
سلام. میبینین چه عکسی گذاشتم؟ وای بر من وطن فروش
عرق ملی ندارم که. عرب زده شدم. یک ملت ملخ خور رو به تمدن ۲۵۰۰ ساله کشورم ترجیح دادم! ای ننگ بر تو باد عسل.
این عکسی که میبینین مال ابراج الامارات هست. دو تا برج کنار هم تو خیابون شیخ زاید که من واقعا از همه سازه های عجیب غریب اینجا٬ بیشتر میدوستمشون. به نظرم واقعا شاهکار مهندسی و معماری هستند.
تا حالا اینجا خیلی صحبتها در مورد دبی و ایران و وطن فروشی و... این چیزا شده. خیلیها هم تا حالا به بنده برچسب وطن فروش و عرق ملی ندار زدن! تو این پست خواستم یه خورده ای این عزیزان رو روشنشون بکنم.عزیزان من٬ صرفا توجه نشون دادن به یک بنای خاص یا تعریف از یه چیزی که اینجا دیدم شد وطن فروشی؟ متاسفم براتون که معنی وطن دوستی و عرق ملی رو با تعصب کورکورانه اشتباه گرفتید.
عرق ملی از نظر من اینه که وقتی یه عربی میگه ما به ایران حمله نکردیم بلکه شماها با اغوش باز ما رو پذیرفتید!
اونموقع بهش بگم نخیر یارو! شماها با جنگ و زور اومدین کشور ما رو گرفتین و همه رو هم به دین خودتون دراوردین!
یا وقتی صحبت از خلیج میشه همیشه اینا سینه مون رو چاک دادیم که پرشین گلف و والسلام!
عرق ملی این نیست که بشینیم اینو اونو مسخره کنیم و حسودیشون رو بکنیم. عرق ملی اینه که وقتی وطنمون واقعا چیزی برای افتخار داره بهش افتخار کنیم و به همگان بشناسونیمش. من پارسال اینجا موقع عید سفره هفت سین باز کردم تا بتونم فرهنگ و سنن ایرانی رو به چند تا ملیت دیگه نشون بدم.
همیشه نمادهای تخت جمشید که از شیراز خریدمشون اینجا روی میز کار منه و هر کی میاد و میپرسه اینا چیه؟ یه ساعت در مورد فرهنگ اصیل ایرانی براش سخنرانی میکنم.
ولی وقتی میبینم تو کشورم مردم به یه پراید ناقابل٬ چند تا قفل زنجیر و فرمون و ... میزنن و تازه اینا هم کفایت نمیکنه و ماشینشون رو میبندن به درخت..... یا چه میدونم پخش ماشینهای مردم همیشه تو جیباشون میگرده..... یا حتی جرات نمیکنن کیف دستی شون رو یا حتی یه پلاستیک خالی رو تو مشاینشون بذارن٬ یا حتی به اندازه یه چشم به هم زدن٬ چشم از دو چرخه بچشون که جلوی در خونشونه بردارن٬اینجا دیگه حرف زدن در مورد امنیت و ارامش مملکتمون ز.. ز... بیهوده است.
یا وقتی صبح تا شب میریم سر کار و هر ۳-۴ ماه یه بار حقوق میگیرم و همیشه هشتمون گرو ۹ مونه و همیشه ی خدا تن و بدنمون میلرزه که ای خدا پولمون تموم شد
و معلوم هم نیست دوباره کی پوله به حقمون رو بهمون بدن! اینجا دیگه صحبت در مورد نظم و ترتیب و رفاه تو مملکت ز.. ز... بیهوده است.
واقعا یه لحظه پیش خودتون فکر بکنید.... چرا فرق بین عرق ملی و تعصب بیخود رو نمیدونین. دیگه خسته شدم از بس اومدین اینجا و انواع اقسام القاب و الفاظی رو که خودتون بیشتر شایسته اش هستین٬ به من نسبت دادید.
من عرق ملیم این مدلیه.به من هم هیچ ربطی نداره که دبی ورشکسته شده و سرمایه ها فرار کرده و بد بخت و بیچاره شده...... مگه من نوه عمه شیخ محمد هستم که میاین غرش رو سر من میزنین؟
اینجا چه بهشت برین باشه و چه بیابون برهوت٬ مال اماراتی هاست. هیچ چیزش به من و شما نمیرسه.
وضعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی اینجا هیچ ربطی به من نداره. ولی موقعیت سیاسی و اجتمتاعی و اقتصادی ایران به من ربط داره. برای اینکه ایران وطنمه. ولی اینجا من خودم یه مهمونم.همینکه میزبان خوبی برام بودن و حق مهمان برام قائل شدن و مزاحم ارامش و امنیت و رفاهم نمیشن باید کلاهمو بندازم هوا.....چرا اینارو نمیفهمین؟
من هیچ تعصب خاصی به هیچ جایی ندارم چرا که تعصب یه اخلاق بدوی هست. عرق ملی رو هم به جای خودش و اونجایی که واقعا حرفی برای گفتن داریم از همه بیشترش رو دارم. حداقل مدل من اینجوریه. همینجا هم اعلام میکنم که من سنگ هیچ جایی رو به سینه نمیزنم و اگه روزی روزگاری این امنیت و رفاهی که اینجا برام فراهم شده٬ توی ایران برام فرهم بشه..... یک میلیونوم ثانیه هم درنگ نمیکنم و برمیگردم به وطن خودم.
تا به امروز سعی کردم تا حدی که میتونم با این حرفها و توهینها یه جوری تا کنم و پذیرای نطرات همه در چارچوب ادب و احترام باشم. ولی از امروز به بعد٬ هر کامنتی مبنی بر وضعیت دبی و عرق ملی و چه میدونم چه و چه٬ حذف خواهد شد. پس لطفا اصلا خودتون رو خسته نکنید. اگه هزار بار هم کامنت بذارید٬ هیچ جوابی از من نخواهید شنید.
برای اینکه هر انچه که گفتنی بود اینجا گفتم. اگه با همه این اوصاف باز هم فکر میکنید من وطن فروشم و عرق ملی ندارم٬ هیچ اشکالی نداره!
ولی من هیچ علاقه ای به دونستن نظرتون ندارم
. و شما هم هیچ اجباری به خوندن شر و ورهای یک وطن فروخته ی عرق ملی ندار ( چه کلمه ای شد) ندارین. شما رو به خیر و ما رو به سلامت
نهههههههه بابا شماها کجا؟ با شما نبودم که.
دیگه پرونده این بحثها رو برای همیشه تو این وبلاگ بستم.
حالا بریم سراغ روزانه هامون.
جونم براتون بگه که پنجشنبه عصر بعد از شرکت رفتیم منطقه داون تاون برج دبی رو دیدیم. خیلی خوشمون اومد. فکر کنم اخرش هم ما باز پاراتمان نشین بشیم. اخه خیلی فکر کردم. دیدم ویلا زیاد به درد ما نمیخوره.( حالا میان میگن تو پولش رو نداشتی. گربه دهنش به گوشت نمیرسه و از این صحبتا..... ولی بقیه اش رو نمیخونن که) اولا اون منطقه خیلی دوره و تقریبا به اون جاهایی که ادم خیلی نیاز داره دسترسش باشه خیلی دوره. دیگه اینکه از قدیم گفتن هر که بامش بیش٬ برفش بیشتر. ویلا چون حیاط داره باید دایم تمیزش کرد و بهش رسید که اونم با کار تمام وقت شرکت عملا امکانش نیست.یه جمعه است و هزار و یک برنامه! ویلا بیشتر به درد اونایی میخوره که بچه دارن و بچه شون میره تو حیاط بازی میکنه و چه میدونم دوچرخه سوار میشه و ...( حالا باز میان میگن تو در حسرت بچه سوختی!) 
البته هنوز این فکرهام به نتیجه نهایی نرسیده.ولی خب منطقه داون تاون از لحاظ دسترسی حرف نداره و واحدهاش هم متراژهای بزرگن. مثلا ۹۰ متر یکخوابه!
حالا فعلا داریم میگردیم ببینیم چی میشه.
بعد از اونجا رفتیم مارینا واک و با همسری پیاده روی دروکردیم و من تو راه خیلی بچه بدی بودم و هی میگفتم خسته شدم.. خسته شدم
ولی تا رسیدیم و یکی دو تا مغازه دیدم٬ حالم جا اومد
و تازه وقتی برای خودم یه جفت گوشواره جینگیلی هم خریدم دیگه خستگیم به طور کامل برطرف شد
جدیدا بدجور رفتم تو نخ این بدلیجات جینگیلی مستون. اولا اینجوری نبودم. بیشتر طلا میخریدم. ولی الان که با چشم معرفت بهشون نگاه میکنم میبینم واقعا چیزای باحالی هستن. بعد هم نشستیم تو رستوران زیت و زیتون شام خوردیم و حال کردیم.
بعد زنگ زدم به دوستای ایرانیمون که خونشون همونجاست که بیان و با هم قدم بزنیم که گفتن بیاین خونمون. میخواستیم بریم خونشون که دیدیم از یه جایی صدای موزیک و دی جی میاد. رفتیم دیدیم شرکت مینی اونجا نمایشگاه زده و رفتیم تو و دیدم به به دی جی اوردن و یه عده هم تکنو میرقصن و ماشینای جدیدشون رو هم گذاشته بودند و تازه با ردبول و ساندویچ هم پذیرایی میکردن
وقتی هم که میخواستیم برگردیم بهمون یه کلاه افتاب گیر و یه دفترچه یادداشت کادو دادن و گفتن که ماشینای جدیدمون رو گذاشتیم اینجا برای تست درایو. اگه میخواین بیان سوار شین.
من و همسری هم یه نگاه به هم انداختیم و رفتیم سوار شدیم.( اه اه چه ندید بدید
) خلاصه یه دوری هم با ماشین مینی کوپه زدیم و آرزو به دل نموندیم. ولی عوضش کلی دیرمون شد و بعدش هم رفتیم پیش دوستامون و یه ساعتی نشستیم و از وقتی رسیدیم٬ من و خانومه دوستم شروع به صحبت کردیم و یه ریییییییز هی حرف زدیم و تعریف کردیم تااااااا موقع خداحافظی

خلاصه که خیلی بهمون خوش گذشت و این بود شرح اخر هفته باحال ما. دیگه از کت و کول افتادم. جیره یه هفته تون رو یه جا نوشتم.
مچم ترک برداشت!
فعلا بای بای