سلام و ۱۰۰ سلام بر اهالی محل!
به سلامتی ماه رمضون هم تموم شد و بدتر از اون این ۴ روز تعطیلی هم تموم شد!
و خداییش بعد از اینهمه نصف روز کار کردن و بعدش هم تعطیلی٬ اینکه فول تایم بیای سر کار عذابا" الیما....
( مرسی اهو جان
)
دیگه اینکه کماکان در حال مهمونداری میباشیم! البته امروز دیگه روز اخره و فردا میرن مهمونامون. تا اینجاش که بد نبوده. خودشون که خیلی رعایت میکنن و همسری هم بدک نبیده! ما هم روزایی که تعطیل بودیم بردیمشون اینور اونور. یه روز هم رفتیم اوتلیت مال. این وسط کلی هم خوشبحال خودمون و به ویژه همسریمون شده٬ چون که براش خرید نموده ایم فراوان! 
از دیگر سوی بنده سرسام گرفتم از دست پسرشون٬ از بس که شیطون و ایضا پر حرفه!
و صبح که چشماشو باز میکنه٬ اولین جمله ای که میگه اینه: امروز کجا میریم؟!
و دومین جمله اش هم اینه: بیاین ورق بازی کنیم! 
راستی برامون از ایران دو تا گونی برنج ایرانی اوردن
داریم حالشو میبریم.
امروز اولین روز از ماه مهر هم هست. ماهی که همیشه بوی کاغذ و دفتر و کتاب میده. یادش به خیر از ۱۰ روز قبلش در حال جلد کردن کتاب دفترها مون بودیم و هی کتابامونو باز میکردیم و بو میکردیم.
یادمه اولین روزی که قرار بود برم مدرسه٬ مامانم مانتو شلوار و مقنعه ام رو پوشوند و اولش رفتیم خونه عموم که همسایه دیوار به دیوار بودیم و اونا کلی قربون صدقه ام رفتن و بعدش رفتیم مدرسه. خیلی از بچه ها اونروز گریه میکردن و عربده میکشیدن!
ولی من نهههه. ریلکس نشسته بودم. یکی از دخترا اونقدر گریه کرد که نزدیک بود بمیره! همون دختره بعدا همیشه بچه تنبله کلاس بود و یه سال چرک نویس میکرد و یه سال پاکنویس! اخرش هم نفهمیدم دیپلمش رو گرفت یا نه....
مامانم میگه ( اینو خودم یادم نمیاد) اولین روزی که از مدرسه برگشتم خونه٬ به بابام گفتم: بابا ساعت رو کوک کن٬ من باید صبح زود بیدار شم٬ درسامو بخونم!!
( عسل جوی
)
یادش به خیر٬ معلم کلاس اولمون خانوم عبدی بود. یه دختر سن بالای سیبیلو! اینقدر سختگیر و بد اخلاق بود که حد نداشت! ولی من هنوزم خیلی دوسش دارم. یه بار همین خانوم معلممون امتحان داشت٬ نمیدونم چه اشکالی داشت که زنگ زد از بابام سوالهاش رو پرسید! فردای اون روز تو کلاس بودیم و خانوممون هم داشت مشق های همه بچه ها رو میدید و هر کی ننوشته بود رو میبرد جلوی تخته تا بعدا خدمتشون برسه 
از قضا منم اونروز دفترم یادم رفته بود و مونده بود تو خونه! فک کنننننننن
حالا مثله چی دارم میترسم و میلرزم! 
خلاصه نوبت رسید به منه بخت برگشته و تا این موقع هم یک جمعیت انبوهی جمع شده بودن جلوی تخته و منتظر حکم قصاصشون بودن! منم هر چی زور زدم یه دروغ مصلحتی بسازم و بگم دیدم نمیشه. این بود که دیگه دل رو به دریا زدم
و گفتم من مشقامو نوشتم ( بابام به من عیدی داد٬ یه توپ قلقلی داد
) ولی دفترم رو تو خونه جا گذاشتم!

در اینجا بود که معلممون که تا همین چند دقیقه پیش٬ داشت هر کی رو که این جمله و جملات مشابهش رو میگفت٬ با اردنگی به سمت جلوی تخته هدایت میکرد٬ به ناگهان گل از گلش شکفت و لبخند ملیحی زد و گفت: عیب نداره عزیزم!
این تنبیه واسه بچه تنبلاست! نه واسه تو که بچه زرنگ کلاسی! 


د بیاااااااااااااااااااااا
اون لحظه میخواستم بگیرم خانومه سیبیلومون رو بماچمش! 

اینگونه شد که این خاطره تا ابد بر لوح ضمیر اینجانب نقش بست. البته نا گفته نماند که بیشتر واسه خاطر این بود که خانومه شب زنگ زده بود از بابام اشکال درسی پرسیده بود! ایول بابا
دخترت رو از خطر به فلک بسته شدن رهانیدی! 
میگم شما هم حتما یادتونه دیگه... اون موقع ها از اون دفترهای کاهی بود که پشتش مینوشتن تعلیم و تعلم عبادت است! یه پاک کن هایی هم سهمیه میدادن که وقتی میکشیدیش رو کاغذ انگاری که ذغال رو مالیده باشی رو کاغذ!
هیچی از این قرطی بازیهای الان نبود.
منم که همیشهههه خدا مشکل مداد رنگی داشتم! همیشه یا گم میکردم یا بچه ها ورمیداشتن!
اینه که هنوز که هنوزه علاقه خاصی به مداد رنگی دارم و دفعه پیش ایران اومدنی که واسه بچه ها گرفتم٬ واسه خودم هم یه ۶ رنگش رو گرفتم!

خب دیگه از این بحث شیرین مدرسه که بیایم بیرون میرسیم به بازی که پرنیان جون منو دعوت کرده که من هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید!
ولی به هر حال... وبلاگهایی که دوست دارم نویسنده هاشون رو ببینم: رها رو خیلی دوست دارم ببینم٬ دلی رو و هر کی رو که تا حالا ندیدم. فضولی در حد تیم ملی! 
وبلاگهایی که خیلی در من تاثیرگذار بوده: کلا من زیاد ادم تحت تاثیری نیستم.میتونم بگم وبلاگ صمیم عزیزم بیشتر روی سبک وبلاگ نویسیم تاثیر داشته٬ البته به نظر خودم. از صبر و تحمل خانومه خونه هم همیشه بسی تعجب دروکنم!
وبلاگهایی که خواننده خاموششون باشم: تقریبا من هیچ جایی کاملا خاموش نبودم. مگر اینکه چند بار کامنت بذارم و جواب ندن! مثله وبلاگ گیلاسی که اینجور وبلاگها رو هم هیچ وقت به طور روزانه دنبال نمیکنم و هر از گاهی سر میزنم. یعنی اینجوری نیست که هر روز به یه وبلاگی سر بزنم و در عین حال خاموش باشم!
تازه یه بازی دیگه هم تو وبلاگ درسا جون دیدم
بهترین فیلمی که تا به حال دیدم: من زیاد اهل فیلم نیستم. ..اینه که چیزی یادم نمیاد.
بهترین دوستم: الهام
بهترین درسی که تو دانشگاه خوندم و بهش خیلی علاقه دارم: اکولوژی که استادش زهتاب٬ محشر بود و هوا و اقلیم شناسی که اسمه استادش یادم نیست ولی درسشو تو ژاپن خونده بود و خاطرات خیلی جالبی از اونجا داشت که برامون تعریف میکرد.
سمج ترین فردی که باهاش در ارتباط بودم: هوشنگ
البته این سمج ترین فردیه که دیدم نه اینکه باهاش در ارتباط بوده باشم... متنفر بودنم ازش... البته اون موقع دبیرستان بودم. خیلی بچه بودم...
بهترین سفری که تا بحال رفتم: همه سفرهایی که با همسری میرم بهترین سفرها هستند ولی بدترینش یه سفر مشهد بود که اون موقع هنوز ازدواج نکرده بودم و بابام ما رو با زن عموم اینا برد مشهد! مسافرت با عمال شاقه!
خوشمزه ترین غذا که دوست دارم بیشتر بخورم: ابگوشت و قرمه سبزی
خوش اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدم: نمیگم!!!
( چون همسری غیرتی وشد!
)
بی مزه ترین غذایی که تاحالا خوردم: عدس پلو دستپخت زن داییم و کوکو دستپخت یه زن دایی دیگم!
باحال ترین فرد تو اقوام: دایی کوچیکه
شیرین ترین روز عمرم: هر روز شیرینی خاص خودش رو داره!
ورزش مورده علاقه ام: شنا
تاثیر گذار ترین فرد تو زندگیم: خب طبیعتا پدر و مادرم. چون تمام اخلاق و شخصیتم رو شکل دادن.یعنی درواقع هم نکات مثبت و هم منفیشون روی شخصیتم اثر داشته و بعدش هم همسری که واقعا باعث شد شخصیتم خیلی عوض بشه. البته عوض که نمیشه گفت.. ارومتر و ریلکس تر بشه...
بهترین خواننده مورده علاقه ام: الیسا
بهترین بازیگره مرده مورده علاقه ام: امین تارخ
بهترین بازیگره زنه مورده علاقه ام: فاطمه معتمد اریا
مسخره ترین ورزش از نگاهه خودم: بوکس٬ کشتی کج و همه ورزشهایی که باید همدیگه رو لت و پار کنی

گران ترین کادویی که واسه دیگران خریدم: کادوهایی که واسه همسری میخرم... تقریبا همشون تو یه رنج قیمت هستن.
.کادوی مورده علاقه ام ( دوست دارم برام بخرن) : در درجه اول طلا و بعدا لباس!
خیلی دیگه بازی تو بازی شد. منم هر کی رو که اهل بازی بود دعوتش میکنم! عوض اینهمه بازی کردن برم یکمی هم به کارای شرکت برسم.
خب دیگه فعلا ما رفتیم.
قابل توجه بعضیها: عشقم کشیده پراکنده بنویسم.
تازه اومدم اینو هم اضافه کنم.... بچه ها شما دیشب اون برنامه ای رو که اقای حیدری مجریش بود رو دیدین؟! دلم میخواست به قول شیوا جون دیوارا رو گاز بگیرم از عصبانیت