X
تبلیغات
آشیانه عشق من و آقای همسر

آشیانه عشق من و آقای همسر
 

 

 

سلام.

نه نترسین هنوز سال تحویل نشده. عنوانش رو اونجوری گذاشتم فقط

دلم نیومد چیزی ننویسم. با اینکه سرم فوق العاده شلوغ بوده.......

بالاخره منم امروز حال و هوای عید رو حس کردم چون واقعا به اندازه سالهایی که تو ایران بودیم و این روز اخر سال رو بدو بدو داشتیم٬ منم امروز بدو بدو داشتم.

راستی ابروهامو بالاخره گوش شیطون کر٬ یه صفایی دادم اساسیییییی.

 

هنوز هیچ کاری نکردم. چمدون هم نبستم. شنبه میمونم خونه و میبندم. یکی ار همکارام هم قرار شده در غیابم کارای منو تو شرکت راست و ریست کنه. واقعا دستش درد نکنه. یه بار بزرگی رو از رو دوشم برداشت. البته با کمک رییسمون. مرسی همکار جون و رییس جون.

امروز یه ایمیل به همکارامون زدم و توش از نوروز و فلسفه اش و مراسمش نوشتم. البته از خودم ننوشتما.از سایت ویکی پدیا برداشتم. اونا هم کلی خوششون اومد و به ایمیلم جواب دادن و همشون بهم تبریک گفتن.

حدود ۲۴ ساعت دیگه سال تحویل میشه.خیلی جالبه. امیدوارم هر کی هر مشکلی داشت٬ مشکلش  بمونه تو همین سال و سال بعدی براش با خوبی و موفقیت شروع بشه. حالا که قراره تا سال دیگه اینجا چیزی ننویسم٬ برای همتون بهترینها رو ارزو میکنم. هر خوبی دیدین لطفم بوده و هر بدی هم دیدین حقتون این اخرین شوخیه امسال بود.

ایشالله برای هممون سال خوبی باشه.

متاسفانه از سال دیگه من با دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی میکنم.......

اینم دروغ ۱۳ بدر بود که چون اونموقع در خدمت نیستم نقدا گفتمش

خب خداحافظ دوستای خوبم.

خداحافظ سال ۱۳۸۷

عیدتون مبارک.

 

[ پنجشنبه 29 اسفند1387 ] [ 3:22 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
سلام خوشگلا.

یه سلام مخصوص هم برای ابرو برنداشته ها.

من نمیدونم این چند وقته بنده حال و حوصله نداشتم یا دوستان یا هردومون. چرا که چندین و چند بار در صحن علنی وبلاگ٬  کارمون به خین و خینریزی کشیده. بازم پیرو قسمت اخر پست قبلی٬ عرض میکنم چرا فکر کردین که من منظورم به شخص خاصیه؟ شاید درست توضیح ندادم.!

ولی من اگه بخوام به شخص خاصی جواب بدم همونجا جلوی کامنتش مینویسم یا حتی توی پستم مینویسم خانم فلانی این حرفو زدی و اینم جوابت. ولی دیروز هدفم فقط یاداوری یک نکته کلی بود. باور کنید من حتی یادم نبود که کی برای من غلط گیری کرده. حالا که خودش اومده نوشته که منظوری نداشته٬ تازه برگشتم تو کامنتها و دیدم بعله دوست خوبم نوشته.

منم اینجا بهش میگم عزیزم من منظورم نه به شما بود و نه به خودم! منه نوعی رو مثال زدم تا یه حرفی رو که لازم میدونستم یاداوری کنم رو گفته باشم...اگر از شما ناراحت بودم میومدم تو وبلاگت بهت میگفتم. چون تا حالا پیش اومده که از حرف کسی رنجیدم و رفتم تو وبلاگش و بهش گفتم. پس هدفم یاداوری یه مطلب کلی بود که فقط هم برای من پیش نیومده. مطمئنا خیلی از وبلاگ نویسها موارد مشابهی داشتن. نمونه اش کامنت مامان نازگل. برین بخونین.

اینایی هم که الان مینویسم رو در جواب کامنت دوست عزیزی به اسمه میترا خانوم نوشته بودم که گفتم بهتره اینجا هم بنویسم

بارها گفته ام و بار دگر میگویم که من با گفتن اشتباهاتم هیچ مشکلی ندارم. اصلا و ابدا ناراحت که نمیشم خوشحال هم میشم. حتی شده خودم هم اشتباهات دوستانم رو بهشون گفتم.منظورم فقط لحن گفتن اون اشتباه هست و حرفم هم در مورد اون خانومی که اون نظر رو گذاشته نبوده.چون من با اون خانوم دوستم و به وبلاگش هم میرم. حتی بعد از گذاشتن اون کامنت هم باز من به وبلاگش رفتم. هدفم هم گله و شکایت نیست. اصلا گله و شکایت از کسایی که نمیشناسمشون چه معنی ای داره؟... منظورم کلی بود. من فقط قصدم یاداوردی یه نکته به عزیزان بود و خودم رو و اشتباه خودم رو مثال زدم.

در مورد اینکه میگم کسی دوست نداره نخونه به من حق بدید. عزیز دلم خواننده ها هر کدوم از نویسنده یه انتظاری دارن. یکی انتظار داره عکس بذاری. یکی سوال و اطلاعات میخواد یکی از لحنت ایراد میگیره. یکی برداشت اشتباه میکنه و میگه پز میدی و کلی موضوع دیگه. من یه نفرم و واقعا نمیتونم کاری کنم که باب میل همه باشه یا نظر همه رو تامین کنه واقعا از توان من خارجه.در عین اینکه سعی میکنم نظر دوستامو هم به جا بیارم ولی اینو  هم مینویسم که اگه کسی واقعا دوست نداره خب نخونه. اصراری نیست.

خب این از این. دیگه از منبر بیایم پایین.

در مورد مراسم چهارشنبه سوری هم چشمتون روز بد نبینه. دیروز که فهمیدیم مهپاره کلی تبلیغ کرده که تو چه میدونم پارک خور برنامه است و تو واندرلند ستار میاد میخونه و اینا........ ما هم بعد از شرکت راه افتادیم رفتیم و دیدیم ۷-۸ تا ماشین تو پارکینگه که همه هم ایرانین و دارن برمیگردن. تا پرسیدیم چی شده؟ اینو دادن دستمون و گفتن نگهبان هندیه دم در اینو بهشون داده

 

برای دوستایی که نمیتونن عکس رو ببینن مینویسم:

"برنامه ۴ شنبه سوری به باشگاه النصر کلوپ لوج منتقل یافت. برنامه با حضور خوانندگان و فقط با اجرای دی جی..

ورود افراد زیر ۲۱ سال ممنوع میباشد. شروع برنامه از ساعت ۹ الی ۳ بامداد."

یعنی واقعا فکرشو بکنین.

 اولا" اون از نوشتشون که یکی ورداشته با دستش اینا رو نوشته رو یه تیکه کاغذ.اصلا معلوم نیست چی به چیه. دوما اینکه برنامه با حضور خوانندگان و فقط با اجرای دی جی هست یعنی چی؟ لابد خواننده ها میخوان کف بزنن واسه دی جی. اخه اگه اینجوریه اینهمه تبلیغتون واسه چی بوده؟

سوما"  این چه جور چهارشنبه سوری ایه که ورود زیر ۲۱ سال ممنوعه! مدل جدیده دیگه.

چهارما" کلوپ النصر دیگه کدوم گلستونیه؟ دلشون نیومده یه ادرس بذارن حداقل.

حالا باز بگین عسل داره غز میزنه. اخه واقعا ادم چی به اینا بگه. ایرانی جماعت کره مریخ هم که بره دست از این مشنگ بازیاش برنمیداره. اخه یه دوتا نی نای نانای ۴ شنبه سوری که دیگه این حرفا رو نداره. انگار میخوان ماهواره امید بفرستن به فضا.

اون منتقل یافتش منو کشته

قرار نبود امروز آپ کنم. میخواستم فردا اپ کنم ولی خب امروز نوشتم. شاید بازم نوشتم. ولی نقدا میگم ایشالله سال خوبی داشته باشین. سالی پر از دوستیها و خوشیها.

دیگه نفسهای ۸۷ به شماره افتاده.امسال هم که ساله گاوه. احتمالا لحظه سال تحویل رو تو رستوران هستیم و دو روز بعدش هم پیش به سوی ایران.

همتون رو میدوستم.

بای بای احتمالا تا سال دیگه

 

[ چهارشنبه 28 اسفند1387 ] [ 10:10 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
سلام به دوستای عزیزم که سر همشون هم شدید شلوغه.

خوش به حالتون.اخه این روزای اخر سال همه جا رنگ و بوی دیگه ای میگیره و کلی خیابونا شلوغ میشه و مردم میوفتن به تکاپو و کاملا میشه حال و هوای عید رو احساس کرد..... ولی خب اینجا خبری نیست.

البته منم حسابی سرم شلوغه ها .اول بگم که پیرو پست قبلی٬ شنبه رفتم برای مصاحبه.اعتراف میکنم که موقعیت وسوسه انگیزی بود! هم از نظر حقوق و مزایا و هم محل شرکت و ..... ولی خب یه سری موارد اختلاف هم بود. مثلا میگفتن اگه فردا روزی رییس بخواد بره به سفر خارجی تو هم باید باهاش بری و کاراشو راست و ریس کنی که خب یکمی به قول علمای بزرگ محل اشکال دارد!  یا اینکه قراردادشون دو ساله بسته میشه و تا دو سال به هیچ عنوان نمیشه شرکتت رو عوض کنی و خلاصه یه همچین مواردی بود. حالا دیگه نمیدونم چی بشه.البته تا دلتون بخواد اروپایی هم خواسته بودن واسه مصاحبه که خب صد البته شانس اونا خیلی بیشتر از منه.

این از این.

دیگه بازم پیرو پست قبلی که بعضیها اومده بودن گفته بودن که ایشالله در سال جدید حق این پسر مصریها رو میذارم کف دستشون باید بگم که عزیزانم به سال دیگه هم نکشید و همین امسال حقشون رو گذاشتم کف دستشون.

عرضم به حضورتون که یکی از این بشرها که فوق العاده هم ادمه بی جنبه ایه٬ هر وقت من میرفتم پایین یه تیکه ای بار ما میکرد.مثلا یا شروع میکرد به ترانه خوندن یا هم میگفت: شوما خیلی خوش کیلی

منم اولا کاریش نداشتم ولی بعدش که دیدم داره پررو بازی درمیاره یکی دو بار نگاه چپی بهش کردم ولی باز کارگر نشد. تا اینکه چند روز پیش که رفتم پایین باز دوباره همون جمله معرف شوما خیلی خوش کیلی رو گفت و هم اتاقیاش هم نیششون باز شد!!!!  حالا خوبه فقط یه جمله بلده ها...اینجا بود که من این شکلی شدم  ولی چیزی نگفتم و اومدم بالا و صاف رفتم گذاشتم کف دست اقامون.

همسری هم گفت تو برو تو اتاقت و باکت نباشه من الان زنگ میزنم پدر این پدر سوخته رو درمیارم.

 منم رفتم و بعد از اندی چون باید میبردم یه نامه ای رو نشون رییسم میدادم از اتاقم اومدم بیرون که در همین حین دیدم در باز شد و این پسر مصریه وارد طبقه ما شد......... اگه بدونین......... گچ دیوار رنگ داشت و این ایکبیری رنگ به صورتش نداشت و استرس از سر و روش میبارید.

اخه مریض! تو که با یه تلفن اینجوری دست و پاتو گم میکنی٬ مگه مرض داری تیکه میپرونی؟

خلاصه که نگو همسری احضارش کرده و رفت تو اتاق همسری و منم دیگه ندیدمش.

خلاصه که الان وقتی من میرم طبقه پایین اگه صدامو تو راهرو بشنوه که پامیشه جیم میزنه و اگه هم تو اتاق باشه همچین سرشو میکنه تو کامپیوترش که با جرثقیل هم نمیشه درش اورد!

دیگه جونم براتون بگه که هنوز نرفتم ابرو وردارم و از شانس من هم این هفته کلی جاهای مهم باید میرفتم از جمله همین مصاحبه که با ظاهری درویش مابانه رفتم! یا مثلا جمعه تولد ارش وروجک دعوت بودم که باز به خاطر وضع فجیع ابروهام نرفتم! خلاصه که درد سری شده. حالا یه بار ما خواستیم نگه داریم شب عید خوشگل کنیم و اونم نمیذارن.....

راستی دیروز دوباره رفتیم بازار پارچه و برای مادر شوهرم پارچه کت و دامنی خریدیم سرمه ای رنگ. خوبه. منم نتونستم مقاومت کنم و باز یکی دو تیکه واسه خودم خریدم!

وای امروز هم چهار شنبه سوریه. من اینقدر این روزو دوست داررررررررررررررررمممممممم که حد نداره. بیشتر از خود عید.ولی متاسفانه امسال نمیدونم کجا برنامه دارن. میگن تو Hatta ٬ که خب خیلی دوره. دیروز زنگ زدم به باشگاه ایرانیان. میگم اقا برای فردا شب  چه برنامه ای دارین؟ با حالت غضب الوده میگه هیچ برنا مه ای! منم خشم گرفتم و گفتم پس شما چجور باشگاه ایرانیانی هستین؟ البته تقصیر اونا نیست. مملکتی که صاحبش هیچ احساسی نداشته باشه خب از باشگاهش دیگه چه انتظاری میشه داشت!

بعد گفتم حداقل میدونین کجا برنامه دارن؟ گفت پارک خور. حالا دیگه راست و دروغش رو نمیدونم. امشب بریم ببینیم چه خبره.خلاصه که من امروز نقدا میشینم فیلمه ۴شنبه سوری رو میبینم. وای که من عاشق این فیلمم و بازیه هدیه تهرانی.

اگه رفتیم و برنامه ای بود حتما عکس میگیرم میارم میذارم اینجا.

اهان اینو هم بگم و برم. من موندم چرا؟ واقعا چرا ماها این مدلی هستیم.مثلا من اومدم تو پست پایینی نوشتم سانتی پانتال به جای سانتی مانتال!!!!! و واقعا این بزرگترین فاجعه دورانهاست و من بی سوادم و واقعا به خاطر این اشتباه فاحش باید منو دار زد. باید کشت. باید زنده زنده چالم کرد. اصلا باید خودم برم قتل نفسک بکنم یعنی هیچ راهی نداره ها.

اخه عزیزانم عشقم کشیده اینجوری بنویسم.به شما چه مربوطه.اگه نیت بدی ندارین و فقط میخواین تذکر داده باشین که منه بی سواد هم اطلاعاتم اپدیت بشه خب بابا جون٬ تذکر دادن هم یه ادابی داره. میتونین خیلی محترمانه بگین به نظرم اینو اشتباه نوشتی یا درستش اینه.نه اینکه واییییییییییی چه سوتی ای دادی.......... عجب ضایع بازی ای دراوردی......... دیگه از این سوتیها ندیا.........

خدمت این عزیزان بگم که اولا عشقم کشیده. دوما از این بعد همیشه از این سوتیها میدم.شرمنده ولی جواب کسی که با این ادبیات حرف میزنه جز این نیست.

یعنی فکر طرف معطوف این نیست که یه چیزی رو به یه کسی یاد بده. ابدا". هدف فقط و فقط به قول خودشون سوتی گرفتن و ضایع کردنه. من نمیدونم کی این کلمه سوتی رو اختراع کرده ولی ۵۰٪ فکر ایرانیها رو این کلمه اشغال کرده. واقعا برای این جور ادما متاسفم.

من اینا رو سریع تایپ میکنم و رد میشم.دفاعیه دکتری که نیست که صد بار ویرایشش کنم. فوقش وقت کنم یه بار بخونمش. پس اگه ایرادی داره که به نظر شما سوتیه باید بهتون تبریک بگم چون همیشه از این سوتیها خواهم داد و شما هم میتونین سوتیهای منو بگیرین و به مغز متفکر خودتون و به دقت نظرتون و سواد و اطلاعات ادبیاتیتون ببالین!  و قیافه تون رو این شکلی کنین

خب دیگه دوست جونا. من برم به کارام برسم.امیدوارم ۴ شنبه سوریه خوبی داشته باشین و یکی دو دونه ترقه هم از عوض خاله عسل بترکونین.

فکر نمیکنم این اخرین اپ امسالم باشه. هنوز یه آپ دیگه داریم!

فعلا بای بای

 

[ سه شنبه 27 اسفند1387 ] [ 9:34 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
سلام و ۱۰۰ سلام.

حالتون چطوره؟ بنده عسل بانو از همین تریبون اعلام میکنم که من موندم ابم نبود٬ نونم نبود٬ اینور اونور رزومه فرستادنم چی بود؟ ها چی بود ایا؟

اولش که به برکت بحران جهانی هیچ کدوم تحویل نمیگرفتن. امروز هم که شنبه باشه دلم میخواست بمونم خونه و استراحت دروکنم ولی چه کنم که پنجشنبه زنگ زدن و گفتن که شنبه بیا برای مصاحبه. اولش خواستم بگم نه! ولی بعدش یه چیزی از درون قلقلکم داد که حالا بذار برم ببینم چی میشه.

اخه میدونین شرایط ما تو این شرکت بزنم به تخته بد نیست.شاید جای دیگه بتونم بیشتر از این حقوق بگیرم ولی عوضش اینجا چون شرکتمون بین المللیه و پروژه مون هم خیلی بزرگ و دولتیه٬ اینه که تو این وضع خراب بازار کار٬ ماها کارمون یه جورایی تضمین شده است.

دیگه اینکه اینجا با همسری همکارم که البته خودش هم حسنه و هم عیب!

البته فقط دارم میرم که رفته باشم. چون میدونم به توافق نمیرسیم. تا حالا چند تاییش هم زنگ زدن و رو حقوق توافق نکردیم. اخه هر چند بیشتر از حقوق الانم رو پیشنهاد میدن٬ ولی مثلا ۲۰۰-۳۰۰ تومن ارزش نداره که بخوام جای به این معتبری رو و مهمتر از اون همسری رو ول کنم و برم. تازه من اگه به شرکتمون بگم که میخوام برم خودشون قطعا اون رقم جزیی رو بهم پیشنهاد میدن... پس دیگه چه کاریه!

خلاصه که امروز مجبور شدم بیام تا بعد از ظهر هم برم مصاحبه رو انجام بدم.

جونم براتون بگه از دیروز٬ که همونطور که گفتم همش به حمالی گذشت.یعنی افتادم به جون اشپزخونه اساسیاااااااا. دیگه تو و رو و بالا و پایین کابینتها رو حسابی سابیدم. اگه پشتتشون به دیوار وصل نبود اونا رو هم میسابیدم. دیوارهای اشپزخونه رو هم با کمک همسری سابیدیم و کلی اشپزخونمون برق افتاد. پرده های اتاق خوابو هم همسری دراورد و شستیم و دوباره نصبش کردیم!

ساعت ۱:۳۰ دیدم از گشنگی دیگه چیزی نمونده که اشدم رو بخونم. لذا در یک اقدام ضربتی در حالیکه سر و روی بنده بی شباهت به خدمتکارای فیلیپینیه این اعراب نبود! راهیه رستوران دانیال شدیم!

یعنی فک کن!!!!!!!!! گروه گروه خانومای سانتی پانتال با موهای براشینگ کرده و لباسها و ارایشهای این چنینی و جواهرات ان چنانی میومدن و میرفتن و من هم اون وسط با دستای پینه بسته و عین قحطی زده ها داشتم ناهار تناول مینمودم.... خلاصه که ناهارمون کوفتمان گردید رسما

تازه اونجا یه مرد عربی دیدیم که خانومش فیلیپینی بود و بچه هاش نمونه کامل دو رگه فیلیپین و عرب بودن و خیلی جالب بودن! کلی هم در مورد اونا با همسری بحث و تبادل نظر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که تو این دنیا اگه یه نفر از این دین مبین خیری دیده باشه اونم این خانوم فیلیپینیه است.چرا که اسلام اورده و حجاب گذاشته و صبح به صبح پا میشه یه چیزایی که قطعا خودش هم نمیدونه چیه٬ میگه و در عوض برای خودش پادشاهی راه انداخته با کلی خدم و حشم.......... اگه اسلام اوردن اینجوریه........!!!!!

ولی خداییش ناهارش بسی چسبید و اگه اون خانومای سانتی پانتال هم اعتماد به نفس منو تضعیف نمیکردن که دیگه بیشتر میچسبید.

بعدش اومدیم و خونه و من لا لا کردم و همسری نیز مطالعه

بعدش هم رفتیم اندکی خرت و پرت خریدیم و اومدیم خونه و شب هم یوزارسیف رو دیدیم و لا لا.

دیگه شمارش معکوس سفرمون هم شروع شده.از امروز دیگه چمدونامونو باز میکنم تا یواش یواش بچینمشون. حتما میگین هنوز زوده. ولی عیب نداره. من این بخش وسایل بستن رو خیلی دوست دارم و اگه چمدونامونو باز کنم حس مسافرت میگیرم!

خب دیگه بچه ها من برم به زندگیم برسم.

فعلا بای بای

 

[ شنبه 24 اسفند1387 ] [ 11:11 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
سلام.اومدم خاله ها.

همیشه اخر سال که میشه به سالی که گذشته فکر میکنم. به اتفاقات خوب و بدش. به اینکه چه جور سالی بوده؟ چه کارهای مثبتی کردم و چه کارهای منفی ای و برآیند اونها چی بوده؟

امسال فرصتی شد تا این افکارم رو اینجا بنویسم...

در کل سال ۸۷ برای ما٬ سال آروم و استیبلی بود. برای اینکه اکثر مشکلات ریز و درشتی که بعد از اومدن به اینجا داشتیم دیگه همشون تا عید پارسال حل شدند و ما تونستیم سال ارومی رو شروع کنیم.

توی یک سال گذشته من با خانواده همسری مجددا روابط رو برقرار کردم و به عبارتی اشتی کردم.  البته نمیدونم کار درستی کردم یا نه!

وبلاگ درست کردم و دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و تونستم ارتباط هر روزه با ایران داشته باشم.

کلاس عربی رفتم و فکر میکنم خیلی مفید بود و در اینده هم برام مفید خواهد بود.

توی کارم جدی تر شدم و دیگه برام به منزله صرفا یه سرگرمی نیست و واقعا برای کارم ارزش قائلم. احساس مسئولیتم زیاد شده.

کلی مانی پس انداز کردم برای آیندمون که ایشالله تو روزهای خوب اتی خرجشون کنیم.فکر کنم این مثبت ترینشونه

برای اولین بار در عمرم با پول خودم برای خودم طلا و ساعت و .. خریدم!

با همسری عشقولانه تر شدم و بیشتر از قبل٬ به ظرفیتها و ارزشهای وجودیش پی بردم!

.................

اما منفیها:

فکر میکنم منفی ترینش در مورد خونه پیش خریدیمون باشه و اینکه هنوز نه تکلیف خونه مشخصه و نه تکلیف پولهامون....

یکی دیگه از منفیهاش که هر چند کم اهمیته ولی فکر نمیکنم از یادم بره اینه که ژانویه امسال به من خیلی کمتر از اونی که باید٬ پاداش دادن!

دیگه خدا رو شکر مورد ناراحت کننده  دیگه ای نبوده و من از این بابت خیلی خوشحالم.البته الان دیگه یه جورایی سال جدید برای ما تبدیل شده به تیرماه! یعنی تاریخی که اومدیم دبی! و اینجا یه زندگیه جدیدی رو شروع کردیم.اینه که الان تاریخ زندگیه ما دو بخش داره: قبل از هجرت و بعد از هجرت!

الان که تو سال اول و ماه هشتم هجری هستیم وقتی فکر میکنم که چه کارهایی انجام دادیم و چه مراحلی رو گذروندیم و واقعا مثله این بوده که همه چیزو از اول شروع کرده باشیم.....  اومدیم اینجا خونه گرفتیم. دوباره وسایل خریدیم و چیدیم. ماشین گرفتیم و گواهینامه.... شهر رو یواش یواش شناختیم..

اول هر جا میرفتیم سر از بیابون درمیاوردیم و اووووووووووووووو کلی کار دیگه...........وقتی فکرشو میکنم سرم گیج میره و تعجب میکنم که ما چطوری این همه راه رو اومدیم. طوری که فکر میکنم دیگه هیچ وقت نمیتونم دوباره این کارارو تکرار کنم!

به هر حال باز یه سال از عمرمون سپری شد و امیدوارم سال اینده هم برامون٬ نمیگم خیلی بهتر٬ ولی حداقل به اندازه همین سال٬ خوب و اروم و بی دغدغه و عاشقانه باشه.

برای همه شما دوستای عزیزم هم ارزوی بهترینها رو دارم.

خب. دیگر خبر انکه دیروز بالاخره کلاس عربیم تموم شد و معلمم ازم امتحان گرفت که از ۳۰ شدم ۲۵ بعدش هم عکس و اینا دادم واسه مدرکش و اومدم بیرون. همسری دم در منتظر بود و با هم رفتیم کمی خرید کردیم و شام هم نداشتیم از پیتزا هات مرغ اسپایسی گرفتیم و اومدیم خونه.

میگم اینقدر گفتین خونه تکونی... خونه تکونی.... که منم به فکر انداختین! اخه من اصلا تصمیم نداشتم کاری بکنم.ولی از وقتی هدی نوشت که تا ساعت ۱:۳۰ نصف شب داشته خونه تکونی میکرده٬ منم ویرم گرفته و گفتم شیم ان یو عسل! همینجوری نشستی دست رو دست گذاشتی که چی؟؟؟؟

خلاصه که قراره این اخرین جمعه رو به حمالی بگذرونم و خودمو هلاک کنم. لذا اگر بازگشتی از این سفر معنوی در کار نبود٬ بدونین که در سنگر خانه و خانواده٬ جان به جان آفرین تسلیم کردم تا الگویی باشم برای بقیه بانوان! اره خاله ها.

امروز هم قراره برم موهامو یه کوچولو کوتاه و مرتبش کنم و صورتمو یه صفایی بدم.اخه من قرنی یه بار صورتمو تمیز میکنم. چونکه جوش میزنه و اگر هم بخوام مراسمی جایی برم باید از صدها سال پیش تر برم این امر خطیر رو به انجام برسونم که  تا ااااااا اون زمان جوشهاش خوب شده باشه و البته نصف بیشتر موهاش دوباره جوونه زده باشه!!!!!!

دیگه اینکه کماکان با این پسر مصریهای شرکتمون داستان داریم.با همسری هماهنگ کردم قراره برسیم به خدمت عنورشون. خداییش خیلیییییییی ادمهای بی جنبه ای هستند.مثلا من هر روز که میام شرکت در اتاقم رو باز میکنم و کلید رو هم میذارم همونجور پشت در میمونه. حالا این ندید بدیدیها هم که فقط دنبال سوژه هستند برای فک زدن٬ تا حالا چند تاشون امدن گفتن اینو چرا میذاری اینجا؟

اخه بگو فضولی به شماها نیومده. یه بار یکیشون که تازه وارد هم بود دوباره اومد در اتاقو باز کرد و همسری هم تو اتاق بود و همینو گفت! اینجا بود که همسری بهش خشم گرفت که ای مردک خودش گذاشته بمونه  و اینگونه شد که این اقا که اتاقش هم چسبیده به اتاق منه٬ دیگه از اون روز میاد و میره یه سلام هم نمیده. ولی وای به روزی که من تو اشپزخونه باشم و اونم بیاد.. دیگه خودشو هلاک میکنه.......

یا مثلا یکی از این پسر ریشوها شروع کرده به یادگیری زبان فارسی! هر وقت من میرم پایین یه کلمه ای بلغور میکنه مثل بفرمایید٬ خداحافظ٬ خوبی و از این چیزا........

حالا اونروزی اون یکی دوستش برگشته میگه میدونی این برای چی داره از بین این همه زبان فقط فارسی یاد میگیره؟ منم خودمو زدم به کوچه علی چپ! ولی همسری گفته اگه یه بار دیگه از این بی جنبه بازیها دراورد بیا بگو تا من برم فارسی رو جامع و کامل یادشون بدم!

خلاصه که اینجوریاست. جنبه نعمت بس بزرگیه که بعضیها ازش محرومن. اینروزا اینقدر از این کلمه خوشم اومده. به نظرم در بعضی مواقع بسیااااار کلمه به جاییه.

خب دیگه غیبت بسه.

اخر هفته خوبی داشته باشین. من که تازه کارم شروع میشه.

فعلا بای بای

 

[ چهارشنبه 21 اسفند1387 ] [ 9:12 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
سلام.

گفته بودم هر وقت رفتم کلاس عربی و راه افتادم٬ براتون ترانه ترجمه میکنم...

وحالا این شما و اینم یک ترانه زیبا از الیسا به نام لو تعرفوا

 

الیسا

لو تعرفوا : اگر او را میشناسید

لو یوم یقابلکوا اسالوا : و اگر روزی او را ملاقات کردید از او بپرسید

لیه الایام یخدو؟ : برای چه روزها (گذر ایام) او را دچار فراموشی کرده اند؟

لو تعرفوا : اگر او را میشناسید

لو یوم شوفتوا و کلموا : اگر روزی او را دیدید٬ به او بگویید

عن ناس هنا بیحبوا : از مردمی که اینجا هستند و دوستش دارند!

 

و فکروا فتنی و بستناه :و به او یاداورد شوید که مرا ترک کرد و من منتظرش هستم

و کمان بقی عرفوا : و همچنین به یادش بیاورید

مین فات حبیبه و تاه: که چه کسی عشقولش رو ترک کرد و سرگردان شد.

 

و ابقوا اسالوا زایه و ازای حاله:و همچنین از او بپرسید که حالش چطوره؟

فی باله او مش فی باله: ایا باز هم ( به عشق) فکر میکنه یا نمیکنه

منسش هوانا و امانا: عشق و صداقت ما را فراموش نکرده اند.

کل الی اتقال قولوا: هر چی که گفتنی هست به او بگویید.( گفتنیها رو بگویید)

 

لو تعرفوا : اگر او را میشناسید

 لو کان فی بینکم کلام: و اگر بین شما صحبتی پیش امد

حد یسلملی علیه: سلام مرا به او برسانید

لو تعرفوا: اگر او را میشناسید

قولوا له ببعثله السلام:به او بگویید که من سلام را میفرستم (سلام از طرف من است)

لعینه و لقلبه و لیه: برای چشمانش و قلبش و همه وجودش

 خب اینم از ترانه که هر چند میدونم حتما یه ایراداتی داره ولی دیگه ظاهر و باطن همینه و شما به بزرگی خودتون ببخشید.

برای دانلود خود ترانه هم میتونید  اینجا رو کلیک کنید و یا از سایت زیری استفاده کنید.

.http://www.megaupload.com/?d=XDC2YDT0

فقط شرمنده که من تا حالا از این کارای دانلود و لینک گذاشتن و اینا نکردم و اینه که الان هم نمیدونم اینایی که گذاشتم اصلا به درد میخوره یا نه! امیدوارم بخوره.از برفی و خانومی عزیزم هم که بهم کمک کردند خیلی ممنونم.

 

[ سه شنبه 13 اسفند1387 ] [ 9:28 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
سلام.صبح حضرات عالیات بخیر.

جمعه بالاخره فیلم لاست رو تمومش کردیم! با خودم گفتم حالا که سه ماه وقت گذاشتم و این فیلمو دیدم٬ چه بهتر که یه پست هم راجع بهش بذارم.

به نظره من این فیلم یه جورایی فلسفه مرگ رو زیر سوال میبره.همین عنوانی که من گذاشتم٬ تا حالا از خودتون پرسیدن که چرا مرگ برای ما یه امر وحشتناکیه؟! طوری که حتی از یاداوریش هم میترسیم!مسلما هیچ کدوم از ماها تجربه ای از مرگ رو نداشتیم و نمردیم و دوباره زنده نشدیم که ببیینم ایا واقعا ترسناک بوده یا نه.هر چیزی هم که در این مورد شنیدم همش تصورات ذهنیه و ساخته ذهن خیال پرداز انسان هاست!

من همیشه وقتی فیلمهای خارجی رو میدیدم از این تعجب میکردم که چرا با مرگ اینقدر طبیعی برخورد میکنن در صورتی که برای ماها یه فاجعه محسوب میشه؟!

به نظر من بیشتر ترس ما از مرگ به خاطر اون چیزهاییه که با اوردن این کلمه تو ذهن ما تداعی میشه و اون چیزها همون مراسم ما هستند.کدوم یک از شما تصور کاملی از این مسئله داره؟ هر کدوم از ما تا این کلمه رو میشنویم یاد شیون و زاری٬ یاد قبرستون٬ سر و صدا٬ نوحه٬ خرما و چیزای دیگه میوفتیم و به نظر من همیناست که مرگ رو برای ما به صورت یک مسئله وحشتناک درمیاره.

توی این فیلم محبوبترین شخصیت برای من٬ هوگو بود. به نظر من یک عاقل دیوانه نما بود! همونجایی که خیلی راحت سرنوشت رو پذیرفته و مثله بقیه خودش رو به در و دیوار نمیکوبه و معتقده که همه اونا مردن!!!!!!!!! و این چیزها در واقع ماجراهاییه که اینا بعد از مرگ دارن تجربه اش میکنن!

الان با خودم فکر میکنم که اگه همه ما واقعا بتونیم اینجوری فکر کنیم٬ اونموقع نه تنها٬ مرگ دیگه برامون ترسناک نیست و اونو به عنوان یه جزو لاینفک از زندگی میپذیریم بلکه خیلی از مسائل زندگیه روزمره هم برامون کم اهمیت میشن!!!!!!!!!

any way نمیخوام بیشتر از این٬ این بحث رو ادامه بدم و بترسونمتون.

حالا بریم سراغ روزانه هامون.

دیروز نیومده بودم شرکت و تو خونه مشغول استراحت بودم.بعد از یکسال و نیم فرصتی شد تا دوباره برنامه سلامت باشید رو ببینم و یاد ایام بکنم. تو تهران هر روز این برنامه رو میدیدم! خلاصه که کلی چسبید.

راجع به پست قبل هم شرمنده٬ چون اینجا هر فصل سال هلو هست اینه که من اصلا حواسم نبود که شماها الان هلو تو درسترستون نیست. ولی خب عوضش میتونید چند صباحی رو با کمپوت هلو سر کنید تا موقعش برسه!

در مورد رنگ مو هم  که بعضیها پرسیده بودن٬اینجا عکس اون رنگی رو که میخوام بذارم رو میذارم.

در مورد دوستایی که نمیبینن باید بگم متاسفانه هیچ کاری از دست من برنمیاد! اونایی که گفتن ببین ارزو با کدوم سایت اپلود میکنه تو هم همون کارو بکنم٬ دوستان اون سایتها همشون برای من فیلترن.نه اینکه تو امارات فیلتر باشن٬ نهههه تو شرکت ما فیلتر هستند.

توی شرکت هر از گاهی مسئول آی تی میاد و کلی سایت رو فیلتر میکنه. کلا سایتهایی که میشه ازش چیزی دانلود کرد یا اپلود کرد خیلیهاش برامون فیلتره. حتی ایکونهایی که همیشه میذاشتم هم امروز دیدم فیلتر شده و به همین خاطر تعداد ایکونها امروز کمه. چون فقط اون صفحه ای که سیوش کردم باز میشه!

همین امروز فرداست که خود بلاگفا رو هم فیلتر کنند و هم خیال ما راحت بشه و هم شما

خب دیگه دوستان روز خوبی داشته باشین.

فعلا بای بای

 

[ یکشنبه 11 اسفند1387 ] [ 9:57 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
 

سلام.

به قول بانو جونم بعد از یه پست جنجالی٬ یه پست خاطره انگیزناک میچسبه. منم برای همین یه پست خاطره انگیز اینجا میذارم.

راستش اونروزی که با همسری رفته بودیم خرید یاد این خاطره افتادم. یکی از خاطرات و به قولی افتخارات مشترک من و دختر خاله ام از زمان بچگیمونه.

همه ماجرا از عشق من به هلو ناشی میشه.از بچگی عاشق هلو بودم و الان هم هستم تو خونه پدریم وقتی بچه بودیم چند تا درخت هلو داشتیم که الحق هم همیشه کلی هلوهای درشت و شیرین میدادن و بنده دلی از عزا درمیاوردم.

 

ولی ابوی بنده خیلی به این درختها ارادت داشتند و لذا هیچ جنبنده ای حق نداشت نگاه چپ بهشون بندازه.مخصوصا وقتی که ابیاریشون میکرد! میگفت چون پای درختها خیسه نباید برین کنارشون!

زد و یکی از همون روزای ابیاری٬ خاله اینا اومدن خونه ما.دختر خالم هم  که شیکموتر از منه تا هلوها رو میبینه این شکلی میشه و  اماده حمله ......ولی من بهش زنهار میدم که ای دختر خاله بدان و اگاه باش که بابام درختها رو اب داده و نباید بری کنارشون. جیززززه

این دختر خاله ام هم که  کم زرنگ نبوده٬ میگه چه کنم چه نکنم چون چند سالی از من بزرگتره و عقلش بیشتر میرسیده (البته اونموقع ها) میاد برای من نقشه میکشه. میگه بیا بازی کنیم تو بشو رییس و من بشم نوکرت! فکر کنین به چه خفتی تن در داده واسه خاطر دو تا هلوی ناقابل!

منم میگم باشه. بعد مثلا منه رییس میخوام نوکرمو تنبیه اش کنم و میگم باید اینو ببرین بندازینش زندان. اینجاست که دختر خاله ام نقشه پلیدش رو اجرا میکنه و میگه نههههههههه تو رو خدا منو نبرین زیر درختهای هلو منم که رییس مهربون. میگم : امکان نداره: صاف ببرینش زیر درختای هلو!

و بدین وسیله کلاه گشادی رو میذاره رو سر بنده.

 میگین خب بالاخره رفته و یه دلی از عزا دراورده؟ ها؟ نخیررررررر

این خانومه آی کیو٬ میره زیر درختا و شروع میکنه تند و تند هلوها رو میکنه و میریزه تو بلوزش و بعلهههههههههههههههه تا دو روز تمام همه بدن این طفلک کهیر زده بود و رو به قبله دراز بود

ولی در عوض درس عبرتی میشه تا سر بچه مردم رو گول نمالونه!

خب این هم یه جورایی تعریف خاطره بود و یه جورایی هم بازی ای بود که مامی جون منو دعوت کرده بود. البته از نوع واقعیش. الان همسری این پستم رو بخونه مور مورش میشه

عالم بچگی هم واسه خودش دنیایه ها. من با این دختر خاله هام عالمی داشتیم واسه خودمون. بعضی وقتا حسابی خاله خامباجی بودیم. بعضی وقتا هم ووووووووووی کارمون به گیس و گیس کشی میکشید! یادش به خیر.

برای عید هیچ کاری نکردم. میخوام پرده ها رو بشورم ولی دوباره نصب کردنش خیلی سخته! برای خودم هم رنگ مو خریدم که دوباره یه رنگ شرابیه ولی با یه توناژ دیگه ای. یه چیزی بین قرمز و قهوه ای. ولی زیاد به قرمزی نمیزنه.این رنگهای لورال خیلی باحالن. استفاده اش خیلی ساده است. اصلا هیچ مهارتی نمیخواد. به همسری میگم خودت بیا اینو بذار به کله ام. میگه نه خراب میشه دعوام میکنی

برنامه مسقط هم فعلا کنسله.چون ۳ هفته دیگه داریم میایم ایران دیگه خیلی تو هم تو هم میشد. از طرفی هوا هم دوباره داره گرم میشه. ای خدا باز تابستون اومد......

فردا هم که جمعه است و کلی بشور و بساب دارم. شنبه هم احتمالا بمونم خونه و استراحت دروکنم.

نمیشه که شما همش تعطیل باشین و ما سر کار!

جمعه خوبی داشته باشین.

بای بای

 

 

[ پنجشنبه 8 اسفند1387 ] [ 3:13 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
سلام. صبح شنبه همگی به خیر.

میبینین چه فعالم. هر روز اپ میکنم.امروز هم تا دو ساعت دیگه بیشتر شرکت نیستم اینه که گفتم بیام یه سلامی عرض کنم.

جونم برای شما عزیزان بگه که دیروز که جمعه باشه٬ خاله عسله سحر خیز ساعت ۸:۳۰ بیدار شد تا کامروا باشه اول از هر کاری رفتم زنگ زدم به مامانم اینا واقعا چه دختر متکی به خودی هستم! بعدش هم با خواهرم و مامانم صحبت کردم از همون حرفای خانومانه!

بعد از اون همسری رو بیدارش کردم و صبحونه خوردیم و کوزتینگ حسابی کردیم.بعدش من یه دوش گرفتم و همسری رفت روزش کنه. منم یه زنگ به داییم اینا زدم تا حال پسر داییم رو بپرسم.اونا هم خیلی خوشحال شدند و زن داییم واسه عروسی خواهر زاده اش تو تبریز٬ دعوتم کرد که اونم تو تعطیلات عیده. امسال مثله اینکه قراره حسابی عروسی بارون بشم. اخه اخرین عروسی که رفتم دو سال پیش بوده.

برای ناهار هم  از قبل از همسری قول گرفته بودم که جمعه اشپزی نکنم و بریم رستوران. لذا جهت دستیابی به این مهم٬ ساعت ۱ زدیم رفتیم مزایا سنتر تو خیابون شیخ زاید٬ رستوران دانیال.

جای همگی خالی خیلییییییییی عالی بود. هر کی دبی اومد توصیه میکنم این رستوران رو حتما امتحان کنه. این رستوران تو دیره تو تویین تاورز هم شعبه داره ولی اصلا و ابدا قابل مقایسه با شعبه مزایا سنتر نیست. حتی غذاهاش هم فرق میکنه. دکوراسیونش که کامل فرق میکنه. اونقدر که من شک کردم که شاید اینا دو تا شعبه از یه رستوران نباشند!

خیلی هم شلوغ بود. رستورانش هم سلف سرویسه و تنوع غذاها و سالادهاش خیلی زیاده. اش رشته و ته چینش هم که دیگه حسابی چسبید و ویار منه شکمو رو  ساکت کرد. ولی باحالتر از همه ته دیگ سیب زمنیش بود اخه من تا حالا هیچ جایی ندیده بودم که داشته باشن. منم که عاشق ته دیگ سیب زمینی........ دیگه خودمو خفه کردم.

خلاصه که بسی خوش گذشت.بعد از ناهار هم رفتیم پاساژ گردی و بالاخره گوش شیطون کر٬ بنده موفق شدم یک عدد پیراهن مجلسیه فرد اعلا برای  عروسی پسر خاله ابتیاع بنمایم. اونم به قیمت بسیار مناسب. قیمت اولیش ۶۰۰ تومن بود که خوشبختانه حراج خورده بود.  البته تا دلتون بخواد مشکل شرعی داره ولی خب دیگه......... بدنش کلا توره.... البته تورش ضخیمه ها ولی خب بدن هم از اون زیر کاملا قالب روییته. روی سینه و دور کمرش هم کار شده و استتار نموده دکلته هم هست و بند و هیچی نداره. ولی من میدم برام بذارن.

اخه چجوری میشه یه لباس سنگین رو بدون بند و رکاب تو تن نگه داشت؟ لابد با پونز رنگش هم مشکیه. من که عاشقش شدم. خیلی چیز تکیه. دیگه از این مدلهای تکراری و ملیله دوزی شده و بالا کار شده و پایین ساتن حالم بهم میخوره. همه هم از اونا میپوشن ولی این خیلی چیز تکی شد!

بعد از اینکه حسابی جیبهای محترم رو تکوندیم٬ با حالتی مفلس مابانه اومدیم خونه و غش کردیم...

عصر هم یه قسمت از لاست دیدیم و حسابی گریه کردیم! اخه شوهر سان مرد!  

بعدش زنگ زدیم به همسایمون اینا که اگه بیکارن بیان دور هم باشیم. اونا هم اومدن و از قضا تولد خانومه بود و یه کیک هم اورده بودن. جاری بزرگه هم در همون حین زنگ زد. میپرسید برنامه عیدتون چیه؟ ما هم گفتیم قراره بیایم.اونم دیگه چیزی نگفت . ولی فکر میکنم میخواستن برای عید بیان. خودش که چیزی نگفت. فکر هم نمیکنم بلیط پیدا بشه.خلاصه با همسایمون اینا  دور هم بودیم و بعد از دیدن یوزارسیف رفتن و ما هم خوابیدیم.

امروز هم دیگه بالاخره میخوایم بریم بلیط بگیریم واسه تبریز.جونمی جون.

خب دیگه دوست جونام امیدوارم هفته خوبی رو شروع کرده باشین.

فلا بای بای

 

[ شنبه 3 اسفند1387 ] [ 9:27 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

عسل هستم. متولد تیرماه سال 63.
سال 84 با همسر عزیزتر از جانم ازدواج کردم. عاشقانه دوستش دارم و با نفس های او نفس میکشم. اینجا از روزانه ها و عشقولانه هایمان مینویسم.
دختر گلمون 8/8/90 به دنیا اومد و اشیانه عشقمون رو با جیک جیک هاش گرمتر از قبل کرد.... به خاطر وجود این دو عزیز همیشه شکرگزار خدا هستم و خواهم بود...
پيوندهای روزانه
امکانات وب