تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

خونه تکانی قبل از مهمونی

»
سلیییییییییییییییمممم.Hello

دیگه نمیگم سلام بر خاله٬ چرا که یه عموهایی هم داریم اینجا.برمیخوره به گوشه سبیلشون

بابا مرسییییییییی. یعنی الان من یه اعتماد به نفس دارم قلقلیه..

سرخ و سفید و ابیه...

از زمین تا هوا میره...

نمیدونی تاااااااااااا کجااااااااا میره.....

اینقدر از هیکل بنده تعریفات الکی دروکردین که واقعا به خودم امیدوارم شدم. جدی میگما........... مرسی میگم چطوره از این به بعد هی عکس بذارم٬ هی شما تعریف و تمجید کنین... هی من دلم قنج بره ها؟

خیلیها گفته بودن با تصوراتشون خیلی فرق داشتم. یه عده معدودی هم گفتن همینجوری تصورم میکردن. البته من میدونم که تصوراتتون قشنگ تر بوده. چون ادم معمولا بهترین قیافه رو تو ذهنش میسازه.مثلا وقتی یه کتابی میخونی٬ شخصیت اون کتاب رو تو ذهنت یه جور خیلی قشنگی تصور میکنی. بعدش که از همون کتاب فیلم میسازن٬ میخوره تو ذوقت! خلاصه دیگه ظاهر و باطن همین بود.

دیگه جونم براتون بگه که چشمم روشن باشه. اینهمه خواننده خاموش داشتم و خودم خبر نداشتم. خوشحالم که این دفعه این خواننده هام هم روشن شدن و چشم من هم به کامنتهاشون روشن شد. شیطونه هی قلقلکم میده میگه خصوصی بنویس بذار بمونن تو کف قهقهه ولی من بهش میگم پیشته٬ پیشته..... به شیطونه منظورمه!!

البته میخواستم دونه دونه اسم ببرما.ولی گفتم یه موقع یکی از قلم میوفته. اینه که همینجا تشکر درومیکنم از همشون و همتون!

میگم خوبه ها بعضی وقتها مهمون بیاد واسه ادم. باعث میشه یه حالی به خونه بدی و چرکهای صد ساله رو بروبی از روی وسایلت! ایضا" روغنهای چند قرن مونده رو از روی هود ! نه؟

از اونجایی که پنجشنبه مهمونامون میان و باز از اونجایی که ما هر جمعه به جمعه این خونه رو یه کوچولو گربه شورش میکنیم و این هفته اونو هم نکردیم! ( اخه دو روز عسل بودیم دیگه بابام جان) هیچی دیگه الان خونه نگو بگو بازار شام. بازار شام البته جلوش لنگ میندازه اینه که دیگه دیروز از وقتی رسیدیم عینهو پت و مت مشغول کار بودیم و تازه نصف هم نشده کارامون.

همه وسایل اشپزخونه و جای ادویه ها و اینا رو شستم و دوباره گذاشتم سر جاش. کلی خرید کردیم و اونا رو جابجا کردم... همسری ماشینو برد کارواش... تازه لحاف تشکهامون بوی گوسفند گرفته بس که مونده تو کمد! خنده اونا رو هم گذاشتم تو تراس یه بادی بهش بخوره. کاش که بوش بره. من که حال ندارم واسه هر مهمون هی روکش اینا رو دربیارم بشورم...

شب هم با همسری رفتیم یه سینی و یه ظرف میوه گرفتیم. امروز هم باید جارو بکشیم و گردگیری کنیم.

راستی با همسایمون دعوا کردم! اونم سر چی؟ سر جومونگ!!!

 البته مربوط میشه به چند روز پیش... کلا اینجا نیست ادم حق انتخاب نداره. مجبوری تو ساختمون دو تا ایرانی هست با همونا دوست بشی دیگه.. اینه که اصلا با همسایه هامون جور نیستیم و مجبوری باهاشون رابطه داریم. بالاخره از هیچی بهتره دیگه!  چون خیلی بی ادبی کرده بودن و حسابی از دست خودش و شوهرش شاکی بودم٬ فرداش زنگ زدم بهش و گله گذاری کردم.

حلا یه روز بعدش اومده خونه ما که شوهرم داره میره خارج کار داره٬ شما هر روز صبح بیاین دختر من رو ببرین مدرسه اش! رو رو برم!!!!!  ابله

منم گفتم ما همینجوریش هم دیر میرسیم به شرکت.( واقعا هم یه روز نشده ما به موقع برسیم) حالا تازه بخواییم ببریم دختر تو رو هم برسونیم. اونم یه مسیر مخالف مسیر ما! جالب اینه که خودشون ماشین دارن و این خانوم هم گواهینامه! ولی میترسه رانندگی کنه! حالا دیروز دیدم ماشینو برداشته برده. وقتی برگشته از هولش شیشه ماشین تا نصفه پایین! پارک کرده و رفته!!

دارم به این نتیجه میرسم که یکمی بدجنس شدم  شیطان..... البته خداییش ما برای اشناها هر کاری از دستمون بربیاد میکنیم. مخصوصا همسری که نه تو کارش نیست! برای اینا هم هر وقت هر کاری داشتن ما انجام دادیم. ولی این بار واقعا حقش بود. من رفتم نیم ساعت خونشون تا مثلا یکمی دلم باز شه ولی این بی ادبا کلی هم حالمو گرفتن....... اونقدر هم از مرحله پرت بودن که حوصله نداشتم باهاشون جرو بحث کنم!

بی خیال.

خالصه که ما از فردا مهمونداری میکنییییییییییییم. از شنبه تا دوشنبه هم واسه عید فطر تعطیلیم و لذا سه شنبه برمیگردیم. دوستان برام انرژی مثبت بفرستین تا این مهمونداری هم ختم به خیر بشه و مشکلی پیش نیاد.

امیدوارم شماها هم تعطیلات خوبی داشته باشین و بهتون حسابی خوش بگذره.

تا سه شنبه بای بایبای بای

 


ازاده جان مامان اریا٬ مرسی از کامنتهای خصوصیت. در مورد کنسرت پرسیده بودی که والله سلیقه ایه. من خودم زیاد باهاش حال نمیکنم. چون معمولا اون انتظاری که داری نیست.. از بس شلوغه. تنهایی هم حال نمیده.

همینطور شادی جان مرسی از کامنتت

گزارش دو روز عسل ما!

»
سلام و فراوان سلام

درود و هزاران درود بر خاله جونهای خودم Hello

خوبین؟ خوشین؟ منم خوبم.

از کی تعریف کنم..؟ اها از پنجشنبه شب که افطاری شرکت دعوت بودیم. اومدیم خونه و در عرض جیک ثانیه شایدم کمتر! یه دوش گرفتیم و پرداختن به امورات خوشگلی رو اغاز نمودیم! و خلاصه سرتون رو درد نیارم٬ یه ساعت با بابلیس هی مو پیچیدم و هی باز کردم  تا دستم مرد!

همینکه کارمون تموم شد و پامونو از خونه گذاشتیم بیرون٬ توی اسانسور شروع کردم که ای واییییییی بد شده و بریم من همه اینا رو دوباره جمع کنم و گیره بزنم  طفلی همسری.........

اصلا نمیدونم اینروزا چرا اینجوری شدم. اولا اصلا اینجوری نبودم. شدیدا اعتماد به نفسم کم شده... خجالتی هم شدم تا حدودی... ..نمیدونم چرا

خلاصه دوباره رفتیم خونه و موهامو جمع کردم و راهی شدیم

هتل خیلی خوبی هم دعوت کرده بودن و همه همکارا رو دوباره اونجا با تیریپهای مهمونی دیدیم و یه شام عالی هم خوردیم و زود اومدیم خونه تا اماده بشیم واسه جمعه که میخواستیم بریم دو روز عسل!

خلاصه که جمعه صبح راه افتادیم به سمت فجیره. جالب بود که مسیر اینجا بر عکس العین که هر یه وجب یه دوربین کنترل سرعت گذاشتن٬ اینجا اصلا دوربین نبود! خلاصه رسیدیم و یه هتل خیلی شیک. کنار دریا... البته یه طرفش دریا بود و یه طرفش کوه. کاملا هم تم عربی داشت. همینکه رسیدیم یه اقای بسیااااااااااار قد بلندی که یه لباس عربی خاصی هم پوشیده بود٬ اومد جلوی در و ماشین رو تحویل گرفت و ما اومدیم واسه تحویل گرفتن اتاق.

از اونجایی که ساعت ۳ اتاق رو تحویل میدادن و ما ۱۱ رسیده بودیم! گفتن وسایل رو بذارین اینجا و برین از امکانات هتل استفاده کنین تا موقع تحویل اتاق. ما هم از خدا خواسته... زود وسایلمون رو برداشتیم و دبدو سمت استخر.

از استخرش هر چی بگم کم گفتم. اونقدر اب خنک بود که حد نداشت. یه جورایی اب یخ بود. فکرشو بکنین بیرون گرممممممم٬ اب یخخخخخ. حال داد اساسیییییییییی. خیلی وقت بود دلم لک زده بود واسه اب خنک. اخه اینجا شیر اب رو هم که باز میکنی اب داغ میاد ازش

خلاصه کلی واسه خودمون اب بازی کردیم تا ساعت ۲ شد و گفتن اتاق اماده است. زود رفتیم اتاق رو تحویل گرفتیم و لباس عوض کردیم و رفتیم واسه ناهار.

عصر هم رفتیم کلی عکس کنار دریا و توی باغ گرفتیم که واقعا خیلی عالی شدن عکساش. اینم یه نمونه اش

حذف شد

وقتی برگشتیم به اتاقمون با این صحنه روبرو شدیم

اخه من از قبل گفته بودم سالگرد ازدواجمونه و اونا هم این میز رو برامون تدارک دیده بودن.کلی کیف کردیم. شب هم  چون خیلی خسته بودیم زود خوابیدیم

(نمیدونم عکس میز چرا باز نمیشه. به هر حال یه کیک بود که روش نوشته بود سالگرد ازدواجتون مبارک٬ با یه ظرف میوه و یه ابمیوه)

فردا صبحش ساعت ۷ بیدار شدم و پرده ها رو کنار زدم. بههههه بههههههه یه منظره سر سبز... جیک جیک گنجشکها..... صدای موجهای دریاااااا..... واقعا ادم مست میشد...بهترین و دلپذیرترین صحنه بود برام......

زود همسری رو هم بیدار کردم که تا هوا گرم نشده و افتاب بالا نیومده٬ بریم کنار دریا.. جاتون خالی رفتیم کلی کنار دریا قدم زدیم و عشقولانه دروکردیم . کلی هم عکس انداختیم

 حذف شد

بعدش دوباره اومدیم اول صبحی پریدیم تو اب یخ استخر! وووووووووییییییی بعد از صبحانه هم دوباره رفتیم شنا و من یکمی حمام افتاب گرفتم و برنزه شدم! همسری هم همش اصراررررر میکرد که بیا بریم غواصی... اون روز هم دریا یکمی موجی بود... هر کاری کرد٬ من قبول نکردم که برم و اخر سر خودش تنهایی رفت... من اونجا برای خودم کنار استخر مجله میخوندم و حمام افتاب میگرفتم و هر موقع هم خیلی گرمم میشد میپریدم تو استخر. دیگه ساعت ۱۱:۳۰ بود که برگشتم به اتاق تا وسایل رو جمع کنم که یواش یواش اتاق رو تحویل بدیم و بریم. هنوز یکمی نگذشته بود که دیدم همسری با رنگ و روی پریده اومد و ولو شد تو اتاق

گفتم چی شده؟ کاشف به عمل اومد که وقتی سوار قایق شدن تا برن وسط دریا واسه غواصی٬ حالش از تکونهای قایق بد شده و گلاب به روتون شده و خلاصه با وضع اسف باری اومده بود و همش هم میگفت واییییییییییی چه خوب شد که تو نیومدی! تو چقدر عاقلی!

دیگه یکمی استراحت کرد و رفتم براش از رستوران لیمو گرفتم و خورد و بهتر شد و بعدش رفتیم تسویه کردیم و پیش به سوی دبی.

واقعا مسافرت دلچسبی بود. مخصوصا اون منظره اول صبح .... کلی حالمون جا اومد. حالا تا هوا خنک نشده میخوایم یه بار دیگه بریم. اینجور مسافرتهای دو روزه اینجا از واجباته. یکمی ادم از این حالت یکنواختی و کرختی درمیاد.....

راستی عصر اونروز خواهرم زنگ زد و گفت برام یه گردن بند فیروزه خریده. اخه میدونه من عاشق فیروزه هستم و این گونه بود که احساسات خواهر دوستانه منو به غلیان دراورد  و گفت با دختر خاله ها دور هم جمع اند و هر جا میرن جای خالی منو میبینن و... بعدش خاله عسل رفت دراز کشید رو مبل و اشک افشانی کرد  و همونجا هم خوابش برد

راستی پنجشنبه  مهمون داریم.پسر عمه همسری و خانومش و بچه شون میان.به همسری میگم اینا اولین نفر از فامیل تو هستند که دارن میان. بذار ببینیم مامان بابات و داداشیهات چی برات سوغات میفرستن؟!!!!!!! اخه ما هر وقت میریم براشون میبریم.... البته زهی خیال باطل.... اینا عمرا تو این فازا نیستن......

خاله ها یه سوال؟ این همسری های شما هم اییییییییییین همههههههههه اخبار گوش میدن؟!

یعنی دیگه من رسما گلاب به روتون میشم از بس این همسری اخبار میبینه. بهش میگم مگه مملکت رو سپردن به تو ؟ ولی کو گوش شنوا... یعنی نه یه بار .. نه دو بار... ۸۳ بار در روز٬ اخبار میبینه!! ای خدااااااااااا

خب دیگه خاله جونها این بود گزارش دو روز عسل ما. فقط لطف کنید و عکسها رو سیو نکنید. خودتون میدونید که الان بلاگفا هم امکان خصوصی نوشتن و پسورد دادن رو داره و منم میتونستم به راحتی پسورد دار بنویسم و فقط به یه عده خاصی پسورد بدم.ولی از اونجایی که همتون دوستهای من هستید و فرقی با هم ندارین٬ منم بهتون اعتماد کردم و همینجوری گذاشتم.

دیگه عرضی نیست.

فعلا بای

بعدا نوشت: اینم دو تا عکس از خود هتل

9/9/2009

»
 

امروز ۹/ ۹ / ۲۰۰۹ هست.

روزی که دو ساله داریم برای رسیدن بهش تلاش میکنیم و بالاخره بهش رسیدیم. امروز  بعد از کلی تلاش و سه شیفته کار کردن  ها٬ بالاخره فاز اول پروژه مون افتتاح میشه هورااونم درست سر وقت!

 

 

امروز صبح مدیر پروژه برامون یه ایمیل زده که اینجا کپی اش میکنم

 

 I would like to go on record with this e-mail and thank each and every one of you  for the hard work you have put in to this project.

 

Today’s inauguration of the Red Line is a milestone that many thought could not be achieved , but you have helped make it possible.

 

It is a wonderful system that we have all worked on  and when you see it hit the world news tonight, you should feel justifiably proud of the part you have played in making history.

 

Well done and thank you

 

البته اینا مسائل کاری هست و نوشتنش تو وبلاگ شاید برای دیگران لطفی نداشته باشه.ولی چون این اولین تجربه کاری من هست٬ اینه که خواستم برای خودم ثبت بشه. 


 یه باز وبلاگی هم هست که من خیلی دوسش دارم و ساناز جون منو دعوت کرده.چشمک اونم اینه:

 

اولین چیزی که با دیدن یا شنیدن کلمات زیر به ذهنتون میرسه چیه؟

  دریا : موج

قهوه : تلخی..... اه اه.. هیچ وقت خوشم نیومده

غرور : تا حدودی خودم

مدرسه : حسودیه بچه ها! (توضیح اینکه بچه های زرنگ و درسخون همیشه تو مدرسه تنهاترین بچه ها هستن! چون بقیه بهشون حسودی میکنن و باهاشون دوست نمیشن)

دفتر مدیر :خانم تدین و خانوم فرزین(ناظم و مدیرمون)

آبگوشت : عشق استتتتتتتتتتت

قرمه سبزی: اونم عشق استتتتت

ریاضی : ۴۷٪ !! (درصدی که تو کنکور زدم)

آهنگ : رقص.

ماه رمضون : چراغ خواب!!!!!!!!!!!!!!!! 

 اخه من وقتی بچه بودم همیشه خودمو تیکه پاره میکردم که برای سحری منو هم بیدار کنن٬ مامان و بابام هم برای اینکه من بیدار نشم لامپ روشن نمیکردن و میشستن تو نور چراغ خواب سحری میخوردن! ولی من بازم بیدار میشدمقهقهه

استخر : اب گرم!!!!! اخه اب استخرمون همیشه گرمه

روزنامه : تو عمرم شاید ۱۰ صفحه هم نخونده باشم!whistling

کودکی : خونه مون تو مغان! دعواهام با خواهرم...... طرف کشی های مامانم....

دروغ : من و دروغ؟؟!!!!!! دروغگو قهقهه

لیسانس : متاسفانه ۴  سال از عمرم رو فقط صرف همین یک کلمه کردم!I don't know - New!آخ

فوتبال : فقط تیم ملی peace sign

پرواز :Superheroووووووووووووووویییییییی

اشک : یک عنصر بسی لازم و مفید برای بقا! البته این ایکون دیگه اشک نیست! عر زدنه خنده

ازدواج : هلوووووووووووو

وبلاگ : بهترین دوستم در زمان حال...

شب : شب است و سکوت است و ماه است و من!

زندگی : یه چیزی که باید بکنیش!!!!!!!!!! خنده زیر ۱۸ سالاش نخونن خب!! shame on you ابله

عشق : والله به این سن رسیدیماا ولی هنوز تعریف درستی ازش پیدا نکردیم! pig

هلو : همسری! نه به خاطر اینکه تو دل بروئه ها...نه! واسه اینکه وقتی هلو رو با پوست بخوره مور مورش میشه!!!!!oh go on

خارج : ما که همیشه تو خارجیم

تحصیل : تحصیل ثروت بهتر از تحصیل علم است!

خواب : زیاد خوابکی نیستم!

مجلس : لاریجانی

کتاب: تبریز مه الود

سال ٨٨ : یک سال ملس!چشمک

اینارو مثله اینکه از قلم انداختم....

قزوین: اقا یوسف!!!!! شوهر دختر عمه همسری که قزوینیه

اینترنت: فقط واسه وبلاگ بازی

کلم پلو: رستوران شرزه شیراز.

دبی: لندکروز٬ هندزفری!!!!!!!  (این اخری رو خودم اضافه کردم)


دیشب رفتیم رستوران چیلیز و یه شام خوشمزه خودیم.بعد هم اومدیم خونه و فیلم دیدیم و خوابیدیم. صبح به همسری میگم تو اولین روزی که از خواب بیدار شدیم منو ماساژ دادی٬ حالا هم باید ماساژ بدی!

خب دیگه. امروز خارج از برنامه نوشتم.همینقدر بسه.

فعلا بای

 

شمارش معکوس:1 -چهارمین سالگرد ازدواج عسل و همسری

»
چهار سال پیش در چنین روزی و چنین ساعتی....

تازه از حموم اومده بودم بیرون و داشتم به زور یه تیکه صبحونه میخوردم. مادر شوهرم و جاری حسوده هم زنگ زدن و به همسری گفتن بره پارچه بخره!!!!!!!!!!!! اخه اینا رسم دارن سر عقد یه پارچه ای هم به عروس میدن. میندازن رو دوشش! برای من٬ یعنی به نیت من٬  مادر شوهرم چند سال قبل که رفته بوده مکه یه پارچه سفید اورده بوده که بعدا بده به عروس ایندشبغل ولی خوب اون ساده بود و گفتن چون تو تبریز پارچه مجلسی های خوبی پیدا میشه٬ همسری بره به سلیقه خودم برام بخره! اونم کی؟ صبح روز عقد!

 خلاصه قرار شد همسری اول منو برسونه ارایشگاه و بعد با مامانم برن برای من پارچه بخرن.که الحق هم پارچه قشنگی خریده بودن و همونو بعدا برام لباس عروس دوختیم.

خلاصه صبحانه رو خوردم و یکمی کارامو انجام دادم. گفته بودن ۱۱ ارایشگاه باش.لباس و کیف و کفش و تاجم رو گذاشتیم تو ماشین و با همسری و پسر داییم راهی سالن فریماه شدیم.چون همسری تبریز رو نمیشناخت٬ پسر داییم اسکورتش میکرد که یه موقع دومادمون گم نشه قهقهه

خلاصه که رفتم تو سالن و دیدم سه تا عروس٬ حاضر و اماده وایستادن تو دومادا بیان ببرنشون! منم رفتم وسایلمو دادم و همون اول کاری صدام کردن و ناخنها رو برام چسبوندن و لاک زدن و گفتن برو بشین تا خشک شه... اقا دیگه ما نشستییییییییییییم تا ساعت ۳! هی اینور اونورو نگاه کردیم و هی کفش و لباس بقیه رو دید زدیم و ......

اونروز فریماه ۱۱ تا عروس داشت! که من هشتمی بودم.یه عروسی کارش تموم شد و اومد بیرون و یه لباس عروسی پوشید که فک همه ما عروسها اویزون شدو چسبید به کف سالن!و البته اعتماد به نفسمون نیز هم!!  از خانوم هم سوال کردن که چند برات دوختن؟ جواب فرمودن: ۲ تومن!!!!! همچین هم این ۲ تومن رو ادا نمودند که واقعا ادم فکر میکرد دو تا تک تومنی منظورشه.......

خلاصه خواهر شوهر این عروسه اومد و هی انعام چپوند تو جیب این کارمندای ارایشگاه و عروس رو برداشتن که برن..همون لحظه منم نمیدونم برای چه کاری یه لحظه رفتم بیرون و دیدم به به... یکعدد ماکسیما اومده دنبال همون عروس خوشگله...... ولی چشمتون روز بد نبینه که همین که دوماد از ماشین پیاده شد٬ من به جای عروس کرک و پرم ریخت!!!!!!کلافه چرا که یکعدد دوماد چاق و خپل و کپل و کچل و پیر دیدم!!!!!!

باز دوباره هی نشستیم و منتظر شدیم و  منی که قرار بود ساعت ۳:۳۰ اماده باشم ساعت ۳ بود و هنوز صدام نکرده بودن.تا اینکه بالاخره در باز شد و نام زیبای عسل بانو٬ طنین انداز گردید

همینکه رفته تو٬ گفتم من دیرم شده و اینا... همه دیدن من چه عروس هولی هستم بعدش فریماه یه نگاه به من انداخت و گفت: اون عروسی که قبل از تو بود٬ بدنش سوخته بود و روی صورت و بدنش جای سوختگی داشت اینه که کلی طول کشید تا اونا رو بپوشونم ولی تو ۴۵ دقیقه ای کارت تمومه!

خلاصه ما رو خوابوند و شروع کرد به ارایش. این ارایشگر  اصلا عروس رو جلوی اینه نمیذاره. موبایلت رو هم باید خاموش کنی... منم چون دیرم شده بودم همش به این فکر بودم که الان فیلمبردار زنگ میزنه و منم گوشیم خاموشه

خلاصه کارم تموم شد و گفت بلند شو...... منم اولین کاری که کردم موبایلمو روشن کردم که همون موقع هم فیلمبرداره زنگ زد و من شروع کردم به صحبت. توجه کنین که اصلا یادم رفت یه نگاهی به خودم بندازم!!!!!!!! اصلا حواسم نبود که ارایشم تموم شده!!!!!!!!!

خلاصه همینجوری که داشتم حرف میزدم٬ از رو تخت پیاده شدم و راه افتادم که یهو از جلوی اینه رد شدم....... دقیقا مثله این کارتون تام و جری که اول رد میشه بعد تازه میفهمه چی دیده...... یهم عین برق گرفته ها خشکم زد  دوباره برگشتم سمت اینه و گفتم وااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییی

 فیلمبرداره از اونور میگه چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه 

منم محو تماشای خودمم و جوابش رو هم نمیدم. از اینکاره من فریماه و دستیاراش هم روده بر شدن از خنده...

واقعا عالییییییییییی شده بودم. اصلا انتظار اینهمه تغییر رو نداشتم. مخصوصا احساس میکردم خیلی گونه هام کشیده شده و خلاصه خیلییییییییییییی قشنگ شده بود همه میگفتن شبیه ابرو گوندش٬ خواننده ترکیه شدی!

 بهم گفتن دست به صورتت نزن تا ارایشت خشک شه.بعدش هم نشستم زیر دست یکی دیگه تا موهامو برام درست کنه.اخه خود فریماه فقط ارایش صورت رو انجام میده.منم یه عکسی تو سالن بود٬ اونو نشونش دادم و گفتم اینجوری میخوام. ولی گفت نه! بذار یه مدلی باشه که هیچ وقت از مد نیوفته و دمده نشه.خلاصه موهامو هم ۱۰ دقیقه ای درست کرد و تاجم رو زد و گفت تورت رو بیار. منم گفتم تور ندارم! اخه مثلا قرار بود نومزدنگ باشه.... ولی اونا گفتن با تور خوشگلتر میشی و راست هم میگفتن. خودشون اوردن برام تور زدن.

اینا که تموم شد رفتم تا کفش و لباسم رو بپوشم و بیام فریماه ببینه. اخه وقتی همه کارها تموم شد٬ باید بری اخر سر خود فریماه یه نگاهی بهت بندازه و اوکی نهایی رو بده.وقتی لباسم رو  پوشیدم و اومدم بیرون٬ شده بودم یه عروس به تمام معنا... همه دورم جمع شدن فریماه تا منو دید گفت: ماه شدییییییییی. عین یه باربی میمونی....

اینکه ملودی میگه عروسهای فریماه همه شبیه هم هستن درسته. ولی من اونروز با همه متفاوت بودم و اینه که حتی خود فریماه هم خیلی خوشش اومده بود.دلیلش هم این بود که اونروز همه عروسهای اونجا روز عروسیشون بود و همه رو یه چیزی تو مایه های کرم قهوه ای ارایش کرده بود. فقط من بودم که چون لباسم٬ سفید و یاسی بود٬ ارایشم هم یاسی بود. بعدش هم اونروز همه عروسهای اونجا تا حدودی سن بالا بودن و چاق! تنها عروس ۲۱ ساله ۴۰ کیلویی من بودم!

خلاصه که فیلمبرداره اومد و دستورات لازمه رو داد و من اومدم بیرون. الهییییییییییییییی قیافه همسری از یادم نمیره. برای اونم بهترین ارایشگاه ولیعصر رو رزرو کرده بودیم که خیلی خوب درستش کرده بود. خیلی بامزه و اقا شده بود تا منو دید گل از گلش شکفت و دسته گل رو تقدیمم نمود.For You بعدش فیلمبرداره به همسری  گفت: یه دونه بوس کوچولو مثلا اداشو دربیاره که یهو همسری نصف لپم رو برد In Love

تازه اینو هم بگم که من برای همسری از اون کفشهای به قول خودش دماغ دراز خریده بودم. اینم عادت نداشت... وقتی رفته بود دسته گل رو بگیره یه ذره نوک پاشو میذاره لب جوب و نزدیک بوده که بیوفته تو لجنهای تو جوب استرس و با سر  و صورت زخم و زیلی بیاد به استقبالم که خدا رو شکررررررر به خیر گذشته بودnot worthy

از اونجا  بازم با اسکورت پسر داییم! رفتیم اتلیه تهرانچی....... اونقدر این دو تا زن و شوهر مهربون و خوش اخلاقن که حد نداره. اولش که خود اقای تهرانچی نشسته بود تو اتاق و خانومش اومد عکس بگیره. ولی بعد که دید ما راحتیم٬ خودش اومد و واقعا بهمون حال داد. Photographerاز اونجایی که من و همسری عاشق عکسیم٬ اونقدر این ژستها رو خوب و باحوصله گرفتیم که خودشون کلی کیف کردن و گفتن ما اینجا از دست عروس دومادها کلافه میشیم..یا عجله دارن.... یا از همدیگه خجالت میکشن ولی ما برعکس!

واقعا میتونم بگم تو اتلیه به من خیلی خوش گذشت و یکی از بهترین قسمتهای اون روز بود.بعدش هم کلی با همون اقای تهرانچی و خانومش دوست شدیم و اونقدر از ما خوششون اومده بود که سی دی عکسهامون رو هم بهمون دادن!

بعدش رفتیم به سمت خونه. یادمه کوچمون رو بابام شسته بود و گلی شده بود! لباس عروسم رو تا بالای زانوم بلند کرده بودم که گلی نشهخیال باطل مادر شوهرم اومد جلوی در و نقل و نبات ریخت به سرمون.اسپند دود کردن و رفتیم تو. برادر شوهر کوچیکه چنان محو ما شده بود که هر چی بیخ گوشش داد میزدن که اهااااااااااای یارو بیا یه اهنگ بذار٬ انگار نه انگار!

خلاصه دیگه یعد از اون هم همه مراسم معمول بزن برقص و عقد کنون و بعدش شام و دوباره رقص تا ۱۲- ۱ شب ادامه داشت.

و اینگونه شد که بنده با مهریه ۵۱۴ سکه تمام بهار ازادی و یک جلد کلام الله مجید و اینه و شمعدان٬ به عقد ازدواج دایمی همسری دراومده و اونو به عنوان اقا و سرور خودم پذیرفتم! عاقدمون دقیقا اینجوری میگفت... بعدش تا مدتها خواهرم منو مسخره میکرد و میگفت: برو پی کارت.. تو دیگه سرور داری

بالاخره اون شب به یاد موندنی هم تموم شد و مهمونا رفتن و علی موند و حوضش! یعنی به عبارتی عسل موند و همسرش! یعنی به همسری یه تعارف زدیما... اونم انگار از اول با زیر شلواری اومده بود.. oh go onتعارف رو رو هوا زد

الان که ۴ سال از اون روز میگذره٬ به جرات میتونم بگم عاشقتر از روز اول هستم. هم عاشقتر و هم خوشحالتر همسری عزیزم این روز رو  به تو هم تبریک میگم...امیدوارم تو هم همین احساسات منو داشته باشیHeart Smile از فردا وارد نیم دهه از زندگی مشترکمون میشیم!بغل

از شما دوستای گلم هم خیلی ممنون که این چند روزه خاطرات منو دنبال کردین و تبرک گفتین. مخصوصا از مریم عزیزم که تو وبلاگش بهم تبریک گفته بود و واقعا منو شرمنده کرده بود خیلی خیلی ممنونم.امیدوارم اونم زندگی خوبی رو با عشق زندگیش شروع کرده باشه. به یاس عزیزم هم که سالگرد ازدواجشون با ما یکیه از همینجا تبریک میگم.

دیروز عصر٬ زن عموم از ایران زنگ زد و بهمون تبریک گفت. اصلا انتظارش رو نداشتم! مرسی زن عمو تپلو شب هم که مامان و خواهرم زنگ زدن..

در ضمن کادوی من به همسری یکعدد ساعت سیتی زن فرد اعلا! و کادوی همسری برای من٬ یک سری لوازم ارایشی و ماسک و چیزای مربوط به پوست٬ که لازمشون داشتم به اضافه دو عدد بلوز جینگولی میباشد.

ببخشید که سرتون رو درد اوردم..

جمعه داریم با همسری میریم ماه عسل! البته دو روز عسل!

با تعریف کردنیهای فراووون میام.

فعلا بای

 

 

شمارش معکوس 2

»
چهار سال پیش در چنین روزی و چنین ساعتی......

 من و همسری تو بیمارستان بودیم!!!!! نترسین نمرده بودم! رفته بودیم ازمایش خون بدیم. یعنی واقعا خودم هم موندم چه سرخوشانه برخورد میکردیم! فک کنین فردا عقدمون بود و کلی مهمون دعوت کرده بودیم٬ بعد تازه یه روز قبلش رفته بودیم ازمایش خون بدیم! اونوقت اصلا هم فکر نکرده بودیم که اگه مشکلی تو ازمایشها پیش اومد٬ ما حتی فرصت تجدید ازمایش رو هم نداریم!

اصلا بذارین از اولش بگم.

صبح زود حدود ساعت ۶ ٬ شایدم زودتر٬ در حالیکه بنده هنوز تو خواب ناز بودم٬ Nightهمسر جان از تهران رسیدن! یادمه اون وقته صبح برق هامون هم رفته بود! مامانم روشنایی رو روشن کرده بود! منم بلند شدم با همسری دست دادم و اولین جمله ای که همسری گفت این بود: سلام. وایییییی چرا رنگ و روت اینجوریه؟ که اونم به خاطر خاله پری دیشب بود..

خلاصه حدود ساعت ۸:۳۰- ۹ بود فکر میکنم٬ که رفتیم به سمت بیمارستانی که قرار بود ازمایش خون بدیم.به زن داییم هم گفتیم اگه دوست داری بیا که نیومد!

وااااااای چقده عروس دوماد اونجا بودنبغلبا همراه.. بی همراه...

 خلاصه که اونجا هم خونمون رو هنوز هیچی نشده کردن تو شیشه استرس و گفتن برین یکمی بگردین و جینگولک بازی کنین ساعت ۱۲ بیاین نتیجه ها رو بگیرین. ما هم برگشتیم خونه. دیدیم برادر بزرگه همسری با جاری بزرگه اومدن خونمون و گفتن اومدیم که عسل احساس تنهایی نکنه.

خلاصه ساعت ۱۱- ۱۱:۳۰ بود که پا شدیم بریم جواب رو بگیریم٬ جاری بزرگه گفت میخواین منم بیام که همسری گفت: نه! رفتیم اونجا و گفتن اقایون بیرون باشن و عروس خانومها بیان تو٬ هم نتیجه رو بگیرن و هم اینکه یه کلاس اموزشی نیم ساعته رو باید شرکت بکنن. حلا دل تو دل هیشکی هم نیست.....

خلاصه رفتیم جمع شدیم تو یه اتاقی و یه خانوم دکتری اومد و اول اسم سه نفرو خوند و کارنامه اعمالشون رو داد دستشون و گفت برن به اتاق شماره فلان!... بعدش رو کرد به بقیه و گفت: به جز اون سه نفر که ازمایششون باید تجدید میشد بقیه دیگه مشکلی نداشتن.اوه کف و سوت عروس خانومهاYahقهقهه

یادمه یه دختری هم کنار من نشسته بود که با استاد دانشگاهش ازدواج کرده بود! یعنی رسما داشت با دمش گردو میشکست...

خلاصه اونجا به ما یه سری چیزای بی ناموسی و  اینا نشون دادن و گفتن برین پی کارتون. با یک قیافه گرفته اومدم بیرون و گفتم دید چی شد همسری؟! ازمایشمون هموفیلی دراومده باید دوباره ازمایش بدیم... همسری هم اینجوری گفت: من میدونستم یه مشکلی پیش میاد!!!!!!!!!!! گفتم خب حالا بیا بریم اون ساختمون باید دوباره ازمایش بدیم! اونم این شکلی راه افتاد دنبال من که یهو من راهمو کج کردم سمت  ماشین و ......قهقههقهقهه یعنی اگه اونجا کسی نمیبود کتکه رو خورده بودم از همسریقهقهه ولی به خیر گذشت

خلاصه خوش و خرم برگشتیم خونه و البته سر راه رفتیم تاجم رو گرفتیم و رفتیم برای ناهار. یادم نمیره مامانم قرمه سبزی درست کرده بود و همه هم خورده بودن و منتظر ما نشده بودن! ما هم رفتیم تو اتاق من و دوتایی ناهار خوردیم.

بعدش هم همسری خوابید!!!!!! و من رفتم سالن فریماه برای زیرسازی...این ارایشگاه باز یکی دیگه از شانسهایی بود که اوردم. چون همیشه دوست داشتم تو عروسیم فریماه منو درست کنه. ولی باز به خیال خودم اونو نگه داشته بودم واسه عروسی! ولی بعدا که قرار شد به جای نامزدی٬ عقد بگیریم این شد که منم همینو و رفتم و باعث شد ارزو به دل نمونم.

خلاصه از اونجا برگشتم و همسری و بیدار کردم و با زن داییم رفتیم اینه شمعدون و حلقه هایی رو که بنده پسند نموده بودم رو با هم بخریم و باز این یکی دیگه از مشنگ بازیهامون بود که درست دقیقه ۹۰ داشتیم حلقه میخریدم! 

اینو هم بگم که من حلقه برام خیلی مهم بود.همیشه دوست داشتم یه چیز خاص و تکی پیدا کنم.فکر میکنم برای اکثر دخترها همینطور باشه.ولی اونقدر عجله ای شد و تو تبریز هم تنوع زیادی نبود مخصوصا تو حلقه های ست٬ که دیگه مجبور شدم همین حلقه ساده رو بردارم . به این ارزوم نرسیدم! البته قبلش یه حلقه تو اسکان دیده بودم که با اینکه باز اون چیزی نبود که میخواستم ولی خوب بود. ساده بود و ۴-۵ تا الماس خیلی درشت روش بود و قیمتش هم اون زمان یک میلیون بود! که همسری هم زحمت کشید و نخرید! گفت اگه اینو بخرم دختر عمه ام به من اعتراض میکنه!!!!!!  Capricorn (همسری بالاخره ابروتو بردم!)

خلاصه حلقه ها رو گرفتیم و قرار شد مال منو کوچیک٬ و مال همسری رو بزرگترش کنن! اینه شمعدون هم٬ من از اون گنده ها دوست داشتم ولی همسری از اون ساده ها. منم به دل همسری همون ساده هه رو برداشتم.بعدم اومدیم خونه و شب من و پسر داییم یکمی به این همسری اموزش رقص دادیم و اونم که خدای استعداد

بعدش هم میز و صندلیها رو اوردن و همسری از خدا خواسته اموزشش رو ول کرد و رفت کمک بابا اینا که میز و صندلیها رو بچینن...

 اون شب٬ اخرین شب مجردی من و همسری بود.مژه خیال باطلخسته و کوفته خوابیدیم تا فرداش که روز عقدکنون بود...

بازم فرداش بمونه برای فردا....

بای بای

شمارش معکوس: 3

»
یادش به خیر.....

چهار سال پیش در چنین روزی و چنین ساعتی...

مثله مرغ پرکنده بین شربعتی و شهناز (اسم خیابون در تبریز) بالا پایین میرفتم.در حال هماهنگ کردن اتلیه و پیدا کردن فیلمبردار و خریدن نواقص بودم.

اخه شدیدا کمبود وقت داشتیم.http://i35.tinypic.com/2n0qzx1.gifماجرا از این قرار بود که ما با همسری اینا قرار گذاشته بودیم که یه مراسم نامزدی بگیریم و بعدش که میشد اخرای مهر ماه و بعد از ماه رمضون٬ اون موقع هم عقد کنیم. شایدم عقد و عروسی رو یکی میکردیم. ولی تا این قضیه رو علنی کردیم٬ این داییهای منم که همشون سبیل!قهقههبسیار بر ما خشم و غضب گرفتن که این چه برنا مه ایه ریختین و ما تو فامیل نداریم از این مراسمات و جینگول بازیها و این چیزا بعدا کلی توش حرف و حدیث درمیاد و اینا... ختم کلام اینکه پسره اگه میخواد بیاد مثله بچه ادم بشینه عقد کنه اگه هم نه که خوش گلدی

خلاصه بعد از رایزنیهای فراوان این همسریه حرف گوش کن٬ اوکی داد و قرار شد ما تو همون تاریخی که در نظر گرفته بودیم واسه نامزدی٬ تو همون تاریخ عقد کنیم... حالا من و همسری هم هر دومون حساس دوست داشتیم عقدمون حتما تو خونه و مفصل باشه. یعنی کلا ما به عقد خیلی حساسیت داریم و به نظرم هم اصل کاری همون عقده که دو نفر رسما مال هم میشن. عروسی دیگه اون حال و هوا رو نداره. اصلا هم عقد محضری رو دوست نداریم. هیچ کدوممون.

منم به داییهام خشم و غضب نمودم که اخه الان ۵ روز مونده دارین بامیول درمیارین. من حتما باید عقدم تو خونه باشه و سفره عقد و اینا هم تکمیل باشه. حالا چیکار کنم؟ اونا هم گفتن قول میدیم خودمون همه کارا رو برات ردیف کنیم و بهترین مراسم رو داشته باشی. از حق هم نگذریم سنگ تموم گذاشتن و خیلی کمک کردن. چند روز پشت سر هم٬ هم خودشون و هم خانوماشون تا ساعت ۱۲ شب خونه ما بودن و تدارک میدیدن.

 داشتم میگفتم که وقت کم بود و کار بسیار! عکاسمون هم بامبول دراورده بود.که اونم قضیه داره.

قضیه اش هم اینه که خر ما از کرگی دم نداشت! زبان  بنده تو تبریز بهترین عکاسش که تهرانچی باشه رو رزرو نکردم! گفتم برای عروسی بریم پیش اون.... الان برای عقد بریم پیش یکی دیگه. عکاسی رو که رزرو کرده بودم به نظرم بعد از تهرانچی بهترینه.همین عکاسی رو یه بار دوران مجردی رفته بودم و نتیجه اش شده بود خواستگاری صاحب عکاسی از بنده حقیر!

البته اونموقع که اونو رزرو کردم٬ سه سال از اون تاریخ میگذشت...اون اقا هم با همکارش ازدواج کرده بود... موقع رزرو هم قبول کرد.... یعنی اولش اصلا نشناخت منو... ولی بعدا فکر میکنم زنش نذاشت...چون قضیه خواستگاری رو میدونست...خلاصههه زنگ زد و بهونه اورد.منم دیگه چیزی نگفتم. البته خیلی کار خوبی کرد و خیلی به نفع ما شد.چون رفتیم پیش تهرانچی و بهترین عکسها رو گرفتیم Photographer.بعدم که  اصلا عروسیمون تو تهران برگذار شد و اگه من تو عقد پیش تهرانچی که عاشق سبک کاراش هستم٬نمیرفتم٬ دیگه همیشه حسرت به دل میموندم. میگن توهر کاری یه خیری ها اینه.... بعدش هم تازه اصلا معلوم نبود شاید زن اون یارو از حسودیش همه عکسامونو میسوزند!شیطان

خلاصه ساعت ۴ بود که دیدم از گشنگی و ایضا کمردرد! در حال احتضارم. موقع اومدن خاله پری هم بود ولی من شب قبلش قرص ال دی خورده بودم و به خیال خودم خیلی حرفه ای بودمpig  داشتم میگفتم که ساعت ۴ رفتم پیتزا ۲۰۰۰ و یه همبرگر خوردم و اومدم خونه و بدترین اتفاق ممکنه افتاد. بعله خاله پری تشریف اوردن 

حالم شدید بد شد. حالا یه مسکن هم نمیتونم بخورم چون فرداش قراره ازمایش خون بدیمکلافه دیگه پا شدیم با مامانم رفتیم کلینیک نزدیک خونمون و گفتیم مشکل اینه. دکتر هم گفت خوب کاری کردی مسکن نخوردی. عوضش یه امپول بهم داد و زدیم و اومدیم خونه.حالا شب همه خونه ما در حال تدارک دیدن و رقصیدن! منم تو اتاقم افقی در حال اشک ریختن!قهقهه همه هم میان کفش و لباسهای منو میبینن و هی میگن پاشو بیا اینا رو بپوش ببینیم چه شکلی میشی.......

خلاصه اونروز گذشت و فرداش......

فرداشو فردا میگم!

بای بای

بی ربط نوشت:

تو خیابون شیخ زیاد رو یه بیلبورد٬ تبلیغ عطر مردونه cool water دیویدوف  رو زده. تیزرش سویره! تو سریال لاست...

مهمونی خونه دوستمون

»
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

تکبیررررر

خوبین خاله ها. مهربونا... ممنون بابت دلداریهاتون. الان بهترم. پنجشنبه در راستای سفارش دنیا جون که تشخیص داده بود من خرید خونم اومده پایین! با همسری رفتیم امارت مال. همینجوری میگشتیم که دیدم مارک اکسیژن حراج کرده. اونم چه حراجی.... ۷۵٪! رفتم یه دوری زدم و نتیجه اینکه شونصد و اندی دست لباس انتخاب کردم و با یه خروار لباس رفتم تو اتاق پرو.همسری هم رفته بود تو کتابفروشی.

خلاصه که یه ساعت اول رو هی اینو پوشیدم٬ اونو دراوردم٬ دوباره اونو پوشیدم ٬ اینو دراوردم٬ دوباره..

تا اینکه همسری هم اومد و دوباره از اول 

خلاصه که نتیجه ساعتها تلاش و تقلای من در اتاق پرو و بین انبوه لباسها٬ شد یک عدد تاپ مجلسیه ناناز که قیمتش ۱۱۰ هزار تومن بود و شده بود ۳۰ هزار!!!!!!!!! و یکعدد ژیلت بافت بسیارررررررررررر جینگیلی فرد اعلا٬ که عاشقش شدم که اونم ۶۰ تومن بود و شده بود ۲۰ تومن!!!!!! یعنی در واقع ۵۰ تومن خرید کردم و ۱۲۰ تومن هم سود کردم!

ولی واقعا عاشق ژیلته شدم. خیلی دوستش دارم. کلا این ژیلتها رو خیلی دوست داشتم ولی هیچ وقت نداشتم. اون تاپ مجلسیه رو هم اگه با یه دامن بپوشی کاملا میشه یه لباس مجلسی.

باز همونجا تو اتاق پرو بودم که موبالیم زنگ خورد و برداشتم دیدم دوستامونن که برای جمعه شب دعوتمون کردن و بسی خوش به حالمون شد.

ولی از شبش بگم که اومدم خونه و همسری رفت سلمونی به قول خودش و وقتی اومد من از یه رفتار همسری ناراحت شدم و چشمتون روز بد نبینه یه ساعت نشستم گریه کردم! عین امل ها... همینجوری الکییییییییی.کلافه این شکلی شده بودم Begging

دیگه جمعه رو هم تو قیافه بودم. طفلی همسری هم هی سعی میکرد حالمو خوب کنه ولی من هر دفعه مقادیر متنابهی در و گهر میپراکندم! تا اینکه ظهر منو برد ارایشگاه افرینا برای اینکه دستامو از حالت شمپانزه ای خارج کنم و برگشتنی برام کادو گرفته بود. خلاصه اومدیم خونه ولی من بازم حالم خوب نشد و دوباره شروع کردم به اشک افشانی ولی این دفعه دیگه با همسری کلی درد دل کردم.chatterboxاونم بیچاره فکر میکرد من اینهمه از دستش ناراحتم در حالیکه من خودم حالم خوب نبود و افسرده بودم و کار همسری هم بهانه شده بود. خلاصه براش اینا رو توضیح دادم و اونم کلی منو دلداری داد و بعدش دیگه رو به بهبود رفتم!whistling

شب دیگه کاملا حالم خوب شده بود. ژیلت جدیده رو پوشیدم عین ندید بدیدها و موهامو هم با بابلیس فرفری درست کردم و جینگیلی شدم. برای همسری هم از چند قرن پیش یه شلوار جین گرفته بودم که نپوشیده بود اونو به زور پوشوندمش و رفتیم خونه دوستامون.

اونجا همه از لباسم تعریف میکردن و گفتن موی فرفری خیلی بهم میاد و خیلی تغییر کردم! گفتن باهات غریبی میکنیم! راستی دوستمون حامله است.۳۵ سالشه و بچه اول.

اونجا هم خیلی خوش گذشت و کلی هم بزن و برقص کردیم و خندیدم و عالی بود.شب هم ساعت ۱ اومدیم و غش کردیم.Night

تازه برای ۵ شنبه این هفته هم از الان همه پرسنل رو دعوت کردن افطاری و هم جشن افتتاح پروژه. چه شود......بغل

دیگه همینا دیگه.فعلا حرف دیگه ای نیست. یعنی بقیه شو بعدا گزارش میدم!

بای

 

خودتو دریاب

»
 

سلام.

 حوصله ام سر رفته.افسوس امروز تقریبا بیکار بودم تو شرکت! کلا یه چند وقتیه که رو مود افسردگی و بیحالی و بی حوصلگی هستم.هی محل ندادم و گفتم بهتر میشم٬ ولی نشدم. همینجوری بیخودی حال ندارم و گریه ام میگیره! امروز گفتم بذار یکمی از احوالاتم بنویسم شاید بهتر شدم..

البته یه دلیلش این تابستون لعنتیه. اصلا دوست ندارم تابستونو. پارسال هم همش تو تابستون مریض و افسرده بودم.از شانسم تولدم هم تو تابستونه! ولی دوست ندارم بچه ام تو تابستان به دنیا بیاد. دوست دارم نیمه دومی باشه! میدونین چرا؟ برای اینکه تو تابستون مدرسه ها تعطیل بود و هیچ وقت نمیتونستم واسه خودم جشن تولد بگیرم و دوستامو دعوت کنم.همیشه دوست داشتم تولدم تو پاییز بود!

اینروزا چون زود تعطیل میشم اینه که وقتمون ازاده.. کاری هم نداریم بکنیم...کلی منتظر ماه رمضون بودم. ولی امسال تا اینجاش که بهم فاز نداده! خیلی دوست داشتم بابام  ماه رمضون رو بیاد اینجا پیشمون. ولی خب به خاطر یه سری مشکلات بازم نشد که بیاد و کلی من غمگین شدم

هفته دیگه٬ هفته پرکاریه برامون.امیدوارم حالمو بهتر کنه.

اینروزا زیاد به بچه فکر میکنم! متفکر اونایی که از قبل اینجا رو میخونن میدونن که از خیلی وقت پیش این زمزمه های بچه خواهی از طرف مامانم شروع شده.همسری هم البته بی میل نیست...

راستش قبلنها وقتی به این موضوع فکر میکردم که همسن های من از جمله دختر دایی و دختر خاله٬ تو فامیل هنوز هیچ کدوم ازدواج نکردن و اونوقت من هر جا برم باید یه بچه با یه ساک پر از پوشک بزنم زیر بغلم! حالم از خودم به هم میخورد... از تصور اینکه تو مهمونی و عروسی عوض اینکه برم وسط قر بدم باید یه کوچولوی نق نقو بغلم باشه و یهویی تر بزنه به لباسم.......کلافه از شیر دادن که به قول صمیم٬ احساس گاو مشدی حسن بودن رو به ادم میده.... از همه اینا حالم به هم میخورد ... میدونین من همش احساس میکنم همون دختر خونه بابام هستم. اصلا حس اینکه زن زندگی هستم رو ندارم...ولی فکر میکنم ادم وقتی بچه دار شد دیگه میشه زن کامل! میشه مثله اونایی که ۳۰ ساله شوهر کردن..کلافه( دوستایی که بچه دارن یه موقع ناراحت نشن ها...)

آمااااااااااااااا از وقتی که دختر داییم که همسن من هم هست٬ از یه ماه پیش ازدواج کرده٬ بسی این حسهای حال به هم زن٬ در من کمتر شده واقعا خیلی موثر بوده ها. خودم هم موندم چرا... چرا اینهمه فکر غیر منطقی و مسوم دارم در این مورد.. واقعا بیچاره اون بچه ای که قراره من مامانش بشم. طفلک

 دیدین خیلیها رو وقتی بچه میبینن براش غش و ضعف میکنن.نمونه اش همین مامان رادین .اومده بودن دبی٬ بچه ای نبود تو این سنترها که لپشونو نکشیده باشه ولی من برعکس! تنها حس خوبی که دارم اینه که تصور میکنم سوپ میذارم تو دهن یه بچه٬ اونم با ملچ ملوچ میخوره! اونم فقط سوپ هاااااا... غذاهای دیگه نه!!!  خلاصه که اینجوریاست.

مامانم اگه بخواد نوه دار بشه باید اول همه دخترهای فامیل رو شوهر بده!  فکر میکنم منم باید عوض چرخه های باطل٬ وقت بذارم رو خودم و این افکار معیوبم کار کنم! متفکر

داشتم میگفتم که اینروزا خیلی به این موضوع فکر میکنم.اخرش هم به نتیجه ای نمیرسم و گریه میکنم! ببین از بیکاری کارمون به کجا کشیده.... از یه طرف میگم خب حتما دیگه وقتش رسیده که من دارم بهش فکر میکنم دیگه... از یه طرف هم میدونم که اینا همش از سر بیکاری و یکنواختیه که این فکرها میاد به ذهنم.همش با خودم میگم اینجا اینهمه وقت ازاد داریم میتونیم راحت بچمون رو بزرگ کنیم و براش وقت بذاریم.... کلا بیکاری بد چیزیه.مخصوصا من ادمیم که هر لحظه باید اونقدر سرم شلوغ باشه که فرصت سرخاروندن هم نداشته باشم چه برسه به این افکار یاجوج ماجوج

دیگه اینکه پسر عمه همسری با خانومش و پسرشون میخوان بیان خونمون! البته دو هفته پیش خانومش زنگ زد به موبایلم و از اب و هوای اینجا پرسید٬ از همونجا فهمیدم که میخوان بیان.تا دو روز پیش که زنگ زد و گفت که میخوان بیان!جالبه که خانومش هماهنگ میکنه برنامه رو و مستقیما هم به خودم زنگ میزنه! بالاخره بعد از ۴ سال٬ اینا جایگاه ما رو تو این خانواده دارن به رسمیت میشناسن

ولی دیروز گفت یه مشکلی برای پاسپورتشون دارن و اون که حل شد میان! کلا فامیا همسری هر وقت خواستن بیان یه مشکلی پیش اومده... امیدوارم باهاشون خوش بگذره. البته میگذره اگه همسری بذاره!

همسری٬ از الان میگما اگه تا دو نفر ادم دیدی اخلاقت عوض بشه من گریه میکنمااااااا!

دیگه اینکه چند وقت بود بدنم شدیدا کوفته بود و به قولی لولاهای بدنم به صدا افتاده بود! برای همینم دیروز رفتم ماساژ سنتر 

 

 

یه ماساژ تایلندی حسابیییییییییییییییی گرفتم و خیلی خیلی خیلیییییی چسبید. یعنی هر چی بگم کم گفتم...واقعا این ماساژ روح ادمو زنده میکنه. برای کسایی مثله ما هم که صبح تا شب پشت کامپیوتر هستیم از واجباته.من بعضی وقتها احساس میکنم بدنم هم فرم صندلی رو به خودش گرفته!

ولی الان دیگه حسابی روغن کاری شدم و بدنم حال اومده. تصمیم گرفتم از این به بعد هر ماه یه بار برم و اینو برای خودم به صورت یه برنامه منظم دربیارم. کلا من معتقدم ادم همیشه باید هوای روح و جسمش رو داشته باشه.یه جورایی خودشو دریابه! از همون سن جوونی باید مواظب پوست و مو و دندونش باشه. به خودش برسه... خودم که همیشه اینکارو میکنم و در این زمینه از خودم راضیم.اینجوری روند پیری به تعویق میوفته. تازه کلی هم روح ادمو تر و تازه میکنه.

خب دیگه همینا بود... خاله ها برام انرژی مثبت بفرستین... بگین چی کار کنم تا این یکنواختی کمتر بشه. قربون همتون برم.

بای

 

عشق قبل از ازدواج یا بعد از ازدواج؟!

»
سلام.

نمیدونم چرا دچار خودسانسوری شدم. خیلی چیزا تو سرم میچرخه و میخوام بنویسمش ولی خب هم یکمی جسته گریخته اند. هم اینکه میگم ولش کن! ... یا هم مینویسم و ثبت موقت میکنم!

جونم براتون بگه که دیروز رفتیم سیتی سنتر و دیدیم پارکینگهاش پولی شده! البته خوشبختانه سه ساعت اولش رایگانه. بعد از سه ساعت پولی میشه.اگر هم یه شب بذاری ماشینتو بمونه اونجا باید ۸۰ تومن بدی!!!

بعدش هم از اونجایی که بنده هوس اش و هلیم (برفی جونم گفته هلیم درسته نه حلیم!) نموده بودم رفتیم رستوران ابشار که بخریم. اخه پارسال ما از "کبابخوری خاص" که ایرانیه و ماه رمضونها هم یه اش بد مزه ای می پخت! میخریدیم. ولی چند روز پیش که سر زدیم٬ عوض کبابی با یه تابلو مواجه شدیم به این مضمون: "ساندویچ و پیتزای فری کثیفه تهرون"!!!!!!!!! خنده

خلاصه که اش و هلیم رو خریدیم و تا رسیدیم خونه حسابشو رسیدیم و خداییش هم خیلی خوشمزه و عالی بود. امروز قراره دوباره بریم بخریم!

یه مطلبی که خیلی وقته به ذهنم میرسه و هی میخوام بنویسم میدونین چیه؟

خیلی وقتها خیلی از وبلاگها رو که میخونم و مشکلاتشون رو میبینم٬ همش با خودم فکر میکنم که چرا اینقدر درگیر چرخه های باطل شدن؟ با خودم فکر میکنم که اگه همین دو تا ادمی که الان صبح تا شب تو سر و کله هم میزنن و به جای اینکه ارام جان همدیگه باشن شدن سوهان روح هم٬ اگه همین دو نفرو یه مدتی از اون جو٬ از اون شهر٬ یا حتی اون کشور٬ بیاریشون بیرون٬ در اکثر مواقع تبدیل میشن به یه زوج همفکر و همراه! جدی میگما....

متاسفانه خیلی از مشکلات مخصوصا تو سالهای اول ازدواج٬ از همین خاله بازیهای زیاده از حد و ایضا خاله زنک بازیهای پشت بندش ناشی میشه. بعضیها میتونن این مشکل رو حل کنن و بعضیها هم نمیتونن و یک عمررررررررر تو همون چرخه باطل بالا پایین میشن.I don't know - New! یک عمر خیلیه هااااااا. نه؟

نمیدونم چرا ماها اینجوریم؟ چرا فرهنگمون این شده؟ چرا باید از زیر و بم زندگی همه سر در بیاریم؟ چرا عوض اینکه به دو نفر که تازه ازدواج کردن کمک کنیم بدتر حالشون رو میگیرم.البته در خیلی از موارد بی قصد و غرض هستیما ولی دوستیهامون یه جورایی دوستی خاله خرسه است! مثلا داریم برای بچه مون یا فامیلمون دل میسوزونیم٬ ولی در اصل گند میزنیم به زندگیش...

کلا وقتی دو نفر با هم ازدواج میکنن٬ عوض اینکه اون ازدواج اصل قضیه باشه٬ اونقدر مسایل جانبی رو کشش میدن و بزرگش میکنن که اصلا اصل قضیه به کل فراموش میشه..... خداییش چند درصد از شماها اوایل این ازدواجتون این مشکلاتو تجربه کردین؟! 

البته چون این رفتارا خیلی جا افتاده به این زودی نمیشه تغییرشون داد. تنها کاری که میشه کرد اینه که خاله بازی و خاله زنک بازی رو تعطیل کنین. باور کنین اگه نصف وقتی رو که صرف این کارا میکنیم رو روابطمون وقت بذاریم اونوقت یه گلی به سر خودمون میزنیم

همون اولش هم گفتم مطالبم جسته گریخته است دیگه....

من وقتی کسایی رو میبینم که با کلی عشق و علاقه با هم ازدواج کردن و اون اولش خیلی لیلی مجنون بودن ولی بعد از چند سال یهو زندگیشون تغییر کرده خیلی تعجب میکنم! نمونه اش تو فامیل خودمون هم هست... مثلا کسایی که کلی عشقولانه بودن و جلوی عالم و ادم وایستادن تا با هم ازدواج کنن٬ بعد چند سال که گذشته٬ چنان افتادن به جون هم Sagittarius که ادم میمونه حیرون! که پس اخه اونهمه عشق و علاقه چی شد؟

کلا این مساله عشق قبل از ازدواج یا بعد از ازدواج هنوز هم برای من حل نشده؟! بعضیها رو میبینی که تکلیف عشق قبل از ازدواجشون شده این... در مقابل خیلی ها هم خیلی سنتی ازدواج کردن و بعدش کلی عاشق همدیگه شدن. مثل ما! البته بعضیها هم هیچ وقت نمیتونن اون علاقه رو به وجود بیارن. میخوام نظر شماها رو در این مورد بدونم.چون الان دیگه درصد ازدواجهای عشقولانه ای خیلی بیشتر شده٬ میخوام از اونایی که اینجوری ازدواج کردن بپرسم که ایا به نظرشون راه درست رو رفتن. یا اصلا کلا نظرتون راجع به اینجور ازدواجها چیه؟ عشق حتما باید قبل از ازدواج باشه یا بعدن هم میشه به وجود اورد؟ اصلا عشق قبل از ازدواج ضامن خوشبختی هست؟ اگه هست چرا خیلیها اینجوری میشن بعدش؟ اگه نیست چرا اینقدر به خاطرش میجنگیم؟! و ایا کدوم یکی بهتره؟  گیج شدین نه؟

اینروزا هر کاری میکنم پستهام همینجوری فیلسوفانه میشه. ولی این دیگه اخریشه.

راستی پست پایینی رو که نوشتم معلوم شد خیلیها دوست صمیمیشون کامپیوتر و نت و موبایله! پدر ارتباطات بسوزه! ولی جالبه هیچ وقت این چیزا دوستای من نبودن. من همچنان غار تنهایی خودم رو ترجیح میدم!

ببخشید دیگه خلاصه... میدونم سرتون گیج رفته اونقدر این پست قاریشمیش بود...

فعلا روز خوش.

 

عسل عروس+ بهترین دوستانم

»
سلام خاله ها.

الان که دارم برای شما مینویسم٬ میخوام موهامو دونه دونه بکنم٬ بریزم رو کیبورد کلافه میخوام مشتمو بکنم تو حلق این پسره  میخوام قتل نفسک بکنم عصبانی

اخه چرا؟ واقعا چرا ایا این ای تی منها دستشون شفاستعصبانی هر وقت من یه مشکلی با کامپیوترم داشتم و به اینا گفتم٬ مشکل شده ۳ تا....... یعنی دیگه میخوام حلق اویزشون کنم...... میان ابروشو درست کنن میزنن چشمشو کور میکنن٬ از کاسه در میارن......

به قول خانوم خونه ابتنمجحقایملعقاتسفلبی................عصبانیعصبانی اینا فحش بود.....

اخیش راحت شدم.

خب شما چطورین خوبین؟ از صبح میخوام بنویسما همش درگیر این کامپیوترم هستم...

خاله ها٬ همسری میخواد منو بطلاقه!!!!!!!! البته بعدش میخواد بیاد دوباره باهام مزدوج بشه ها!!!!!!  ولی دیگه کور خونده

ماجرا از این قراره که اونروز بعد از خوندن وبلاگ ملودی جونم٬ عصر که رفتم خونه گفتم بذار منم یه نگاهی به این لباس عروسم بندازم ببینم از ۴ سال پیش به اینور چی به روزش اومده؟! اخه با خودم اوردمش دبیخلاصه دراوردن لباس از تو کاورش همان و پوشیدنش و یک ساعت ارایش کردن جلوی اینه و پیچیدن موها با بابلیس و مو فرفری شدن و ایضا یه ساعت رقص و عکس هم همان Queen

جونم براتون بگه که نکته قابل تامل اش هم٬ همانا بسته نشدن ۵ سانت اخر زیپش بود......

البته من اونموقع خیلی لاغر بودما....... خیلیییییییی. ولی بشنوید از همسری که با دهن نیمه باز همینجوری منو نگاه میکرد و همش اینجوری میکرد بغل و نمیذاشت درست و حسابی قر بدم.همش هم میگفت واااااااااااای چه خوشگل شدی...... چقدر یکمی تپل شدی بهتر شده و اینا... میگفت الان از اونموقع هم بهتر و خوشگلتر شدی......

فکر میکنم خیلی ازم خوشش اومده٬ میخواد باهام ازدواج کنه قهقهه

خلاصه که کلی یاد ایام جوانی کردیم و کلی هم همسری عکس ازم گرفت. تازه تورمو هم زده بودم به سرم...و اینگونه شد که امسال ما پیش پیش به استقبال سالگرد ازدواجمون رفتیم!

ولی دیروز به یه نتیجه بسی مهم رسیدم.اونم اینکه واقعا این ارایشگاهها خیلی عروسو بد درست میکنن! تو اروپا٬ اصل اینه که عروس٬ تو روز عروسیش تغییر نکنه و خودش باشه. اونا میگن: یکی پیدا شده که ما رو اونجوری که هستیم دوست داره٬ پس چرا باید خودمونو  عوض کنیم؟! ولی تو ایران کاملا برعکسه! یعنی اصل بر تغییره. هر چی بیشتر تغییر کنی بهتره! یعنی اصلا عروسی قشنگه که وقتی از در اومد تو٬ هیشکی نشناسدش! مثله من٬ که روز عقد داییم منو تو کوچه دید و من براش دست تکون دادمبای بای سرشو انداخت پایین...........منو نشناخت! قهقهه

حالا اونروز که خودم یه ارایش ملایم کرده بودم و طبعا هیچ عوض نشده بودم٬ هم خودم و هم همسری خیلی بیشتر خوشمون اومده بود و متفق القول شدیم که اینجوری خیلی بهتره http://i36.tinypic.com/34hypza.jpg میدونین احساس میکنم اینجوری ادم هیچ وقت از عکساش خسته نمیشه یا به نظرش دمده نمیاد. پس عروس خانومها٬ از منه پیر زن که ۴ تا دونه لباس عروس بیشتر از شما پاره کرده! بشنوید و روز عروسی خودتونو اجق وجق درست نکنین. رو صورتتون گل و بته نکشیناز قدیم گفتن سادگی و برازندگی.... اره ننه اینجوری دوماد هم بیشتر خوشش میاد...

بعدش هم لباسمو عوض کردم و با همون قیافه عروس! رفتیم فستیوال سیتی. البته بعدش با خودم میگفتم میتونستیم با همون لباس بریم کنار دریا و چند تا هم عکس اونجا بگیریم. ولی خجالت میکشم حالا شاید تو روز سالگردمون که دو هفته دیگه است اینکارو کردیم!

بعد از اینکه یه دوری تو فستیوال سیتی زدیم٬ رفتیم رستوران داانیال که شام بخوریم. ولی چشمتون روز بد نبینه که ساعت ۷:۳۰ رسیدیم دیدیم نخود فرنگی های ته دیس ها مونده  و جا هم برای نشستن نیست! یعنی من نمیدونم اینا کی میان میشینن. احتمالا اذان هم که تموم میشه سر میزها کشت و کشتار راه میوفته ولی نترسین٬ خاله گرسنه نموند! از اونجایی که ما از بس این رستوران رو میریم و به قولی حق اب و گل داریم اونجا٬ اینه که زود یه جایی برامون ردیف کردن و نشستیم و چند تا دونه نخود فرنگی هم ما خوردیم

جمعه هم به خرید و کوزتینگ و استراحت گذشت. از وقتی که خریدهامون رو هفتگی انجام میدیم خیلی بهتر شده. راستی همسایمون هم دیروز بالاخره بعد از دو ماه و نیم اومد! من نمیدونم واقعا اینا چجوری طاقت میارن؟! من که حتی نمیتونم تصورش رو بکنم که اینهمه مدت برم و همسری رو تنها بذارم  به من میگن همسر نمونه!

اها راستی٬ میخوام یه موضوع بی ربط بگم!

تا حالا فکر کردین بهترین دوست شما چیه؟! کیه نه ها.. چیه؟ میدونین خب هر کی برای خودش یه دوستایی داره. ولی بعضی وقتها یه چیزایی هستن که واقعا کم از دوست ندارن. یعنی یه جورایی خیلی بهش وابسته باشین یا حتی بدون اون نتونین زندگی کنین! مثلا برای بعضیها این دوست کتابه٬ برای بعضیها قهوه و ....

منم به این مورد فکر کردم.متفکر و به این نتیجه رسیدم که بهترین دوست من چیزی نیست جز دیتول!!!!!!!

بعله دیتول....... من واقعا بدون مواد ضدعفونی کننده نمیتونم زندگی کنم و ارادت خیلی خاصی به این مواد دارم.

 

یه جورایی برام مایع حیاته! نمیتونم بدونش زندگی کنم!!!!!!!! دوست دیگه ام که باز بدون اون زندگی برام ممکن نیست ساعته! عشق من بید........ اگه یه روز ساعت نداشته باشم دیوونه میشم.

جالبه نه؟شما هم به این فکر کنین که چه چیزایی دوستهای شما هستند؟ به منم بگین.

خب دیگه امروز خیلی نوشتم.میخواستم بازم بنویسما...ولی دیگه بسه. برم دوباره با این کامپیوتر سر و کله بزنم.

روز خوش.باییییییییی

قوم الظالمین مهربان میشوند!

»
سلام.

نماز روزه هاتون قبول

این ماه رمضون اینجا چرا امسال یه روز دیرتر شروع شد اخه؟ ما جمعه فکر میکردیم ماه رمضونه. عصری که رفته بودیم بیرون دیدیم به به همه رستورانها و کافی شاپها غلغله اند. ای کوفتتتتتتتت..... یه بارم ما اومدیم واسه عید فطر پیش پیش٬ برنامه ریزی کردیما. باید اینجوری قهوه ای میشدیم حالا بذار ببینیم چی میشه.

دیگه اینکه ساعت کاریمون شده تا ۳.Yahدیشب هم که هیچ فیلم باحالی نداشت.من که خیلی متاسف میشم این فیلمها رو میبینم. فقط و فقط فرهنگ دروغ گفتن و دزدی و بالا شهری٬ پایین شهری رو مطرح کردنه. یعنی کلا سوژه فیلمها شده به مسخره گرفتن اختلاف طبقاتی... باور کنین فرق بالاشهر و پایین شهر اونقدری نیست که تو این فیلمها و سریالها نشون میدن پارسال اون سریال داداشیها رو میدیدین... همش تبلیغ ازدواج فامیلی و زندگی های قبیله ای و سیستم مرد سالاری بود دیشب هم که ماه پنجم از همون سراغازش معلوم بود که چیه.....

بیخیال اصلا بهتر شد. عوض اینکه بشینیم تا شب جلوی تی وی٬ هزار تا کار مفید دیگه میتونیم انجام بدیم. دیروز ساهت ۵ عصر یه سر رفتیم بیرون همه مغازه ها بسته بود!!! پارسال اصلا اینجوری نبود. فکر کنم به خاطر گرمی هواست.دیگه طاقت نمیارن...

خب حالا دیگه میرسیم به عنوان پستمون و اون اینکه جدیدا یه رفتارایی از فامیل همسری میبینم که بسی بسیار زیاد تعجب انگیزناک و در عین حال جالب انگیزناکه! چه جمله ای شد.....

حالا مثلا چی؟  مثلا ایندفعه برادر شوهرم خودش زنگ زد به موبایلم و شخصا ما رو عروسی دعوت کرد!  خب منم طبعا تو مراسمش سنگ تموم گذاشتم. یا تو تبریز که بودیم روز اخر مادرشوهرم زنگ زد برای خداحافظی و کلی معذرت خواهی کرد که نتونستن بیان حضورا خداحافظی کنن و ما رو ببرن فرودگاه بدرقه کنن!! میدونم شاید از نظر خیلیهاتون این رفتارا خیلی عادی باشه و به نوعی حتی وظیفه شون باشه. ولی از این ادما این رفتارا واقعا بعیده. نقطه عطفی بود واسه خودش! البته تا حالا هیچ وقت نشده برای استقبال یا بدرقه ما بیان ولی تا حالا حتی به زبون هم نمیگفتن.اینه که بنده بسی سورپرایز گردیدم.

یا مثلا تو عروسی٬ عمه همسری ۴ تومن (۱۶ درهم!!!!) به من شاباش داد!!!و وقتی دختر عمه اش جلوی چشم خودم٬ خودش رو تیکه پاره کرد که چرا به این میدی؟ بده به عروسهای تازه به این کهنه نده!!! انگار نونه که کهنه شده باشه! عمه اش برگشت گفت: عسل رو من پیدا کردم برای من همیشه تازه است و زد تو برجک دختر عمه حسوده.

دیروز هم که با مادر همسری تلفنی صحبت میکردم موقع خداحافظی میگه از دور میبوسمت و یه ماچ برامون ارسال نمود مژه  بغلخلاصه اینا دارن راه به راه حال میدن به ما.... حالا خودمونو چشم نزنم.  پق پق پق ... اسپند بود نترسین

البته اینو بگما مادر شوهر من خیلی خانوم خوب و ارومیه. یعنی من ازش بدی ندیدیم. (هر چند جاریها و برادر شوهرا تلافی کردن!) اینم که از این جینگیل بازیا نمیکنه به خاطر بدجنسیش نیست. واقعا بلد نیست و تو این باغا نبوده. ولی الان جدیدا یاد گرفته!

خوبیش اینه که به همسری هم ثابت شد وقتی من میگم اهمیت نمیدن٬ به این معنی نیست که پا شن دو تا پیرزن و پیرمرد بیان فرودگاه دنبال من. که من خودم هیچ وقت راضی به اینکار نیستم.ولی همینکه به زبون  بگن و اهمیت قائل باشن برام ارزشمنده. حالا متوجه شدی همسری؟! افرینتشویق

البته جا داره از همسری هم تشکر بنمایم! چون یه مقداری از این تغییرات هم به خاطر رفتار اون بوده که عید که ایران بودیم با پدر مادرش صحبت کرده بوده. کلا به نظر من٬ تو خیلی از مشکلاتی که پیش میاد خود اقایون بسیااااااااار سهیمند! میدونین هر کسی خانواده اش رو بهتر میشناسه و زبونشون رو بهتر میدونه.مثلا همسری بهتر از من پدر و مادرش رو میشناسه. اگه از روز اول خواسته های منو به اونا منعکس میکرد٬ حالا با زبون خودشون٬ خب اونا هم که مرض نداشتن....  نمیدونستن من چه انتظاراتی دارم٬  حالا اگه به همش هم عمل نمیکردن باز یه کمی مراعت میکردن و این خیلی خوب بود.

کلا همه اونایی که تازه ازدواج میکنن اینو یادشون باشه که انتظارارت همسرشون رو فرق نمیکنه چه زن و چه مرد٬ خودتون به گوش خانواده تون با ملایمت برسونین. پدر و مادر شما حتی اگه با اون کار یا خواسته موافق نباشن٬ به خاطر شما که بچه شون هستین اونکارو انجام میدن و این باعث میشه خیلی از مشکلات پیش نیاد و جو خیلی صمیمیانه باشه.

خودم فهمیدم بسیاااااااااار مادربزرگانه نصیحت نمودم

اها یه چیزی هم در مورد این کتابه بگم و برم. اینو که میخونما بعضی وقتا خیلی حرصم میگیره. اخه یک ملت چقدر مشنگ توانستی بود؟! عصبانی ای کیوها٬ محمد علی شاه رو ورمیدارین با کلی خین و خین ریزی٬ بعد پسرش رو میذارین به جاش؟! یعنی چی اونوقت؟آخکلافه بعد وقتی اینا رو میخونم همش با خودم فکر میکنم در اینده بچه های ما وقتی تاریخ رو میخونن در مورد ما چجوری قضاوت خواهند کرد؟! اونا هم ما رو مشنگ خواهند دونست؟! واقعا اینروزا خیلی به این مساله فکر میکنم که تاریخ در مورد ماها چطور قضاوت خواهد کرد؟! متفکر شما هم یکمی به این موضوع فکر کنین.

بای

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com