تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

خودسورپرایزی!

»
سلام دوستای گلم.Flower

من باید یه تنه جور این وبلاگستان رو به دوش بکشم! چرا اینجا اینقدر خلوت شده؟! قبلنا یه صفایی داشت. صبح همه دونه دونه اپ میکردن و بهمدیگه سر میزدن و ...

بگذریم... ما هم که کما فی السابق مشغول کارهای روتین هستیم.اونروز که دوستامون ما رو دیدن بهمون میگفتن از وقتی رفتین ایران و برگشتین لاغر شدین!! دلیل اش هم اینه که اونجا اونقدر هله هوله و میوه های فصلی میخوردیم که دیگه جایی برای غذا نمیموند و این شد که الان من اینجوری شدم. چجوری؟ اها... هیچی دیگه تا یکمی گرسنه ام میشه به حالت غش میوفتمتا غذا میخورم  دوباره جون میگیرم.

درست مثله ماشینی که بهش بنزین بزنی.و این پروسه  چند بار در طول روز تکرار میشه حالا منتظرم ماه رمضون بیاد یکمی به خودم برسم بدنمو قوی کنم. الان انگار همه چی تو بدنم ته کشیده!

راستی یادتونه ماشین ظرفشویی گرفته بودیم. جونم براتون بگه که خدا بیامرزه پدر صاحب شرکت زیمنس رو خیلی خیلی راضی هستم. توی تهران مجیک داشتم اشغال بود! ولی این عالیه.بازم به این نکته رسیدم که با گوشت ارزون ابگوشت نمیشه! این یه ضرب المثل ترکی هست. شما هم سعی کنین قتی میخواین چیزی بخرین همیشه جنس درجه یک بخرین. اگه اون موقع نمیتونین٬ یکمی صبر کنین بعدا خوبش رو بخرین تا دوباره کاری نشه.

در مورد مهمونی و اون غذایی که درست کرده بودم و دوستان خواستن اموزش بدم٬ باید بگم اون غذا یه جوریه که باید همه مراحلش رو با عکس توضیح داد و همینجوری زیاد جالب نیست. حالا یه بار دیگه که درستش کردم از همه مراحلش عکس میگیرم و با عکس توضیحشو میدم.باشه؟

دیگه اینکه دیروز در راستای خودسورپرایزی رفتم از فروشگاه سر خیابونمون که حراج ۶۰٪ زده بود٬ یه تاپ جینگیلی و یه تیشرت ساده و یه پیراهن مجلسیه ناناز خریدم! مجلسی که میگم٬ مجلسهای ایران نه ها.... مثلا برای یه مهمونی عصرونه و دوستانه خوبه. تا زانو هست و مدل یقه اش ازاوناییه که میره پشت گردن بسته میشه. رنگش هم طوسیه. من تا حالا لباس طوسی نداشتم هیچ وقت! با کفشهای نقره ایم خیلی قشنگ میشه. دیشب دونه دونه میپوشیدم میومدم یکمی حرکات موزون و ناموزون درمیکردم تا خودسوپریزیم کامل بشه.

کتاب  "تاریخ ۱۸ ساله اذربایجان"از احمد کسروی رو تازه شروع کردم به خوندن. نگین تو چرا همش کتابهای مربوط به اذربایجان میخونیها... خیلی دلم میخواست یه کتاب در مورد انقلاب ۵۷ و وقایع قبلش بخونم ولی متاسفانه اینجا ندارم همچین کتابی.

خب دیگه فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بعدا نوشت: راستی دقت کردین امسال برای ماه رمضون هیچ سریالی تبلیغ نمیکنه! سر صدا و سیما شلوغ بوده! شایدم من ندیدم.

مهمونی

»
سلام و صد سلام به دوستان.

ایشالله که خوب و خوشین.

عارضم به خدمتتون که خیلی مرسی بابت راهنماییهاتون در امر خطیر اشپزی.For You

دیگه اینکه ما پنجشنبه رفتیم دیدن یه دوست گل وبلاگی و بسی کیفور شدیم. جمعه هم چون مهمون داشتیم طبیعتا همه روز رو مشغول کوزیتنگ و پخت و پز و رفت و روب و کهنه بچه شستن بودیم!

شام رو به سفارش دوستان٬ ماکارونی درست کردم با یه غذایی به اسم خوراک در سیخ که خودم بلدم! و میرزا قاسمی به توصیه صحرا جون و دو مدل سالاد از وبلاگ خاله خانوم و ماست و خیار.اوه

مهمونامون که خیلی پسندیدن. من تا حالا برای مهمونی میرزا قاسمی نپخته بودم که پختم و چقدر هم خوششون اومده بود. اونجا هم نقل به مضمون کردم که بعضیها میرزا قاسمی رو با برنج میخورن ولی من برنج نپختم! چون دوستم صحرا گفته با نون خوشمزه تره  اونا هم تایید فرمودن!

دیگه تا ساعت ۱۲ شب برنامه بخور بخور بود و بعدش تازه ۱۲ شروع کردیم به برنامه بزن برقص!Yah که اونم به خوبی انجام شد و بازم حالی بردیم بس عظیم! البته مهمونامون بیشتر خوش به حالشون شده بود. اخه ما تازه ایران بودیم و عروسی رفته بودیم ولی اونا خیلی وقت بود اینجور مراسم رو نبودن و اینه که رقص دونیشون حسابی باد کرده بود قهقهه

ساعت ۱ هم مهمونا رفتن و ما هم لا لا کردیم Night

الان هم تو شرکتم. میگما.... دیگه چیزی به ماه رمضون نمونده به افتتاح فاز اول پروژه ما هم چیزی نمونده. اینه که از دفتر مرکزی رسما ... ما رو مورد عنایت قرار دادن و روزی ۱۰۰ بار ایمیل میزنن که به هیچ وجه با مطبوعات مصاحبه نکنین و عکسهای پروژه رو بیرون ندین و اینامشغول تلفن میخوان روز افتتاحیه بترکونن.

راستی بچه ها من یه اخلاقی که جدیدا کشف کردم دارم٬ اینه که یه لباسی رو که بیرون تو ویترین مغازه اگه ببینم هیچ وقت طرفش نمیرم٬ وقتی همونو تو تن یکی دیگه میبینم کلی دهنم اب میوفته مثلا دامن کریپ  یا حریر! لذا در همین راستا امروز میخوام برم از اونا بخرم.اخه دوستم دیروز پوشیده بود خیلی قشنگ شده بود.

اینم عکس میز شام

 

دیگه چیزی به ذهنم نمیاد.

فعلا روز خوش.

خاله بازی

»
سلام.

من حوصله ام سر رفته خاله ها. اخه کتاب ندارم بخونم. همه رو یا خوندم تموم شدهReading a Book یا خوشم نیومده و گذاشتم کنار.

اونروزی زنگ زدم به باشگاه ایرانیان٬ گفتن اینجا کتابخونه داریم. میتونین سالی ۲۷ تومن بدین و عضو بشین. حالا میخوام برم ببینم چه کتابایی دارن. اگه کتابای به درد بخور داشتن حتما عضو میشم

تازه بدنم هم درد میکنه.اخه اینروزا زیاد میرم استخر. این همسری هم منو شیرم میکنه٬ هی میگه کل طول استخرو یه نفس برو.....افرین .. بارک الله و سوت و کف و اینا.... منم که جوگیررررر.... اینه که شبا حسابی دست و پام درد میگیره.حالا دیشب گرمم بود٬ به همسری میگم گرمه. دستشو گذاشته رو پیشونیم میگه اره تب داری. منم که همیشه خدا دماغم کیپه٬ زود یه نفسی کشیدم و گفتم اره ببین دماغم هم گرفته.... بعد همسری فکر کرد من تو استخر سرما خوردم! منم گولش زدم میخواست بره برام قرص بیاره

این هفته جمعه عروسی پسر عمه همسریه! اونروزی داشتم به همسری میگفتم تو ایران٬ همه زندگی مردم به مهمونی و  خاله بازی میگذره ها! نههههه؟؟؟؟

فک کن اگه ما الان ایران بودیم٬ عروسی برادر شوهرم٬ عروسی پسر داییم٬ عروسی پسر عمه همسر٬ بله برون دختر داییم٬ بعد به خاطر اینکه پدرشوهر و مادر شوهرم اومدن تهران هر روز مهمونی خونه یه جاری٬ بعد چون زن داییم از خارج اومده هر روز مهمونی خونه یه دایی٬ بعد با خانواده همسری دسته جمعی شمال٬ Fartingبعد با خانواده داییها دسته جمعی سرعین و ...............کلافهکلافه واقعا خدا به داد برسه. اینجوری که ادم هیچ وقتی برای خودش نمی مونه که...تازه این وسط خونه دوستان و جشن تولدها و احیانا ختم و اینا رو هم اضافه کنین.اصلا انگار این خاله بازیها تمومی نداره. خوبه که خلاص شدیم. یه بار٬ دو بارش خوبه ولی اینکه هر روز و هر هفته٬ اونم با همون ادمای تکراری بخوای برنامه بذاری....

به قول شاعر که میگه: خاله بازی٬ یه هفته٬ دو هفته٬ نه ۸۳ هفته٬ اونم در حالت حموم نرفته!

حالا البته منم این هفته میخوام خاله بازی کنم. این دوستای ایرانیمونو یه بار پارسال دعوت کرده بودیم. حالا از چند ماه پیش دوباره میخوام دعوتشون کنم که هی جور نشده. حالا این جمعه خیر سرم میخوام دعوت کنم دیگه. الان بعد از اینکه پستمو گذاشتم زنگ میزنم بهشون که دیگه بعدا تنبلی نکنم! باید خودمو در مقابل عمل انجام شده قرار بدم

به نظرتون برای شام میخوام دعوتشون کنم٬ چی بپزم؟   زیاد تشریفاتی نمیخوام. یکی دو مدل غذای سبک و ساده و شیک! ترجیها نونی باشه. راهنمایی کنینا.

راستیییی.... شما میدونین سریالهای تلویزیون چرا اینقدر ابکی شدن؟ البته قبلا هم تحفه ای نبودنا....ولی اخه دیگه اینقدر..... هر چی ادم خوبه و نقش مثبت هست٬ همشون چادری٬ هر چی هم دزد و کیف قاپ و ادم بده است٬ همه مانتو و روسری!!!!!! طنزها هم که دیگه هیچیییییی. ادم گریه اش میگیره به جای خنده. سر و ته طنزشون اینه که سر همدیگه رو شیره بمالن تا یه پرس چلو کباب مفتی بخورن! واقعا اینا چه فرهنگی رو دارن تبلیغ میکنن الله اعلم داند!

از الان منتظر ماه رمضون محبوبم هستم. واقعا ماه رمضونهای اینجا خیلی فاز میده.عید فطر هم یکی از مهمترین اعیادشونه و سه روز تعطیل میشیم. البته خودشون بیشتر٬ حدود یه هفته فک کنم تعطیل میشن. ولی سه روز هم خوبه. مخصوصا که جمعه هم میاد کنارش....

دو سال گذشته٬ توی این تعطیلی برنامه ای نداشتیم و نشستیم تو خونه. ولی امسال تصمیم گرفته بودم که حتما یه برنامه ریزی بکنم.برای همین پریروز از تو اینترنت٬ هتل رزور کردم تو "فجیره" برای شنبه و یکشنبه عید!

 خیلی جالب بود. برای شنبه و یکشنبه قیمت رو زده بود شبی ۱۰۰ تومن و فقط هم یه اتاقش مونده بود که من اونو زود گرفتم. ولی برای یه روز بعدش٬ یعنی یکشنبه و دوشنبه که عیده٬ همون اتاق شده بود ۴۰۰ تومن!!!!!!! خلاصه که بسی شانس اوردیم.حالا اگه اونموقع کسی نیاد و برنامه مون به هم نخوره میریم. این رزرو اینترنتی خیلی خوبه. قیمتاشون همیشه پایینتر از وقتیه که زنگ بزنی به هتل و مستقیما بخوای رزرو کنی.

خب دیگه٬ من برم به دوستامون زنگ بزنم دعوت کنم. شما هم راهنمایی کنین لطفا.

روز خوش.

 

 

برای عزیزترینم

 

عزیزم٬

یادت میاد یه بار تو تهران با هم قهر کردیم.  یادت میاد فرداش تو نرفتی شرکت و موندی خونه پیشم یادته چقدر خوش گذشت بهمون؟ یادته رفتیم انقلاب٬ کتاب خریدیم!

جمعه از صبح یا بهتره بگم پنجشنبه از وقتی که از شرکت رفتیم همش در حال کوزتینگ بودیم. کلی وسایلمونو جابجا کردیم و دکوراسیون جدیدمون رو چیدیم. تابلومونو هم بالاخره نصب کردیم.کلییییی کار کردیم و در واقع یه جورایی اشیانه عشقمون رو خونه تکونی کردیم. خداییش چه اعصابی داری تو..... چقدر با حوصله کارا رو انجام میدی..... چقدر درمقابل جیغ ویغ های بیخودی من با ارامش برخورد میکنی...... چقدر صبوری میکنی....جدی جدی اعصابت فولادینه!

عصر جمعه٬ وقتی بهم گفتی که فردا شرکت نریم و بمونیم خونه٬ خیلیییییییییی خوشحال شدم. یاد همون روز افتادم.

شنبه صبح دیر بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و زدیم به استخر. من برای اولین بار تو عمیق هم شنا کردم! خیلی حال داد..... مرسی که مواظبم بودی

بعد اومدیم خونه دوش گرفتیم و نشستیم بعد از مدتها یکمی از فیلم عقدمون رو دیدیم.Hippie

بعدش هم پا شدیم رفتیم رستوران دانیال و یه ناهار توپ زدیم به رگ و جون گرفتیم

از اونجا هم رفتیم سیتی سنتر و چرخی زدیم و برگشتیم خونه.من رفتم دنبال کارهای روتین و تو هم طبق معمول نشستی جلوی تی وی و اخبار دیدی.

خواستم بگم خیلی خوش گذشت.خیلیییییییی....... اینروز هم مثله خیلی روزهای دیگه٬ پر شدم از  با تو بودن....گرم شدم از عشق.....

اینروز هم ثبت شد تو دفتر خاطرات زندگیمون.... تا ابد....

اینا رو نوشتم تا یادم باشه چقدر دوستت دارم و چقدر خوشبختم.....

 میدونی چیه؟ من هیچ وقت دوست ندارم به گذشته برگردم! حتی دوست ندارم خودمو تو گذشته تصور کنم! بازی ۱۴ سال قبل رو هم برای همون انجام ندادم.برعکسه خیلی ها که دوست دارن برگردن به عقب٬ به بچگی هاشون... ولی من دوست دارم تو حال بمونم.دوست دارم این حال کششششش بیاد...... همه لحظات خوب با تو بودن کشششششششش بیاد....اصلا میخوام زمان همینجا متوقف شه......

دوستت دارم بهترینم.

 

بازی وبلاگی

»

سلام .

ندید بدید بازی که میگن همینه دیگه... هر روز بیام اینجا شرو ور پراکنی بکنم!

دیروز قرارداد جدیدمون رو اوردن دم در تحویل دادن! قهقهه ادم دلش میسوزه به خدا...

در راستای تغییر دکوراسیون هم دیروز رفتیم یکعدد کمد برای چیدن دکوریهای نداشته مون خریدیم! و بسی مشعوف شدیم. اون ظرفهای مینا رو چیدم توش.چییییییی شدههههه.....

یه قاب عکس و کوسن جدید واسه مبلها هم گرفتیم به اضافه اباژور واسه اتاق خواب .حالا روز جمعه باید تابلو فرشمون رو بزنیم به دیوار. همه لامپهای سوخته رو عوض کنیم. رو میزی رو عوض کنیم و اونی که از اصفهان خریدیم رو بندازیم رو میز غذاخوری.یکی دو تا مجسمه دکوری هم میخوام بخرم برای تو کمدمون و یه سری کارای خرده ریز دیگه.

دیگه اینکه جونم براتون بگه که ما از وقتی اومدیم اینجا اصولا خیلی کم پیش میاد کسی بهمون کادو بده. اکثرا این ماییم که داریم میریم ایران و برای همه باید کادو بگیریم. این سری واسه همکار امریکاییمون اومدنی شیرینی از تبریز گرفتیم و اوردیم. اونم که رفته بود سفر امروز برای من یکعدد صابون تزیینی با دوتا ماسک صورت اورده!مژه کلی خوش به حالم شد اول صبحی.

از ایران که برگشتیم با خودمون گز هم  اوردیم که اینجا تو شرکت پخش کنیم. اخه قرار بود ما بعد از انطخابات٬ شیرینی بدیم تو شرکت! ولی فردای انتطخابات که کلهم عسلی تو شرکت نبود! پس فرداش هم به جای عسل با شیرینی٬ یکعدد عسل چشم قورباغه ای دیدنBegging که با چوب کبریت چشماشو باز نگه داشته بود و داشت ابغوره پخش میکرد بین همکارا! اینه که گفتیم ولش کن این بیچاره ها گناهشون چیه؟ بذار شیرینیه رو بدیم لااقل.اینه که گز اوردیم و جالب اینکه همشون نوقا رو میشناختن و میگفتن شبیه نوقا است! همه هم خوشششون اومده بود و ۴ تا ۴تا برمیداشتن و دولپی میخوردن!

 اینو هم بگم دیگه به خدا میرم. این بازی رو تو وبلاگ "زنده باد برای همیشه" دیدم. خوشم اومد. گفتم بذار منم بازی کنم. ببین کارم به کجا کشید که خودم دارم با خودم بازی میکنم. شما هم خواستین٬ خودتون با خوتون بازی کنین.

۱ : تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه‌ی این دنیایی که دارید لمس می‌کنید و می‌بینید با همه‌ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمی‌دونین تو بیداری، تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو می‌کشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه می‌شین؟ قشنگ‌تر از الان یا ..

 والله بستگی به دنیاش داره دیگه... اگه قرار باشه چشم وا کنم ببینم تو جزیره گومبا گومباها هستم و همسری هم کنارم نیست... عمرا اگه بیدار شم. با این شانس کشککی هم که ما داریم فکر کنم بیدار شم یا بین همون قبایل باشم و با سیخ بیان سراغم! یا از بین ادم فضایی ها سر دربیارم!

۲ : اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدی؟

 همسری رو با دستان پر پول!

۳ : قشنگ‌ترین آرزو و رویای بچگی‌تون؟

این که یه لباس عروس بپوشم٬ پف اش به اندازه کل کره زمین باشه قهقهه

یکی دیگه هم بود. اینکه همه ادما بمیرن فقط من و دختر خالم بمونیم! بریم همه بستنی های مغازه ها رو بخوریم

۴ : بزرگترین تفاوت مرد و زن از نظر شما چیه ؟

تو بگو شباهتوشون چیه! تفاوت که بسیاره ولی به نظر من بزرگترینش اینه که برای خانوما عشقولانه در درجه اول اهمیته و برای اقایون در درجه اخر! حالا نیاین بگین شوهر خودت این مدلیه ها... اتفاقا شوهر من جزو استثناهاست.دروغگو کلا ما هر دومون استثناییم.دلقک تو مدرسه استثنایی ها هم درس خوندیم.Reading a Book

۵ : اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت‌نامه‌ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟

کلمه نبود جمله بود:  حالا چرا داری گریه میکنی؟کلافهعصبانی

۶ : کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟

یکی رو نمیگم! یکیش هم عموم.

۷ :  اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال، فقط یه سوال بپرسین و قرار باشه به این سوال‌تون جواب داده بشه چی می‌پرسی؟

در مورد اینده چیزی نمیپرسم! همون بهتر که ادم چیزی ازش ندونه.

۸ : اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین؟

چه میدونم... اصلا چی به دردم میخوره بخوام بردارم.... شاید عکسای عروسیمونو برداشتم!

۹ : قشنگ‌ترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟

صد دانه یاقوت... دسته به دسته

با نظم و ترتیب... یکجا نشسته

۱۰ : به نیمه‌ی عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟

اسم همسری رو میذارم تنبل الدین خان قاجار! خودم هم سلطان بانو Clown

۱۱ : با "ماوس"، "درخت" و "سیاست" یک جمله بسازید؟

این ماوس و اون درخته تو حیاط٬ مال داش سیاست!

 

عزت زیاد بای بای

 

خیلی خطرناکه حسن!!!!

»

به جون تو٬ تنبلی بد دردیه                      تنبلو وسوسه کردن٬ به خدا نامردیه 

  دیریم دیریم دیری دیریم دیری دیم دیریم

 

بعله دیگه کما فی السابق..... موندگار شدیم خاله ها.خنثی البته ناراحت نیستما. اصلا دروغگو اخه میدونین اولا که همون درد تنبلی که در بالا بهش اشاره نمودم بازندهمانع شد. کی حال داشت همه چیزو جمع کنه دوباره ببره باز کنه... دوم اینکه در مقام یک بانوی فهیم و اهل زندگی و پول جمع کن و بساز و حرف شوهر گوش کنHippie و صدها صفت نیک ریز و درشت دیگه و غیره (!) دلم برای همسری سوخت! اخه طفلی صبح تا شب زحمت میکشه٬ پول درمیاره٬ حیف نیست مفت و مسلم بدیمش دست این عربای شیکم گندهنیشخند

لذا با جانفشانی بی مانندی٬ در نهایت بزرگ منشی پذیرفتم که همینجا بمونیم و خونمونو عوض نکنیم به شرط اینکه تو دکوراسیون خونمون تغییراتی بدیم و همسری یکعدد انگشتر تپل هم برای بانو ابتیاع بنمایند!!!!!!!

اینم از جانفشانی مدل عسلی! یاد بگیرین.

اینروزا علاقه عجیبی به کتابهای تاریخی پیدا کردم.مخصوصا اونایی که حالت خاطرات مانند داره و مثله داستان میمونه یا به قول همسری کتابهای تاریخی خاله زنکی!  

"تبریز مه الود" رو که تموم کردم. هر ۴ جلدش رو! کف مرتببببب Yah بعدش هم "خاطرات فریده دیبا" (مادر فرح) رو خوندم و الان هم "ایران بین دو انقلاب" رو شروع کردم که این یکی اصلا خاله زنکی نیست و کلا کتاب خیلی سنگینیه.

راستش هدفم از نوشتن این پست گفتن هیچ کدوم از اینا نبود!

دیروز تو اخبار تلویزیونهای بیگانه شنیدم که میگفت اقای  داریوش مهرجویی رو تو فرودگاه دبی دستگیر کردن! امروز هم یه سرچی زدم و کلی اطلاعات ضد و نقیض دیدم. ولی اون چیزی که توی اخبار گفت و به واقعیت هم نزدیک تره اینکه از اقای مهرجویی یه سری قرص خواب گرفتن و برای همین ۳-۴ روزی تو بازداشت بوده تا در نهایت با دستور مستقیم شیخ محمد ( حاکم دبی) ازاد شده. اینو گفتم که بگم:

همه کسایی که به امارات میاین٬ مخصوصا دبی٬ حواستون باشه اینجا قوانین خیلی سختگیرانه ای در مورد داروهای ممنوعه وجود داره.هیچ قرص  و دارویی با خودتون نیارین.مخصوصا استامینوفن کدئین و قرص خواب و از اینجور داروها. به هیچ وجه حتی یه دونه هم نیارین.

لیست داروهای ممنوعه رو هم میتونین از فرودگاه یا حتی اژانسهای مسافرتی بگیرین تا خدای نکرده به همچین مشکلی برخورد نکنین. حالا این اقای مهرجویی بوده و شیخ محمد دستور ازادی داده وگرنه که حداقل سه ماه زندان رو شاخشه! با هیچ کس هم شوخی ندارن. البته میدونم اکثرا اینارو میدونید ولی باز گفتم بنویسم که حتی اگه یه نفرو هم اگاه کنم خوبه.اخه این اتفاقیه که برای خیلی از ایرانیها میوفته.

خب دیگه همین.در راستای تغییر دکوراسیون امروز میریم ببینیم چی پیدا میکنیم.

روز خوش.

وسوسه

»
ای خداااااا. اخه من از این همه خوش شانسی چیکار کنم؟ کلافه 

یه بار هم ما خواستیم مثله بچه ادم زندگی کنیم هی وسوسه مون کردن.گریه

جونم براتون بگه که صدها سال پیش گفتم که میخوایم خونه مون رو عوض کنیم. اخه بعد از این رکود اقتصادی قیمت وحشتناک اجاره ها تو دبی شکسته بود و کلهم قیمتها تو همه مناطق پایین اومده بود.اینو هم اضافه کنم که اینجا یه قانونی داره که وقتی تو یه خونه نشستی تا سه سال نه اجاره رو میتونن بیشتر کنن و نه میتونن بلندت کنن. بعد از اون هم باز نمیتونن بلندت کنن فقط اجاره رو یه   ۱۰-۱۵٪ که اونو هم دولت تعیین میکنه زیاد میکنن.

ما هم دوسال به همین منوال تو این خونمون نشستیم.حالا که خورد به رکود و قیمتها پایین اومد٬ اینا به ما گفتن که برای ساکنهای ساختمون همون قیمت قبلی رو تمدید میکنیم در حالیکه برای تازه واردها یعنی اونایی که تازه کرایه میکردن قیمت ۲-۳ میلیون تومنی پایینتر بود و در واقع قیمت روز هم همون بود! ولی اینا برای ما کم نمیکردن. البته حق هم داشتن! تو اون روزایی که هر روز اجاره ها بالا میرفت اینا دو سال تمام اجاره ما رو یه درهم هم اضافه نکردن!

ما هم دیدیم اینجوریه گفتیم حالا که اینا قیمت رو پایین نمیارن٬ میتونیم ۲-۳ تومنی هم بذاریم روی پولمون بریم یکی از مناطق گرون مثله پالم یا داون تاون بشینیم.البته الان فرق قیمت اون مناطق با خونه ما ۲-۴ میلیون شده. اون موقع ها یعنی قبل از رکود٬  فرقش ۱۰-۱۲ میلیون تومن بود!

گذشت و موعدش که رسید خورد به عروسی برادر همسری و ما یه ماه خونه رو تمدید کردیم و اومدیم ایران و گفتیم وقتی از عروسی برگشتیم میایم سر فرصت یه خونه تو همون مناطق پیدا میکنیم و میریم.ولی حالا که اومدیم بهشون که زنگ زدیم میگن با ۵ میلیون کمتر از پارسال!!!!!!!!!!!!!!!!! همین خونمونو حاضرن تمدید کنن.

خلاصه که بسی ما رو شرمنده اخلاق ورزشیشون کردن.اینه که الان موندیم چه کنیم.از یه طرف میگیم بیخیال بذار بریم تنوعی بشه. از یه طرف هم میبینم حداقل با هزینه بنگاه و اسباب کشی و اینا ۷ تومن شایدم بیشتر فرقشه کلافه تازه کلی هم دردسر اسباب کشی و وسایل جمع کن و باز کن و اینا رو نداریم.

حلا موندیم چیکار کنیم؟ شما بودین چیکار میکردین؟ البته اینو هم اضافه کنم که خونه خودمون خیلی خیلی قشنگه.نوسازه و ما خودمون اولین کسایی بودیم که توش نشستیم.نقشه اش هم خیلی خوبه یعنی خداییش از همه نقشه هایی که تا حالا دیدم حتی تو اون مناطق دلخواهمون خیلی بهتر و دلبازتر و جادارتره.حدود ۸۵-۹۰ متر هست و یکخوابه.

نمیدونم چی میشد اینا رگ سخاوتشون قلمبه نمیشد و همون قیمت سابق رو بهمون میگفتن تا ما هم با خیال راحت عوض میکردیم همسری هم بدتر از من.اونم استدلالش اینه که اینجا همش باید التماس منو بکنه که بیا بریم ساحل قدم بزنیم و منم نرم! ولی اگه بریم پالم دیگه ساحل تو خونمونه و نیازی به منت کشیدن از عسله بی رحم نیست!

خب دیگه همین! اینه که سرم شلوغه. برم ببینم بالاخره چه تصمیمی میگیریم. ایا همسری همچنان منت عسل را خواهد کشید؟

پول بهتر است یا منت کشی از عسل؟! متفکر

بعدا معلوم میشه

خاله برگشت

»
باد امد و بوی خاله عسل اورد

سلااااااااااااااااااااااام.Flower چطورین گوگولیهای خاله؟

راستشو بخواین فعلا خیال نوشتن نداشتم٬ یه جورایی حسش نبود...تا اینکه امروز اومدم دیدم یه دوستی که من نمیشناسم برام کامنت گذاشته:" سالروز اولین چتیدنهاتون مبارک! "خودم هم یادم رفته بود خیلی این کامنت منو سورپرایز کرد.... وقتی دیدم چه دوستایی اینجا تو این محیط مجازی دارم و خودم خبر ندارم.از همه دوستایی هم که تولدم رو در غیابم تبریک گفته بودن خیلی ممنونم.

میگما خیلی وقته ننوشتم یه جوری شدم.نمیدونم از کجا شروع کنم...

از حال و احوال خودم شروع میکنم که خوبم و ملالی نیست جز انطخابات! جونم براتون بگه که حدود ۲۳-۲۴ روزی ایران بودیم که خبرشو دارین و یه جاری جدید اوردیم بسی خوشگلتر و با کلاستر از اون یکی جاریها دروغگو

ولی در کل جالب بود. عروسی مدل اصفهانی رو هم دیدیم.من و همسری ۴ سال پیش عید بود که رفتیم اصفهان و این دومین بار بود و برامون تجدید خاطره شد.هر چند فرصت نشد شهر رو بگردیم و فقط میدان نقش جهان رو یه سر رفتیم و من از اون ظرفهای مینا که ارزوی دیرینه ام بود بالاخره خریدم و به وصالشون رسیدم ولی ماشالله از این فروشنده ها. بس که صبح تا شب توریستهای مختلف میبینن حسابی قیافه شناس شدن.موقع خرید پسره برگشته به ما میگه شما تبریزی هستین نه؟ گفتیم بعله... ولی دبی زندگی میکنین نه؟ خواستم کف دستمو بگیرم جلوش بگم یه بارکی بیا فالمو هم ببین

تو عروسی هم اینا تالاری که گرفته بودن خیلی از خونشون دور بود و ما وقتی رسیدیم دیدیم عروس و داماد هم همون لحظه رسیدن و از فامیل دوماد فقط من تو تالار بودم و همسری! بقیه همه چون راه رو نمیشناختن٬ گم شده بودن و دیر رسیدن. دیگه تمام وظایف خطیر قند سابیدن و عسل دادن و جینگول بازیها افتاد رو دوش خاله عسل بیچاره... تا جایی که فیلم بردارها فکر کرده بودن من خواهر دامادم و اوردن چاقو رو دادن دستم٬ برای خودکشی نه ها! واسه رقص چاقو و گفتن خواهر داماد بیا رقص چاقو بکن

خلاصه وقتی بقیه جاری جانها رسیدن دیدن که مراسم سفره عقد تموم شده و عسل هم در نقش خواهر داماد اونجا ایفای نقش کرده و لذا باعث سوزش شدید بعضی نواحی در بعضی افراد شد

بعدش اومدیم تهران و البته سر راهمون ابیانه هم رفتیم و دو روزی هم با دوستامون تو جاده چالوس تو یه باغی بودیم که خیلی خوش گذشت. روزی هم که میخواستیم برگردیم تبریز اون اتفاق واسه هواپیمای کاسپین افتاد و بسی همه رو ناراحت و نگران کرد.

حالا واستون بگم از اون قضیه.من دو روز تو تهران همش تو مغازه های پاسداران میچرخیدم واسه خرید تابلو فرش.صبح که از خواب پا شدیم به همسری گفتم من تا صبح خواب فرشها رو میدیدم.همسری هم با اینکه زیاد خواب نمیبینه و اگه هم ببینه یادش نمیمونه٬whistling  برگشت گفت منم خواب دیدم یه هواپیمای کاسپین! از فرودگاه دبی بلند شد و تو اسمون دو تیکه شد و افتاد! گفتم ای همسری بس که لاست میبینی از این خوابها هم میبینی.

همون روز ظهر بود که خبر این حادثه رو شنیدیم و حالا همسری گیر داده بیا بریم بلیطهامون رو عوض کنیم و با کاسپین نریم... منم میگم ولش کن ما شب رو میخوابیم تو اگه صبح خواب دیدی نمیریم٬ اگه ندیدی با خیال راحت میریم اخه بدبختانه از دبی به تبریز فقط پرواز مستقیم کاسپین هست!

خداییش خودم هم نترسیده بودم تا دوباره دو روز قبل از اومدنمون که اون قضیه هواپیمایی اریا هم اتفاق افتاد دیگه حسابی ترسیدم و با کلی سلام و صلوات موقع برگشت سوار هواپیما شدیم و اومدیم.

عروسی پسر داییم هم جمعه گذشته بود که اونم خوش گذشت و عروس هم خیلی قشنگ شده بود و خوشمان امد.

راستی تابلو فرش محبوبم رو هم خریدم. طرحش٬ مینیاتور اثر استاد فرشچیان هست به اسمه "دایره هستی". من که عاشق طرحش شدم.

ولی در کل این دفعه مسافرت برام جور دیگه ای بود. اول اینکه تهران دیگه اون تهران سابق نبود و نیست! همه میدونن که من چقدر به این شهر علاقه دارم و همیشه بهترین قسمت مسافرت برام تهران بوده و همیشه دوست داشتم مدت بیشتری اونجا باشم ولی این دفعه اینطور نبود. واقعا جو خیلی سنگینی داره تهران.اعصاب همه خرد... همه داغون نشان... همه اماده دعوا.... از تصادفها هم نگو که خیابونها واقعا شده میدون جنگ.... خیلی ناراحت شدم. واقعا تهران خیلی عوض شده... کلا اینبار بعد از ۲۰ روز حوصله ام سر رفته بود و همش دوست داشتم زودتر برگردیم. نمیدونم واقعا وضعیت اینقدر تغییر کرده بود یا من خیلی به اینجا وابسته شدم. ولی هر چی که هست در حال خاضر ارامش اینجا رو با هیچی عوض نمیکنم. امیدوارم تو ایران و مخصوصا تهران هم شرایط زودتر عادی بشه و مردم به یه ارامش نسبی برسن

خب دیگه خیلی حرف زدم اونم از نوع جسته و گریخته گویی! سرتون رفت نه؟

مواظب خودتون باشین. روز خوش

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com