سلام.اومدم خاله ها.
همیشه اخر سال که میشه به سالی که گذشته فکر میکنم. به اتفاقات خوب و بدش. به اینکه چه جور سالی بوده؟ چه کارهای مثبتی کردم و چه کارهای منفی ای و برآیند اونها چی بوده؟ 
امسال فرصتی شد تا این افکارم رو اینجا بنویسم...
در کل سال ۸۷ برای ما٬ سال آروم و استیبلی بود. برای اینکه اکثر مشکلات ریز و درشتی که بعد از اومدن به اینجا داشتیم دیگه همشون تا عید پارسال حل شدند و ما تونستیم سال ارومی رو شروع کنیم.
توی یک سال گذشته من با خانواده همسری مجددا روابط رو برقرار کردم و به عبارتی اشتی کردم.
البته نمیدونم کار درستی کردم یا نه!
وبلاگ درست کردم و دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و تونستم ارتباط هر روزه با ایران داشته باشم.
کلاس عربی رفتم و فکر میکنم خیلی مفید بود و در اینده هم برام مفید خواهد بود.
توی کارم جدی تر شدم و دیگه برام به منزله صرفا یه سرگرمی نیست و واقعا برای کارم ارزش قائلم. احساس مسئولیتم زیاد شده.
کلی مانی پس انداز کردم برای آیندمون که ایشالله تو روزهای خوب اتی خرجشون کنیم.فکر کنم این مثبت ترینشونه
برای اولین بار در عمرم با پول خودم برای خودم طلا و ساعت و .. خریدم!
با همسری عشقولانه تر شدم و بیشتر از قبل٬ به ظرفیتها و ارزشهای وجودیش پی بردم!
.................
اما منفیها:
فکر میکنم منفی ترینش در مورد خونه پیش خریدیمون باشه و اینکه هنوز نه تکلیف خونه مشخصه و نه تکلیف پولهامون....
یکی دیگه از منفیهاش که هر چند کم اهمیته ولی فکر نمیکنم از یادم بره اینه که ژانویه امسال به من خیلی کمتر از اونی که باید٬ پاداش دادن!
دیگه خدا رو شکر مورد ناراحت کننده دیگه ای نبوده و من از این بابت خیلی خوشحالم.البته الان دیگه یه جورایی سال جدید برای ما تبدیل شده به تیرماه! یعنی تاریخی که اومدیم دبی! و اینجا یه زندگیه جدیدی رو شروع کردیم.اینه که الان تاریخ زندگیه ما دو بخش داره: قبل از هجرت و بعد از هجرت!
الان که تو سال اول و ماه هشتم هجری هستیم
وقتی فکر میکنم که چه کارهایی انجام دادیم و چه مراحلی رو گذروندیم و واقعا مثله این بوده که همه چیزو از اول شروع کرده باشیم..... اومدیم اینجا خونه گرفتیم. دوباره وسایل خریدیم و چیدیم. ماشین گرفتیم و گواهینامه.... شهر رو یواش یواش شناختیم..
اول هر جا میرفتیم سر از بیابون درمیاوردیم و اووووووووووووووو کلی کار دیگه...........وقتی فکرشو میکنم سرم گیج میره و تعجب میکنم که ما چطوری این همه راه رو اومدیم.
طوری که فکر میکنم دیگه هیچ وقت نمیتونم دوباره این کارارو تکرار کنم!
به هر حال باز یه سال از عمرمون سپری شد و امیدوارم سال اینده هم برامون٬ نمیگم خیلی بهتر٬ ولی حداقل به اندازه همین سال٬ خوب و اروم و بی دغدغه و عاشقانه باشه.
برای همه شما دوستای عزیزم هم ارزوی بهترینها رو دارم.
خب. دیگر خبر انکه دیروز بالاخره کلاس عربیم تموم شد و معلمم ازم امتحان گرفت که از ۳۰ شدم ۲۵
بعدش هم عکس و اینا دادم واسه مدرکش و اومدم بیرون. همسری دم در منتظر بود و با هم رفتیم کمی خرید کردیم و شام هم نداشتیم از پیتزا هات مرغ اسپایسی گرفتیم و اومدیم خونه.
میگم اینقدر گفتین خونه تکونی... خونه تکونی.... که منم به فکر انداختین! اخه من اصلا تصمیم نداشتم کاری بکنم.ولی از وقتی هدی نوشت که تا ساعت ۱:۳۰ نصف شب داشته خونه تکونی میکرده٬ منم ویرم گرفته و گفتم شیم ان یو عسل!
همینجوری نشستی دست رو دست گذاشتی که چی؟؟؟؟
خلاصه که قراره این اخرین جمعه رو به حمالی بگذرونم و خودمو هلاک کنم. لذا اگر بازگشتی از این سفر معنوی در کار نبود٬ بدونین که در سنگر خانه و خانواده٬ جان به جان آفرین تسلیم کردم
تا الگویی باشم برای بقیه بانوان! اره خاله ها.
امروز هم قراره برم موهامو یه کوچولو کوتاه و مرتبش کنم و صورتمو یه صفایی بدم.اخه من قرنی یه بار صورتمو تمیز میکنم. چونکه جوش میزنه و اگر هم بخوام مراسمی جایی برم باید از صدها سال پیش تر برم این امر خطیر رو به انجام برسونم که تا ااااااا اون زمان جوشهاش خوب شده باشه و البته نصف بیشتر موهاش دوباره جوونه زده باشه!!!!!! 
دیگه اینکه کماکان با این پسر مصریهای شرکتمون داستان داریم.با همسری هماهنگ کردم قراره برسیم به خدمت عنورشون. خداییش خیلیییییییی ادمهای بی جنبه ای هستند.مثلا من هر روز که میام شرکت در اتاقم رو باز میکنم و کلید رو هم میذارم همونجور پشت در میمونه. حالا این ندید بدیدیها هم که فقط دنبال سوژه هستند برای فک زدن٬ تا حالا چند تاشون امدن گفتن اینو چرا میذاری اینجا؟
اخه بگو فضولی به شماها نیومده. یه بار یکیشون که تازه وارد هم بود دوباره اومد در اتاقو باز کرد و همسری هم تو اتاق بود و همینو گفت! اینجا بود که همسری بهش خشم گرفت که ای مردک خودش گذاشته بمونه
و اینگونه شد که این اقا که اتاقش هم چسبیده به اتاق منه٬ دیگه از اون روز میاد و میره یه سلام هم نمیده. ولی وای به روزی که من تو اشپزخونه باشم و اونم بیاد.. دیگه خودشو هلاک میکنه.......
یا مثلا یکی از این پسر ریشوها شروع کرده به یادگیری زبان فارسی!
هر وقت من میرم پایین یه کلمه ای بلغور میکنه مثل بفرمایید٬ خداحافظ٬ خوبی و از این چیزا........
حالا اونروزی اون یکی دوستش برگشته میگه میدونی این برای چی داره از بین این همه زبان فقط فارسی یاد میگیره؟ منم خودمو زدم به کوچه علی چپ! ولی همسری گفته اگه یه بار دیگه از این بی جنبه بازیها دراورد بیا بگو تا من برم فارسی رو جامع و کامل یادشون بدم!
خلاصه که اینجوریاست. جنبه نعمت بس بزرگیه که بعضیها ازش محرومن. اینروزا اینقدر از این کلمه خوشم اومده. به نظرم در بعضی مواقع بسیااااار کلمه به جاییه.
خب دیگه غیبت بسه.
اخر هفته خوبی داشته باشین. من که تازه کارم شروع میشه.
فعلا بای بای