دیگه نمیگم سلام بر خاله٬ چرا که یه عموهایی هم داریم اینجا.برمیخوره به گوشه سبیلشون![]()
بابا مرسییییییییی. یعنی الان من یه اعتماد به نفس دارم قلقلیه..
سرخ و سفید و ابیه...
از زمین تا هوا میره...
نمیدونی تاااااااااااا کجااااااااا میره.....
اینقدر از هیکل بنده تعریفات الکی دروکردین که واقعا به خودم امیدوارم شدم. جدی میگما........... مرسی
میگم چطوره از این به بعد هی عکس بذارم٬ هی شما تعریف و تمجید کنین... هی من دلم قنج بره
ها؟
خیلیها گفته بودن با تصوراتشون خیلی فرق داشتم. یه عده معدودی هم گفتن همینجوری تصورم میکردن. البته من میدونم که تصوراتتون قشنگ تر بوده. چون ادم معمولا بهترین قیافه رو تو ذهنش میسازه.مثلا وقتی یه کتابی میخونی٬ شخصیت اون کتاب رو تو ذهنت یه جور خیلی قشنگی تصور میکنی. بعدش که از همون کتاب فیلم میسازن٬ میخوره تو ذوقت!
خلاصه دیگه ظاهر و باطن همین بود.
دیگه جونم براتون بگه که چشمم روشن باشه. اینهمه خواننده خاموش داشتم و خودم خبر نداشتم. خوشحالم که این دفعه این خواننده هام هم روشن شدن و چشم من هم به کامنتهاشون روشن شد. شیطونه هی قلقلکم میده میگه خصوصی بنویس بذار بمونن تو کف ![]()

ولی من بهش میگم پیشته٬ پیشته..... به شیطونه منظورمه!!![]()
البته میخواستم دونه دونه اسم ببرما.ولی گفتم یه موقع یکی از قلم میوفته. اینه که همینجا تشکر درومیکنم از همشون و همتون! 
میگم خوبه ها بعضی وقتها مهمون بیاد واسه ادم. باعث میشه یه حالی به خونه بدی و چرکهای صد ساله رو بروبی از روی وسایلت! ایضا" روغنهای چند قرن مونده رو از روی هود !
نه؟
از اونجایی که پنجشنبه مهمونامون میان و باز از اونجایی که ما هر جمعه به جمعه این خونه رو یه کوچولو گربه شورش میکنیم و این هفته اونو هم نکردیم! ( اخه دو روز عسل بودیم دیگه بابام جان) هیچی دیگه الان خونه نگو بگو بازار شام. بازار شام البته جلوش لنگ میندازه
اینه که دیگه دیروز از وقتی رسیدیم عینهو پت و مت مشغول کار بودیم و تازه نصف هم نشده کارامون.
همه وسایل اشپزخونه و جای ادویه ها و اینا رو شستم و دوباره گذاشتم سر جاش. کلی خرید کردیم و اونا رو جابجا کردم... همسری ماشینو برد کارواش... تازه لحاف تشکهامون بوی گوسفند گرفته
بس که مونده تو کمد!
اونا رو هم گذاشتم تو تراس یه بادی بهش بخوره. کاش که بوش بره. من که حال ندارم واسه هر مهمون هی روکش اینا رو دربیارم بشورم...![]()
شب هم با همسری رفتیم یه سینی و یه ظرف میوه گرفتیم. امروز هم باید جارو بکشیم و گردگیری کنیم.
راستی با همسایمون دعوا کردم! اونم سر چی؟ سر جومونگ!!!
البته مربوط میشه به چند روز پیش... کلا اینجا نیست ادم حق انتخاب نداره. مجبوری تو ساختمون دو تا ایرانی هست با همونا دوست بشی دیگه.. اینه که اصلا با همسایه هامون جور نیستیم و مجبوری باهاشون رابطه داریم. بالاخره از هیچی بهتره دیگه!
چون خیلی بی ادبی کرده بودن و حسابی از دست خودش و شوهرش شاکی بودم٬ فرداش زنگ زدم بهش و گله گذاری کردم.
حلا یه روز بعدش اومده خونه ما که شوهرم داره میره خارج کار داره٬ شما هر روز صبح بیاین دختر من رو ببرین مدرسه اش!
رو رو برم!!!!! 
منم گفتم ما همینجوریش هم دیر میرسیم به شرکت.( واقعا هم یه روز نشده ما به موقع برسیم
) حالا تازه بخواییم ببریم دختر تو رو هم برسونیم. اونم یه مسیر مخالف مسیر ما! جالب اینه که خودشون ماشین دارن و این خانوم هم گواهینامه! ولی میترسه رانندگی کنه! حالا دیروز دیدم ماشینو برداشته برده. وقتی برگشته از هولش شیشه ماشین تا نصفه پایین! پارک کرده و رفته!!![]()
دارم به این نتیجه میرسم که یکمی بدجنس شدم
..... البته خداییش ما برای اشناها هر کاری از دستمون بربیاد میکنیم. مخصوصا همسری که نه تو کارش نیست! برای اینا هم هر وقت هر کاری داشتن ما انجام دادیم. ولی این بار واقعا حقش بود. من رفتم نیم ساعت خونشون تا مثلا یکمی دلم باز شه ولی این بی ادبا کلی هم حالمو گرفتن.......
اونقدر هم از مرحله پرت بودن که حوصله نداشتم باهاشون جرو بحث کنم!
بی خیال.
خالصه که ما از فردا مهمونداری میکنییییییییییییم. از شنبه تا دوشنبه هم واسه عید فطر تعطیلیم
و لذا سه شنبه برمیگردیم. دوستان برام انرژی مثبت بفرستین تا این مهمونداری هم ختم به خیر بشه و مشکلی پیش نیاد.
امیدوارم شماها هم تعطیلات خوبی داشته باشین و بهتون حسابی خوش بگذره.
تا سه شنبه بای بای
ازاده جان مامان اریا٬ مرسی از کامنتهای خصوصیت. در مورد کنسرت پرسیده بودی که والله سلیقه ایه. من خودم زیاد باهاش حال نمیکنم. چون معمولا اون انتظاری که داری نیست.. از بس شلوغه. تنهایی هم حال نمیده.
همینطور شادی جان مرسی از کامنتت

تا دستم مرد!


اخه من از قبل گفته بودم سالگرد ازدواجمونه و اونا هم این میز رو برامون تدارک دیده بودن.کلی کیف کردیم. شب هم چون خیلی خسته بودیم زود خوابیدیم 
بهترین و دلپذیرترین صحنه بود برام......
. کلی هم عکس انداختیم
اون روز هم دریا یکمی موجی بود... هر کاری کرد٬ من قبول نکردم که برم و اخر سر خودش تنهایی رفت... من اونجا برای خودم کنار استخر مجله میخوندم و حمام افتاب میگرفتم و هر موقع هم خیلی گرمم میشد میپریدم تو استخر. دیگه ساعت ۱۱:۳۰ بود که برگشتم به اتاق تا وسایل رو جمع کنم که یواش یواش اتاق رو تحویل بدیم و بریم. هنوز یکمی نگذشته بود که دیدم همسری با رنگ و روی پریده اومد و ولو شد تو اتاق
و گفت با دختر خاله ها دور هم جمع اند و هر جا میرن جای خالی منو میبینن و... بعدش خاله عسل رفت دراز کشید رو مبل و اشک افشانی کرد
و همونجا هم خوابش برد 




اونم درست سر وقت!


اونم اینه:

ولی خوب اون ساده بود و گفتن چون تو تبریز پارچه مجلسی های خوبی پیدا میشه٬ همسری بره به سلیقه خودم برام بخره! اونم کی؟ صبح روز عقد!
چرا که یکعدد دوماد چاق و خپل و کپل و کچل و پیر دیدم!!!!!!

و دسته گل رو تقدیمم نمود.
و با سر و صورت زخم و زیلی بیاد به استقبالم که خدا رو شکررررررر به خیر گذشته بود
مادر شوهرم اومد جلوی در و نقل و نبات ریخت به سرمون.اسپند دود کردن و رفتیم تو. برادر شوهر کوچیکه چنان محو ما شده بود که هر چی بیخ گوشش داد میزدن که اهااااااااااای یارو بیا یه اهنگ بذار٬ انگار نه انگار!
کف و سوت عروس خانومها
که یهو من راهمو کج کردم سمت ماشین و ......
ماجرا از این قرار بود که ما با همسری اینا قرار گذاشته بودیم که یه مراسم نامزدی بگیریم و بعدش که میشد اخرای مهر ماه و بعد از ماه رمضون٬ اون موقع هم عقد کنیم. شایدم عقد و عروسی رو یکی میکردیم. ولی تا این قضیه رو علنی کردیم٬ این داییهای منم که همشون سبیل!
.همسری هم رفته بود تو کتابفروشی.
امروز تقریبا بیکار بودم تو شرکت! کلا یه چند وقتیه که رو مود افسردگی و بیحالی و بی حوصلگی هستم.
اونایی که از قبل اینجا رو میخونن میدونن که از خیلی وقت پیش این زمزمه های بچه خواهی از طرف مامانم شروع شده.همسری هم البته بی میل نیست...

میدونین احساس میکنم اینجوری ادم هیچ وقت از عکساش خسته نمیشه یا به نظرش دمده نمیاد. پس عروس خانومها٬ از منه پیر زن که ۴ تا دونه لباس عروس بیشتر از شما پاره کرده! بشنوید و روز عروسی خودتونو اجق وجق درست نکنین. رو صورتتون گل و بته نکشین
