تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

روزانه ها

»
 

سلام. سلام.همگی سلام. ایییییی زندگی سلام

خوبین؟ خوشین؟ خیلی ممنون از دوستایی که به یادم بودن. راستش دیگه مثله سابق به اینجا وابستگی ندارم و خیلی از این بابت خوشحالم! البته حرفی هم برای گفتن ندارم. هر چند کوچکترین حرفی هم که بزنم......

بگذریم. کماکان در جستجوی خانه ایم. بینوایان..... البته هنوز دو ماه وقت داریم. یه جورایی هم برامون تفریح شده. دیگه تمام سوراخ سمبه های دبی رو شناختیم.خونه های خیلی باحالی هست ولی هر کدوم یه عیبی داره. مثلا اون منطقه ای که خودمون دوست داریم خونه هاش امکانات خیلی زیادی داره. حتی بیشتر از یه هتل ۵۰۰ ستاره.....!!!!! امکاناتی مثله استخر٬ سونا٬ جکوزی٬ سالن بیلیارد و تنیس٬ اسکواش٬ زمین بازی بچه ها٬ سالن اجتماعات٬ فضای سبز و .... خلاصه هر چیزی که به ذهنتون برسه.ولی...

ولی٬ خود واحدها کوچیکن. و مهمتر از اون اشپزخونه هاشون فرنیشه یعنی تمام وسایل رو داره.و من نمیدونم اگه بریم اونجا اینهمه وسایل رو  تو اون خونه کوچیک چه کنم؟I don't know - New!از طرفی چون خودش این وسایل رو داره خب طبیعتا مستاجر قبلی هم از اون یخچال و لباسشویی و ظرفشویی استفاده کرده دیگه و من به دلم نمیچسبه. واقعا ما داریم به کجا میریم!!!!!!!!!! و چون  همه وسایل توکار هستن نمیشه اونا رو بردارم و وسایل خودم رو بذارم.دارم به این نتیجه میرسم که خونه خودمون از همه خونه ها خوش نقشه تره.

در مورد لیزر که تو پست قبلی گفته بودم٬ خیلی دو دل بودم و هستم.میدونین٬ خیلی خوبه که ادم برای خودش یه هدفی در نظر بگیره. من چون برای خودم یه هدفی انتخاب کردم٬ هر پول اضافی ای  که خرج میکنم٬ به این فکر میکنم که دارم یه قدم از هدفم دورتر میشم و این در بلند مدت میتونه خیلی کمک کننده باشه.

از طرفی هم وقتی فکر میکنم که با اون پول میتونم یه انگشتر تپل بخرم که دیگه هیچیییییییی. ولی خب با همه این حرفا فردا اولین جلسه لیزر میباشه. از دوستان هر کی اطلاعاتی داره ممنون میشم به منم بگه.

هفته پیش بهمون خبر دادن که برادر جاری بزرگه فوت شده. بنده خدا مریض بود ولی جوون بود دیشب هم که با مادر شوهری حرف میزدیم گفت که مادر عروس عمه فوت شده. دیشب بهش زنگ شدم. بنده خدا خیلی ناراحت بود. . پشت تلفن گریه کرد. میگفت اصلا نمیتونم تصور کنم که دنیا بدون مادر هم میتونه ادامه پیدا کنه. از دیروز همش به فکرشم. مرگ خیلی تلخه. خدا هر دوشون رو بیامرزه

راستی از عزا گفتیم از عروسی هم بگیم. تابستون سه تا عروسی داریم. عروسی برادر همسری٬ پسردایی من و پسرعمه همسری! ولی متاسفانه یکیش نیمه اول تیره. یکیش ۲ مرداد و اون یکی اخر مرداد و ما اینهمه مرخصی نداریم... فوقش میتونیم یکیش رو باشیم

از اونجایی که نمیشه من پست بذارم ولی در مقوله شکمینه قلم فرسایی نکنم بذارین اینو هم بگم. اونروز تو وبلاگ سوگلی جون تو عکسی که گذاشته بود دیدم گوجه سبزا رو چیده تو ظرف و من چنان هوس کردم که کم مونده بود بچم چشمش لوچ بشه گفتم ای خدااااااا چی میشد منم از این گوجه سبزا میداشتم

همون روز عصری که رفته بودیم خرید یهو چشمم افتاد به یه گوجه سبزای درشت...... اقاهه رو صدا کردم گفتم: اقا.... اقا.....این گوجه ها کجایین؟ گفت ماله ایرانه و من رو چنان شوق و شعفی فراگرفت که کم مونده بود اقاهه رو ماچش کنم زود یه بسته خریدم و زردالوی ایرانی هم بود اونو هم خریدم و بدین سان به وصال گوجه سبز رسیدم! بعدش با خودم گفتم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودما.

خب دیگه...این بود انشای من.دیگه حرفی نمونده.

روز خوش. بای بایArabic Veil

 

مشاغل پولساز

»
 

بعدا نوشت داریم

سلام. صبح همگی به خیر.

همین اول کاری یه دستتت درد نکنه یه اقا سید بگم که پنجشنبه کلی با پستش صفا کردیم.For You

پنجشنبه عصر رفتیم پالم جمیرا (همون جزیزه که داره غرق میشه) Shark Islandخونه دیدیم. اما خیلی بیشتر از اینا از نخیل انتظار داشتم. فکر میکردم چون سازنده اش شرکت نخیله حتما توش یه طراحی خیلی خاص و عجیب غریبی باید داشته باشه ولی نه. خیلی ساده و شیک و در عین حال خیلی معمولی.فقط نکته بارزش این بود که اشپزخونه اش اپن بود! اخه اینجا اپن مد نیست! ولی محوطه جیم و استخرش٬ حرف نداشت. محشر بود. مخصوصا که به دریا هم دسترسی داری و این خیلی جالبه.

بعدتش رفتیم مارینا و یه خونه هم اونجا دیدیم که تعریف نکنم بهتره. بعد رفتیم واک و قدم زدیم و شام خوردیم و به ملتی هم که یه لنگه پا٬ بین زمین و اسمون داشتن شام میل میکردن خندیدیم! حالا قضیه چی بود؟ نمیگم بمونین تو کف!

دفعه پیش یه رستورانی تو واک رفته بودیم که باز همونو رفتیم. ولی پیتزایی که این دفعه سفارش دادیم فوق العاده شور بود. یهو سوپروایزرش اومد کنار میزمون که غذا چطوره و اینا... ما هم بهش گفتیم! طفلی بدجور خورد تو ذوقش! یکمی گذشته بود که دیدیم با دو تا دسر برگشت و گفت عیب نداره اون شور بود این شیرینه!

خلاصه ساعت ۱۰:۳۰ شب اومدیم خونه و هنوز یه کوچولو استراحت نکرده بودیم که یهو کولرمون همینجوری بی دلیل پوکید و خاموش شد و دیگه روشن نشد! تا این لحظه هم درست نشده و ما دو روزه که به شیوه انسانهای اولیه با بادبزن خودمونو باد میزنیم خنده

دیروز هم عصر رفتیم یه سنتر جدید افتتاح شده به نام  Oasis . که رفتیم اونجا رو گشتیم و باز نمیگم که چی خریدیم به همون دلیل بالایی٬ علاوه بر اون اینکه الان سید میاد میگه دیدی من راست گفتم!خنده سر راهمون هم چون همسری علاقه شدیدی به منطقه health care city  داره! رفتیم اونجا هم باز یه خونه دیگه دیدیم.

کلا خونه های اینجا یه فرق عمده ای که با ایران داره اینه که تو ایران همیشه پذیرایی و آشپزخونه رو بزرگ میسازن و اتاق خواب و حموم در حد سوراخ موش. اینجا دقیقا برعکسه! یعنی حموما و اتاق خوابها این هوا...... اونوقت اشپزخونه اندازه سوراخ موش!

 ارادت خاصی هم به حموم دارند. مثلا خونه ای که دیروز دیدیم دو خوابه بود که هر خوابش یه حموم و دستشویی داخلش داشت! یه اتاق خدمتکار هم بود که من دلم سوخت و کباب شد! اخه یه اتاق کوچولو بود بدون پنجره که باز اونم یه حموم و دستشویی کوچولو توش داشت! تازه از در که میومدی تو باز یه دستشویی هم برای مهمونا داشت.خلاصه که سرتون رو درد نیارم یه خونه بود دوخوابه با اتاق خدمتکار و سه تا حموم و چهار تا دستشویی!

خود ساختمون خوب بود ولی استخرش به درد نخور بود و ویوی جالبی هم نداشت.خلاصه که برگشتیم خونه و شب هم دوباره عرق ریزان نشستیم شام خوردیم و من دیدم بهتره از خونه بزنم بیرون که یهو گفتم همسری من میخوام برم ارایشگاه و اونم گفت برو. خیلی جالبه٬ اینجا چون مردم بیشتر شبا میان بیرون عین خفاش اینه که سالنها تا ساعت ۱۰ شب باز هستند. ساعت ۹:۳۰ که من کارم داشت تموم میشد تازه خانوما گروه گروه میومدن. این سالن افرینا تو دبی معروفه و مال یه خانومه ایرانیه.خیلی هم کارش گرفته و من دیروز یه حساب سر انگشتی کردم ببینم این خانوم در روز چقدر درامد میتوانستی داشت؟! که از محاسبه اش سرم گیج رفت! اقلکندش ۴-۵ تا مهندس رو میذاره  تو جیب پیشبندش! اونم مهندس درست و حسابی ها. نه از این جوجه مهندسا! داشتم به این فکر میکردم که  عوض اینکه بریم چهار سال تو دانشگاه دودره بازی دربیاریم٬ میرفتیم یه حرفه ای یاد میگرفتیم الان وضعمون این نبود!

خب دیگه همینا بسه.بقیه اش رو نمیگم!

فعلا بایArabic Veil

 بعدا نوشت:

به لیست مشاغل پولساز این دکترهای پوست و متخصصین زیبایی رو هم اضافه کنین لطفا.امروز زنگ زدم از یکی شون قیمت پرسیدم برای لیزر موهای زائد...... دو تا پا ۷ میلیون تومن! خیلی ناقابله نه؟ مثله اینکه کلهم امورات مربوط به خوشگلی شدید پولسازه!

 

اش مخصوص سید- سه کاسه 100 تومن!

»
 

گویند میلیونها سال نوری٬ قبل از میلاد مسیح٬ ( خودمان البته میدانیم که سال نوری بعد مسافت است نه زمان! ولی اینهمه از کرامات سید است!! بخوانید متوجه میشوید) اق سید امین خان مفلس الدوله نامی بودی که چنان که تاریخ نگاران نگاشته اند و  از اسم شریفشان نیز برمیاید و حتی در ان روزگار از وجناتشان نیز پیدا بوده٬ از میلیونها جوان تحصیلکرده بیکار  و لذا مفلس٬ روزگار خود بودی! که چون بدیدی که از علم و دانش سودی عایدش نشدی٬ راه هنر در پیش گرفتی و لذا در تاریخ امده که موسس اولین مطبخ عمومی در زمان خود بودی و تخصص نیز همی در زمینه اش بودی. 

گویند ایشان هر نوع اشی را پختن توانستی و اش ابغوره و اش کشک و شله قلمکار  و اش رشته با پیاز داغ اضافه را فوت بودی همچو اب! و لذا ابتکارش و همی شهرتش به ان دلیل بودی که اشی پختی حاجت نام!!!!!! که این اش حاجت را هر که بخوردی در دم حاجت روا بشدی!!! و این همه از کرامات سید بودی!!

در تاریخ نقل است که در ان زمان٬ سید٬  رفیق فابریکی داشتی کاوه نام٬ که مسئولیت توزیع این اش حاجت را منحصرا در اختیار ایشان نهاده بودندی! و باز این هم از کرامات سید خدا بودی.

در مورد نحوه ولادتش چیزی نمیگوییم چرا که قصد ان نداریم که تن ننه بابایش را در گور بلزانیم اما در مورد نحوه وفات ان مرد همیشه جاویدان تاریخ٬ روایات بسیاری است که انچه به واقعیت نزدیکتر است اینکه روزی همگان از در رقابت با او برامدی و دست در دست هم بدادی و چهل شبانه روز٬ نخود لوبیا پاک بکردی و اشی بپختی و به خورد سید بدادی که تا اولین قاشق فرو بدادی٬ نعره ای بزدی و از این دنیا به دیار باقی بشدی. یحتمل الان نیز سر اشپز جنتیان استندی!

در مورد صحت ادعاهای سید٬ مبنی بر آش پزی! همین بس که ان  امین نامین٬ ان بیکار مسکین٬ ان متخصص اش و ته چین٬ ان لرزه افکنده بر جان وبلاگ نویسین٬  قبل از وفاتشان یک کاسه اش مخصوص هم برای این بنده حقیر فرستادندی و ما را نیز از دستپختشان بی نصیب نگردانیدی. پروردگارشان بیامرزاد!

میتونین برای میل کردن این آش٬ به وبلاگ خودشون  اینجا مراجعه بکنید.

قبلا مراتب ممنانیت خود را اعلام میداریم.

 

ظرفشویی + بازی قوانین زندگی

»
 

سلام.

 بازم اومدم. با اینکه گفته بودم جیره یه هفته رو یه جا مینویسم ولی خب.اولش بذارین گله گذاریهامو بکنم. اره دیگه خانوما بی گله گذاری روزشون شب نمیشه.گله میکنم پس هستم. حالا بگین از کی؟ از دوستای وبلاگی دیگه. اون الاله و شیوا و مجی و ملودی و ساناز و ... الا ماشالله٬ که سالی یه بار اپ میکنن و والسلام.اون لیلی هم که قربونش برم وبلاگستان رو بوسیده گذاشته کنار. روشن رو بگو که دیگه تا هلیاش اومد٬ اونم دیگه رفته و فکر کنم تا شوهرش نداده دیگه اینورا پیداش نشه. حالا اینا به کنار. این زنی به رنگ اب هم از اینور بامبول درست کرده. بابا یه بارکی در اینجا رو تخته کنین خب ما هم بریم پی کار و کاسبی مون دیگه.قهر

فقط هلی کماکان سنگرو حفظ کرده که اونم سایه اش اینورا سنگین شده! خلاصه که گفتم بیام جور این جماعت رو به دوش بکشم. بالاخره هر چی نباشه در برابر ملتی مسئولم و وظیفه شرعی دارم. قیوم قیامت باید حساب پس بدم.whistling اینه که اومدم خدمتتون. اره قربونش

جونم براتون بگه که پریروز بنده و شوی گرامم رفتیم از سر خیابون دو تا دونه سوسیس بخریم ولی با یه ماشین ظرفشویی ۱۲ نفره مارک زیمنس برگشتیم!hee hee اونم با قیمتی در حد سوسیس!

ماجرا از این قراره که رفتیم تو فروشگاه یه دوری بزنیم که چشمم افتاد به این ماشین ظرفشوییها.حالا نگین چه بی کلاس تا حالا ندیده بوده ها. نهههه. تو تهران یه دونه از اون مجیک رومیزی ها داشتم که فوق العاده مزخرف بود. یعنی در مقایسه با بوش٬ که دختر خاله ام داشت واقعا چیز به درد نخوری بود.اینه که تجربه جالبی از ظرفشویی نداشتم. اینجا هم که همیشه ظرفها رو زحمتش رو همسریه گلم میکشه (ارادت داریم جنابIn Love) اینه که نیازی احساس نکرده بودم.

خلاصه همینجور که داشتم نگاه به مدلهای مختلفه میکردم یهو دیدم یه زیمنس ۱۲ نفره رو با تخفیف   ۵۰٪ زده ۳۰۰ تومن!!!!!!  به چشمام شک کردم. از فروشنده پرسیدم گفت چون فقط یکی مونده و اونم همین مدل تو فروشگاهه و روش هم یکی دو تا خش داره٬ این قیمت میدیم. خودش هم اصل المان بود! البته من بعدا دقت کردم و دیدم اونا هم خش نیست که روش افتاده بلکه چسبه! همسری هم که طفلی خسته شده از ظرف شستن٬ داشت مدلهای دیگه رو میدید که ندا دادم که ای همسری بیا اینو ببین و همسری تا دیدش یه نگاه خریدار بهش انداخت و گفت اقا ما اینو میخوایم!

به همین راحتی٬ به همین خوشمزگی بنده ندید بدید صاحب ماشین ظرفشویی شدم. البته رنگش سفیده و رنگ بقیه وسایل من سیلور! ولی چون واقعا قیمتش خیلی مناسب بود دلم نیومد نخرم. تازه چون از اون یکی مجیک که داشتم خیری ندیده بودم٬ عمرا نمیرفتم خدات تومن پول بی زبون رو بدم یه سیلور خوشگلش رو بگیرم.

دیگه اینکه در راستای خود خفگی دوباره رفتم بدلیجات خریدم! البته قصدم فقط خرید گل سر بود. با همسری رفتیم ریف مال که دیدم به به٬ لایف استایل حراج زده و منم از خدا خواسته دو تا گل سر و دو تا گردنبند و یه ست سایه ۳ تایی و مژه مصنوعی خریدم!  خب چیه گفتم لازم میشه.... البته یکی از گردنبندها رو میخوام بدم به خواهرم.Flower یعنی به نیت اون خریدم ولی بعدا وسوسه شدم. چه دست و دلبازم من.حالا ببینم چی میشه.

 

یه مطلب بی ربط دیگه هم بگم. قرنها پیش همسری موقع خرید میوه٬ چند تا دونه انبه هم خریده بود. ما هم زیاد اهلش نیستیم. اینا هم خوش طعم نبودن. اینه که همینجووور مونده بودن تو یخچال و پیر و فرتوت و چروکیده شده بودن.سبز منم میخواستم بندازمشون بیرون که یهو فکری به این دوگوله ام خطور کرد.متفکر

برداشتم انبه ها رو پوست کندم به اشکال یاجوج ماجوج (؟) خرد کردم. بعد با کمی زنجبیل تازه رنده شده و کمی سیاه دانه و تخم گشنیز و کمی هم نمک و زردچوبه و یه کوچولو روغن زیتون ریختم تو ظرف و سرکه سفید رو هم ریختم روش و الان بعد از دو هفته که بازش کردم یک ترشی انبه بسیار خوش طعم و ملس داریم. چون انبه خودش شریرینه اون تیزی سرکه رو هم میگیره و ترشی خیلی ملایم و ملسی میشه. اینه که اگه روزی انبه خریدین و نخوردین میتونین این راهو هم امتحان کنین. هر چند شاید از اینم خوشتون نیاد و سرکه تون هم هدر بشهwhistling

خلاصه که در راه اقتصاد خانوار همینجور دارم جانفشانی میکنم.اوه

راستی بازم قرنها پیش به یه بازی دعوت شدم٬ بازی قوانین زندگی. که اونموقع چیزی به ذهنم نمیرسید ولی بازم به دوگوله فشار اوردم و یه چیزایی یادم اومد.متفکر

والله در مورد زندگی دونفره ام با همسری میتونم بگم قانون خونه ما همون قانون مداریه. یعنی همه کاری رو با برنامه ریزی انجام میدیم و کلا از زندگیهای هر دم بیلی و باری به هر جهتی خوشمون نمیاد! 

قانون دیگه مون هم سرعت عمل میباشه! باز هم از ادمای فس فسو خوشمون نمیاد و سعی میکنیم کارها رو در اسرع وقت انجام بدیم.

ولی اینجا یه مشکلی پیش میاد! و اونم اینکه چون دو تا قانون بالایی کاملا تو زندگی ما با هم میکس شده اینه که بعضی وقتها دیگران فکر میکنن ما خیلی بی فکر و هر دم بیلی عمل میکنیم. در حالیکه اصلا اینطور نیست و نکته انحرافی قضیه اینه که ما زود تصمیم میگیریم و زود هم عمل میکنیم. مثلا اردیبهشت ماه یه شب همینجور که نشستیم و داریم صحبت درمیکنیم به ذهنمون میرسه که بریم دبی زندگی کنیم و تیرماه٬ مهاجرت کرده و اقامت گرفته و خونه گرفته و وسایل خریده٬ تو دبی هستیم. یا مثلا اول ازدواج٬ خونه رهن کردیم وبعد از سه ماه به ذهنمون رسید خودمون خونه بخریم و درست یکماه بعد٬ اون خونه اجاره ای رو تحویل دادیم و پول رهن رو گرفتیم٬ ماشینمون رو با یه ماشین ارزون طاق زدیم و خونه پیدا کردیم و خریدیم و اسباب کشی هم کردیم! خلاصه که اینجوریاست. رو دور تندیم همیشه.http://i35.tinypic.com/2n0qzx1.gif

حالا تازه از وقتی اومدیم اینجا خیلی سیستممون نسبت به قبل٬ فس فسوتر شده.مدل عربی اثر کردهpig

قانون دیگه مون هم اینه که تو خونه ما زیر ابی رفتن و پشت هم اندازی ممنوعه!shame on you همه چیز باید آه...رو باشه Sun (هر کی ربط این ایکونه رو حدس بزنه جایزه داره؟.... اصلا خودم میگم ربطش اینه که افتاب پشت ابر نمیمونه و یه روزی حقیقت برملا میشه) همه تصمیمات و اقدامات هم با مشورت همدیگه انجام میگیره.تو همه زمینه ها از اقتصادی بگیر تا الااخر.

و قانون اخر اینکه تو کشتی گرفتنها همیشه باید اخر کار همسری رخصت بده تا ضربه اخرو بانو بزنهSagittarius. هر حرکت اضافه ای که همسری بعد از این ضربه انجام بده اغازگر یک جنگ تن به تن جدید خواهد بود

اینا قانونای خونمون بودن. یه سری قانونا هم٬ من برای خودم دارم.مهمترینش هم اینه که هیچ وقت رضایت دیگران رو که حتی ممکنه عده شون هم زیاد باشه یا از نزدیکترین افرادم باشند٬ به رضایت خودم ترجیح نمیدم! (چه خود خواه  )یعنی کاری رو میکنم که در درجه اول از دید خودم درسته و خودم رو راضی میکنه.اینه که مامانم همیشه از من ناراضیه

قانون دومم هم که در واقع یه اعتقاده اینه که معتقدم هیچ وقت سن ادما نمیتونه نماد بزرگیشون باشه. یعنی صرف اینکه یه نفر سن بالاست دلیل نمیشه خیلی رفتار اسپشیالی باهاش داشته باشم و کلا زیاد تو این قید و بندها نیستم ( واقعا که.. جوون هم جوونای قدیم بزرگتر کوچیکتری حالیشون میشد. ) و معتقدم این خود ادمها هستند که با رفتار و منشششون بزرگی و عزت و احترام رو برای خودشون میخرن. که باز مامانم در این مورد هم کله بنده رو همی کندن میفرمایند!

دیگه قانونای دیگه ام رو نمیگم ازم یاد نگیرین!بد اموزی داره 

خیلی ای پستم قاریشمیش شد نه؟ خودم میدونم. پس تا دیگه بدتر از این نشده برم.

فعلا بایArabic Veil

عرق ملی فروخته شده پس گرفته نمیشود!

»
 

سلام. میبینین چه عکسی گذاشتم؟ وای بر من وطن فروشابله عرق ملی ندارم که. عرب زده شدم. یک ملت ملخ خور رو به تمدن ۲۵۰۰ ساله کشورم ترجیح دادم! ای ننگ بر تو باد عسل.عصبانی

این عکسی که میبینین مال ابراج الامارات هست. دو تا برج کنار هم تو خیابون شیخ زاید که من واقعا از همه سازه های عجیب غریب اینجا٬ بیشتر میدوستمشون. به نظرم واقعا شاهکار مهندسی و معماری هستند.

تا حالا اینجا خیلی صحبتها در مورد دبی و ایران و وطن فروشی و... این چیزا شده. خیلیها هم تا حالا به بنده برچسب وطن فروش و عرق ملی ندار زدن! تو این پست خواستم یه خورده ای این عزیزان رو روشنشون بکنم.عزیزان من٬ صرفا توجه نشون دادن به یک بنای خاص یا تعریف از یه چیزی که اینجا دیدم شد وطن فروشی؟ متاسفم براتون که معنی وطن دوستی و عرق ملی رو با تعصب کورکورانه اشتباه گرفتید.

عرق ملی از نظر من اینه که وقتی یه عربی میگه ما به ایران حمله نکردیم بلکه شماها با اغوش باز ما رو پذیرفتید! اونموقع بهش بگم نخیر یارو! شماها با جنگ و زور اومدین کشور ما رو گرفتین و همه رو هم به دین خودتون دراوردین!

یا وقتی صحبت از خلیج میشه همیشه اینا سینه مون رو چاک دادیم که پرشین گلف و والسلام!

عرق ملی این نیست که بشینیم اینو اونو مسخره کنیم و حسودیشون رو بکنیم. عرق ملی اینه که وقتی وطنمون واقعا چیزی برای افتخار داره بهش افتخار کنیم و به همگان بشناسونیمش. من پارسال اینجا موقع عید سفره هفت سین باز کردم تا بتونم فرهنگ و سنن ایرانی رو به چند تا ملیت دیگه نشون بدم.

همیشه نمادهای تخت جمشید که از شیراز خریدمشون اینجا روی میز کار منه و هر کی میاد و میپرسه اینا چیه؟ یه ساعت در مورد فرهنگ اصیل ایرانی براش سخنرانی میکنم.

ولی وقتی میبینم تو کشورم مردم به یه پراید ناقابل٬ چند تا قفل زنجیر و فرمون و ... میزنن و تازه اینا هم کفایت نمیکنه و ماشینشون رو میبندن به درخت..... یا چه میدونم پخش ماشینهای مردم همیشه تو جیباشون میگرده..... یا حتی جرات نمیکنن کیف دستی شون رو یا حتی یه پلاستیک خالی رو تو مشاینشون بذارن٬ یا حتی به اندازه یه چشم به هم زدن٬ چشم از دو چرخه بچشون که جلوی در خونشونه بردارن٬اینجا دیگه حرف زدن در مورد امنیت و ارامش مملکتمون  ز.. ز... بیهوده است.

یا وقتی صبح تا شب میریم سر کار و هر ۳-۴ ماه یه بار حقوق میگیرم و همیشه هشتمون گرو ۹ مونه  و همیشه ی  خدا تن و بدنمون میلرزه که ای خدا پولمون تموم شد استرسو معلوم هم نیست دوباره کی پوله به حقمون رو بهمون بدن! اینجا دیگه صحبت در مورد نظم و ترتیب و رفاه تو مملکت ز.. ز... بیهوده است.

واقعا یه لحظه پیش خودتون فکر بکنید.... چرا فرق بین عرق ملی و تعصب بیخود رو نمیدونین. دیگه خسته شدم از بس اومدین اینجا و انواع اقسام القاب و الفاظی رو که خودتون بیشتر شایسته اش هستین٬ به من نسبت دادید.کلافه

من عرق ملیم این مدلیه.به من هم هیچ ربطی نداره که دبی ورشکسته شده و سرمایه ها فرار کرده و بد بخت و بیچاره شده...... مگه من نوه عمه شیخ محمد هستم که میاین غرش رو سر من میزنین؟not listening - New! اینجا چه بهشت برین باشه و چه بیابون برهوت٬ مال اماراتی هاست. هیچ چیزش به من و شما نمیرسه.

وضعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی اینجا هیچ ربطی به من نداره. ولی موقعیت سیاسی و اجتمتاعی و اقتصادی ایران به من ربط داره. برای اینکه ایران وطنمه. ولی اینجا من خودم یه مهمونم.همینکه میزبان خوبی برام بودن و حق مهمان برام قائل شدن و مزاحم ارامش و امنیت و رفاهم نمیشن باید کلاهمو بندازم هوا.....چرا اینارو نمیفهمین؟قهر

من هیچ تعصب خاصی به هیچ جایی ندارم چرا که تعصب یه اخلاق بدوی هست. عرق ملی رو هم به جای خودش و اونجایی که واقعا حرفی برای گفتن داریم از همه بیشترش رو دارم. حداقل مدل من اینجوریه. همینجا هم اعلام میکنم که من سنگ هیچ جایی رو به سینه نمیزنم و اگه روزی روزگاری این امنیت و رفاهی که اینجا برام فراهم شده٬ توی ایران برام فرهم بشه..... یک میلیونوم ثانیه هم درنگ نمیکنم و برمیگردم به وطن خودم.بغل

تا به امروز سعی کردم تا حدی که میتونم با این حرفها و توهینها یه جوری تا کنم و پذیرای نطرات همه در چارچوب ادب و احترام باشم. ولی از امروز به بعد٬ هر کامنتی مبنی بر وضعیت دبی و عرق ملی و چه میدونم چه و چه٬ حذف خواهد شد. پس لطفا اصلا خودتون رو خسته نکنید. اگه هزار بار هم کامنت بذارید٬ هیچ جوابی از من نخواهید شنید.chatterbox برای اینکه هر انچه که گفتنی بود اینجا گفتم. اگه با همه این اوصاف باز هم فکر میکنید من وطن فروشم و عرق ملی ندارم٬ هیچ اشکالی نداره!ناراحت

ولی من هیچ علاقه ای به دونستن نظرتون ندارمshame on you. و شما هم هیچ اجباری به خوندن شر و ورهای یک وطن فروخته ی  عرق ملی ندار ( چه کلمه ای شد) ندارین. شما رو به خیر و ما رو به سلامتبای بای

نهههههههه بابا شماها کجا؟ با شما نبودم که.

دیگه پرونده این بحثها رو برای همیشه تو این وبلاگ بستم.

حالا بریم سراغ روزانه هامون.

جونم براتون بگه که پنجشنبه عصر بعد از شرکت رفتیم منطقه داون تاون برج دبی رو دیدیم. خیلی خوشمون اومد. فکر کنم اخرش هم ما باز پاراتمان نشین بشیم. اخه خیلی فکر کردم. دیدم ویلا زیاد به درد ما نمیخوره.( حالا میان میگن تو پولش رو نداشتی. گربه دهنش به گوشت نمیرسه و از این صحبتا..... ولی بقیه اش رو نمیخونن که) اولا اون منطقه خیلی دوره و تقریبا به اون جاهایی که ادم خیلی نیاز داره دسترسش باشه خیلی دوره. دیگه اینکه از قدیم گفتن هر که بامش بیش٬ برفش بیشتر. ویلا چون حیاط داره باید دایم تمیزش کرد و بهش رسید که اونم با کار تمام وقت شرکت عملا امکانش نیست.یه جمعه است و هزار و یک برنامه! ویلا بیشتر به درد اونایی میخوره که بچه دارن و بچه شون میره تو حیاط بازی میکنه و چه میدونم دوچرخه سوار میشه و ...( حالا باز میان میگن تو در حسرت بچه سوختی!) chatterbox

البته هنوز این فکرهام به نتیجه نهایی نرسیده.ولی خب منطقه داون تاون از لحاظ دسترسی حرف نداره و واحدهاش هم متراژهای بزرگن. مثلا ۹۰ متر یکخوابه! حالا فعلا داریم میگردیم ببینیم چی میشه.

بعد از اونجا رفتیم مارینا واک و با همسری پیاده روی دروکردیم و من تو راه خیلی بچه بدی بودم و هی میگفتم خسته شدم.. خسته شدمکلافه ولی تا رسیدیم و یکی دو تا مغازه دیدم٬ حالم جا اومد  و تازه وقتی برای خودم یه جفت گوشواره جینگیلی هم خریدم دیگه خستگیم به طور کامل برطرف شد

جدیدا بدجور رفتم تو نخ این بدلیجات جینگیلی مستون. اولا اینجوری نبودم. بیشتر طلا میخریدم. ولی الان که با چشم معرفت بهشون نگاه میکنم میبینم واقعا چیزای باحالی هستن. بعد هم نشستیم تو رستوران زیت و زیتون شام خوردیم و حال کردیم.

بعد زنگ زدم به دوستای ایرانیمون که خونشون همونجاست که بیان و با هم قدم بزنیم که گفتن بیاین خونمون. میخواستیم بریم خونشون که دیدیم از یه جایی صدای موزیک و دی جی میاد. رفتیم دیدیم شرکت مینی اونجا نمایشگاه زده و رفتیم تو و دیدم به به دی جی اوردن و یه عده هم تکنو میرقصن و ماشینای جدیدشون رو هم گذاشته بودند و تازه با ردبول و ساندویچ هم پذیرایی میکردن

وقتی هم که میخواستیم برگردیم بهمون یه کلاه افتاب گیر و یه دفترچه یادداشت کادو دادن و گفتن که ماشینای جدیدمون رو گذاشتیم اینجا برای تست درایو. اگه میخواین بیان سوار شین. من و همسری هم یه نگاه به هم انداختیم و رفتیم سوار شدیم.( اه اه چه ندید بدید) خلاصه یه دوری هم با ماشین مینی کوپه زدیم و آرزو به دل نموندیم. ولی عوضش کلی دیرمون شد و بعدش هم رفتیم پیش دوستامون و یه ساعتی نشستیم و از وقتی رسیدیم٬ من و خانومه دوستم شروع به صحبت کردیم و یه ریییییییز هی حرف زدیم و تعریف کردیم تااااااا موقع خداحافظی اوه hee hee

خلاصه که خیلی بهمون خوش گذشت و این بود شرح اخر هفته باحال ما. دیگه از کت و کول افتادم. جیره یه هفته تون رو یه جا نوشتم.

مچم ترک برداشت! فعلا بای بای

 

 

قصه زبان خوان شدن من!

»
 

ای خدا مردیم از ترافیک

اخه من نمیدونم پس این همه میگن دبی خلوت شده چرا اثری تو مسیر خونه به شرکت ما نذاشته. شایدم به قول ایدین خان اینا ارواح هستند که با ماشیناشون اومدن بیرون و باعث ترافیک شدند! امروز مسیر ۲۰ دقیقه ای رو تو ۴۰ دقیقه اومدیم!

حالا ولش کنین. همچنان حس ندارم.حسهام خشکیده!

دوست عزیزی به اسمه ترنج خانوم ازم خواسته در مورد نحوه یادگیری زبان انگلیسی ام توضیح بدم و اینکه چجوری شروع کردم و روشم چی بوده. البته قبلا هم چندیدن نفر اینو ازم پرسیدن.

والله جونم براتون بگه که من تا دوره دانشگاه کلاس زبان نرفته بودم!! چه بی کلاس!

 تو دبیرستان فقط کتابهای درسی رو خونده بودم و همیشه هم ۲۰ میشدم

سال اول دانشگاه بودم و اصلا هم تو این باغا نبودم٬ که خواهرم گفت میخوام برم کلاس زبان. اونم کجا؟ کانون زبان ایران. نمیدونم میدونین یا نه. ثبت نام کردن تو کانون خیلی دنگ و فنگ داره. یعنی به این راحتی نوبت نمیدن و ممکنه ماهها بمونی تو لیست انتظار! حداقل اون موقع که اینجوری بود.

از شانس خواهرم٬ دوست یکی از دوستای خانوادگیمون(!) تو کانون درس میداد. اینا هم ظاهرا یه سهمیه استاد دارن که میتونن سالی یه بار یا چه میدونم هر ترم یه بار٬ اینو دقیق نمیدونم٬ ولی میتونن یه نفرو بدون نوبت ثبت نام کنن.

خلاصه که دست به دامن ایشون شدیم و ایشون خواهرمو ثبت نام کردن. ولی چون وسط ترم بود خواهرم باید دو ماه صبر میکرد تا دوباره کلاسا شروع میشد.خلاصه پول ریختیم و ثبت نام کرد و منتظر موند.

ولی بعد از دو ماه یهو خواهرم منصرف شد و گفت چون از سال دیگه وارد دبیرستان میشم دیگه درسامون سنگین میشه و فعلا نمیخوام برم کلاس زبان!

منم که فرصت طلب! گفتم حالا که اینجوریه من به جات میرم.رفتیم صحبت کردیم و گفتن موردی نداره و اسمه خواهرمو به اسمه من تغییر دادن و از اون روز کتابارو زدم زیر بغلم و زبان خوان شدم! ولی از اونجایی که خواهرم تصمیمش رو دیر اعلام کرده بود و وقت امتحان تعیین سطح گذشته بود٬ دیگه مجبور شدم از سطح بیسیک ۱ برم کلاس و بشینم پیش I am a student ها

کلا من چون علاقه زیادی به زبان داشتم خیلی با انگیزه میخوندم و کاملا براش وقت میذاشتم. بعد از ازدواجم هم انتقالی گرفتم به تهران و هر هفته پا میشدم از سعادت اباد میکوبیدم میرفتم خیابون وصال واسه کلاس زبان. تو کل این دوران هم همه ترمها رو پاس شدم و همیشه نمره ام بالای ۸۰ بود.

بزن کف خوشگله رو

اینجوری شد که تا سطح ادونس تو کانون خوندم و بعدش اومدیم دبی و من مجبور شدم کلاسام رو متوقف کنم. ولی تازه اینجا بود که به ارزش یادگیری زبان و همینطور به ارزش کانون پی بردم. اینجا فهمیدم که تو کانون واقعا خیلی اصولی و اساسی یاد میدن و الان خیلی بیشتر از اون موقع متدشون رو قبول دارم.

اینجا هم رییسم یه امریکایی نی تیو  هست که خب صحبت کردن با اون هم خیلی به بهبود اکسنت کمک میکنه.مخصوصا که تو کانون هم به ما لهجه امریکایی یاد دادن.

خلاصه این بود داستان مهیج زبان خوان شدن من.ولی همیشه گفتم و بازم میگم که این زبانی که تو کانون یادگرفتم بیشتر از اون لیسانسی که از دانشگاه گرفتم به دردم خورد!

توصیه من به شما فرزندان غیور میهن هم این است که چون اینده ایران در دستان شماست٬ لذا وقتتون رو بیهوده هدر ندید و عوض وبلاگ خونی و وبگردی برین زبان بخونین تا فردا بتونین جواب استکبار جهانی رو بذارین تو کاسه اش!

خب دیگه عزیزانم٬ امیدوارم اخر هفته خوبی داشته باشین.

فعلا بای

روزانه های پراکنده

»
 

سلام.

شدید دچار بی حرفی شدم!  نمیدونم چرا!

زندگی روال معمول خودش رو داره. خوب و اروم در جریانه.الان که میخوام پست بذارم همین یه سطرو که نوشتم کیبوردو ول کردم و ۱۰ دقیقه همینجور فکر میکردم که چی بنویسم؟! انگاری مجبورم!

هفته پیش یه سر رفتم پیش خانوم دکتری که سال پیش رفته بودم.در مورد نی نی و این چیزا... گفت آبت کمه... نونت کمه... ول کن. بشین زندگیتو بکن. سنی نداری هنوز. منم حرف گوش کن! البته برای موضوع دیگه ای رفته بودم پیشش و اینو هم مطرح کردم و اونم گفت فعلا زوده. نی نی که بیاد یه عمر باهاتونه. حالا فعلا تا میتونین حال و حول کنین واسه خودتون.

جالب اینجاست که کل ایرانیهای تو ساختمونمون هم اونجا بودند! یه خانمی که پارسال تو استخر خونه دیده بودمش اونجا بود با یه شیکمه قلمبه! ماه ۷ اش بود! ۳۶ سالشه و اولین نی نی اش!

دومی هم٬ اون یکی همسایمون بود که اونو خبر داشتم.یه پسر ۶ ساله داره و برای بار دوم ناخواسته حامله شده بود که اونم از شانسش خود به خود سقط شد. ماه ۲ بود.

این پسر ۶ ساله همسایمون یه حرف بامزه ای زده. اونروزی که این خانومه تو خونه بوده و نی نیش داشته سقط میشده حالش خیلی بد بوده و شروع میکنه به گریه و اه و ناله.

یهو پسرش میگه مامان برم به  اقای... (اسم همسری رو میگه) زنگ بزنم؟  مامانش میگه چرا به اون زنگ بزنی. زنگ بزن به بابا فرهادت.! اخه این شازده فکر میکرده که ما حتما خونه ایم و این تا زنگ بزنه خودمون رو میرسونیم ولی تا باباش از سر کار بیاد کلی طول میکشه  خلاصه که شد سوژه خنده ما.

دیروز به دعوت غیر منتظره  همکارمون رفتیم هتل دبی مارین تو جمیرا و تو رستوران مکزیکیش غذای مکزیکی خوردیم. هتل قشنگی بود. ولی با غذای مکزیکی زیاد حال نکردم. حالا خوبه لباس درست و حسابی پوشیده بودم وگرنه مجبور بودم با تیریپ زاغارت برم رستوران.

خونمونو احتمالا عوض کنیم.البته هنوز دو ماه فرصت داریم. الان دو ساله که اینجا نشستیم.به قول همسایمون که میگه دیگه بسمونه. بریم دو روز هم مثله ادم تو ویلا زندگی کنیم. اخه تا پارسال اجاره خونه ها تو دبی وحشتناک گرون بود و دور و بر اینجور خونه ها نمیشد رفت.ولی الان که قیمتها اومده پایین با پول همین اپارتمان ما٬ حالا شاید یه کوپولو بیشتر٬ میشه یه ویلا اجاره کرد. فعلا که برناممون اینجوریه.شایدم رفتیم تو داون تاون و بازم اپارتمان گرفتیم.من که خیلی داون تاون برج دبی رو دوست دارم.جای باحالیه. ولی همسری ترجیح میده بریم منطقه های ویلایی که فضای سبز داشته باشه و بتونه هر روز بدون اینکه منت منو بکشه بره پیاده روی

البته هنوز معلوم نیست. یه موقع هم دیدین همینجا موندیم.

دیگه هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه. اگه رسید میام اضافه میکنم.

فعلا بای بای

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com