تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

العین- روتانا هتل به روایت تصویر

»
 

سلام٬سلام٬ ۱۰۰ تا سلام.

خوبین دوستای گلم؟ من که خوبم. مگه میشه بعد از دو روز تعطیلی و مسافرت خوب نبود! الان هم طبق قولی که داده بودم این شما و اینم عکسها.

اول بگم که ما جمعه ۸ صبح راه افتادیم و ساعت ۱۰ رسیدیم العین. میدونستیم که اتاق رو ساعت ۲ تحویل میدن ولی گفتیم بذار بریم یه سر بزنیم ببینم وضعیت چجوریه... که اونم از شانسمون اتاق خالی داشتن و همون موقع بهمون دادن Yah

ما هم خوشحال و خندان رفتیم و وسایل رو گذاشتیم تو اتاق که هم بزرگ و هم تمیز و هم خیلی شیک بود. اینم عکسش

 

بعدش من رفتم یه ابی به صورتم بزنم ولی چشمتون روز بد نبینه..... شیر اب رو که باز کردم٬ یهوووووووو سوسک اومد این هوااااااااااا شما حساب کن اندازه کوکودیل ....... خلاصه که اونقدر بزرگ بود اصلا رد نمیشد که... ما هم دلمون سوخت. من و همسری سرشو گرفتیم کشیدیمش بیرون! همینکه اومد بیرون٬ ما رو خورد و تموم شدیم!  و الان هم این روح منه که داره اینا رو براتون مینویسه

...................................................................................................................................

بعدش سریع وسایلمون رو برداشتیم  و زدیم به اب استخرش هم فوق العاده تمیز و عالی بود. خیلی هم فضای دلچسبی داشت.

 

 

تااااااازه لب استخر یه قایق چوبی بود که بعد از ظهرها توش یخ میریختن و  دسر و سالاد و این چیزا رو میچیدن روش و اشپز هم همونجا کنار استخر بود و باربیکیو درست میکرد و میداد به خلق الله که کنار استخر تناول بفرمایند

 

اون گردالویی هم که کنار قایقه میبینین٬ جکوزی بود که خیلی تو فضای ازاد کیف میداد.

موقع ناهار که شد٬ رفتیم رستورانش ولی منی که کلی شیکمم رو صابون زده بودم واسه یه ناهار خیلی عالی٬ اونجوری نبود که انتظار داشتم. یعنی کلا کیفیت غذاش اصلا در حد و اندازه همچین هتلی نبود. دفعه پیش که ما رفته بودیم هتل مرکیور٬ واقعا غذاهاش محشر بود.. ولی اینجا نه. البته اینجا هم فضای استخر و مخصوصا سونا و جکوزیش خیلی بهتر و کاملتر از مرکیور بود. اینه که توصیه میکنم اگه کسی خواست بره روتانا٬ ناهارش رو بره تو هتل مرکیور بخوره

 

کنار استخر یه قسمتی هم بود که یه استخر کوچیک و خیلی کم عمق درست کرده بودن واسه نی نی کوچولوها که بچه هایی که توش بودن همه چهار دست و پا داشتن راه میرفتن تو استخر و خیلی صحنه جالب و با نمکی بود

برعکس هتل مرکیور که یه هتل فرانسوی بود و اکثریت مهموناش هم فرانسوی بودن٬ اینجا اکثریت با خود عربها بود که هر کدوم با ۳-۴ تا بچه و خدمتکار اومده بودن اونجا.

با خودم فکر میکردم واقعا بچه های این اروپاییها چه لذتی میبرن از زندگی. واقعا بچگیشون رو بچگی میکنن! چقدر مادر و پدراشون با حوصله باهاشون بازی میکردن و رو تخته شنا اینا رو تو اب اینور اونور میبردن....

با خودم گفتم چه خوبه که ما هم تا وقتی اینجاییم و این امکانات در دسترس هست٬ بچه دار بشیم تا بچه ما هم بتونه از این امکانات استفاده کنه!  ولی بعدش که بهتر فکر کردم دیدم ما ها خیلی راه داریم تا بچه دار شدن. برای اینکه ما تو زندگیمون باید فکر همه چیز رو خودمون بکنیم.

فکر خونه... فکر ماشینی که تو ایران به دو برابر قیمت جهانی فروخته میشه و تازه کل پولشو هم باید نقد بدی....فکر پیری و بازنشستگی و هزار و یک چیز دیگه.اینه که ماها اگه الان بیوفتیم تو خط بچه و بچه داری دیگه خدا میدونه کی بتونیم به اون خواسته هامون برسیم. 

ولی این اروپاییها چی؟ فقط کافیه یه کاری برای خودشون پیدا کنن. از قبل اون کار٬ هم اعتبار بانکی دارن و میتونن بهترین ماشینا و وسایل رو با اعتبارشون به صورت اقساطی بخرن.هم اینده و  بیمه بازنشستگی شون تامینه. تازه به خود بچه هم دولت کلی امکانات میده و تو هزینه هاش به خانواده ها کمک میکنه. مهمتر از اون اون٬ بچه هم حداکثر تا سن ۲۰ سالگی مهمون پدر و مادره و بعدش میره پی زندگی خودش و دولت هم ازش حمایت میکنه و کار براش فراهم میکنه و ... نه مثله ما که بچه ها تو سن بالای ۳۰ سالگی هم وبال گردن پدر و مادراشون هستند!

خلاصه به اینا که همونجوری که تو استخر داشتم شنا میکردم فکر کردم٬ به این نتیجه رسیدم که بهتره این فکر و خیال رو از سرم دور کنم و برم کار کنم و نگم چیست کار!

اینم حسن ختام این پست یه عکس از سالن بدنسازی هتل

خب دیگه دوست جونا من امروز خیلی کار دارم. بهتره برم. راستی برای یه موضوعی به انرژیهای مثبتتون نیاز دارم. لطفا ارسال نمایید

فعلا بای بای

 

 

 

پرخوری ممنوع!

»
 

بعدا نوشت مهم

خانوم راراز تو اگه شعور داشتی نمیومدی پست خودت رو هم ادیت کنی. چی شد یه پست نیم صفحه ای تبدیل شد به یه پست چند پاراگرافه!!!!!!! پس اون حرفهایی که در مورد بی هویت بودن من و امنیت تو ایران نوشته بودی و اون فحشهایی که نثار من کرده بودی چی شد؟ عرضه نداشتی حتی رو حرفات بایستی و جوابت رو بگیری. دوستی که گفتی وبلاگ راراز رو خوندی و چیز بدی توش نداشته. حق با شماست.چون شما فحشهایی رو که این خانوم تو وبلاگش به من داده بود و از خودم و خانواده ام و امنیت ایران و ..... قلم فرسایی کرده بود رو ندیدی. چون همه رو حذفشون کرده راراز واقعا برات متاسفم تو با خودت هم مشکل داری[ناخوش] دیگه هم نمیخوام حرفی در این باره بزنم و صحن این وبلاگ رو با حضور ادمایی چون تو الوده  کنم.تو که گفتی من وضعیتم معلومه چون برای دو ساعت دیر و زود رفتن اعتقاداتم رو زیر سوال میبرم! پس لطف کن دیگه این ورا افتابی نشو.

سلام دوست جونیها.

اول از همه یه تشکر بکنم بابت راهنماییهاتون در زمینه اتو بخار و همینطور سایت ایکونها که بهم معرفی کردین. خیلی ممنونم. واقعا به دردم خورد  اتوهه رو هم خریدیم و اوردیم دیدیم به درد لای جرز همی خوردندی٬ لذا اونو هم بردیم پسش همی بدادیم

دیگه جونم براتون بگه که اونروزی به مناسبت عید پاک٬ ایمیل زدن به همه پرسنل که مسیحی ها و کاتولیکها امروز میتونن نصف روز کار کنن!!!   فکر میکنین من هم نشستم و دماغ سوخته فروختم! نخیر. بلکه بنده هم یک روز در عمرم قاطیه برادران کاتولیک خودم شدم و ساعت ۲ تشریف بردم منزل

اینروزا احساس میکنم خیلی خیلی پرخور شدم. یعنی هم من و هم همسری. من بیشتر! البته از اول هم ادمه خوش اشتهایی بودم و چون هر چقدر هم بخورم چاق نمیشم اینه که با خیال راحت پرخوری میکردم.ولی دیگه احساس میکنم خیلی زیاده روی میکنیم و واقعا اور دوز میکنیم. این دفعه هم که ایران اومدیم همه میگفتن که دیگه همینقدر بسه و بیشتر از این چاق نشین و الان خیلی خوب هستین.

جاری حسوده میگفت: همسری خیلییییییییییی چاق شده ها. فکر کنم کمه کمش یه ۱۰ کیلویی چاق شده!!!!!بدجور شیکم اورده همه اینارو با حالت بدجنسانه و خبیثانه شدید بخونین.  منم گفتم ببین کی داره این حرفارو میزنه. تو این فامیل از تو چاقتر فعلا کسی پدیدار نشده. دوما من روزی ۱۰۰ بار قربون اون شیکمش میرم. خیلی دوست دارم این مدلی. تاااااااااااااازه معلومه با اون غذاهایی که من براش میپزم بایدم چاق بشه خب

خلاصه که مامانم هم گفته که نذار دیگه یک اپسیلون هم بیشتر از این بشی. خودم هم چشمم ترسیده. چون من سه تا عمه دارم هر کدوم بالای ۱۰۰ کیلو........

اینه که دیگه تصمیم گرفتیم یه مدت فقط برای شام سالاد یا یه غذای دم دستیه سبک بخوریم.البته دلیل اصلیه این تصمیم یه چیز دیگه است و اون اینکه اینجوری غذایی  که میپزم برای دو روز ناهارمون تو شرکت کافیه و یعنی من یه روز در میون اشپزی میکنم.فعلا که دو روزه به این برنامه عمل کردیم. چه مدت زیادی واقعا!!!!! ولی خیلی راحتتر بودم. هر روز اشپزی کردن هم مشقتیه واسه خودش.

و دیگه اینکه جمعه داریم بازم میریم العین و این بار  روتانا هتل . دفعه پیش خیلی بهمون چسبید و اینه که میخوایم دوباره بریم. پس اگه خدا بخواد یکشنبه با یه آپ پرعکس در خدمتتون خواهم بود. برم ببینم چه جور سوسکهایی از تو شیرهای اب بیرون میاد ایا؟

خب دوست جونا امیدوارم شما هم اخر هفته خوبی داشته باشین.

فعلا بای بایHello

 

 

دبی شهر شیشه ای

این پست یک پست کاملا متفاوت میباشه و نقدی هست بر برنامه شهر شیشه ای که دیشب ساعت ۱۰ به وقت دبی از شبکه ۱ سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.یک برنامه حدود ۲۰-۳۰ دقیقه ای راجع به بحران دبی با تصاویر انچنانی!

این ایکون به خوبی بیانگر حالیه که بعد از دیدن این برنامه به من دست داد.البته ناگفته نماند که برنامه بسیار جالبی بود٬ ولی یک مسئله تو کل برنامه برای من به صورت یک سوال باقی موند و حالا میخوام اون سوالم رو بپرسم.

سوالم از اون اقای شیکم گنده ایه که به عنوان هنر پیشه تو این برنامه میرفت جاهای مختلف دبی و راجع بهشون توضیحات میداد.

اقای محترم٬ رفتی تو منطقه عجمان و یه مشت خاک از رو زمین برداشتی و گرفتی جلوی دوربین و گفتی ببینین! اینا همش بیابون برهوته و بعد با تمسخر گفتی قراره که رووووووزی اینجا شهرک بشه.(بماند که گرینز و اسپرینگ و امیرتس هیلز و لیکس و بیزنس بی و جمیرا لیک تاورز و مدوز و مارینا و غیره و غیره هم همشون روزی همونجور خاک بودن و در عرض مدت کمی تبدیل شدن به شهرکهای سرسبز) ولی من به اینش کاری ندارم.

روز جمعه رفتی از تموم ساختمونای نیمه کاره عکس گرفتی٬ ساختمونایی که جرثقیلها و داربستهاش روشه و گفتی که ببینین اینا همش تعطیل شده و هیچ کارگری نیست.( بماند که کارگرای اینجا هم طبق قانون کار٬ جمعه رو باید استراحت کنن.)

برج دبی رو نشون دادی و گفتی این برج که روزی ادعا میکردن بلندترین برج دنیا خواهد شد( بماند که الان هم هست) الان دیگه تعطیل شده (و بازم جرثقیل ها و داربستهاشو ندیدی و فکر کردی که اونجا مدرسه است که زنگش خورده و تعطیل شده)

رفتی تو منطقه داون تاون برج دبی٬ که گرونترین و بزرگترین و شیکترین ویلاهای دبی اونجاست و گفتی ببینین اینجا حتی یه نفر هم نمیشینه. چون اگه مینشستن اینجا پرده ها از تو پنجره ها معلوم بود!!!! (بماند که تو به عمرت شیشه دوجداره رفلکس ندیدی که بدونی از این شیشه ها هیچ چیزی پیدا نیست٬ چه برسه به پرده)

رفتی تو دبی مال و ساعتت رو گرفتی جلوی دوربین و گفتی ببینین الان ساعت ۱۱ صبحه و اینجا تو این پاساژ٬ پرنده هم پر نمیزنه( بماند که تو خود تهرانش هم اگه بری میلاد نور ساعت ۱۱ میبینی مغازه ها تک و توک باز کردن و بازم بماند که اگه از همون پاساژ ساعت ۷ عصر فیلم میگرفتی کاملا معلوم میشد که چه وضعیتیه)

اومدی روز تعطیل تو اتوبان شیخ زاید و اتوبان امارت فیلم گرفتی و گفتی ببینین اینجا قبلنا از شدت ترافیک این مسیر رو ۶ ساعته میرفتیم ولی حالا ببینین یه دونه ماشین هم تو خیابون نیست!( بماند که خب بحران جهانی اومده و ترافیک کمتر شده و این به نوبه خودش نکته مثبتیه و به جای اینکه تو تابستون اب و برق و تو زمستون گاز مصرفی مردم رو قطع یا جیره بندی بکنن٬ تاثیر بحرانشون کم شدن ترافیک بوده که اونم تاثیر مثبت رو زندگی مردمش داشته)

در مورد قضیه فری هولد و اینکه گفتی جزیزه نخل جمیرا در حال غرق شدنه و از تو شیرهای اب٬ تو هتل اتلانتیس٬ سوسک بیرون میاد (کاش حداقل میگفتی ماهی٬ باز یه چیزی بود. چون کل اون هتله رو نخله و نخل هم تو اب!) اینا هم که به قدری حرفهای محکم و مستدل و علمی و منطقی ای بودن که من ناکوت شدم و وهیچ جوابی ندارم که بدم و چشم بسته قبول دارم!

همه این بماندهایی که من داخل پرانتز نوشتم٬ بماند!

فقط یه سوال٬ اونم اینکه تویی که معتقدی دبی شهر شیشه ایه و همش دروغه و بحران اومده اینجا همه گشنه و تشنه موندن و تو چادر زندگی میکنن و سوسمار میخورن! خب شما که به این وضع عالمی دیگه ۱۰۰٪ باید یه لحظه هم اینجا نمونی و برگردی به مملکت گل و بلبل خودمون که همه چیزش از اینجا خوشرنگتر و خوش طعمتر و خوش عطر و بوتره! که اگه اینجوریه که شما اومدی یه نصف روز اینجا فیلمت رو بگیری و برگردی با هیئت همراهت بری کشور خودت و در اینصورت از هیچ کس و هیچ چیز هم باکی نداری.پس چرا؟ واقعا چرا؟ جرات نداشتی حتی همون ۱۱ صبح داخل پاساژ هم اون عینک افتابی رو از چشمت دراری؟!!!!!!!!!!!!!!!  

نه خداییش برام جای سوال داره................

 میدونی چرا؟ برای اینکه تو از همون نون به نرخ روز خورهای بوقلمون صفتی هستی که داری تو همین شهر شیشه ای زندگی میکنی و از امکاناتش استفاده میکنی و مردم و حتی هم وطنهای خودت رو میچاپی و زن و بچه ات از همون پاساژها خرید میکنن و حاضر نیستی یه لحظه هم این شهر شیشه ای رو ولش کنی... ولی از ترس اینکه فردا دولت امارات نیاد چوب تو استینت بکنه حتی جرات نداشتی داخل پاساژ عینک افتابیت رو دراری.

اخه عزیزای من همه حرفاتون قبول٬ مگه این قهرمانهای ملی شما نبودن که اینجا مردمو سرکیسه میکردن و تبلیغ همین بیابون برهوت رو میکردن؟ مگه شما نیستین که حتی وقتی میخواین برای سازمان  ا ن ر ژ ی اطمی فیلم بسازین هم میان چند تا صحنه تو دبی فیلم میگیرین!!!!!

حالا هم اگه خودتون حرفای خودتون رو باور دارین به جای اینجوری اینجوری کردن و اینجوری اینجوری کردن  بیاین اینجا و حافظ منافع ملت به قول شما مال باخته تون باشین.

نمیدونم چند نفر دیشب این برنامه رو دیدن٬ ولی اگه دوباره پخش شد٬ که به احتمال زیاد به دلیل استقبال و درخواست مکرر بینندگان!!!!!! حتما میشه٬ توصیه میکنم از دستش ندید. ببینین و پند بگیرین.

در اخر یه خسته نباشید به اقای تهیه کننده. خیلی ممنون اقای تهیه کننده. دستتون درد نکنه. برنامه جالبی بود. چرا که تف سر بالای بسیار بزرگی بود بر سر تهیه کنندگانش!

 

خودکفایی در چند هفته

»
سلام و صد سلام.

در نبود ما چشممون رو دور دیدن و به  این سایت ایکونهامون هم رحم نکردن و  فیلترش کردن. خداوندگارشون نیامرزاد این اندریاس و همراهان رو لذا از دوستان خواهشمند است اگر بنی بشری٬ سایت ایکون و شکلک  سراغ داره٬ در راه خدا به من مستمند هم کمک کنه

خب اوضاع و احوال چطوره؟ به دلیل نبود سوژه دوباره فلاش بک میزنم به عید. اخه یه چیزایی یادم رفته بود. اونم لحظه تحویل سال بود. ما موقع سال تحویل رستوران بودیم. اونجا سفره ۷ سین چیده بودن و تلویزیون رو هم گذاشته بودن رو کانالهای ایران و اونم که به به چه صحنه های دل انگیزی نشون میداد

همه هم در حال رفت و امد و تناول طعام بودن و سر و صدا زیاد بود.تا اینکه موقع تحویل سال شد و به یک ان همه ساکت شدند و سال که تحویل شد یهو همه کف زدند و بلند شدند به روبوسی کردن با هم و چراغهای رستورانو هم خاموش کردند و خلاصه ولوله ای شد و بسی کیف کردیم.

بعدش هم از طرف رستوران٬ به هر کدوممون یه تقویم و یه سر رسید دادن.

اینم عکس سفره هفت سین رستوران

 

 

اون شیکمی هم که در تصویر ملاحظه میفرمایین٬ متعلق به شوی گرام میباشه

یه کار جالب انگیزناک دیگشون هم این بود که یکی از این پسر فیلیپینیهای کارگر رستوران رو به شکل حاجی فیروز درست کرده بودند و الحق خیلی هم بامزه شده بود و دور میزها میچرخید و اسپند دود میکرد و انعام میگرفت! اینم عکسش

 

خب٬ حالا از سفر زمان برگردیم به زمان حال!

 در راستای گل کردن حس کدبانوگری در وجودمان و صد البته دیدن عکس غذاهای رنگارنگ و کیفور کننده در مجلات آشپزی ای که از ایران خریده ایم٬ دیروز خودمون رو به هلاکت رساندیم و آش رشته با برنج و خورشت فسنجون به طبخ رسانیدیم

تاااااااازه اینش مهم نیست. بازم در راستای همون حسهای فوق الذکر٬ رفتیم گلدون و خاک و بیلچه و بذر گرفتیم و اوردیم تو خونه٬ ریحان و فلفل کاشتیم و در شرایطی که همسری از روز اول میگفت اینا سبز نمیشن٬ من میدونستم٬ من میدونستم... ولییییییییی همشون سبز شدن و الان ریحانها ۲ سانت شدن و فلفلهل هم تازه از خاک دراومدن و حالا هر روز صبح که پا میشیم اول به گلدونامون سر میزنیم ببینیم چقدر بلند شدن.

بعدش هم عینهو دو عدد همسر جوگیر تا دیدیم اینا سبز شدن زود رفتیم بذر گوجه فرنگی هم خریدیم. البته گوجه گیلاسی از اون ریزها. دیروز هم اونا رو کاشتیم و خلاصه به این زودیها در برابر این بحران جهانی که همش هم دسیسه امریکای جهان خواره ایستادگی خواهیم کرد و تا اخرین قطره خون٬ ریحان و فلفل و گوجه خواهیم خورد!

 شایدم در اینده کارمون رو گسترش دادیم و رفتیم تو خط واردات و صادرات و به نون و نوایی رسیدیم. مگه چیه؟ برین زندگی نامه این پولدارا رو بخونین. مثلا یارو اول شاگرد مکانیکی بوده. حالا صاحب شرکت ماشین سازیه. ما هم در اینده در توصیف روند پیشرفتمون میگیم که ما از خاکها و گلدونهای تو کارفور و از پشت پنجره اتاقمون شروع کردیم

دیگه اینکه بنده بازم سوتی دادم از نوع خفن. بعد از اینکه برگشتیم٬ دبی دختر خالم بهم زنگ زد و گفت دفعه دیگه اون عکسایی رو که گرفتی رو کپی کن رو سی دی و بیار. چونکه من هیچ عکسی از عروسی ندارم. منم مثلا خواستم لطفی کرده باشم٬ اومدم چند تا از این عکسها رو انتخاب کردم و به خیال خودم ایمیل کردم برای پسر دختر خاله ام.

ولی زهی خیال باطل که اون ایمیلی که من ازشون داشتم مال پسر دختر خاله ام نبوده. بلکه ایمیل شرکت شوهرش بوده حالا شما تصور کنین که کارمندای شوهرش صدا کردن که اقای رییس بیا ببین این خانومای تیریپ مکش مرگ ما کیا میباشنده؟ خلاصه که تا اطلاع ثانوی نباید اون دور و برا افتابی بشم

خب دیگه دوست جونا همش همین بود. موضوع دیگه ای به نظرم نمیرسه.

امیدوارم هفته خوبی رو شروع کرده باشین.

بای بای

راستی بچه ها یه سری اتوهایی هست که فقط بخار ازشون بیرون میاد. یعنی تقریبا سرش به شکل سر جاروبرقیه و یه مخزن داره پر از اب میکنی و بعدش بخار زیادی میده. تو م اهواره هم تبلیغش هست. برای بعضی چیزا مثله پرده و اینا خوبه.کسی استفاده کرده تا حالا. میخوام از اونا بخرم. اندازشون هم بزرگه.اگه کسی اطلاعاتی داره ممنون میشم بهم بگین.

اولین پست سال 88- گزارش سفر ایران

»
اولین سلام در سال جدید.

حالتون چطوره دوستای خوبم؟ ممنون از همتون که به یادم بودین. نگرانم نشید. از چهارشنبه هفته گذشته دوبی هستیم!

تعطیلات خوبی بود. خوش گذشت. عروسی خیلی خوب بود. همه فامیل رو دیدیم و رقصیدیم و کیف کردیم. همه مراسم رو هم براش به جا اوردن. خیلی هاشون دیگه از یادم رفته بود.

روز پاتختی پام درد میکرد با ماساژ و مسکن خوب شدم بس که خودمو کوشونده بودم.

کمتر از ۲۴ ساعت هم خونه پدر همسری بودم و کمافی السابق٬ مقادیر متنابهی در اون مدت محدود متلک بارون شدیم و گوشه و کنایه شنفتیم و بازم بر طبق رسوم دیرینه٬ بی عیدی و هیچ چی دوباره برگشتیم! یعنی من برگشتم و همسری موند.

 البته بگم که منم دیگه ماهر شدم و هیچ متلکی رو بی جواب نمیداشتم و کلا نذاشتم چیزی تو دلم بمونه. هر کی هر چی گفت٬ جوابش رو شنید.ولی بازم وقتی عروسای فامیل خودمونو میبینم که همسن و سال من هستند و میبینم چه ارزش و احترامی براشون قائلن و چقدر نازشونو میکشن و     لی لی به لالاشون میذارن٬ دلم برای خودم میسوزه...

منی که سالی یکی دو بار اونم یه روز میرم خونه پدر شوهرم و تا حالا نشده حتی بیان جلوی در یه خوشامد خشک و خالی بهمون بگن و باید خودمون بریم از زیر زمینی٬ بالا پشت بومی٬ اشپزخونه ای٬ تراسی جایی مادر شوهرم رو پیدا کنیم و بگیم که ما اومدیم و پدر شوهرم هم که هیچی محض رضای خدا نمیاد یه ساعت بشینه خونه٬ ما که اومدیم بعد بره دنبال کارش. همیشه میریم میبینیم رفته باغش و تازه ۴-۵ ساعت بعد پیداش میشه.کلا عسل و همسری اومدن انگاری که دو تا گربه از تو کوچه اومدن. ارزش و احترام در همون حد. عیدی هم که سالی یه بار بیشتر نیست....... صحبتش رو نکنم بهتره. اونوقت مردم برای عروسایی که همیشه هم بغل گوششونن چه کارا که نمیکنن چه برسه به اونی که تو غربته و سالی یه بار میخواد بیاد.

راستی جاری جدیده رو هم دیدم. البته اصلا تحویل نگرفتم! نمیخوام از همون روز اول باهاش صمیمی و خودمونی بشم. اشتباهی که اول ازدواجم انجام دادم رو دوباره تکرار نمیکنم

کلی هم تو تبریز گشتیم و هر روز رفتیم ولیعصر و اب انار خوردیم. حتی روزی که هوا شدید سرد بود و ملت همه باقلا میخوردن٬ من و همسری و خواهری داشتیم اب انار و بستنی انار میخوردیم

کلی هم خوردنی از ترشی و مربا و اجیل و این چیزا خریدیم و با خودمون اوردیم دبی و الان اینجا کلی خوش به حالمونه.

یه روز هم رفتم خونه هانیه جون مامان ارتا که خیلی خیلی بهم خوش گذشت.همینجا ازشون تشکر میکنم. خیلی ممنون هانیه جون. کلی تو زحمت افتادی. خیلی بهم خوش گذشت. حیف که ارتای گوگولی رو مامان بزرگش اومد برد و نشد که از شیطنتهاش مستفیذ بشیم

عموی مریضم رو دیدم که بدتر از قبل شده بود و کلی ناراحت شدم و هر وقت میخوام در موردش حرف بزنم اشکام همینجوری میریزه. تا اونجایی که تونستم بهشون کمک کردم.خدا خودش همه مریضاشو شفا بده دلم برای نی نی دو ساله شون خیلی میسوزه.

این دفعه فرصتی شد که سه روز هم پیش بابا باشم و دو  شبشو همسری هم بود و خیلی خوش گذشت. مخصوصا که برای یه ناهارمون هم بابا٬ دیزی از بیرون گرفت با نوشابه زمزم از اون شیشه ای ها که کلی هوسشو کرده بودم و دور همی خیلی خیلی چسبید. بهترین خاطره ام شد.

شب اخر هم با مامان اینا رفتیم یه پیتزاییه معروف تو تبریز هست همینکه رفتیم تو دیدم یه اقایی اونجاست که خیلی قیافه اش اشنا میزنه.یه کم به این دوگوله فشار اوردم٬ دیدم ای بابا همون عاقدمونه دیگه. خلاصه رفتیم جلو سلام و علیک کردیم و گفتیم که ۴ سال پیش شما عقد ما رو خوندین. اونم گفت خب اگه اینجوریه پس چرا شما دو تا تنهایین؟

دلم میخواست بیشتر میموندم. خواستم بلیطم رو عوض کنم و یه هفته بیشتر بمونم ولی گفتن نمیشه اینم سیستم مزخرف ایرانی که به دو برابر قیمتش بلیط نوروزی رو فروخته و میگه امکان تغییر تاریخ هم نداره. اگه بخوای عوضش کنی٬ کل پول بلیط سوخت میشه و باید دوباره یه بلیط دیگه بخری که اونم چون بلیط یک طرفه است یعنی فقط رفت میگیری٬ باید ۷۰٪ قیمت بلیط دو طرفه رو بدی

منم دیدم اینجوریه بیخیالش شدم و گفتم چه کاریه حالا که این وسط یه بلیطم که به دو برابر قیمت خریدمش میخواد سوخت بشه٬ همون بهتر بمونم دوباره یه ماه دیگه بیام که گوجه سبزا هم دراومده باشه شکموییه و هزار و یک درد بی درمون

این دفعه٬ هم موقع رفت و هم موقع برگشت٬ فرودگاه دبی خیلی خلوت بود. تا حالا فرودگاه رو اینجوری ندیده بودمش. پروازها بدون تاخیر. چک پاسپورت و تحویل بارها هم به دلیل کم بودن مسافر خیلی سریع انجام میشد و در کل خیلی مسافرت راحتی بود. حتی از تهران به تبریز هم به این راحتی نمیشه رفت و اومد!

راستش زیاد حس اپ نداشتم.الان هم که دیدم دوستام نگرانم شدن گفتم یه خبری از خودم بدم. کلا میخوام از امسال وابستگی خودم رو به دنیای مجازی کمتر کنم و دیگه زیاد درگیرش نباشم.به همین خاطر اگه مثله سابق زود زود اپ نکردم نگران نشید. همین دور و برام و بلاگهای همتونو هم میخونم.

روز خوبی داشته باشین.

فعلا بای بای

 

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com