تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

مع السلامه !

سلییییییییییم.

عارضم به خدمت عنورتون که نیازی نمیبینم احوال پرسی کنم! چرا که سه روز تعطیل بودین و حتما رفتین ددر و حالی به هولی

ما هم که اگر بار گران بودیمممم... داریم بار و بندیلمون رو میبندیم!

عرض شود به حضور دنیا جون مسئول مستقیم وبلاگستان٬ که بنده روز دوشنبه٬ رفته بودم یه جایی که عرب نی انداخت! اسم این مکان دل انگیزناک٬ همانا بیمارستان ایرانی میباشه!خاله از دست رفتتتتتت.....

 برای اینکه بسی مریض و نزار بودم و رفتم یکعدد امپول ویتامین ب ۶ نوش جان نمودم و بعدش هم از فرط سوسولی رفتم خونه تا عصر خوابیدم!   مشکلم جدی بود خب!

حالا از کی برای مرض هوم سیکنس٬ ویتامین ب ۶ میدن٬ الله اعلم داند!I don't know - New!

دیروز هم همکارم اومده بود میگفت چند وقته خیلی غمگینی چی شده؟ یعنی از قیافم هم معلومه ها.. به خدا...

البته سه شنبه شب مقدار متنابهی درددل مدل برره ای با همسری دروکردیم و بنده این زخمهای وجودم یکمی التیام پیدا کرد!خنده

فقط مونده بقچه ام رو هم ببندم و بزنم زیر بغل و راه بیوفتم. فقط میدونین چیه؟ بین خودتون باشه!! نیست من یکمی رشیدم و دل شیر  و جیگر پلنگ دارم! اینه که شبا از ترس هواپیما ها خوابم نمیبره. استرساخه یکی نیست بگه دختر هواپیماست. لولو خورخوره که نیست... ولی خب دست خودم نیست که...

الان هم میدونم همتون تو خونه هاتون در حال استراحتین.. یا تو شمالین... ولی بدانید و اگاه باشید که تعطیلیهای شما تموم شد و تعطیلی من تازه  داره شروع میشه. دلتون بسوزه

حالا خانومهای مردم میرن عند سه ماه تابستون رو میمونن ایران٬ حرفی نیست...یه بار هم ما خواستیم تنهایی بریما.. اونقدر امروز همه با چشمای اینجوری از من سوال کردن که چرا تنها میری دیگه کم مونده بود ببرم بلیط هامو پس بودم!

ویژه همسری با سیب زمینی و سالاد اضافه! بدون پنیر!

"همسر جونی دیگههههههه دیگهههههههه......

قدر عافیت ندانستی....... خودت کردی که لعنت بر عسل باد!! قهقهه 

خودت هم میدونی که هوم سیکنس بد دردیه! وگرنه عمرا اگه بدون تو میرفتم.

ولی باور کن خیلی دلم برات تنگ میشه. عوضش برات از ایران کلی خوراکیهای خوشمزه میارم. تو هم میتونی این مدت با خیال راحت اخبار و تفسیر قبل از خبر و بعد از خبر٬ ببینی و هی ترید کنی و هی ضرر کنی ( میکشمتتتت...)  هی بری استخر و بدنسازی و ساحل و ...

 البته من میدونم که تو به هیچ وجه دل و دماغ این کارا رو نخواهی داشت و حتی یه قلپ اب معدنی هم از گلوت پایین نمیره...دروغگو ابدا"... ولی خب سعی کن زیاد به خودت سخت نگیری... مواظب شیکمت هم باش که زیاد جلو نیاد......"

خلاصه که دوستان هفته دیگه نیستم.اگه دسر کوسه ها نشدیم و تو قزوین پیاده مون نکردن٬ هفته بعدش میام و گزارش سفر مجردی رو براتون مینویسم. فقط امیدوارم این سفر حالم رو بهتر کنه praying

تا اون روز خدا حافظ همتون.

همسریییییییییییییییییییییییییییی   

 

احساس یک مهاجر!

»
سلام بر خاله جونهایم.

خوبین؟ منم ایییییی..

عارضم به خدمتتون که اگه فکر کردین من دیروز رو هم پیچوندم٬ باید بگم که نخیرررررر... این بلاگفا بود که منو پیچونده بود...اخه هر کاری میکردم صفحه مدیریت باز نمیشد!! اخرش هم که دلش برام سوخت و از خر شیطون اومد پایین٬ اون موقعی بود که پیش از انکه با خبر شوم٬ لحظه خونه رفتن فرا رسیده بود

البته حرفی هم برای گفتن نداشتما... اخه جمعه رو تو خونه به استراحت گذرونده بودم و کار خاصی انجام نداده بودم.

در مورد هم اتاقی جدید هم باید بگم که بدک نیست. این منشی دختر آرومیه.. کاری به من نداره...تااااازه کلی هم تو این دو روزه اخبار خاله زنکی شرکت رو بهم گزارش داده!  از دوست دختر رییسمون که میخواد باهاش ازدواج کنه بگیر تا.......ساکت

البته من باید خیلی پروردگار رو شاکر باشم که اتاقم رو حفظ کردمpraying و تنها مصیبتی که رخ داد همانا اضافه شدن همکار بود!! نمیدونین تو افیس چه خبره... حدود ۲۰-۳۰ نفر اضافه شده و توی راهروی وسط هم میزو صندلی چیدن و پارتیشن بندی کردن! خلاصه که باغ وحشی شده که بیا و ببین... اها یه موضوع حیاتی دیگه هم دبلیو سی میباشه! که فکر میکنم از این به بعد بر حسب درجه فوریت نیاز٬ از نیم تا یکساعت باید جلوی درش منتظر وایستیم و سوت بزنیم!whistling

دیگه جونم براتون بگه دیروز ظهر با همسری رفتیم دبی مال. یه چرخی زدیم و من از یه تعدادی از مغازه های شاخ دار! کاتالوگشون رو گرفتم!! همینه دیگه از عالم مایه داری و فشن کاتالوگش به ما رسید!!! 

ولی از دیروز باهاشون مشغولم. خیلی خوبه. کلی ایده میده به ادم واسه تیپ زدن. حالا دیروز عصر در اثر جو زدگی همه لباس زمستونیهامو ریخته بودم دورم و هی اینو با اون میپوشیدم و اونو با این!  قهقهه

محض اطلاع خانومای خوش پوش٬ مجددا رنگ طوسی و به میزان کمتر بنفش٬ رنگ غالب فشن پاییز و زمستون هست. پوشیدن پیراهن ساده کوتاه با شلوار کشی( ساق) و یه پالتو که از روش بپوشی و دکمه هاشو هم باز بذاری با کفش پاشنه بلند٬ توسط علما توصیه شده!

خب دیگه خاله زنکی بسه....

راستی دیروز ناهارو تو همون دبی مال رفتیم به یه رستوران جدید. اسمش بود  "نودلز فکتوری" ما دو جور غذا گرفتیم. همسری یه مدل نودل گرفت و منم یه جور غذای مرغ با یه سالاد که اونم توش نودل داشت!

دکور رستوران و شکل ظرف و ظروفش خیلی خاص و قشنگ بود. تاره با هشی (همون چوبهایی که ژاپنی ها باهاش غذا میخوردن) باید غذاتو میخوردی! ولی باید بگم که بنده بسی در این امر پیچیده تبحر دارم! و میتونم به راحتی باهاش غذا رو یه لقمه چپش بکنم! ولی همسری بلد نیست  

نکته قابل توجه٬ تندی بیش از حد غذای من و سالادی بود که سفارش داده بودیم! من تا دیروز فکر میکردم فقط هندیها و مراکشی ها غذای تند میخوردن! نگو این کشورهای جنوب شرق اسیا دست اونا رو از پشت بستن! البته بگما با اونهمه تندی٬ طعم تندیش خیلی زود از بین میرفت. کافی بود دو دقیقه دست از غذا بکشی تا کامل مزه دهنت برگرده به وضعیت عادی! دیگه مثله غذای هندی نبود که تا ۲۴ ساعت بعدش مجبور باشی خودتو باد بزنی خنده

این از این..

حالا بذارین یکمی هم فضا رو احساسی کنیم اینجا... لامپها رو خاموش کنین٬ به جاش شمع روشن کنین تا من برم بالای منبر.. بدو بارک الله... 

میدونین میخوام یکمی از احساس خودم بگم... از اینکه اینروزا خیلی دلم برای ایران و زندگی مدل ایرانی تنگ میشه... قبل از اینکه بیایم اینجا٬ همه اونایی که یه مدت خارج زندگی کرده بودن و برگشته  بودن٬ مثله دایی خودم که الان هم بچه هاش کانادا و فرانسه  هستند٬ بهمون میگفتن نرین! میگفتن خارج فقط واسه اینه که بری بگردی و برگردی بیای همینجا تو ایران زندگی کنی! میگفتن احساس یه مهاجر هیچ وقت احساس خوبی نیست...

الان خودم هم بعد از دو سال به همین نتیجه رسیدم! میدونین ادم تا وقتی نرفته و نمونده و ندیده٬ راحته! تو کشور خودش زندگیشو میکنه و به نواقص و مشکلاتش هم یه جوری عادت میکنه... ولی وای به روزی که بری و بمونی و ببینی... دیگه نه میتونی برگردی تو کشور خودت و بی خیال اونهمه نظم و ارامشی که اونجا داشته بشی٬ نه اونجایی که هستی فکر کشورت ولت میکنه...همیشه تو مود رفتن و نرفتنی... بعضی وقتها یه دل میگه برم برم٬ بر یه دل میگه نرم نرم پیروز میشه و بعضی وقتها هم برعکس!! و این جدال بی پایان در درون شما همینطوووووووووور ادامه داره.... خیلی احساس مزخرفیه! حالا من جزو اون ادمایی هستم که خیلی راحتتر این قضیه رو پذیرفتم٬ خیلی ها از همون اولش که میان مشکل دارن و میبینی سالهاست اینجان و همواره در فکر برگشتن!! یک عمممممر خودشون رو عذاب میدن٬ ولی با این وجود خود من هم بعضی وقتها که اون دل وطنیم بر این یکی دلم پیروز میشه٬ احساس خیلی مزخرفی دارم...به پوچی میرسم.... همش میگم اخه زندگی و این همه تلاش و تقلا واسه خاطر چیه...

خلاصه کنم٬ اگه امروز کسی از من بپرسه سختترین چیز و بدترین چیز در مهاجرت چیه؟ بهش میگم همون جدال احساسی بی پایانی که تو وجود ادم به پا میشه و هییییییییچ وقت هم تمومی نداره!کلافه

بگذریم... ببخشید که انرژی منفی پخش کردما... بالاخره خواستم احساس امروزم ثبت بشه. شاید در اینده نظرم عوض شد... نمیدونم!I don't know - New!

از دیروز چمدونم رو باز کردم و هر چی یادم میوفته میذارم توش... مسافرت تنهایی!!!

خب دیگه دوستان این بود انشای من...

روز خوبی داشته باشین.

اها راستی.. حالا دیگه میتونین لامپها رو روشن کنین!

بای

 

 

همکار جدید

»
سلام و صد سلام به دوستای گلم.

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

وااااااااااااای نمیدونین... از دیروز مشغول تمیزکاری هستم٬ به عبارتی کوزتینگ اونم تو شرکت! اخه قراره یه سری همکار جدید به افیسمون اضافه بشه. اونا رو پخش میکنن تو اتاقهای ما... لذا دوران پادشاهی به سر امد خاله ها.http://i38.tinypic.com/21p0182.gif تا دیروز هر کدوم واسه خودمون اتاقی داشتیم و دفتر و دستکی.... ولی حالا میخوان ۲-۳ نفرو با هم بچپونن تو یه اتاق! حالا من باز جزو خوش شانسها بودم که نگفتن باید جابجا بشی و قراره که منشی رو بیارن تو اتاق من! اتاق اون بیچاره رو هم بدن به سه نفر دیگه...

 منم از دیروز شروع کردم به تمیزکاری و کلی از کاغذهای به درد نخور رو که همینجوری جمع شده بود تو اتاقم٬ همه رو ریختم دور و کلی کشو و کمدهام دارن نفس میکشن! تازه همه جا رو هم گردگیری کردم! نمیدونین چه خبر بود... من نمیدونم تا دیروز چجوری اینجا مینشستم I don't know - New!

خلاصه که امروز عصر٬ منشیمون اسباب کشی میکنه به اتاق من و من همکار دار میشم! تازه کلی براش قوانین وضع کردم و مرزبندیهای فرضی تعیین کردم! بالاخره داره میاد تو خاک من دیگه... 

فقط خدا به داد برسه... چون منشیه فکر میکنم روزی شونصد بار فقط تلفنش زنگ بزنه...تازه همسری هم دیگه نمیتونه مثل سابق هر وقت دلش خواست بیاد پیش من! منم که حسسسسساسس

اها راستی رییس امریکاییم که دیگه خیلی باهاش رفیق شده بودم! منتقل شده به دفتر مرکزی. دیروز بهم زنگ زده بود و گفت خواستم بهت خبر بدم که قراره اتاقت  با منشی مشترک بشه. ناراحت که نیستی؟! کلیییییییییی ذوق زده شدم که به فکرم بیده!

راستی ریسس بزرگه داره از پروژه و کلا از دبی میره! حالا این پنجشنبه گودبای پارتی گرفته و همه رو دعوت کرده به جز من و منشی!! یعنی فقط اقایون رو دعوت کرده. تو افیس ما هم فقط ما دو تا خانومیم! ای زن ستیز!! دارم به این نتیجه میرسم که واقعا حقوق زنان نه تنها تو کشور ما بلکه تو خیلی از کشورهای دیگه هم رعایت نمیشه. نه به خاطر این مسئله ها.. نه.. کلا میگم.یعنی من میبینم حتی اروپاییهاش هم دیدشون نسبت به خانومها٬ اونی نیست که باید باشه. فقط برخوردهاشون یکمی بهتر از جهان سومی هاست! همین! مایه تاسفه البته!

خب دیگه این پستم خیلی اداری شد! چیز قابل عرضی نیست دیگه. فقط امیدوارم این همکاره دختر خوبی باشه و زیاد رو اعصاب نباشه. وگرنه منو که میشناسین...

اخر هفته خوبی داشته باشین خاله ها.

فعلا بای


کمند جان که برام کامنت خصوصی گذاشتی و گفتی تو وبلاگ دخترت جوابت رو بدم٬ خانمی ادرس هم نذاشتی! به هر حال در مورد نکست پرسیده بودی که من نمیدونم تو سایتش چی داره و ایا الان اونا رو تو فروشگاه هم دارن یا نه! ولی در کل نکست لباسهای خوبی داره.

 

تصمیم کبری

»
سلییییییییییییییییم.

خوفین خاله ها؟

ما رو نمیبینین خوشین؟!

جونم واسه خاله جونام بگه که بنده کماکان یک عسله دپرس و شکرک بسته بودم! ولی به حول و قوه الهی الان خوبم! اخه بالاخره یه دل میگه برم برم٬ بر یه دل میگه نرم نرم٬ پیروز شد! و به محض اینکه رزرو رو انجام دادم به ناگهان٬ گل از گلم شکفت.Flower

 راستش نمیدونم چرا یه مدته شدیدددددددد رو مود افسردگی هستم. از هیچی لذت نمیبرم! یا لذتهام خیلی موقتیه! یه ماهه ارایشگاه نرفتم!!!!!!!!!! فک کن... این در مورد ادمی مثله من یه رکورد بی سابقه محسوب میشه.

نمیتونستم هم بیام زیاد اینجا بنویسم٬ چون همه میومدن میگفتن برو بابا خوشی زده زیر دلت و برو قدر موقعیتت رو بدون و از این حرفا...کلا خیلی حال مزخرفی داشتم و کماکان هم دارم٬ البته فقط یه کوچولو. دیشب قبل از خواب مقدار متنابهی اشک افشانی کردم و طفلی همسری هم دقیقا اینجوری بود  تازه منم بهش گفتم که الان دقیقا شکل اون ایکونه هستی!

به خاطر همینا تصمیم گرفتم بیام ایران  و یه اب و هوایی عوض بکنم. ولی خیلی دو دل بودم. کلا من الان مدتیه که قدرت تصمیم گیریم به کل ضایع شده! توی کوچکترین چیزها هم اونقدر دل دل میکنم که انگار میخوام اپولو هوا کنم! I don't know - New! نمیدونم چرا اینقدر استعداد در پیچیده کردن امور دارم! خداییش اینهمه ادم با استعداد دیده بودین! البته این همسری هم بی تقصیر نیستا... کلی مورد٬ به موارد بی نهایت ذهن من اضافه میکنه! اخرشم درست سر بزنگاه که من میخوام به یه تصمیم گیری برسم میگه بعدش پشیمون نمیشی؟!!!!!!!

خلاصه که با همه این اوصاف تصمیم گرفتم که برای عروسی که اخر مهر هست یه هفته تنهایی بیام و برگردم! اخه من از سال اولی که اومدم اینجا هر سال میگم یه بار تنهایی میرم ایران هیچ وقت هم نیومدم.الان که اینو نوشتم دیدم بهترین خبر در حال حاضر واسم اینه که همسری هم بگه منم باهات میام. اصلا تحمل دوریشو ندارم! (شوهر ذلیل) ولی مرتب به خودم یاد اوری میکنم که ادم که نباید همیشه بیخ ریش صاحبش باشه که.. بعضی وقتها دوری از خان صاحب هم لازمه!

البته میام تهران و از اونجا ترانزیت میکنم! هر کاری کردم دیدم در عنفوان جوانی دلش رو ندارم سوار کاسپین بشماسترس اخه نمیدونین دیروز زنگ زدم به کاسپین میگم ببخشید پروازتون واسه تبریز چیه؟ خجالت نمیکشهههههههه برگشته میگه توپولوف!!!!!!! فک کن...عصبانی یعنی جون ادما پشیزی واسه اینا ارزش نداره!

حالا از این بحثا که بیایم بیرون٬ جونم براتون بگه که پنجشنبه عصر با همسری رفتیم اوتلیت مال. تا حالا از حراج ۹۰٪ خرید کردین؟! اگه نه که نمیدونین چه سعادتی رو از دست دادین.... فکرشو بکنین قیمت یه لباسی باشه ۲۰۰ تومن٬ شما بخرینش ۲۰ تومن!! یا باشه ۴۰۰ تومن٬ شما بخرین ۴۰ تومن!مژه  بغلفقط میتونم بگم عشققققققققق استتتتتتتتت.  

حالا این اتفاق بسی میمون٬ روز پنجشنبه واسه من افتاد. اونم تو مغازه سلام تو اوتلیت. توضیح اینکه این مغازه سلام یه شعبه خیلی بزرگ تو وافی سیتی داره از نوع همون مغازه با قیمتهای شاخ دار!! البته همه برندهاش هم دوخت ایتالیا و فرانسه و امریکا هستن!! که اونروز توی اوتلیت  که همیشه ۵۰٪ حراج داره یهویی حراج ۹۰٪ زده بودند. البته با حراج ۵۰٪ هم باز گرونه. مثلا شلوار ۳۰۰ تومنی که میدن ۱۵۰ تومن٬ خب بازم یکمی گرونه. ولی اگه اونو بدن ۳۰ تومن!!! چه شودددددددد.....

لذا در همین راستا٬ بنده عسل بانو رسما قتل نفسک کردم! همسری هم عین پسرای خوب٬ ساکت نشست یه گوشه و من با خیال راحت شونصد ساعت تو لباس پرو بودم...و یه تاپ و یه شلوار جین و یه پیراهن مجلسیه بسیار ناناز (به قول همسری باید باهاش بری روی فرش قرمز!) و یکعدد مایو ابتیاع نمودم همه هم ایتالیا و امریکا. گفتن که چون براشون یه سری جنس جدید رسیده اینا رو فقط سه روز٬ به این قیمت میدن که یه کمی تو مغازه جا باز بشه! حیف که اون سه روز شرکت نبودم تا خبر بدم حداقل به دوستای ساکن دبی برن تاراج کنن

بنده همینجا اعلام میدارم که من ندید بدید هستم و نه لباس دیدم و نه خوردم!! لذا لازم نیست شما زحمت بکشید و بیاید وقت بذارید اینو به من یاداوری کنید. قبلا از توجه شما قدردانی مینمایم.

در راستای همون اصل فوق الذکر و از اونجایی که از هفته پیش همسری هر روز که چشماشو باز میکرد میگفت: این هفته هم میریمااااااااااامژه کلی هم قیافه اش رو مموش میکرد که من قبول کنم٬ منم در راستای تبعیت از فرامین شوهر٬ پذیرفتم و ما دوباره جمعه راهی راس الخیمه و دریم لند شدیم و دوباره کل جمعه رو مشغول اب بازی بودیم.

 خداییش الان من با این تن و بدن بیام عروسی همه فکر میکنن من تو دبی عملگی میکنم! زیر افتاب وایمی ایستم اجر پرت میکنم واسه اوستا! قهقهه

شنبه هم با کوفتگی ناشی از اب بازی از خواب بیدار شدم و گفتم من نمیام سر کار. همسری رو تنهایی راهی کردم و خودم موندم خونه و به رسم دیرین برنامه "سلامت باشید" رو دیدم و یکمی کوزتینگ کردم و در ضمن برای اولین بار کلم پلو پختم خیلی خوشمزه شد.

خب دیگه این بود گزارش خاله عسل.

من دیگه برم کاسه کوزمو جمع کنم که پیش از انکه با خبر شوی٬ لحظه رفتن تو فرا میرسد....خنده

فعلا بای بای بای بای

ناصر الدین شاه!

»
اعصاب ندارم!عصبانیهر چی نوشته بودم پرید!

فدای سرتون دوباره مینویسم!

دو روز پیش زنگ زدم به خواهرم کلییییییییی درد و دل دروکردیم و حرفهای خواهرانه زدیم و مقدار متنابهی هم غیبت نمودیم. یکمی دلم باز شد اخه اینورزا خیلی بی حوصله ام! خودم هم نمیدونم چمه!

اخر مهر ماه عقد دختر داییم هست. موندم برم یا نه. از یه طرف دلم عروسی و لباس مجلسی پوشیدن و مو درست کردن میخواد٬ ایضا هوای خنک! مامانم میگفت از دیشب بخاری روشن کردن. خیلی دلم پاییز میخواد  ولی اینجا کو تا پاییز؟... البته ناگفته نماند که الان اینجا با استین بلند نشستم. بس که سرد میکنن این دفترو... دمای اتاقم الان ۱۹ درجه است  اه... اخرش استخون درد میگیریم.

داشتم میگفتم.. موندم برم یا نه...تنها چیزی که منصرفم میکنه این پروازهای کاسپینه. اگه تو تهران بود یه لحظه هم شک نمیکردم ولی تو تبریز با این پروازها... مخصوصا که تنهایی میخوام برم...استرسهمیشه دعا میکنم یکی از این هواپیمایی های درست و حسابی پرواز مستقیم بذاره به تبریز. خیلی مخلصش میشم

همسری هم واسه خاطر این نمیاد که ممکنه اخر پاییز عروسی برادرش باشه. ولی دیروز مامانم به نقل از مادر شوهری میگفت که برادر شوهرم میگه نمیخوام عروسی بگیرم! چون فامیل های دختره خیلی مذهبی هستن و اصلا قاطی نمیشن و دیگه عروسی چه فایده ای داره؟! راست هم میگه ها.. خیلییی مذهبی بودن. تو همون اصفهان که رفته بودیم واسه عقد٬ من خواستم با شوهر خاله عروس دست بدم٬ دست نداد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  فک کننننننن. این دوره زمونه و اینجور ادما...

عزیزان همین اول کاری بگم که باعث سو تفاهم نشه. من با دین و مذهب هیچ کسی کاری ندارم. عیسی به دین خود و موسی به دین خود! فقط به نظرم کمی دور از اداب معاشرت هست که وقتی کسی دستش رو دراز کنه طرفت تو باهاش دست ندی! ولی اگه شماها نظر دیگه ای دارین٬ نظرتون در جای خود محترمه و من بحثی با هیچ کسی ندارم.

یا مثلا همین ۲۰ روز پیش برادر شوهرام داشتن میرفتن ترکیه و خانواده دختره نذاشتن برادر شوهرم زنشو با خودش ببره!! تنهایی رفته !

حالا براتون بگم از عقد دختر داییم....

 کلا این زن داییه من و بچه هاش٬ متخصص در کارهای گوشت تن اب کن! هستن. اینا نیمه مرداد عقد کردن (خصوصی ) و حالا بعد از دو ماه و نیم میخوان یه جشن عقد مفصل بگیرن. نکته انحرافیش اینجاست که این داماد مذکور رو تا بدین روز احدالناسی از فامیل ندیده! چون گفتن ما دومادمون رو تا روز جشن به هیشکی نشون نمیدیم!!!  حالا خواهرم میگه باید مواظب باشیم که یه موقع روز عقد مثله یوزارسیف دستمون رو نبریم با دیدن این دوماد!! قهقههقهقههقهقهه

 

دیروز هم که مامانم زنگ زده. میگم خستم و ساعت کاریم زیاده... وقت هیچ کاری رو ندارم... برگشته میگه خب بچه دار شو! کلافه میگم من دارم میگم وقت ندارم٬ شما میگی بچه دار شو...  میگه خب خودم میام تا یکسالگی نگهش میدارم!! دبیااااااااااا

میگم خسته نباشی! گیرم تا یک سال شما نگه داشتی؟! ۱۹ سال بعدش رو کی نگه داره اون وقت؟!

ببخشیدا اینقدر جسته گریخته دارم مینویسم. اصلا تمرکز ندارم.

یه کتابی رو تازه شروع کردم به خوندن.اسمش هست " کشته گان بر سر قدرت" مال مسعود بهنوده. همین فامیلامون برام اوردن. یه جای کتاب یه مطلب جالبی نوشته که دوست دارم اینجا بنویسم.

نوشته که:

" ژاپن در ۱۵۰ سال پیش از هر لحاظ شبیه ایران بود. انها با یکی دو سال پس و پیش٬ میجی را یافتند که پیشگام حرکتشان به سوی توسعه بود و ما امیر کبیر را در انجا دوران میجی٬ نیم قرن طول کشید و در اینجا فقط  ۳.۵ سال!! و سفینه ای که به این ترتیب با خطای کوچک ناصر الدین شاه جوان ( کشتن امیرکبیر) از مسیر منحرف شد٬ اینک در پایان قرن بیستم٬ با سفینه ژاپنی فاصله ای دارد که میدانیم و میبینیم..............

ناصر الدین شاه میتوانست در تاریخ ایران شاهی نامدار و افسانه ای شود و اغازگر توسعه کشور و امروز نوادگانش به او افتخار کنند..."

بد بختی بزرگیه ها... نه؟ تاریخ رو که میخونی میبینی هر جا تو این مملکت ادم دلسوز و کاربلدی پیدا شده٬ فوری سرش رو کردن زیر اب! این فرهنگ نخبه کشی با این کشور چه ها که نکرده....

جالبتر اینکه کاملا میشه اینو درک کرد که تاریخ داره تکرار میشه. همین حالا تو ایران کسایی هستند که درست تو موقعیت ناصرالدین شاه قرار دارن. هر چند گذشته سیاهی دارن ولی تاریخ این فرصت تاریخی رو در اختیارشون گذاشته... باید منتظر بود و دید که سرانجامشون چی میشه... ایا باعث افتخار نوادگانشون میشن یا مثل ناصرالدین شاه منفور تاریخ...

خب دیگه.. فکر میکنم سرتون گیج رفت با این پستم. شرمنده!

همین قدر دیگه بسه.

عزت زیاد

 جون من عنوان پست رو حال کردین؟

دریم لند

»
خاله ها سلام.Hello

ادم وقتی میاد میبینه دو روز نبوده و یه عده ای نگرانش شدن٬ همچین ته دلش قیلی ویلی میره که نگووو

حالا میگم چرا نبودم. پنجشنبه شب با همسری رفتیم بیرون و ساعت ۱۰ شب در حالی که روده بزرگه نصف بیشتر روده کوچیکه رو خورده بود!  بالاخره رضایت دادیم بریم شام بخوریم. باز از اونجایی که دیگه این فست فودها خیلی تکراری شدن٬ تصمیم گرفتیم بریم فری کثیفه! همون که گفتم قبلا کبابی بوده و الان شده فری کثیفه تهرون!!!!!!!!!

خولاصه رفتیم و با خودمون هم داشتیم میگفتیم که الان این وقت شب هیشکی نیست و ما هم دو تا ساندویچ میگیریم میاریم تو ماشین یا تو خونه میخوریم٬ که دیدم به به شلووووووووغ.. و پر از ایرانی..

ما هم رفتیم نشستیم و دوتا ساندویچ ویژه مغز و زبان گرفتیم و خوردیم و لذت بردیم. البته بیشتر به خاطر اینکه بعد از مدتها تو یه محیط ایرانیزه غذا میخوردیم لذت بردیم وگرنه ساندویچ هاش زیاد جالب نبود.

جمعه هم همه روز رو مشغول خونه تکونی بعد از مهمونی بودیم! عصرش یه سر رفتیم دبی مال که اوووووووونقدر ترافیک بود٬ به شکر خوردن افتادیم!

شنبه صبح یعنی دیروز که از خواب پا شدیم٬ حس همه چیز بود.. الا اومدن سر کار!  لذا بنده از خودم نظر دروکردم که عوض کار بریم دریم لند! همسری هم از خدا خواسته....

لذا در یک اقدام ضربتی وسایل بیچ رو جمع کردم و ساعت ۹:۳۰ راه افتادیم به سمت راس الخیمه. خیلی پارک ابی قشنگی بود و مخصوصا صبح خلوت بود و حسابی لذت بردیم و اب بازی کردیم...  سرسره سواری و استخر موج و ...یه بازی داشت به اسمه تویستر که خیلی باحال بود  و شونصد بار اونو رفتم و هر شونصد بارش هم نجات غریق ها به کمکم شتافتند! اخه اخرش خیلی خفن بود و شالاپی میوفتادی تو اب! همسری هم که شونصد و یک بار! اونو رفت بالاخره نتونست یه بار درست بیوفته تو اب و عوض اینکه با پا بیاد پایین٬ با مخ میومد!  قهقهه

کلی هم کنار استخر درازیدم! و کتاب خوندم! خیلی لذت بخش بود.

ناهارو هم تو رستوران همونجا خوردیم که برخلاف انتظار٬ هم قیمتش مناسب بود و هم کیفیت غذاهاش عالی بود. مخصوصا یه سالاد فتوش خوردم که تا حالا به اون خوشمزگیش رو نخورده بودم. (شهناز جون اون نونهای تو سالاد رو چجوری خشکش میکنن ایا؟! )

کلی هم تو رستوران با همسری درد و دل کردم و از احساستم گفتم... اونم گوش داد و بعدش حسابی مهربون شد!

بعد از ناهار و استراحت و مطالعه٬  همه سرسره ها و تونلها و صد البته تویستر رو دوباره رفتیم و بعدش هم رفتیم دوش گرفتیم و تن و بدنمون رو روغن مالی کردیم و ساعت ۶ رو هم گذشته بود که حرکت کردیم به سمت دبی.

وسط راه هم نگه داشتیم واسه بنزین که من رفتم دو تا کاپوچینو گرفتم و اوردم تو ماشین خوردیم . کم کم هوا هم تاریک شد و ما کلی یاد خاطرات ایران کردیم و کیفور شدیم... اخه خیلی وقت بود موقع تاریکی هوا تو جاده نبودیم! هر وقت هم میریم مسافرت چون هتلها ساعت۱۲ چک اوت میکنن٬ اینه که همیشه ساعت ۱:۳۰- ۲ و موقعی که هوا روشنه برمیگردیم٬ ولی دیروز نه. همش یادمون میوفتادم که چجوری از تهران به تبریز و برعکس رو میرفتیم و همیشه این موقع که میشد و هوا تاریک میشد دیگه من خسته میشدم و شروع میکردم به غرغر!  یادش به خیر...

همون ترانه های ابرو گوندش و هم دوباره گوش دادیم و خلاصه کلی فیلمون یاد هندستون کرد...

در کل دیروز روز خوبی بود و حسابی شارژمون کرد. ولی چشمتون روز بد نبینه که دیروز از بس ندید بدید بازی دراوردم الان پاهام به شدت داره درد میکنه

حالا یه موضع بی ربط: اینروزا خیلی از کار خسته شدم. واقعا زندگی ما داره به کار میگذره... اونم یه کار تکراری و خسته کننده....هر روز  همین مسیرو میایم و همین اتاق و همین کار..  اونم روزی ۱۰ ساعت...تعطیلی هم که نداریم الحمدالله رییس بزرگه و رییس کوچیکه هم رفتن از شرکت....

خیلی از کار خسته شدم. هم من و هم همسری.. دلم میخواد یه کار نیمه وقت پیدا کنم.ولی با این وضع بازار کار.... این مهمونامون که اینجا بودن خانومه به من گفت چرا نمیری اینجا درست رو ادامه بدی و فوق بگیری؟! بعدش میتونی بری دانشگاه ازاد استخدام شی! اینجوری عیدها و تابستونا هم تعطیلی...از اونروز دارم بهش فکر میکنم... متفکر ولی مگه به این راحتیه اخه؟! اگه کسی اطلاعاتی داره لطفا بگه.مخصوصا شما ارزو جان.

اون موقع ها که دانش اموز بودیم اگه بهمون میگفتن بیا برو دبیری بخون٬ پاچه طرف رو جر میدادیم! حالا میبینم بهترین شغل برای خانوما همانا دبیری است و بس!

حالا یه مدتی صبر میکنم بعدا شاید برم با رییسمون صحبت کنم تا کارمو تغییر بده یا منتقلم کنه به یه پروژه دیگه...

خب دیگه دوستان من چون دیروز نبودم٬ امروز کلی کار دارم..

فعلا همینقدر بسه...

بای

بوی مهر... بوی ماه مدرسه...

»
سلام و ۱۰۰ سلام بر اهالی محل! Hello

به سلامتی ماه رمضون هم تموم شد و بدتر از اون این ۴ روز تعطیلی هم تموم شد!  و خداییش بعد از اینهمه نصف روز کار کردن و بعدش هم تعطیلی٬ اینکه فول تایم بیای سر کار عذابا" الیما.... ( مرسی اهو جان)

دیگه اینکه کماکان در حال مهمونداری میباشیم! البته امروز دیگه روز اخره و فردا میرن مهمونامون. تا اینجاش که بد نبوده. خودشون که خیلی رعایت میکنن و همسری هم بدک نبیده! ما هم روزایی که تعطیل بودیم بردیمشون اینور اونور. یه روز هم رفتیم اوتلیت مال. این وسط کلی هم خوشبحال خودمون و به ویژه همسریمون شده٬ چون که براش خرید نموده ایم فراوان!

از دیگر سوی بنده سرسام گرفتم از دست پسرشون٬ از بس که شیطون و ایضا پر حرفه!chatterbox و صبح که چشماشو باز میکنه٬ اولین جمله ای که میگه اینه: امروز کجا میریم؟! not listening - New!و دومین جمله اش هم اینه: بیاین ورق بازی کنیم! کلافه

راستی برامون از ایران دو تا گونی برنج ایرانی اوردن  داریم حالشو میبریم.

امروز اولین روز از ماه مهر هم هست. ماهی که همیشه بوی کاغذ  و دفتر و کتاب میده. یادش به خیر از ۱۰ روز قبلش در حال جلد کردن کتاب دفترها مون بودیم و هی کتابامونو باز میکردیم و بو میکردیم.

یادمه اولین روزی که قرار بود برم مدرسه٬ مامانم مانتو شلوار و مقنعه ام رو پوشوند و اولش رفتیم خونه عموم که همسایه دیوار به دیوار بودیم و اونا کلی قربون صدقه ام رفتن و بعدش رفتیم مدرسه. خیلی از بچه ها اونروز گریه میکردن و عربده میکشیدن!  ولی من نهههه. ریلکس نشسته بودم. یکی از دخترا اونقدر گریه کرد که نزدیک بود بمیره! همون دختره بعدا همیشه بچه تنبله کلاس بود و یه سال چرک نویس میکرد و یه سال پاکنویس!  اخرش هم نفهمیدم دیپلمش رو گرفت یا نه....

مامانم میگه ( اینو خودم یادم نمیاد) اولین روزی که از مدرسه برگشتم خونه٬ به بابام گفتم: بابا ساعت رو کوک کن٬ من باید صبح زود بیدار شم٬ درسامو بخونم!! قهقهه( عسل جوی)

یادش به خیر٬ معلم کلاس اولمون خانوم عبدی بود. یه دختر سن بالای سیبیلو! اینقدر سختگیر و بد اخلاق بود که حد نداشت! ولی من هنوزم خیلی دوسش دارم. یه بار همین خانوم معلممون امتحان داشت٬ نمیدونم چه اشکالی داشت که زنگ زد از بابام سوالهاش رو پرسید! فردای اون روز تو کلاس بودیم و خانوممون هم داشت مشق های همه بچه ها رو میدید و هر کی ننوشته بود رو میبرد جلوی تخته تا بعدا خدمتشون برسه استرسخنده از قضا منم اونروز دفترم یادم رفته بود و مونده بود تو خونه! فک کنننننننن حالا مثله چی دارم میترسم و میلرزم!

خلاصه نوبت رسید به منه بخت برگشته و تا این موقع  هم یک جمعیت انبوهی جمع شده بودن جلوی تخته و منتظر حکم قصاصشون بودن! منم هر چی زور زدم یه دروغ مصلحتی بسازم و بگم دیدم نمیشه. این بود که دیگه دل رو به دریا زدم  و  گفتم من مشقامو نوشتم ( بابام به من عیدی داد٬ یه توپ قلقلی داد ) ولی دفترم رو تو خونه جا گذاشتم! skull

در اینجا بود که معلممون که تا همین چند دقیقه پیش٬ داشت هر کی رو که این جمله و جملات مشابهش رو میگفت٬ با اردنگی به سمت جلوی تخته هدایت میکرد٬ به ناگهان گل از گلش شکفت و لبخند ملیحی زد و گفت: عیب نداره عزیزم! این تنبیه واسه بچه تنبلاست! نه واسه تو که بچه زرنگ کلاسی! تعجبتعجبتعجب

د بیاااااااااااااااااااااا بغل اون لحظه میخواستم بگیرم خانومه سیبیلومون رو بماچمش!

اینگونه شد که این خاطره تا ابد بر لوح ضمیر اینجانب نقش بست. البته نا گفته نماند که بیشتر واسه خاطر این بود که خانومه شب زنگ زده بود از بابام اشکال درسی پرسیده بود! ایول بابا  دخترت رو از خطر به فلک بسته شدن رهانیدی!

میگم شما هم حتما یادتونه دیگه... اون موقع ها از اون دفترهای کاهی بود که پشتش مینوشتن تعلیم و تعلم عبادت است! یه پاک کن هایی هم سهمیه میدادن که وقتی میکشیدیش رو کاغذ انگاری که ذغال رو مالیده باشی رو کاغذ! هیچی از این قرطی بازیهای الان نبود.

منم که همیشهههه خدا مشکل مداد رنگی داشتم! همیشه یا گم میکردم یا بچه ها ورمیداشتن! اینه که هنوز که هنوزه علاقه خاصی به مداد رنگی دارم و دفعه پیش ایران اومدنی که واسه بچه ها گرفتم٬ واسه خودم هم یه ۶ رنگش رو گرفتم! ساکت 

خب دیگه از این بحث شیرین مدرسه که بیایم بیرون میرسیم به بازی که پرنیان جون منو دعوت کرده که من هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید!

ولی به هر حال... وبلاگهایی که دوست دارم نویسنده هاشون رو ببینم: رها رو خیلی دوست دارم ببینم٬ دلی رو و هر کی رو که تا حالا ندیدم. فضولی در حد تیم ملی!

وبلاگهایی که خیلی در من تاثیرگذار بوده: کلا من زیاد ادم تحت تاثیری نیستم.میتونم بگم وبلاگ صمیم عزیزم بیشتر روی سبک وبلاگ نویسیم تاثیر داشته٬ البته به نظر خودم. از صبر و تحمل خانومه خونه هم همیشه بسی تعجب دروکنم!

وبلاگهایی که خواننده خاموششون باشم: تقریبا من هیچ جایی کاملا خاموش نبودم. مگر اینکه چند بار کامنت بذارم و جواب ندن! مثله وبلاگ گیلاسی که اینجور وبلاگها رو هم هیچ وقت به طور روزانه دنبال نمیکنم و هر از گاهی سر میزنم. یعنی اینجوری نیست که هر روز به یه وبلاگی سر بزنم و در عین حال خاموش باشم!

تازه یه  بازی  دیگه هم  تو وبلاگ درسا جون دیدم

بهترین فیلمی که تا به حال دیدم: من زیاد اهل فیلم نیستم. ..اینه که چیزی یادم نمیاد.

بهترین دوستم: الهام

 بهترین درسی که تو دانشگاه خوندم و بهش خیلی علاقه دارم: اکولوژی که استادش زهتاب٬ محشر بود و هوا و اقلیم شناسی که اسمه استادش یادم نیست ولی درسشو تو ژاپن خونده بود و خاطرات خیلی جالبی از اونجا داشت که برامون تعریف میکرد.

سمج ترین فردی که باهاش در ارتباط بودم: هوشنگ البته این سمج ترین فردیه که دیدم نه اینکه باهاش در ارتباط بوده باشم... متنفر بودنم ازش... البته اون موقع دبیرستان بودم. خیلی بچه بودم...

بهترین سفری که تا بحال رفتم: همه سفرهایی که با همسری میرم بهترین سفرها هستند ولی بدترینش یه سفر مشهد بود که اون موقع هنوز ازدواج نکرده بودم و بابام ما رو با زن عموم اینا برد مشهد! مسافرت با عمال شاقه!

خوشمزه ترین غذا که دوست دارم بیشتر بخورم: ابگوشت و قرمه سبزی

خوش اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدم: نمیگم!!!  ( چون همسری غیرتی وشد! ساکت)

بی مزه ترین غذایی که تاحالا خوردم: عدس پلو دستپخت زن داییم و کوکو دستپخت یه زن دایی دیگم!

باحال ترین فرد تو اقوام: دایی کوچیکه

 شیرین ترین روز عمرم: هر روز شیرینی خاص خودش رو داره!

ورزش مورده علاقه ام: شنا

تاثیر گذار ترین فرد تو زندگیم: خب طبیعتا پدر و مادرم. چون تمام اخلاق و شخصیتم رو شکل دادن.یعنی درواقع هم نکات مثبت و هم منفیشون روی شخصیتم اثر داشته و بعدش هم همسری که واقعا باعث شد شخصیتم خیلی عوض بشه. البته عوض که نمیشه گفت.. ارومتر و ریلکس تر بشه...

بهترین خواننده مورده علاقه ام:  الیسا

بهترین بازیگره مرده مورده علاقه ام:  امین تارخ

 بهترین بازیگره زنه مورده علاقه ام: فاطمه معتمد اریا

 مسخره ترین ورزش از نگاهه خودم: بوکس٬ کشتی کج و همه ورزشهایی که باید همدیگه رو لت و پار کنی  

گران ترین کادویی که واسه دیگران خریدم: کادوهایی که واسه همسری میخرم... تقریبا همشون تو یه رنج قیمت هستن.

.کادوی مورده علاقه ام ( دوست دارم برام بخرن) :  در درجه اول طلا و بعدا لباس!

 

خیلی دیگه بازی تو بازی شد. منم هر کی رو که اهل بازی بود دعوتش میکنم! عوض اینهمه بازی کردن برم یکمی هم  به کارای شرکت برسم.

خب دیگه فعلا ما رفتیم.بای بای

 


قابل توجه بعضیها: عشقم کشیده پراکنده بنویسم.

تازه اومدم اینو هم اضافه کنم.... بچه ها شما دیشب اون برنامه ای رو که اقای حیدری مجریش بود رو دیدین؟! دلم میخواست به قول شیوا جون دیوارا رو گاز بگیرم از عصبانیت

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com