السلام علیکم بر برو بچ!
خوبین؟ حسابی سرم به تولد بازی گرم بودا. دیروز هم نیومده بودم شرکت.امروز هم از صبح دارم کارهای عقب افتاده دیروز رو انجام میدم.یه روز هم که اینجا نمیام کلییییییی دلم تنگ میشه..
اول بگم تنک یو عزیزانم که اومدین تولد شوشو جانم رو تبریک گفتین. شکرا جزیلا" 
من دیگه دیشب تو خونه وقت نکردم کامنتها رو جواب بدم لذا همینجا از همه تشکر درومیکنم.
به دلیل ذیق وقت بریم سراغ اهم مطالب!
پنجشنبه رفتیم فستیوال سیتی و به مناسبت تولد همسری قرار بود بریم رستوران چیلیز. این چیلیز یه رستوران بسی باحال میباشه که متعلق به استکبار جهانیه. توی این رستوران اگه گارسونها بفهمن که تولد یکی از مهموناست با قاشق و چنگال میان سر میزش و کلی سر و صدا راه میندازن و براش سرود Happy Birthday میخونن.
خلاصه که رفتیم نشستیم و من به بهانه اینکه ببینم اون طرف جا هست یا نه٬ زود رفتم به گارسونها گفتم که تولد همسریه و سورپریزش کنین.همسری هم بی خبر از همه جا.
خلاصه شام رو خوردیم و من یه اشاره دادم که یعنی بعله
دیری نپایید که همه گارسونها کف زنان و سرود خوانان
در حالیکه یه کیک بستنیه کوشولو هم دستشون بود و یه شمع هم روش گذاشته بودن٬ اومدن سر میز.
اولش که همسری صدای اینا رو شنید یه لحظه برگشت نگاهشون کرد و گفت: اعه تولد یکی دیگه هم هست امروز!
ولی وقتی که دید گارسونها راهشون رو کج کردند و اومدن سمت میز ما دیگه رسما این شکلی شده بود

و تو عکسها هم کاملا معلومه. با دهن نیمه باز همش به من و گارسونها و کیک نگاه میکرد
خلاصه که سورپریز شد٬ چه سورپریز شدنی.
طفلی تا چند دقیقه تو بهت بود. بعدش هم گارسونها رفتن و حمله به کیک...... عکسش رو فردا میذارم. الان همراهم نیست.
بعدش هم تو محوطه٬ به مناسبت فستیوال٬ برنامه بود که یه درامر امریکایی اومده بود و کلی طبل و دهل گذاشته بودند و هر کی میخواست میرفت میشست و همه با هم یه موسیقیه سرخ پوستی مینواختن
ما هم رفتیم نشستیم و کلی کیف کردیم و جو گیر شدیم و لذا دستامون تاول زد
اخر شب هم برگشتیم خونه و لالا. جمعه هم صبح پا شدیم و بعد از کوزتینگ ساعت ۱۲ زدیم بیرون و رفتیم ابن بطوطه مال.کلی گشتیم و ناهارو هم اونجا ناهار عربی خوردیم.
دیروز هم من نیومدم شرکت و موندم خونه. البته خونه که چه عرض کنم ساعت ۱۰ دوباره زدم رفتم سیتی سنتر! خب مگه چیه؟ شماها خرید عید میکنین حرفیه؟
هفته اخر فستیوال هم هست. دیگه باید از ثانیه ها هم بهره برد 
ظهر هم همسری اومد دنبالم و برگشتیم خونه و ناهار خوردیم و استراحت دروکردیم.عصری هم رفتیم ساحل و پیاده روی نمودیم و در سلامت جسم کوشیدیم.
بچه ها در حالیکه ۴۰ روز ناقابل تا عید فرصت باقی است! ما هنوز تو دوراهیه اومدن و نیومدنیم.البته موضوع جدیدی نیست و برنامه همیشگیمونه.!
پارسال که عید اینجا بودیم و خیلی هم خوش گذشت. امسال مامانم اینا گیر دادن که ۶ ماهه نیومدین و بیاین و اینا.نمیدونم موندم چیکار کنم. میدونم که همسری نصف بیشتر مسافرت رو میره پیش ننه باباش.اون وقت من میمونم تنها
حالا حتما میگین خب شما که ۱۲ ماهه سال باهمین دو روز از هم جدا باشین! خب مشکل همینجاست که چون ما ۱۲ ماه سال با همیم دیگه نمیتونیم جدا باشیم.
باور کنین دست خودم نیست
بیشتر از اینکه برای رفتنش ناراحت باشم وقتی فکر میکنم الان پیش چه کسایی نشسته حالم بد میشه. اصلا هم دست خودم نیست. اعصابم میریزه به هم. بهشون الرژی دارم
انگار که هووهای من باشند!
ننه باباشو کاری ندارما اونا دوتا پیر زن و پیر مردن! ولی عید همه ایل و تبارش میریزن میان خونه پدر شوهری
اصلا دلم نمیخواد اول سالمو با دیدن جمال مبارکشون خراب کنم.نمیدونین پارسال اینجا چقدر خوشحال بودم واقعا یکی از بهترین عیدهای عمرم بود که مجبور نبودم تو اون جمعشون باشم.
حالا پریشب همسری با داداش بزرگه حرف زد میگفت شاید عید همگی برن جنوب... میگفتن به شما هم میگیم از اونجا بیاین جنوب. (حتمااااااااااا
) کاش اینجوری بشه و برن مسافرت. اینجوری خودم هم با همسری میرم خونه پدر شوهری ۲-۳ روزی میمونم. مامانم اینا رو هم میبرم.تازه همسری خودش تنهایی بمونه هم مشکلی ندارم.بابا مامانش کبریت بی خطرن!
حالا نگین این چقدر بد جنسه ها. نه به خدا. باور کنین جمعاشون قابل تحمل نیست.مثلا فکر کنین الان عیده و رفتیم اونجا. همسری که انگار نه انگار عسلی داره و اصلا انگار منو نمیشناسه. یکمی خودش اخلاقش اینجوریه. به مقدار زیادی هم جمع شون اینو ایجاب میکنه!
یعنی کلا برادر شوهریها هم وقتی میان اونجا همشون با هم میگردن و باغ میرن و فوتبال بازی میکنن. زنها هم برای خودشون.اون یکی جاریهام که دوتاشون خونه پدرشون هم تو همون شهره و میرن خونه ننه باباهاشون. اون یکی جاریم هم ۳ تا بچه داره و سرش به اونا گرمه.تازه اون دوتای دیگه اگه هم خونه باباشون نرن وقتی خونه پدرشوهری هستند همش سه تاشون باهمن و با هم حرف میزنن و هی میرن میشینین این اتاق و اون اتاق کنارهم و انگار نه انگار که تو هم بشری بالاخره.
مادر شوهری هم که تمام وقت تو اشپزخونه است.منه بیچاره باید همیجور یکه و تنها بشینم تا وقت ناهار.ناهار هم که تموم شد باید بریم ظرفای شونصد نفرو بشوریم!
بعدش دوباره همون برنامه تا شب.
شبش هم هر کدومشون میرن تو یه اتاق٬ چون خونه سه خوابه است و اون سه تا جاریها هر کدوم یکی رو قرق کردن و ما باید ولو بشیم وسط هال!!!! عید اولمون وسایلمون رو بردیم گذاشتیم تو اتاقی که جاری حسوده اینا اونجان و از همه اتاقها هم بزرگتره. بالاخره نمیشد که چمدون رو گذاشت وسط هال. جاریه پرروم برگشته به منه تازه عروس میگه چون سال اولتون بود چیزی بهتون نگفتم از سال دیگه به همسری بگو یه اتاق گوشه حیاط!!!!!!!! درست کنه برین بمونین اونجا.
اونم با خشم فراوان.
فکرشو بکنین.......... منم گفتم چطوره تو به همسریت بگو یه دیوار وسط اتاق بکشه و یه در جدا هم بذاره که ما وقتی بیرون میریم هم چشممون به جمالتون منور نشه!
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که من اومدم اینجا و عیدها برای خودم عشق و حال میکنم و کل اون خونه و اون شهرستان رو هم بخشیدم به جاری حسوده بره باهاش حال کنه.
به همسری هم که بگی بیا یکمی بشین پیش من دیگه واویلاست..........
حالا فرجی بشه و خودش هم قبول بکنه هزار بار داداشیها میان که ای بابا شما هنوز کهنه نشدین ....... چیه نشستی ور دل زنت........ یا مثلا پدر شوهری میان مقادیر متنابهی خشم و غضب درمیکنه که من از این کارا خوشم نمیاد.
به ژهنم که خوشت نمیاد.
همسری میگه یه کتابی چیزی با خودت بردار اونجا بخون. میگم اخه کتابو همینجا میشینم تو خونه خودم میخونم
دیگه چه مرضیه که پاشم خدات تومن پول خرج کنم برم خیر سرم مسافرت٬ بعد بشینم کتاب بخونم!
خلاصه که خاله عسل بیچاره یا باید این کارو بکنه یا که بره تک و تنها بشینه خونه ننه اش.
یعنی در هر صورت مسافرت ما به معنیه جدا جدا گشتن میباشه و لاغیر. این است مفهوم جدیدی از مسافرت!
نگین تو هم خودت برو با مامانت اینا خوش بگذرون. بدون همسری بهم خوش نمیگذره. چه کنم؟
همش احساس میکنم همسری داره بودن با اونا رو به بودن با من ترجیح میده.
همش این احساس میاد سوهان میکشه به عواطف زنانه من!
همش منو قلقلک میده!
خلاصه که اینجوریاست که ما همچنان بر سر دوراهی موندیم. البته باید یه راه حلی برای این مشکلمون پیدا کنیم. چون به هر حال عید هم اگه نیایم بالاخره تابستون که میایم و دوباره همون آشه و همون کاسه.......
البته همسری اگه بخواد میتونه همه این احساسات بد رو در من از بین ببره ولی نمیدونم چرا نمیکنه.
میدونم خیلی خاله زنکی شد ولی بذارین این یه مورد رو هم بگم! بعد از عروسیمون من زودی برم یه دونه از عکسامونو که با پدر شوهری اینا گرفته بودیم دادم بهشون. حالا خیلی عروسا البومشون رو هم به خانواده شوهر نشون نمیدنا و مردم در حسرت دیدن عکسای عروسیه پسرشون میسوزن و خاکستر میشن!
حالا من عروسه به این گلی بردم خودم عکس دادم بهشون. باور کنین دیگه رنگ اون عکسه رو ندیدم.اصلا نمیدونم چی کارش کردن. دلشون نمیاد یه دو روز ناقابل که ما اونجاییم اونو بذارن رو طاقچه بعد دوباره برش دارن. ۱۰۰ بار تا حالا خواستم عکسه رو بگیرم ازشون و بگم اگه واسه شما ارزشی نداره واسه من خیلی با ارزشه ولی نگفتم
اخه من که همیشه خونتون نیستم.دو روز میام اونو هم نمیخوان یه کاری کنن که ادم حداقل دلش خوش باشه. به همسری که میگم٬ میگه تو دوست داری بقیه برات تظاهر بکنند؟
واقعا منطق رو حال کنین.جناب همسر خان این شمایین که معتقدین اونا تو دلشون ما رو دوست دارن( عمرا) و فقط چون سنی ازشون گذشته راهش رو بلد نیستند. خب شما یادشون بده!
نخیر عزیزم این صحبتها نیست........
میبینین دوست جونام عوض اینکه به فکر تفریحاتمون باشیم و فکر کنیم که چجوری بیشتر بهمون خوش میگذره مجبوریم رو یه سری مسائل سطحی اعصابمون رو خط خطی کنیم.
از یه طرف اگه بمونیم اینجا میدونم که حوصله مون سر میره.ولی از یه طرف هم نمیخوام اول سالمو با اعصاب خردی شروع کنم. شما میگین چیکار کنم؟
حالا دیگه از این بحث بیایم بیرون. دیروز یکی دیگه از شرکتهایی که براشون رزومه فرستادم زنگ زدن و قراره امروز برم برای مصاحبه ببینم چی میشه!
خب دیگه بچه ها. من سرم خیلی شلوغه مثلا میخواستم مختصر و مفید بنویسما!!!!
روز خوبی داشته باشین.
بای بای
بعدا نوشت اضطراری
خوانندگان عزیز به خبری که همینک به دستم رسید توجه نمایید. البته اگه تو کامنت همسر خان ندیده باشین. صبح داداش همسری زنگ زده و گفته که مادر شوهری میخواد بیاد دوبی و جاری حسوده هم داوطلب شده که اونو بیاردش! یعنی رسما گاو بنده در حال وضع حمل میباشه.
ظاهرا که میخوان هفته اول اسفند بیان. یعنی این بشر دیگه روی سنگ پا رو رسما سفید کرده که خودش خودش رو دعوت کرده!
جناب همسر فعلا که دارن وانمود میکنن که از این ورود نابهنگام جاری حسوده ناراحتن! ولی من که از ته دلت خبر دارم وروجک
به هر حال گفتم که بدونین فاتحه ما دیگه خونده شد.البته از یه طرف هم میگم خوبه که فرصت خوبی برای جبران به دست اوردم!
هنوز که هیچی معلوم نیست. برم ببینم چی کار باید وکنم. ایکون عسل بخت برگشته