تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

به جای تبریک روز مادر و روز زن....

 

ای چرف فلک٬ دوندگی ما را کشت

در درگه خلق٬ بندگی ما را کشت

زین ذلت روزگار و این محنت خلق

ای مرگ برس که زندگی ما را کشت.........

قورباغه ات را قورت بده

»
 

نمیدونم کتابش رو خوندین یانه؟! کتاب قوباغه را قورت بده!!!!! منم دو سال پیش و به صورت نصفه نیمه خوندمش.حالا چرا یادش افتادم؟ به خاطر اینکه  الان یه مدتی هست که به صورت ناخوداگاه به این شیوه عمل کردم و واقعا میتونم بگم نتیجه اش معجزه اسا بوده.

این اصل میگه که هر کاری که انجامش براتون سختترین کارهاست و مثله این میمونه که بخواین قورباغه ای رو قورت بدین٬ اتفاقا قبل از هر کاری برین سر وقت اون.

مثلا من خودم دوران مدرسه که بود٬ همیشه خدا٬ جون میدادم تا برم فیزیک بخونم.یعنی روزی که تو برنامه ام هم فیزیک بود و هم ادبیات و هم شیمی ترجیح میدادم فیزیک رو اخر از همه بخونم.یعنی دقیقا برعکسه این اصل! و اینجوری کل روز رو استرس فیزیک داشتم. کلا اینو هم بگم که من بخش فیزیک مغزم به کل تعطیله و واقعا جای ملامت نیست در این زمینهpig .با اون درصدی هم که تو کنکور فیزیک زدم دیگه واقعا به این نتیجه رسیدم که من در این زمینه معلول هستم! البته نگران بچه مون نباشین که باباش فراوووووووون مخ ریاضی و فیزیک داره و رتبه ۱۹۰ و خرده ای زمان خودش بوده. پز میدهم فراوانننننن٬ با انکه که پند دانم. کلا روزی هم که همسری رو دیدم خوشم از هوشش آمد و باهاش ازدواج کردم.

برگردیم به بحث خودمون.. خب این قضیه همینجور ادامه پیدا میکنه و تو هر زمینه ای مثالهایی از این دست هست.مثلا یه روز صبح از خواب پا میشین و برنامه دارین مثلا خونه رو مرتب کنین٬ اتو بکشین٬ ناهار درست کنین٬ ارایشگاه برین و یه سری هم به مادر شوهر بزنین این مورد اخر موردیه که خیلیهامون میذاریم اون اخر کار انجامش بدیم و لذا کل روز رو در حال حرص خوردن و پیش بینی جوابها برای نیشهای احتمالی از طرف شخص شخیص مادرشوهر هستیم

ولی این اصل میگه که برعکس باید اولین کاری که انجام میدیم همون سختترین کارمون باشه.یعنی فرض کنین اگه همون اول صبح یه سری به مادر شوهر بزنین ( حتی اگه به سختیه قورت دادن یه قورباغه درسته باشه) اینجوری دیگه کل روز به فکرش نیستین و حتی اگه موردی هم پیش اومده باشه شما هم همونجا جواب میدین و فوقش یکی دو ساعت بعد هم حرص میخورینعصبانی و تموم میشه و این بهتر از اینه که کل روز رو حرص بخورین.

این قانون کلا برای کسایی مثله من که پیش پیش به استقبال استرسهای زندگی میرن روش خیلی خوبیه.توصیه میکنم شما هم به همین روش عمل کنین و مطمئنا نتیجه اش رو میبینین.

اون مثال مادر شوهر هم که زدم٬ صرفا مثال بود و در مثل هم جای مناغشه نیست و منظورم هم اصلا به مادر شوهر خودم نبود چرا که بسی مادر شوهر خوبی میباشهدروغگو  و از طرفی هم بازار تکذیب اینروزا بسی داغه!

پس قرارمون هر روز بعد از صرف صبحانه...... اون قورباغه کوچولوئه رو هم به عنوان دسر قورتش بدین و بقیه روز رو با اندامی متناسب و اعصابی راحت سپری کنین.

این بود انشای من

 

ابکی

»
خانومها و اقایون سلام

هنوز تفمون خشک نشده بود که دوباره اومدیم. عرض کنم به خدمتتون که بابا ایول! بنده بسی کیفور میشم وقتی میبینم دوستان اینقدر تو بحثها خوب مشارکت میکنن.اینو جدی میگم. هر وقت اینجا سوالی پرسیدم٬ راهنمایی خواستم یا بحثی رو مطرح کردم همه اومدن شرکت کردن و ما رو جدی گرفتن. خیلی مرسی

جونم براتون بگه که همسایه های اینوری و اونوریمون رفتن و فقط گلدوناشون واسم موندFlower و ماهی هاشون اخه اونا رو سپردن به ما که مواظبشون باشیم و ابشون بدیم. ولی من از حالا استرس این ماهی ها رو گرفتم. میترسم بیوفتن سقط بشن اونوقت من جواب بچه همسایه رو چی بدم ایا؟  نمیگه ورداشتی با ماهیهام قلیه ماهی درست کردی خوردی!همگی دعا کنین این ماهی ها زنده بمونن

اینروزا خیلی حس خوبی نسبت به کار کردنم دارم. لذت میبرم ازش. شدید هم رگ خساستم قلمبه شده منتظرم فستیوال تابستانه بشه برم کفش مجلسی بخرم. راستی شماها کفشاتون رو چی کار میکنین.؟ من که یه بار تو مراسم میپوشم و میارم همونجور رو هم انبار میکنم تو خونه. همسری هم همیشه اعتراض میکنه. خودم هم نمیدونم باید با اینهمه کفش چه کنم پدر مد بسوزه و جزغاله بشه...

اونروزی دیدم رییسه یه قیطون بسته به دستش! میگم این دیگه چیه؟ مدل جدیده؟ میگه نه. زنم داره دو ما میره امریکا٬ اینو بسته به دست منقهقهه یعنی دیگه ببین طرف چه نابغه ایه. میگم منم اتفاقا تابستون میرم سفر ولی من به این چیزا رضا نمیدم. دست همسری رو میبندم به دست خودم و با خودم میبرمش!

میگه تو چقدر زیاد مرخصی میری؟ (اش نخورده و دهن سوختهمنتظر) میگم خب همه خانوما اینجا سه ماه تابستون رو میرن کشورای خودشون. مثلا زن خودت! میگه اونا بچه دارن تو هم یه نی نی بیار برو عیب نداره یعنی رسما کفم برید از این پیشنهاد خردمندانهکلافه

راستی تا یادم نرفته بپرسم ایا بنی بشری هست که در مورد تابلو فرش اطلاعات داشته باشه؟! نشیم مثله اون بابایی که میره میگه اقا زعفرون دارین؟ طرف میگه اره چقدیش رو بدم؟ میگه حالا فعلا نیم کلیو بده اینه که هر کسی اطلاعاتی داره به منه ندید بدید کمک کنه.

خیلییییی ابکی شد این پستم. نه؟ عیب نداره...... میبخشمم!

تا اینجاشو گفتم بذارین یه جک هم بگم و دیگه به خدا میرم! اولش بگم میدونم بیاته و شنیدین.

یه روز یه بابایی میره تو یه شرکت های کلس استخدام میشه. روز اول گوشی رو برمیداره با یه حالت امرانه  میگه یه فنجون قهوه برام بیارین.

از اونور خط صدا میگه ای احمق! داخلی رو اشتباه گرفتی. میدونی با کی داری حرف میزنی؟ من مدیر اجرایی شرکتم!

طرف هم که میبینه اوضاع بی ریخته خودشو نمیبازه و میگه: خب تو چی؟ میدونی با کی داری حرف میزنی؟

اون صدا میگه نه!

طرف زودی گوشی رو قطع میکنهقهقههقهقهه

چیه؟ قلقلک لازم شدین؟

برم کتابمو بخونم سنگین ترم.

خداحافظArabic Veil

 

دلم تنگه......

»
 

دلم تنگ شده. خیلی زیاد....

دلم تنگ شده برای ایران٬ برای تهران... برای خونمون... کوچمون... خونه دختر خاله ام... برای کلاس زبانم... برای بستنی های دزاشیب... اب انار محمد برای پیتزا ناپولی.. رستوران باغ گیلاس.. دیدنیها...

برای میلاد نور و اسمان ونک...  برای پارچه فروشیها و طلافروشی های گاندی...برای شرکت همسری اینا... برای کلینیک سر کوچمون... واسه شهروند...

برای اتوبان تبریز- تهران.... برای بدمینتون بازی کردنهامون بین راه

برای چایی خوردن هامون بین راه... برای غرهایی که به جون همسری میزدم که پس چرا نمیرسیم!!!

واسه هوای تبریز.... واسه ولیعصرش... واسه شیرینی تشریفات و اجیل محمدی... واسه بازار تربیت...

واسه شمال... ماهی سفید... سیر ترشی...واسه بارون............. واسه ترافیک جاده هاش....

واسه خیلی چیزای دیگه...... دلم تنگهافسوس

نمیدونم چرا زندگی ها اینقدر سخت شده. کاش میشد خیلی زودتر به اون چیزایی که میخواستیم٬ به ایده ال هامون٬ میرسیدیم.کاش راه سریعتری بود.... کاش شرایط کشور جوری نبود که با اومدن بهش از هدفهامون دور بشیم.......

خیلی کاش های دیگه....

نمیدونم شاید هم٬ ما خیلی زیاده خواه هستیم! تابستون که میشه میزنه به سرم. دلم میخواد قید همه چی رو بزنم و برگردم. ولی هدفهام منو میکشه سمت خودش....

ببخشید اولش غرغرنامه خوندین! ولی سبک شدم.

اینروزا افتادم تو خط کتاب خونی.Reading a Book" تبریز مه الود" رو شروع کردم. چهار جلده. هنوز جلد اولم. خیلی خیلی کتاب جذابی هست. وقتی میخونمش متوجه گذر زمان نمیشم. خیلی لذت میبرم ازش.هر کی حوصله کتابهای تاریخی و اجتماعی رو داره بهش توصیه میکنم. ارزش خوندن رو داره.

جدیدا تلویزیون چه فیلمهایی میذاره. "همه فرزندان من" رو که هر شب میده و من هر شب یکمی اشک افشانی میکنم موقع دیدن این فیلم! یه بار یاد مادر بزرگم میوفتم! یه بار دلم به حال یچه هه میسوزه...کلافهخلاصه که بساطی شده برامون.

" فاکتور هشت" هم که یه جورایی نسخه تکامل یافته " راه بی پایان" هست که اونم خوبه و هر روز که میبینم تا دو روز همش تو فکرشم!

جدیدا بستنی خور هم شدم! اخه من اصلا بستنی دوست نداشتم٬ مشقامو خوب نوشتم.... بابام به من عیدی داد... یه بستنی سنتی داد

اخه پی به نکته طریفی بردم و اون اینکه تو افرینا٬ بستنی سنتی های فوق العاده خوشمزه ای وجود داره. دوستای مقیم اگه دنبالشین حتما برین بخرین.خیلی باحاله کلی هم کش میاد! دیگه برای صبحانه هم من بستنی سنتی میخرم.( ای بستنی ندیده!زبان) خوب شد یادم افتاد امروز باید برم یه کیلو بخرم.

مورد دیگه اش هم که باز جدیدا معتادش شدم رد بول هست ! نیست به ادم بال میده... اینه که میخورم بال دربیارم بپرم بیام ایران! Superhero

دلتون برام سوخت و کباب شد نه؟!

خب دیگه ضجه مویه بسه. برین به کاراتون برسین. منم برم یه ردبول بخورم.

اخر هفته خوبی داشته باشین. بای

 

روزانه _ تولد وبلاگم

»
 

سلام گوگولیهای خاله.

خوبین؟ منم خوبم. دیروزو شرکت نیومده بودم.موندم خونه و استراحت دروکردم.ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم و گفتم بذار امروز که خونه ام به رسم گذشته ها با دست و صورت نشسته یه زنگ به مامانم بزنم. اخه یادش به خیر٬ تهران که بودیم٬ هر روز صبح که از خواب پا میشدم قبل از اینکه حتی دست و صورتم رو بشورم یه زنگ به مامانم میزدم

خلاصه زنگ زدم و مامانم طبق معمول خیلی انرژی تیک بود و بسی خوشحال شد که من اول صبحی زنگ زدم. خودش رفته بوده پارک و با دستگاههای ورزشی یه کمی کار کرده بود و تازه برگشته بود. وقتی باهاش حرف میزدم کاملا بوی بهار و بوی هوای این موقع تبریز رو با تمام وجود حس میکردم. باور کنین چند تا نفس عمیق کشیدم.هوای تبریز الان خیلی محشره. تبریزیها میدونن. خلاصه کاملا حس قشنگ بهاری به منم منتقل شد و روزم رو به خوبی شروع کردم.Flower

برنامه ریزی کردم اول مرداد بیام ایران و ۲۵ روز بمونم! اینجوری هم عورسی پسر داییم رو میرسم برم و هم عروسی پسر عمه همسری رو٬ هم تقریبا یه ماه از تابستون مزخرف اینجا میگذره. فقط یه مشکلی هست که اونم مشکل همیشگی خانومهاست یعنی لباس! من چون اون لباسی رو که خریده بودم تو عروسی پسر خالم پوشیدم دیگه ضایع است دوباره اونو بپوشم.همه هم همون فامیل و همون ادما!

زورم هم میاد دوباره برم کلی پول لباس بدم.( چه خسیس) اینه که بعد از تفکر بسیار به این نتیجه رسیدم که حالا واجب نیست حتما پیراهن بپوشم. دفعه پیش پارچه سفید گرفته بودم برای کت و دامن که هنوز مونده و میتونیم اونو یه کت و دامن جینگولی بکنیم و بپوشم.http://i36.tinypic.com/34hypza.jpg و خلاصه بسی از این فکر شاد شدم. به نظرتون خوبه ادم واسه عروسی کت و دامن سفید یه مدل شیک بپوشه؟ در ضمن اگه سایت مدل لباس سراغ دارین هم منو بی خبر نذارین. پیراهنی رو هم که خریده بودم رو واسه عروسی پسر عمه همسری میپوشم. اونا که ندیدن!

مامانم دیروز یه ماجرایی رو برام تعریف میکرد.برادر یکی از عروسهای فامیل٬ که از قضا تک پسر هم هست و خانواده خیلی خوبی هم هستند حدود یه ماه پیش حتی شاید کمتر با یه دختر خانمی عقد کردن و قرار بود یه ماه دیگه هم عروسیشون باشه ولی مامان میگفت الان فهمیدن که دختره دست راستش اصلا کار نمیکنه و تقریبا فلجه و اصلا با اون دستش هیچ کاری نمیتونه بکنه و به اینا هم از قبل نگفتن! نمیدونم واقعا مردم پیش خودشون چه فکری میکنن؟! متاسفانه به ازدواج به چشم تجارت نگاه میکنن که هر چی بیشتر سر طرف رو شیره بمالن بیشتر سود کردن! الان هم داره برنا مه شون به هم میخوره.واقعا ادم به اینا چی بگه.....

راستی یه پیام پزشکی بهداشتی هم براتون دارم.خانوما سعی کنین به میزان کلسیمی که دریافت میکنین توجه ویژه  داشته باشین. خیلی برای خانوما این قضیه مهمه. به خصوص که تو دوران ح ا ملگی هم کلی از ذخیره کلسیم بدن٬ از دست میره.

من خودم جزو اون ادمایی هستم که اصلا شیر دوست ندارم و به عبارتی الان ۲۰ ساله که شیر نخوردم!ولی ماست و دوغ رو فرراوون میخورم و هر وقت یادم بیوفته قرص کلسیم  هم میخورم.هر وقت هم به همسری میگفتم بیا تو هم قرص کلسیم بخور میگفت من که شیر طبیعی رو میخورم و نیازی به این چیزا ندارم.

حالا اینا رو واسه چی میگم؟! جمعه تو یکی از این سنترا بودیم که دیدیم یه گروهی هستن که با یه دستگاه٬ تراکم استخوان رو اندازه میگیرن. یعنی کف پاتو میذاشتی رو دستگاه و اون برات حجم توده استخوانی رو اسکن میکرد و اندازه میگرفت. البته دیگه دقت اش چقدر باشه نمیدونم. من و همسری هم رفتیم تست رو انجام دادیم و نتیجه اش برعکس اون چیزی بود که نتظار داشتیم.

منی که نه شیر میخورم و نه ورزش میکنم شاخصم بود ۹۶ و ماله همسری بود ۸۶ !!!!! البته بین ۸۰ تا ۱۲۰ رنج نرمالش بود ولی ما کلی سورپرایز شدیم از این نتیجه و دکترش هم به من گفت که خیلی کار خوبی کردی که این قرصها رو خوردی و به همسری هم توصیه کرد بخوره.

اینه که حواستون باشه. یه بسته از این ساپلمنتها داشته باشین و هر وقت یادتون افتاد بخورین. فکر نمیکردم اینقدر موثر باشه!

اونروز تو شرکت یه سری نامه رو که تاخیر داشت لیست کردم بردم نشون رییس امر ی کاییه دادم. داشتم از اتاق میومدم بیرون که رییس شروع به صحبت کرد. توجه شما رو به این مکالمه دل انگیز ناک جلب میکنم.

من با حالت شاکی مابانه : این نامه ها خیلی دیگه تاخیر داره. چند بار تذکر دادم ولی اهمیتی ندادن. میخوای لیستشو بدم رییس بزرگه پوستشون رو بکنه؟!زبان

رئیس امر ی کاییه: نه حالا این دفعه رو رحم کن. بده من خودم پیگیری میکنم

دارم میام بیرون از اتاق....

رئیس امر ی کاییه: کاندیداهای نهایی تون هم که مشخص شدن!

من: نمیدونم.دروغگو ما که خبرا رو از شما میشنویم.pig

رییس امر ی کاییه: حالا به کی ر ا ی میدین؟سوال

من: نمیدونم. فعلا که تصمیمی نگرفتم.متفکر احتمالا به هیشکی!

رئیس امر ی کاییه: نه!shame on you باید را ی بدی. نباید بی تفاوت باشی. حتما باید یکی رو انتخاب کنی حتی اگه شده بین بد و بدتر!

من: من اینجوری فکر نمیکنم. رای هم فکر نمیکنم بدم!

رییس امری کاییه: خب اینجوری دیگه نمیتونین هیچ گله و شکایتی از دو ل ت داشته باشین.shame on you

من: کی گفته که ما گله و شکایت داریم!

رئیس امر ی کاییه: یعنی ندارین؟منتظر

من : نه که نداریم!

رییس امر ی کاییه: یعنی شما اهمدی نژاد رو دوست دارین؟ منتظر

من: پس چی فکر کردی! مگه چشه رییس جمهور به این خوشگلی و خوش لباسی!

رییس امر ی کاییه:کلافههیپنوتیزم

من: فکر کردی٬ خیال کردی که بتونی از زیر زبون من حرف بکشی ای مستکبر جهانیشیطانقهقهه

هی ما میخوایم قاطی این امورات کشوری و لشکری نشیم هی ما رو با زور و کتک میخوان وارد این مسائل بکنن ولی کور خوندن ما اهل حاشیه نیستیم.

......................................

برای اولین بار رفتیم رستوران هندی. اولش هم سفارش کردیم که تند نباشه٬ ولی موقع خوردن بی شباهت به اژدها نبودیم! اتیش داشت از دهنمون میزد بیرون! واقعا چه تحملی دارن این هندیها! ولی  نمیدونین...... بعد از اینکه حجم انبوهی از فلفل وارد بدن ادم میشه٬ چنان احساس ملنگی و مشنگیه دل پذیری به ادم دست میده که بیا و ببین

خب٬ اینهمه خوندین٬ حالا تبریک بگین و برین خونه هاتون. تبریک چی؟ بابا فردا وبلاگ محبوب ما یکساله میشه! تولدش مبارک

کیک که تموم شد بشقاباتون رو بشورین و برین.

بای بایبای بای

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com