای داشتیم و این عروسی هم یه چیز نمایشی بود. چون من خودم برام خیلی لحظه عقد مهمه.توی عروسی دیگه بعد از ماهها با هم بودن٬ اون شور و حال و هیجان روز اول نیست.

تو جشن عقد همه منتظرن که عروس و دوماد رو برای بار اول ببینن و اونایی که نمیشناسن بشناسنشون. ولی تو عروسی دیگه همه به حد کفایت همدیگه رو شناختن و چشم و چراغشون به حد کفایت روشن شده

تازه خود لحظه عقد هم خیلی مهمه.

اینو هم اضافه کنم که سه روز قبل از این جشن عروسی٬ بنده اخرین امتحان اون ترمم رو تو تبریز دادم یعنی دقیقا درحالیکه من سر جلسه امتحان بودم تو خونمون داشتن جهیزیه رو بار میزدن که ببرن تهران.همسری هم تو سعادت اباد یه خونه دو خواب اجاره کرده بود و بردیم وسایل رو چیدیم و واقعا خیلیییییییییییییییییی کیف میداد. همه چی نو بود.

انصافا خانواده همسری و مخصوصا دو تا از برادرشوهرام خیلی تو کار چیدن اسباب کمک کردند.دستشون درد نکنه.دو تا خاطره هم از اون روز دارم که تعریف میکنم براتون.

من یه ظرف پیاز و سیب زمینی از اون چوبیها گرفته بودم که قطعاتش از هم جدا بود و باید فیکس میشد. برادر شوهرم یه ساعت نشست اینو فیکسش کرد و داد دستم و گفت بیا دو تا سیب زمینی پیاز بذار توش ببین کار میکنه یا نه.....

بعدش هم برادر شوهر بزرگه میخواست پرده ها رو نصب کنه و یه نردبون اورده بود و میخواست بذاره رو زمین که من سریع رفتم یه دستمال اوردم گذاشتم زیر پایه هاش تا فرشامون کثیف نشه. اونم گفت الهی بمیرم که الان اینهمه حساسین. فردا روز اونقدر بچه جیش میکنه روشون که..........

خلاصه که خیلی هممون ذوق و شوق داشتیم. منم کدبانووووو سریع چای سازم رو زدم به برق و یه چای دبش اماده کردم و اولین چایی رو تو خونمون خوردیم. مامانم و خواهرم هم بودند.بعدش  هم نوار گذاشتیم و کلی حرکات موزون دروکردیم و مادر شوهرم هم داشت کیف میکرد.کلی هم ترانه واسه روز عروسی سلکت کردیم.

من خیلییییییییییی خونمونو دوست داشتم. خیلی هم به نظرم قشنگ شده بود. اخه همه وسایل رو با وسواس خاصی خریده بودیم. به خاطر همین وقتی اومدیم دبی و همه رو فروختیم کلی ناراحت و غمگین بودم.

اینجا هم چند تا عکس از خونه عشقمون براتون میذارم.

این گلها رو هم تو روز عروسی برامون اورده بودن. هر دو تا دخترایی هم که این گلها رو اورده بودند الان عروس خانواده عمه همسری هستند!!!!!!!! اگه شما هم اونروز برام گل میاوردین٬ به احتمال زیاد الان فامیل بودیم قابل توجه پگاه خانوم که داره یواشکی میخونه

روز عروسیمون هم که گفتم چنان برفی اومده بود که نگو  و نپرس و حسابی حال منو گرفته بود. ولی اخر شب که داشتیم میرفتیم خونمون واسه عروس کشون توی اون برفی که داشت الک میشد از اسمون٬ پیاده شدیم و کنار اتوبان رقصیدیم و ملتی هم که اون حوالی بودن اومدن و قاطی ما شدن....... من همینجور که داشتم میرقصیدم یه لحظه برگشتم پشت سرم و دیدم جمعیتی  عظیم دارن پشت سرم حرکات موزون درمیکنن که من هیچ کدومشون رو نمیشناسم

تازه کلی هم جلوی ماشین بالا و پایین پریدن و حال کردن واسه خودشون و به ما هم حال دادن.

اینم چند تا عکس از اون شب پرخاطره

 

این جمعیتی که در حال کف زدن هستند جزو اون ناشناسهان!

حذف شد!

اینم اولین ماشین من و همسری که کلی باهاش خاطره داریم و مسافرتهای رنگارنگ رفتیم.

حذف شد!

 

من عاشق بیب بیب ماشینها تو روز عروسیم ولی این همسریه از خدا بی خبر فقط فلاشر هاش رو روشن کرده بود و اصلا بوق نمیزد و میگفت مزاحم مردم میشیم. اخه مگه مردم خوابیدن کنار اتوبان که جناب آلو مزاحمشون بشی. ها؟؟؟؟

من تو عروسیم ارایشگاه هانی رفته بودم تو میدون کاج. زیاد راضی نبودم. اونقدر هم جاریهام و فامیلهای حسود همسری ایراد گرفتن که دیگه کلی ناراحت شدم. پسر عمه همسری همون شب برگشته بهم میگه خیلییییییییییی زشت شدی!!!!!!!!!! باورتون میشه. یه ادم باید چقدر احمق و عقده ای و چیپ باشه که همچین حرفی رو به یه عروس بزنه اونم کی شب عروسی منم گفتم  اعههههه پس  تااااااازه شدم شبیه سیلوا !! سیلوا زنشه

یا جاری حسودم یه هفته بعدش جلوی خواهرم برگشته بهم میگه خیلی زشت شده بودی. ما اینجا یه همسایه داریم که همسری خیلیییییییییییی از دختر اونا بدش میومد٬ تو عینا شبیه اون شده بودی. اخه یکی نیست بگه بد بخت من اگه گل هم بمالم به صورتم از تو یکی هزاران و بلکه میلیونها بار خوشگلترم.با اون قد ۱۵۰ سانتیت. و وزن ۹۰ کیلوییت.

خلاصه که این تیپ حرفها زده شد و همسری هم هیچ جوابی نداد که روی بعضیها زیاد شد و  این اغازگر  اختلافات و مشکلات زیادی برامون شد. اگه همسری از همون روز تو روشون وایمی ایستاد کار به اونجاها نمیکشید. الان هم بزرگترین ترس من برای برگشتن به ایران همین مسائله. چون اینو ۱۰۰٪ مطمئنم که فامیلای همسری دوباره زندگیمو تیره و تار میکنن.البته همسری ادعا میکنه که دیگه همون ادم سابق نیست ولی متاسفانه ادعایی بیش نیست و تو موقعیتهای مشابه٬ عکس العملهای مشابه نشون میده.

به هر حال بعضی زخم زبونها هیچ وقت از یاد ادم نمیره.من که ازشون نمیگذرم. خدا هم ازشون نگذره.

فرداش هم که اصولا باید روز پاتختی میبود ولی از اونجایی که پدر شوهرم اینا دستشون رو به گردنشون بسته بودند و تو جیبشون اصلا و ابدا نمیرفت اینه که خبری از این مراسمات هم نبود!!!!!!!!! یعنی حتی حرف و صحبتش هم نشد که ای عروس ایا میخوای برات پاتختی بگیریم یا نه؟؟؟ انگار نه انگار

به هر حال همه اینا  گذشت. امروز بعد از سه سال وقتی نگاه میکنم به گذشته میبینم خیلی پستی و بلندیها تحمل کردیم. ولی برایندش مثبت بوده و این مهمه.

اینم در اخر یه عکس از عسل بانوی عروس که خیلی زشت شده بوده!!!!!!

حذفیده شد.هر کی بیاد بگه دوباره بذار خونش گردن خودشه ها

ببخشید که سرتون رو درد اودم.

من و همسری از امروز چهارمین سال زندگی مشترکمون رو شروع میکنیم. خوشحالم.

.................

تاثیر البحران الاقتصادیه فی دبی....

»
سلاممممممممممم این ممممممممم اخرش میدونین به خاطر چیه؟

واسه خاطر اینه که دارم میلرزم. اره عزیزانم دیروز تا صبح بارون اومده٬ البته اینش مهم نیست. مهم اینه که خاله عسله آی کیو دیروز سویشرتش رو تو سیتی سنتر جا گذاشته ٬ خوبه خودشو جا نذاشته و تاااااااااازه امروز صبح که پا شده بیاد شرکت یادش افتاده.

خلاصه که الان با بلوز کاموایی نشستم اینجا و با انگشتهای یخ زده دارم براتون مینویسم.

اول از پنجشنبه بگم که محموله کادو ها بالاخره به دست مامانم اینا رسید و زنگ زدند و یه عالمه تشکر و خوشحالی دروکردن و گفتن که هر جفتش دقیقا سایز پاشون بوده و منم خوشحال شدم.

شب هم از طرف شرکت یه مهمونی شام قرار بود برگذار بشه با حضور چند تا کله گنده از وزارت راه و پرسنل عالی رتبه شرکت. و این یعنی بعله دیگه همسرخان ما دعوت بودند و ما نبودیم واه واه واه رتبههههههههههه

خلاصه که عصری رفتیم خونه و حاضر شدیم و همسری بنده رو رسوند سیتی سنتر و خودش رفت مهمونی. ولی فکر نکنید که من ناراحت شدم. اصلاااااااااا  

منم کلی برای خودم چرخیدم تو مغازه ها و بعدش هم رفتم رستوران حاتم  و آش رشته با کباب کوبیده خوردم و خودم٬ خودمو مهمون کردم!!!

ساعت ۹ همسری هم اومد و ما تا ساعت ۱۱ شب تو سیتی سنتر بودیم و دیگه من داشتم از خستگی پس میوفتادیم. رفتیم واسه همسر جونم یکعدد شلوار جین و یه بلوز٬ هر دو از نوع جینگیلی خریدیم! نمیدونین چه حراجی شده. کلی قیمتا اومده پایین.شلوار ۱۰۰ تومنی شده بود ۲۵ تومن یعنی ۷۵٪ حراج بود. تو گردنی ای که قبلا ۳۰۰ تومن بود شده بود ۷۵ تومن! شاید رفتم خریدم!

بعدش رفتیم خونه و غش کردیم. فرداش یعنی جمعه صبح پا شدیم و کوزتینگ کردیم.در حال کوزتینگ بودیم که بنده حرفی زدم و همسری در پاسخ مقادیر متنابهی عصبانیت از خودشون دروکردن . ایشون معتقدن که بنده با نفرت در مورد خانواده شون داد سخن دادم. خب چه کنم همسر جان. بنده ادم ظاهر سازی نیستم.

برای ناهار هم میخواستم قرمه سبزی بذارم که گوشتشو گذاشتم بپزه بعد به همسری گفتم بیا  دوباره بریم سیتی سنتر و از کارفور واسه خونه قاقا لی لی بخریم. چون جمعه بعد از ظهرها خیلی شلوغ میشه.این شد که دوباره راهی شدیم.ولی برعکس تصور سیتی سنتر خیلی خلوت بود.

دوباره رفتیم گشتیم و من تو دو تا مغازه رفتم لباس پرو کنم که فکر میکنم سویشرتمو هم همونجا جا گذاشتم.ساعت ۲:۳۰ که داشتیم برمیگشتیم بازم خیلی خلوت بود و تو پارکینگ کلی جای خالی وجود داشت و این از نوادر روزگار بود  اخه نمیدونین جمعه ها این ساعت تو سیتی سنتر چه خبر میشه. جای سوزن انداختن پیدا نمیشه. کلا از وقتی بحران شده مسافر تو دبی هر روز داره کمتر میشه و شهر روز به روز ارومتر و خلوت تر میشه. پارسال اینموقع که فصل فستیوال بود ۸۰ درصد ظرفیت هتلها پر بود ولی امسال بر طبق اماری که خودشون میگن فقط ۳۰ درصدش!!!!!!!!!

از طرف دیگه مغازه هایی که همیشه مثل دسته گل تمیز بودند و کفشون برق میزد الان دیگه اونجوری نیستند. فکر میکنم برای کاهش هزینه هاشون دیگه زیاد نمیرسن به مغازه هاشون.

توی روزنامه هم نوشته بود که روزی ۲۰۰-۳۰۰ تا اقامت تو دبی کنسل میشه. یعنی مردم نمیتونن دووم بیارن و برمیگردن.بازم خدا رو شکر که ما کارمون سرجاشه یا مثلا عربهایی که عروسیهای انچنانی میگرفتن و برای یه لباس عروس ۲۰ میلیون هزینه میکردم الان بیشتر از ۳-۴ میلیون نمیتونن خرج کنن. خلاصه که بلبشویی شده.خدا اخر و عاقبتمون رو به خیر بگذرونه. ما ها واقعا خوش شانسیم که پروژه ای که داریم توش کار میکنیم یه پروژه دولتیه و مشکلی برای کارمون نداریم.

داشتم میگفتم که ساعت ۳ رسیدیم خونه و درو که باز کردم با بوی بس مطبوع گوشت سوخته سورپرایز شدم و باز برگ زرینی بر کارنامه اعمالم افزوده شد. بعله طفلک گوشتها در حالیکه بنده تو سیتی سنتر داشتم لباس پرو میکردم اینجا درحال جزغاله شدن بودند بیچاره ها.

در این لحظه باز خدا رو شکر کردم. چرا که از از کارفور ماهی قزل الا خریده بودیم. زود برنج رو ابکش کردم و با دو عدد ماهی سرخ شده و زیتون و ترشی سیر٬ یه سفره شمالی پهن کردم.

برای شام هم با سبزیهای که ندا جونم اورده بودن بعد از قرنی کوکو سبزی پختم. دستت درد نکنه ندا جونی که خیلی چسبید.

پنجشنبه تو شرکت داشتم مشقامو مینوشتم که بابام به من عیدی داد یه توپه قلقلی داد.........

 نه ببخشید داشتم مینوشتم که در باز شد٬ این پسر مصریه که من بهش الرژی دارم آمد 

 میگه واسه چی میخوای عربی یاد بگیری؟ گفتم واسه اینکه( فضولو بشناسم.  ) بدونم الیسا تو ترانه هاش چی میگه؟ برگشته میگه؟ جاست؟ میگم اره جاست just.   

میگه خب شاید فردا الیسا مرد؟ گفتم ای ابله هنر مند هرگز نمیمیره

میگه نههههههه وقتی عربی یاد گرفتی برو قران رو بخون. اصلا اگه قران بخونی عربی رو بهتر یاد میگیری.میگه البته هیشکی مثله عربها نمیتونه قران رو بخونه. چونکه ما میگیم جهنم ولی وقتی قران رو میخونی برای اینکه بهتر باشه و ثوابش بیشتر باشه باید بگی ژهنم

خلاصه که رسما مخ ما رو گذاشت تو فرغون. منم بهش گفتم ایستادی اینجا با نامحرم چک و چونه میزنی میری ژهنم ها . اونجا به سیخت میکشن. ریز ریزت میکنن.بزن به چاک.

خداییش این پسر یه روزی اینجا کار دست من میده ها. میزنم لهش میکنم به خدا.ببینین کی بهتون گفتم. قیافه اش هم عین این بصیجیها میمونه

البته امیدوارم دوستای مومن و معتقدم ناراحت نشن. هر کی عقیده ای داره که محترمه.منم نمیخوام به عقاید کسی توهین کنم.حتی این پسره!! ولی وقتی اون فضولی میکنه دیگه نمیشه که جواب نداد.میشه؟

راستی تا یادم نرفته بگم که دوستم صحرا جون ازم خواستن واسه خاطر مشکلی که داره و در حال حل شدنه٬ براش دعا کنیم و دعای توسل راه بندازیم. من از اینکارا بلد نیستم ولی به روش خودم براش دعا میکنم و انرژی مثبت میفرستم. از همه شما دوستای عزیزم هم میخوام که براش دعا کنید تا هر چه زودتر مشکلش حل بشه. قبلا از همکاری صمیمیانه شما تشکر بعمل می اید.

ممنون از همتون.من امروز باید یکمی زودتر برم دنبال سویشرتم بگردم. خدا کنه پیدا شه.اون از پولامون اینم از سویشرتمون. هر دم از این باغ بری میرسد.

هفته خوبی رو شروع کرده باشین.

 بای بای

بعدا نوشت: رفتم از تو دبنهامز سویشرت خوشگله ام رو پیداش کردم.

 

عسل ورشکسته شد!!

»

یک دانه عسل

اونم ورشکسته

با یه عالمه غصه

تو شرکت نشسته.

هر عسلی هست

خوشگل و زیبا

بیچاره شده اما٬ پروردگارا

خدمتتون عارضم که بنده یکسال کار کردم و زحمت کشیدم و عرق ریختم و دستام پینه بست و مثل یانگوم مشتقهای فراوان تحمل کردم و بیل زدم و اجر انداختم و فرغون بردم و فرغون اوردم و زیر بار زندگی هی خم و راست شدم و چین به ابرو نیاوردم ولی افسوس!

بعله افسوس چرا که یکسال دیگر هم باید اعمال نامبرده فوق رو تکرار بنمایم و پول جمع کنم تااااااااااا بلکه جبران فلوسهایی که به باد فنا دادم بشود انشالله.

بدین وسیله از طرف خودم و همسری٬ البته بیشتر خود خوش اقبالم اعلان ورشکستگی رسمی مینمایم و از خواهران و برادران گرامی میخواهم تا در کنار یاری رسانی به کودکان مظلوم غزه٬ خاله عسل ورشکسته را نیز فراموش ننمایند. باشد که مقبول افتد.

ای عمران خان پروردگارت نیامرزاد. الان تو کدوم بلاد کفر داری با حاصل دست رنج و نتیجه پینه های دستان من٬ پپسی کولا میلونبونی ها؟ ای ورپریده نگفتی این عسل٬ این طفلک٬ این بچه کاری و زحمت کش٬ کلی عرق ریخته و درکنار وبلاگنویسی کار شرکتی انجام داده و اونوقت من اینجوری مانیهای نازنینش  رو هاپولی میکنم نمیگم این دختر سیده است و یهو اهش میگیره میچسبم به طاق؟ ها نمیگی؟ بزنم لهت کنم؟

اون انای تی تیش مامانی رو گذاشتی اونجا البته بهتره بگم بستی اونجا که چی؟ خودت کدوم گلستونی هستی؟ اون عینک و موبایل و اون انگشتر جواهر نشان دست انا خانوم رو هم لابد با پول من خریدی دیگه. ای خداااااا

بچه ها بد بخت و ورشکسته شدم رفت پی کارش. اگه فردا عین ریوضو خودکشی کردم نگین چرا ها. اصلا نگین و نپرسین که بانو عسل ورشکست شد.

دیروز یه سر رفتیم به شرکت سازنده ای که ازشون خونه پیش خرید کردم خیر سرم. دیدم به به اقایون ورشکست و دفتر هم نیمه تعطیل تشریف داره.اینارو محض اطلاع اینجا میگم. اخه من تو سایتهای ایرانی ندیدم چیزی نوشته باشن ولی خارجیها پره. این شرکت که اسمش هست اینساید ترک  Inside track چون چند تا پروژه خیلی بزرگ برداشته و از تعدادی سرمایه گذار کت و کلفت هم خواسته بیان باهاش تو ساخت مشارکت کنند و گفته که سر ۶ ماه ۵۰٪ سود بهشون خواهد داد. خب اونا هم اومدن و چند صد میلیون درهم سرمایه گذاری کردن. این شرکت هم برای سودی که قرار بوده بهشون بعد از ۶ ماه برگردونه بهشون چک میده ولی میزنه و بحران جهانی میشه و پروژه های اینا هم میخوابه و دیگه سود بی سود.

اونا هم نامردی نمیکنن و چکها رو میذارن اجرا و  اقا پلیسا هم میان صاحب این شرکت رو که یه اقایی هست به اسم عمران خان (پاکستانیه) میگیرن و  میبرنش به همونجا که عرب نی انداخت.

ولی الان خبرها ضد و نقیضه و شایعه شده که این اقا با ضمانت از زندان ازاد شده و دبرو که رفته و درهم های نازنین منو هم با خودش برده. ای جز جگر بگیری وووووووویییی

البته بنگاهیها به ما میگن هیچ باکتون نباشه. اونا یا باید پروژه رو بسازن یا پولای مردم رو برگردونن و دولت هم این روزا خیلی حواسش به اینا هست. تازه بنگاهی میگفت ما هم وکیل و اینا گرفتیم و از این صحبتای دل خوش کنک دیگه.

البته من زیادم نگران نیستم. چون بالاخره اونا که رقمهای گنده پول گذاشتن این وسط بالاخره این یارو رو به فرض اینکه فرار هم کرده باشه میگیرن و میارن و از سودشون میگذرن و به اصل پول رضایت میدن. این وسط ما بیچاره ها هم به یه درصدی از پولمون میرسیم. البته امیدوارم.

خلاصه که اوضاع به شدت قاریمیش میباشد و توی لند دپارتمنت هر روز غلغله و گیس و گیس کشی میباشد. حالا باید یه روز برم تماشا!!

ولی بازم خدا رو شکر.چونکه اولا رقم زیادی پول نذاشتیم. دوما اینکه اخرین چکی که من به مبلغ ۵ و نیم میلیون دادم هنوز تو حسابمه و پاسش نکردن. منم امروز سریع پولو منتقل کردم به یه حساب دیگه. البته بنگاه به من گفت که اونا نمیتونن که چک رو پاس کنن چون دولت حسابشون رو بلوکه کرده.

خلاصه که امیدوارم دولت یه راهی جلوی پای مردم بذارن. البته اونا هم قصد اینو ندارن که پول مردم رو بخرون. خودشون هم بدشانسی اوردن و کلی این وسط متضرر شدن. بنگاه میگفت اکثرا در این گونه موارد یه شرکت بزرگتر و غول دیگه میاد بیشتر سهام این شرکت ورشکسته رو میخره و با هم ادغام میشن تا دوباره اوضاع روبراه بشه. ببینیم چی میشه.

ولی خداییش من زیاد ناراحت نشدم. جدی میگم. برای خودم هم جالبه. زیاد به پول بها نمیدم. نه اینکه مهم نباشه ها نه. ولی اینجوری هم نیستم که جونم به پولم بسته باشه و با همچین چیزی دیگه زنگیمو تعطیل کنم. حالا همسری اینارو بخونه قیافه اش این شکلی میشه

اخه میگه تو ارزش پول رو نمیدونی. شایدم واقعا نمیدونم. به هر حال ادم که همیشه خوش شانسی نمیاره. یه بار هم بد شانسی میاره. تازه اونم معلوم نیست. شایدم تونستیم همه پولمونو زنده کنیم. البته جمل در خواب بیند پنبه دانه. گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه. 

چه رویی دارم من. ۲۰ میلیونم رو هواست تازه دارم توجیه هم درومیکنم. ای همسری بیا کله منو بکن بنداز پیشی ببره. که نوش جونش بادا.به هر حال مهم نمیباشد.

ولی بچه ها من امروز خیلی خوشحالماخه خبر ندارین که دیروز اولین جلسه کلاس زبانم رو رفتم. میدونین که من قبلا ثبت نام کرده بودم ولی برای سطح بیسیک. دیروز نشستم با خودم اندیشه کردم که اخه من که الفبا رو بلدم و میتونم همه چیزو بخونم و بنویسم و کلی هم لغت بلدم٬ واسه چی برم بشینم با کلاس اولیها؟

این شد که بهشون زنگ زدم و اندیشه هامو به اونا هم گفتم. اونا هم گفتن که عصری بیا برای مصاحبه. عصر رفتم و معلمم که یه خانوم تپل و کپل و خپل مصری بود اومد و سلام و علیک کرد و رفت یه تیکه روزنامه با خودش اورد و گفت ای عسل بخوان. به خوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد.گفتم من خواندن بلد نیستم. گفت ای احمق! بخوان که این حکم وزارت توست!!

ای وای ببخشید کانالا خط رو خط شده بودن. گفت بخوان و منم مثل بلبل شروع کردم به خوندن. بعد گفت حالا ترجمه کن. منم گفتم میگه که شیخ محمد تاکید کرده که امارات باید نمیدونم چی چی بکند؟؟؟؟؟؟!!!!

اونم گفت خوبه و تو باید بیای سطح ادونس  اونم چون شاگرد دیگه ای نیست فعلا کلاسم خصوصی میباشد. ولی قیمتش دوبرابر بیسیک و کلاس هم هفته ای دو روز یکشنبه ها و سه شنبه ها ساعت ۹-۱۰ شب. که خب منم از خدام بود. بالافاصله زبلی کردم و گفتم امروز سه شنبه است. گفت خب اگه میایی اوکیه. و بعدش هم یه بوس برام فرستاد و من و همسری اینجوری شدیم

خلاصه زود اومدیم خونه و شام درست کردم و خوردیم و رفتم کلاس.خیلییییییی باحال بود.کلی کلمه و لغت یاد گرفتم. تازه برای جلسه بعد هم واسه هر حرف از حروف الفبا باید ۱۰ تا لغت بنویسم با معنیش.

 من برم . برم مشقامو بنویسم که خانوم معلم دعوام میکنه یه موقع.

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بای بای

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com