من باید یه تنه جور این وبلاگستان رو به دوش بکشم! چرا اینجا اینقدر خلوت شده؟! قبلنا یه صفایی داشت. صبح همه دونه دونه اپ میکردن و بهمدیگه سر میزدن و ...
بگذریم... ما هم که کما فی السابق مشغول کارهای روتین هستیم.اونروز که دوستامون ما رو دیدن بهمون میگفتن از وقتی رفتین ایران و برگشتین لاغر شدین!! دلیل اش هم اینه که اونجا اونقدر هله هوله و میوه های فصلی میخوردیم که دیگه جایی برای غذا نمیموند و این شد که الان من اینجوری شدم. چجوری؟ اها... هیچی دیگه تا یکمی گرسنه ام میشه به حالت غش میوفتم
تا غذا میخورم دوباره جون میگیرم.
درست مثله ماشینی که بهش بنزین بزنی.و این پروسه چند بار در طول روز تکرار میشه
حالا منتظرم ماه رمضون بیاد یکمی به خودم برسم بدنمو قوی کنم. الان انگار همه چی تو بدنم ته کشیده!
راستی یادتونه ماشین ظرفشویی گرفته بودیم. جونم براتون بگه که خدا بیامرزه پدر صاحب شرکت زیمنس رو
خیلی خیلی راضی هستم. توی تهران مجیک داشتم اشغال بود!
ولی این عالیه.بازم به این نکته رسیدم که با گوشت ارزون ابگوشت نمیشه!
این یه ضرب المثل ترکی هست. شما هم سعی کنین قتی میخواین چیزی بخرین همیشه جنس درجه یک بخرین. اگه اون موقع نمیتونین٬ یکمی صبر کنین بعدا خوبش رو بخرین تا دوباره کاری نشه.
در مورد مهمونی و اون غذایی که درست کرده بودم و دوستان خواستن اموزش بدم٬ باید بگم اون غذا یه جوریه که باید همه مراحلش رو با عکس توضیح داد و همینجوری زیاد جالب نیست. حالا یه بار دیگه که درستش کردم از همه مراحلش عکس میگیرم و با عکس توضیحشو میدم.باشه؟ ![]()
دیگه اینکه دیروز در راستای خودسورپرایزی رفتم از فروشگاه سر خیابونمون که حراج ۶۰٪ زده بود٬ یه تاپ جینگیلی و یه تیشرت ساده و یه پیراهن مجلسیه ناناز خریدم!
مجلسی که میگم٬ مجلسهای ایران نه ها.... مثلا برای یه مهمونی عصرونه و دوستانه خوبه. تا زانو هست و مدل یقه اش ازاوناییه که میره پشت گردن بسته میشه. رنگش هم طوسیه. من تا حالا لباس طوسی نداشتم هیچ وقت! با کفشهای نقره ایم خیلی قشنگ میشه. دیشب دونه دونه میپوشیدم میومدم یکمی حرکات موزون و ناموزون درمیکردم تا خودسوپریزیم کامل بشه.![]()
کتاب "تاریخ ۱۸ ساله اذربایجان"از احمد کسروی رو تازه شروع کردم به خوندن. نگین تو چرا همش کتابهای مربوط به اذربایجان میخونیها... خیلی دلم میخواست یه کتاب در مورد انقلاب ۵۷ و وقایع قبلش بخونم ولی متاسفانه اینجا ندارم همچین کتابی.
خب دیگه فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.
اخر هفته خوبی داشته باشین.
بعدا نوشت: راستی دقت کردین امسال برای ماه رمضون هیچ سریالی تبلیغ نمیکنه! سر صدا و سیما شلوغ بوده! شایدم من ندیدم.



میخوان روز افتتاحیه بترکونن.
اخه کتاب ندارم بخونم.
میخواست بره برام قرص بیاره 
اصلا انگار این خاله بازیها تمومی نداره. خوبه که خلاص شدیم. یه بار٬ دو بارش خوبه ولی اینکه هر روز و هر هفته٬ اونم با همون ادمای تکراری بخوای برنامه بذاری....
کلی خوش به حالم شد اول صبحی.
و همسری هم کنارم نیست... عمرا اگه بیدار شم. با این شانس کشککی هم که ما داریم فکر کنم بیدار شم یا بین همون قبایل باشم و با سیخ بیان سراغم!
کلا ما هر دومون استثناییم.
تو مدرسه استثنایی ها هم درس خوندیم.

البته ناراحت نیستما. اصلا
مانع شد. کی حال داشت همه چیزو جمع کنه دوباره ببره باز کنه... دوم اینکه در مقام یک بانوی فهیم و اهل زندگی و پول جمع کن و بساز و حرف شوهر گوش کن

