حال شما؟ خوبین؟ خانوم بچه ها خوبن؟![]()
بنده الان یکعدد عسله اخمو
در خدمت میباشم! اخه دیشب همسری یکمی در نقش مرهم اعصاب عمل کرده! از اون لحاظ! اخه یکی نیست بگه مرددددددددددد....................
اصلا هیچی ولش کنین. دارم براش حالا
جونم براتون بگه که کتاب" دالان بهشت " هم داره به سلامتی نفس های اخرش رو میکشه! یه ۲۰-۳۰ صفحه بیشتر نمونده! ولی من هر چی بیشتر خوندم٬ بیشتر به صحت حرف دوستان پی بردم.
نمیدونم واقعا هدف نویسنده از این کتاب چی بوده... خواسته خودزنی کنه شاید!
چون از همون اول کتاب شروع میکنه به بد وبیراه گفتن به خودش و تااااااااااااااااا اخرش که دیگه خودشو کامل میشوره میذاره کنار!
" من نفهم بودم و من قدرنشناس بودم و من حسود بودم و من عقده ای بودم و من نازک نارنجی بودم و من نمیفهمیدم و ........................ "نمونه هایی از صفات گهرباری که ایشون به شخص اول کتاب نسبت داده.
واقعا برام عجیب بود. با اینکه اولش گفته که شخصیت داستان توی ۱۷ سالگی ازدواج کرده!!!!!!! خب به نظر من این رفتارا نه تنها طبیعیه بلکه برای کسی با اون سن خیلی هم پخته است!!
ماجرا از این قراره که یه دختر ۱۷ ساله با برادر دوستش که همسایشون بودن ازدواج میکنه و بعد از مدتی قبل از اینکه عروسی کنن بر اثر مشکلاتی که از نظر نویسنده تماماا ایراد و اشکالها متوجه دختره است! اینا از هم جدا میشن و دیگه دختره در فراق پسره میسوزه و هی به خودش فحش میده تااااااااااا ۸ سال میگذره و اینا دوباره با هم ازدواج میکنن!![]()
یه نکته مشترکی که بین "دالان بهشت" با " هم خونه" بود٬ این بود که تو هر دوی این کتابها خواسته بگه مرد خوب مردی است که غیرتی باشد٬ گیر بدهد! به سر و لباس زنش ایراد بگیر! هی بگوید کجا بودی؟ چرا بودی؟ با کی بودی؟ کی رو دیدی؟ کی تو رو دید؟ و...............
واقعا و شدیدااااااااااا متاسفم برای فرهنگی که داره اینجوری با فیلم و کتاب تبلیغ میشه.
یه جایی تو صفحه ۲۷۷ کتاب! توضیح داده که دختره که رو رفتاره پسره حساس شده بوده( هر چند حساسیتش شاید بی مورد بود) برای تلافی کردن و دراوردن لج پسره٬ شروع میکنه به خوش و بش کردن با پسری که نگو شوهره از اون پسر خوشش نمیومده!! اونم فقط در حد یه سلام و علیک و گفتگوی معمولی.... بعد نویسنده اضافه میکنه: " با خودم گفتم بگذار بفهمد من چه کشیده ام تا بعد از این نگوید این فکرها احمقانه است. خدایا چقدر نفهم و کودن بودم که درک نمیکردم حس حسادت زنانه کجا و غیرت و تعصب مردانه کجا! "
دیگه به قول گفتنی تو خود از این مجمل بخوان حدیث مفصل..............![]()
![]()
اصولا مرد هر کاری بکنه درسته و حق مسلم اش هست! ولی زن٬ باید نفهم و کودن و حسود و احمق باشه که بخواد ازاون کارا بکنه!!!!!!!!!!!!! و زن خوب کسی است که خودش به این حماقت و حسادت خودش اعتراف کند! باشد که در اخر کتاب رستگار شود و با آقای سبیل ازدواج کند!
اره قربونش![]()
از موضوع و هدف کتاب که بگذریم یه نکته خیلی مهم در مورد این تیپ رمانها قوت قلم نویسنده در بیان احساسات هست که تو این کتاب اونقدر تکراری و خسته کننده بود که واقعا حوصله ادم رو سر میبرد. سرتاسر احساس ندامت و پشیمانی و خودزنیهای دختره بود!!! به نظر من کتابی رو که نویسنده محترم توی ۴۴۸ صفحه طول و تفصیلش داده٬ خیلیییییییییییی راحت میشد تو ۱۴۸ صفحه تمومش کرد!
ولی فقط یه نکته جالب برای من داشت٬ اونم اینکه شروع مشکلات این دو نفر از کوه بوده! یعنی توی برنامه های کوهنوردی که با دوستاشون شرکت میکردن٬ این بحثها و مشکلات هم شکل میگیره! این دقیقا چیزیه که خود ما یعنی من و همسری اون اوایل ازدواج تجربه کردیم.
همسری قبل از ازدواج عضو یه گروه کوهنوردی بود و همه کوههای بلند ایران رو از جمله دماوند رو به قول خودشون فتح کرده بودن.٬ لذا وقتی با اون دوستان همدیگه رو میدین همش شروع میکردن راجع به کوه و تجارب و خاطرات مشترکشون حرف زدن٬ که خب طبیعتا برای من هیچ جذابیتی نداشت و تداعی کننده هیچ خاطره ای نبود و حرفی هم برای گفتن نداشتم.... و حوصله ام هم سر میرفت و هیچ وقت حاضر به همراهی نبودم. تا جایی که اسمه دوستهای همسری رو گذاشته بودم دوستهای کوهی و پشت کوهی!
خلاصه همه اون مشکلات گذشت و الان ما به این نتیجه رسیدیم که ایراد بزرگ ماها و خانواده ها اینه که دو نفرو که تازه با هم ازدواج میکنن٬ به حال خودشون نمیذارن. هیچ فرصتی برای با هم بودن و شناخت همدیگه نیست یا خیلییییییی محدوده. مدام باید تو جمع های مختلف دوستانه و فامیلی شرکت کنین بدون اینکه طرفتون رو شناخته باشین و انتظاراتش رو بدونین.
حتی خود ما ها چون به این روش زندگی عادت کردیم٬ ناخوداگاه به همین روش عمل میکنیم و اونو طبیعی میدونیم. حتی شاید اگه ماها رو تو جمع ها شرکت ندن دلخور هم بشیم! در صورتی که توی جامعه ما که ازدواجها اکثرا سنتی و نیمه سنتی هست واقعا یه وقت کافی لازمه تا دو نفر آروم آروم با زیر و بم روحیات همدیگه اشنا بشن. به نظر من هنوز هیچی نشده شرکت دادن همسر تو جمعهایی که برای خودمون جذابیت داره٬ اصلا کار درستی نیست و هیچ وقت نمیتونیم از طرف مقابل انتظار همراهی داشته باشیم. یا بگیم تو هم باید لذت ببری و چون نمیبری ادم منزوی ای هستی! دو نفر که تازه با هم ازدواج کردن باید دور و برشون خلوت باشه. باید یه فرصت و خلوتی هم خودشون و هم دیگران به وجود بیارن تا اون دو نفر همدیگه رو بشناسن.
که اگه اون فرصته رو بهش بدیم شاید در اینده همون ادم وقتی جمع رو شناخت و تفریحاتشون رو دید خودش بیشتر از ما راغب باشه برای شرکت کردن.
و آماااااااا از بحث کتاب که بیایم بیرون میرسیم به سریالهای آبکی تی وی. در صدرشون دلنوازان!
خداییش من نمیدونم این چه بلای خانمان سوزیه که افتاده به جون این کارگردانها... اونقدر مطلب رو بسط میدن که اخر سر تو جمع کردنش میمونن! بالاخره هم که معلوم نشد اصلا زمینی بوده٬ نبوده... مال کی بوده... و هزار و یک مورد دیگه.![]()
خب دیگه بسه! از همه عالم و ادم امروز من ایراد گرفتم
تازه دوستان میان میگن ما نه این کتاب رو خوندیم و نه این فیلم رو دیدیم٬ حالا در مورد چی نظر بدیم؟!![]()
دیگه اینکه عسل بانو اینروزا کمی تا قسمتی دپرس میباشه!
دلم تغییر میخواد... توی سبک زندگی که فعلا نمیشه تغییری داد٬ تصمیم گرفتم تو قیافه ام یه تغییراتی بدم
. دیروز بعد از قرنها رفتم سالن برای ابروهام. پرسیدم برای فر کردن موها و کاشت ناخن رو هم ۱۰۰۰ درهمی باید پیاده بشم!!
دیدم اون ۱۰۰۰ درهمه تو جیب مبارکم بمونه بیشتر برای روحیه ام مفیده!
اینه که بعد از اصلاح ابرو اومدم خونه و آستینای همسری رو بالا زدم! رنگ و فرچه رو دادم دستش و کله مبارک رو رنگ مالی کرد! اینجوری شد که الان من با موهای رنگ دم خروس!!! خداییشم عین دم خروس شده موهام!
نشستم اینجا در خدمتتون و دپرسیتم به کل نیست و نابود شده!
اخه بهش میخورد رنگش قهوه ای باشه با یه کوچولو تناژ قرمز٬ ولی رو موهای من همون رنگی که گفتم دراومده.![]()
دیگه اینکه عروسی برادرهمسری یه هفته بعد از عید قربانه. ولی ما نمیریم! اخه هر تعطیلی که میشه ما میایم ایران و وقتی برمیگردیم یه زمانی لازمه که خستگی سفر از تنمون دربره ولی ما از فرداش باید بریم سر کار! اینه که دلم میخواد این سه روز تعطیلی عید قربان رو تو خونه باشم و یکمی استراحت کنم.در ضمن با این موها میترسم برم جایی چشمم بزنن![]()
همسری امروز قراره بره کنفرانس. ولی من اصلا به سر و وضع اش نرسیدم!! عیب نداره بذار بره بهش بخندن تا قدر عافیت رو بدونه!![]()
خب دیگه دوستان من برم که یه عالمه کار ریخته رو سرم.
فعلا بای
بعدا نوشت: مریم جون کجایی خانومی؟ وبلاگت رو چرا بستی؟ حتما بهم یه خبری بده. دلم میشکنه ها
بعد از اونم بازم نوشت!
اینو یه جایی خوندم خیلی باحاله. شمام بخندین.![]()
"بدین وسیله درگذشت جهان را تسلیت گفته و مراسم یادبود متعاقبا اعلام خواهد شد
البته همراه با ختنه سوران پسر بهزادو یلدا و مادر زن سلام رامین و روشنک و سفر ماه عسل دکتر زند و حجه الاسلام مهتاب
و رعنا و اتابک و
بالاخره ناکامی ستایش و خود داری از هرگونه مراسم شادی آفرین چون نابینا شده و تقصیر رعنا و فریدون و گلی است"
فقط یه موضوعی میمونه و اون اینکه بچه بهزاد دختر بود! حالا عیب نداره. ما که تو این سریال خیلی چیزا رو زیر سبیلی رد کردیم. اینم روش!![]()
چرا؟ از بس که کتاب خوندم! رمان "هم خونه" رو تو سه روز تمومش کردم!
چقدر بزرگ شده بود.....خیلیییییییییییی ناز و خواستنی شده بود. اصلا دیگه سبزه نبود. چشمای خیلیییییییی خوشگلی داشت و بیشتر شبیه باباش بود. میدوید اینور اونور و بازی میکرد..
همسری میگه: عسل٬ فک کن ادم تو خونه اش یه دختر بچه این سنی داشته باشه









به هر حال اینم به عنوان یه گزینه برامون مطرحه
ولی خب بارها من این حرفا رو زدم و اخر سر٬ این من بودم که راه افتادم عین یک زن مطیع دنبال همسری
گفتش که بیشتر جنبه روانی داره... میبینین تو رو خدا روانی هم شدیم! کبد به چه دردم میخوره وقتی روانم خرابه! ها؟!

واسه خاطر درسی که خوندم... واسه خاطر عمری که من و همسری هدر دادیم واسه درس خوندن...
میدونین نمیدونم دور و بریهای شما هم اینجوری هستن یا نه. ولی من تو دور و بریهای خودمون میبینم هر کی درس خونده٬ عقب مونده!
البته امیدوارم...
بودنش بهم ارامش میده...
و با سرود ای عسل قهرمان٬ خوش امدی به شهرمان٬ منو بردن خونه
من که اون شب تا صبح فقط یاد اون رفتار میوفتادم و خوابم نمیبرد! من اگه بودم قطعا میزدم زیر گریه.... اصلا از دوماد خوشم نیومد... خیلی بچه ننه و مغرور بود... معلوم هم بود که خیلی مامانیه.... چون وقتی رقص شون تموم شد و نشست سر جاش٬ با عصبانیت داشت برای مامانش توضیح میداد...
دیگه بهم گفتن موقع پیاده شدن منتظر شو با خدمات ویژه که چلاق ها رو میبرن برو!
بوس بوسی کردیم و اومدیم تو ماشین. موقع رانندگی همش نگاهم میکرد و میگفت چه عوض شدی! چقدر باهام سرسنگین شدی! چرا غریبه شدی!
که این همسری سنگدل نذاشت!
مانتوها هم همه ترک٬ که قیمتشون ۶۸ تومن بود و شده بود ۲۵ تومن!!! البته یه تعداد محدودی مانتو داشت ها...همشون هم سایز من. خلاصه ۳-۴ تا پوشیدم و اخرش یه دونه مشکی و طلاییشو انتخاب کردم که با شال طلاییم ست شد. نمیدونین چقدر لذت بردم از خرید مانتو
اصلا بهت نمیاد... ( نیست این دفعه ابروهامو پهن و بلند برداشته بودم. همه میگفتن خیلی قیافه ات عوض شده)اخه ما داریم برای پسر برادرم دنبال یه دختر خوشگلی میگردیم. یه نفر مثله تو گیرمون نیومده!