تبليغاتX
آشیانه عشق من و آقای همسر

دالان بهشت

»
سلامون علیکوم و رحمه الله

حال شما؟ خوبین؟ خانوم بچه ها خوبن؟

بنده الان یکعدد عسله اخمو در خدمت میباشم! اخه دیشب همسری یکمی در نقش مرهم اعصاب عمل کرده! از اون لحاظ! اخه یکی نیست بگه مرددددددددددد....................

اصلا هیچی ولش کنین. دارم براش حالا

جونم براتون بگه که کتاب" دالان بهشت " هم داره به سلامتی نفس های اخرش رو میکشه! یه ۲۰-۳۰ صفحه بیشتر نمونده! ولی من هر چی بیشتر خوندم٬ بیشتر به صحت حرف دوستان پی بردم.

نمیدونم واقعا هدف نویسنده از این کتاب چی بوده... خواسته خودزنی کنه شاید! متفکر چون از همون اول کتاب شروع میکنه به بد وبیراه گفتن به خودش و تااااااااااااااااا اخرش که دیگه خودشو کامل میشوره میذاره کنار!

" من نفهم بودم و من قدرنشناس بودم و من حسود بودم و من عقده ای بودم و من نازک نارنجی بودم و من نمیفهمیدم و ........................ "نمونه هایی از صفات گهرباری که ایشون به شخص اول کتاب نسبت داده.

واقعا برام عجیب بود. با اینکه اولش گفته که شخصیت داستان توی ۱۷ سالگی ازدواج کرده!!!!!!! خب به نظر من این رفتارا نه تنها طبیعیه بلکه برای کسی با اون سن خیلی هم پخته است!!

ماجرا از این قراره که یه دختر ۱۷ ساله با برادر دوستش که همسایشون بودن ازدواج میکنه و بعد از مدتی قبل از اینکه عروسی کنن بر اثر مشکلاتی که از نظر نویسنده تماماا ایراد و اشکالها متوجه دختره است! اینا از هم جدا میشن و دیگه دختره در فراق پسره میسوزه و هی به خودش فحش میده تااااااااااا ۸ سال میگذره و اینا دوباره با هم ازدواج میکنن!

یه نکته مشترکی که بین "دالان بهشت" با " هم خونه" بود٬ این بود که تو هر دوی این کتابها خواسته بگه مرد خوب مردی است که غیرتی باشد٬ گیر بدهد! به سر و لباس زنش ایراد بگیر! هی بگوید کجا بودی؟ چرا بودی؟ با کی بودی؟ کی رو دیدی؟ کی تو رو دید؟ و...............کلافه

واقعا و شدیدااااااااااا متاسفم برای فرهنگی که داره اینجوری با فیلم و کتاب تبلیغ میشه.

یه جایی تو صفحه ۲۷۷ کتاب! توضیح داده که دختره که رو رفتاره پسره حساس شده بوده( هر چند حساسیتش شاید بی مورد بود) برای تلافی کردن و دراوردن لج پسره٬ شروع میکنه به خوش و بش کردن با پسری که نگو شوهره از اون پسر خوشش نمیومده!! اونم فقط در حد یه سلام و علیک و گفتگوی معمولی.... بعد نویسنده اضافه میکنه: " با خودم گفتم بگذار بفهمد من چه کشیده ام تا بعد از این نگوید این فکرها احمقانه است. خدایا چقدر نفهم و کودن بودم که درک نمیکردم حس حسادت زنانه کجا و غیرت و تعصب مردانه کجا! "

دیگه به قول گفتنی تو خود از این مجمل بخوان حدیث مفصل..............

اصولا مرد هر کاری بکنه درسته و حق مسلم اش هست! ولی زن٬ باید نفهم و کودن و حسود و احمق باشه که بخواد ازاون کارا بکنه!!!!!!!!!!!!! و زن خوب کسی است که خودش به این حماقت و حسادت خودش اعتراف کند! باشد که در اخر کتاب رستگار شود و با آقای سبیل ازدواج کند! اره قربونش

از موضوع و هدف کتاب که بگذریم یه نکته خیلی مهم در مورد این تیپ رمانها قوت قلم نویسنده در بیان احساسات هست که تو این کتاب اونقدر تکراری و خسته کننده بود که واقعا حوصله ادم رو سر میبرد.  سرتاسر احساس ندامت و پشیمانی و خودزنیهای دختره بود!!! به نظر من کتابی رو که نویسنده محترم توی ۴۴۸ صفحه طول و تفصیلش داده٬ خیلیییییییییییی راحت میشد تو  ۱۴۸ صفحه تمومش کرد!

ولی فقط یه نکته جالب برای من داشت٬ اونم اینکه شروع مشکلات این دو نفر از کوه بوده! یعنی توی برنامه های کوهنوردی که با دوستاشون شرکت میکردن٬ این بحثها و مشکلات هم شکل میگیره! این دقیقا چیزیه که خود ما یعنی من و همسری اون اوایل ازدواج تجربه کردیم.

همسری قبل از ازدواج عضو یه گروه کوهنوردی بود و همه کوههای بلند ایران رو از جمله دماوند رو به قول خودشون فتح کرده بودن.٬ لذا وقتی با اون دوستان همدیگه رو میدین همش شروع میکردن راجع به کوه و تجارب و خاطرات مشترکشون حرف زدن٬ که خب طبیعتا برای من هیچ جذابیتی نداشت و تداعی کننده هیچ خاطره ای نبود و حرفی هم برای گفتن نداشتم.... و حوصله ام هم سر میرفت و هیچ وقت حاضر به همراهی نبودم. تا جایی که اسمه دوستهای همسری رو گذاشته بودم دوستهای کوهی و پشت کوهی!

خلاصه همه اون مشکلات گذشت و الان ما به این نتیجه رسیدیم که ایراد بزرگ  ماها و خانواده ها اینه که دو نفرو که تازه با هم ازدواج میکنن٬ به حال خودشون نمیذارن. هیچ فرصتی برای با هم بودن و شناخت همدیگه نیست یا خیلییییییی محدوده. مدام باید تو جمع های مختلف دوستانه و فامیلی شرکت کنین بدون اینکه طرفتون رو شناخته باشین و انتظاراتش رو بدونین.

حتی خود ما ها چون به این روش زندگی عادت کردیم٬ ناخوداگاه به همین روش عمل میکنیم و اونو طبیعی میدونیم. حتی شاید اگه ماها رو تو جمع ها شرکت ندن دلخور هم بشیم! در صورتی که توی جامعه ما که ازدواجها اکثرا سنتی و نیمه سنتی هست واقعا یه وقت کافی لازمه تا دو نفر آروم آروم با زیر و بم روحیات همدیگه اشنا بشن. به نظر من هنوز هیچی نشده شرکت دادن همسر تو جمعهایی که برای خودمون جذابیت داره٬ اصلا کار درستی نیست و هیچ وقت نمیتونیم از طرف مقابل انتظار همراهی داشته باشیم. یا بگیم تو هم باید لذت ببری و چون نمیبری ادم منزوی ای هستی! دو نفر که تازه با هم ازدواج کردن باید دور و برشون خلوت باشه. باید یه فرصت و خلوتی هم خودشون و هم دیگران به وجود بیارن تا اون دو نفر همدیگه رو بشناسن.  که اگه اون فرصته رو بهش بدیم شاید در اینده همون ادم وقتی جمع رو شناخت و تفریحاتشون رو دید خودش بیشتر از ما راغب باشه برای شرکت کردن.

و آماااااااا از بحث کتاب که بیایم بیرون میرسیم به سریالهای آبکی تی وی. در صدرشون دلنوازان!

خداییش من نمیدونم این چه بلای خانمان سوزیه که افتاده به جون این کارگردانها... اونقدر مطلب رو بسط میدن که اخر سر تو جمع کردنش میمونن! بالاخره هم که معلوم نشد اصلا زمینی بوده٬ نبوده... مال کی بوده... و هزار و یک مورد دیگه.

خب دیگه بسه! از همه عالم و  ادم امروز من ایراد گرفتم تازه دوستان میان میگن ما نه این کتاب رو خوندیم و نه این فیلم رو دیدیم٬ حالا در مورد چی نظر بدیم؟!

دیگه اینکه عسل بانو اینروزا کمی تا قسمتی دپرس میباشه! دلم تغییر میخواد... توی سبک زندگی که فعلا نمیشه تغییری داد٬ تصمیم گرفتم تو قیافه ام یه تغییراتی بدم. دیروز بعد از قرنها رفتم سالن برای ابروهام. پرسیدم برای فر کردن موها و کاشت ناخن رو هم ۱۰۰۰ درهمی باید پیاده بشم!! دیدم اون ۱۰۰۰ درهمه تو جیب مبارکم بمونه بیشتر برای روحیه ام مفیده!

اینه که بعد از اصلاح ابرو اومدم خونه و آستینای همسری رو بالا زدم! رنگ و فرچه رو دادم دستش و کله مبارک رو  رنگ مالی کرد! اینجوری شد که الان من با موهای رنگ  دم خروس!!! خداییشم عین دم خروس شده موهام!قهقهه نشستم اینجا در خدمتتون و دپرسیتم به کل نیست و نابود شده!

اخه بهش میخورد رنگش قهوه ای باشه با یه کوچولو تناژ قرمز٬ ولی رو موهای من همون رنگی که گفتم دراومده.

دیگه اینکه عروسی برادرهمسری یه هفته بعد از عید قربانه. ولی ما نمیریم! اخه هر تعطیلی که میشه ما میایم ایران و وقتی برمیگردیم یه زمانی لازمه که خستگی سفر از تنمون دربره ولی ما از فرداش باید بریم سر کار! اینه که دلم میخواد این سه روز تعطیلی عید قربان رو تو خونه باشم و یکمی استراحت کنم.در ضمن با این موها میترسم برم جایی چشمم بزنن

همسری امروز قراره بره کنفرانس. ولی من اصلا به سر و وضع اش نرسیدم!! عیب نداره بذار بره بهش بخندن تا قدر عافیت رو بدونه!

خب دیگه دوستان من برم که یه عالمه کار ریخته رو سرم.

فعلا بای


بعدا نوشت: مریم جون کجایی خانومی؟ وبلاگت رو چرا بستی؟ حتما بهم یه خبری بده. دلم میشکنه ها


بعد از اونم بازم نوشت!

اینو یه جایی خوندم خیلی باحاله. شمام بخندین.

"بدین وسیله درگذشت جهان را تسلیت گفته و مراسم یادبود متعاقبا اعلام خواهد شد
البته همراه با ختنه سوران پسر بهزادو یلدا و مادر زن سلام رامین و روشنک و سفر ماه عسل دکتر زند و حجه الاسلام مهتاب و رعنا و اتابک و
بالاخره ناکامی ستایش و خود داری از هرگونه مراسم شادی آفرین چون نابینا شده و تقصیر رعنا و فریدون و گلی است
"

فقط یه موضوعی میمونه و اون اینکه بچه بهزاد دختر بود! حالا عیب نداره. ما که تو این سریال خیلی چیزا رو زیر سبیلی رد کردیم. اینم روش!

با هم خونه- نی نی و شمس العماره یک جمله بسازید!

»
سلیییییییییم.

خوفین دوستان؟!

خاله هم خوبه.

عارضم به حضور عنورتون که این چند روزه چش و چالم چپول شده!چرا؟ از بس که کتاب خوندم! رمان "هم خونه" رو تو سه روز تمومش کردم! رمان ایرانی زیاد نخوندم تا حالا...

کتاب بدی نبود. البته خوب هم نبود! میدونین یه مقداری سوژه اش و شروع داستانش خیلی غیرواقعی و آبکی بود... پایان قابل حدسش هم همینطور! ولی نقطه قوت کتاب در بیان احساسات بود. یعنی تماما زیر و بم احساس یه دختر و پسر عاشق رو خیلیییی خوب به تصویر کشیده بود. خیلی واقعی و خوب.... مخصوصا صحبتهایی که بین شخصیت اول داستان با دوستاش٬ توی دانشگاه یا بیرون میگذشت خیلی خوب بود! کاملا حرفهای دخترانه و دلواپسیها و دغدغه هاشون رو شرح داده بود.

امروز هم "دالان بهشت" رو میخوام شروع کنم....

دیگه اینکه ما اینجا یه همکار مصری داریم که یه بچه کوچولو داره. دختره. قبلا هم یه بار اینجا گفته بودم. حالا من این بچه رو یه سال و نیم پیش یه بار تو تولد باباش تو شرکت دیدم و به نظرم اصلا قشنگ نیومد! به همسری گفتم اخه این بچه که مامانش خوش قیافه است٬ باباش هم از اون بهتر! این چرا اینجوریه؟! خیلی سبزه و لاغر بود.

حالا دو روز پیش توی فروشگاه در حال خرید بودیم که یهو همین همکارمون رو با دخترش دیدیم. وااااااای خدا نمیدونین این بچه چقدر عوض شده بود  چقدر بزرگ شده بود.....خیلیییییییییییی ناز و خواستنی شده بود. اصلا دیگه سبزه نبود. چشمای خیلیییییییی خوشگلی داشت و بیشتر شبیه باباش بود. میدوید اینور اونور و بازی میکرد.. وقتی میخندید دندونهای کوشولوش که از هم فاصله داشتن پیدا بود... خیلیییییی ملوس بود. محو بچه هه شده بودم. همسری نیز هم!

برای اولین بار احساس حسادت کردم!!!!!! تا شب با همسری در مورد اون بچه حرف میزدیم. گفتم ای عسله غافل! اگه تو هم دو سال پیش بچه دار شده بودی الان اینجوری ورجه وورجه میکرد اینور اونوربغل همسری میگه: عسل٬ فک کن ادم تو خونه اش یه دختر بچه این سنی داشته باشه ادم احساس میکنه که واقعا پدره! قهقهه

راستی این شمس العماره رو میبینین؟ به نظر من که فیلم خوبی بود...به قول همسری تلویزیون ج ا و این عشقولانه ها... فقط این دختر ش ریفی نیا اگه نبود دیگه خیلی خوب بود! واقعا نمیدونم رو چه حسابی و با چه اعتماد به نفسی این دختره اومده جلوی دوربین! خداییش خیلی بی هنره!

ولی کل فیلم یه طرف٬ این ادرس ایمیل زیور هم یه طرف!

حالا از اینا گذشته٬ فکر میکنین اخرش لیلا با کدوم خواستگارش ازدواج میکنه؟! اصلا شما اگه جای لیلا بودین با کدوم یکی ازدواج میکردین؟! اینو تو کامنتهاتون بگین. خب؟...

من که انتخابم اون سورپرایزه بود! چشم همسری روشن! البته قیافه نداره ها.. ولی خب قیافه رو ول کن.. هیجان رو بچسب! اگه سرمو هم میبریدن و میذاشتن لب طاقچه٬ محاااااااااااال بود با بهروز ازدواج کنم! اصلا از این تیپهای داش مشدی! خوشم نمیاد!

ولی فکر میکنم لیلا با پرهام ازدواج کنه....

ایشالله که مبارکشون باشه

خب دیگه همینقدر بسه. راجع به همه چیز نظر دروکردم ماشالله...

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بای

عکس: مترو + دریم لند

»
 سلام.

خوبین خاله ها؟

یعنی واقعا رو رو برم....... روی کی رو؟  روی خودمو دیگه! اگه بدونین امروز چقدر کار دارم٬ بعد نشستم اینجا دارم وبلاگ اپ میکنم....

خیلی وقته عکس نذاشتم تو وبلاگ و اینه که امروز گفتم بذار جبران کنم. در واقع این یک پست       عکس ناک! میباشه.

اول دو تا عکس از مترو. عکس اولی که واضحه و بدون شرح!

 

اماااااا عکس دومی. اون جعبه نقره ای رو میبینین ( تیوپ ماننده) توش یه چیزیه؟ بگین چی؟

 روز افتتاح مترو٬ شیخ محمد توی یه کاغذی یه پیامی نوشته برای ایندگان و گذاشتنش تو این صندوق! قراره ۵۰ سال دیگه بازش کنن

دیگه عارضم به حضور عنورتون که شنبه رو پیچوندیم و رفتیم دریم لند. اخه هوا یواش یواش داره سرد میشه و گفتیم تا افتاب هست از موقعیت استفاده کنیم  و یکمی تن و بدنمون رو ذغالی کنیم خیلی ریلکسیشن خوبی بود و خیلی فاز داد. مخصوصا که من مدام به خودم میگفتم که ممکنه این اخرین باری باشه که میام اینجا و سعی میکردم نهایت لذت رو ببرم! نه که قراره خدای نکرده طوریم بشه ها.. نه... گفتم اگه یه موقع از امارات رفتیم....

اینم عکسهای دریم لند: این اژدها ها رو چنان با سرعت از دهنشون پرت میشی بیرون که چند متری همینجوری رو اب می سری!

 

اینام که دیگه معلومه دیگه. وقتی میرسی پایین چشات این شکلی میشه

 

 

 

 خب دیگه به سلامتی ما هم فعلا موندنی شدیم! یعنی دیگه مطمئن شدیم که همسر جون حداقل تا ۶ ماه دیگه کارش سر جاشه. بعدش هم کو تا ۶ ماه. از قدیم گفتن از این ستون به اون ستون چی؟ فرجه! آآبارک الله

میدونین به همسری گفتن از تیمشون یکی دو نفرو قراره که مرخص کنن ولی همسری جزو ثابت هاست. البته خب تجربه و تخصصش هم از اون یکی ها بیشتره. همسری میگه عذاب وجدان دارم. قربون اون دل مهربونش برم منم همش نگران همکارم که منشیمونه هستم. با خودم میگم اگه منو مرخص کنن حداقل همسری رو دارم و محتاج چیزی نیستم. ولی این بیچاره چی؟! اگه بیکار بشه چی کار کنه بد وضعی شده...

دیگه اینکه خاله عسل امروز در راستای مقاصد بشردوستانه٬ رفت یه جای خفنی واسه مصاحبه. رییسش ایرانی بود! اسم شرکت یه خورده همچین غلط انداز بود و من اون اولش فکر کردم شرکته دولتیه و مال یکی از این شیخ پشم الدین هاست! اینه که میخواستم از همونجا برگردم. ولی بعدش دیدم نه. اصلا با ایران زیاد کار نمیکنن و با کشورهای دیگه کار میکنن.

ظاهرا که وضعشون خوب بود و دفتر و دستکشون هم قرطی! ولی دو تا اشکال داشت! از نظر من البته. یکی اینکه شرکت تجاری بود. من بیشتر ترجیح میدم تو شرکت مهندسی کار کنم. دوم اینکه رییسم یه شخص بود! البته همه جا رییس یه شخصه  منظورم اینه که یه جورایی از اون سیستمها بود که رییس بالا سر ادمه. نیست ما اینجا سال به سال رنگ رییسمون رو نمیدیدیم٬ اینه که بدعادت شدیم. حالا فعلا گفتم هم  من باید فکرامو بکنم و هم اونا. ببینیم چی میشه. ولی سیستمشون عند گشادبازی بودا... هر موقع خواستی بیای... هر موقع خواستی بری...مژه

وای اینقدر کیف میکنم که روزها کوتاه شده. هر روز که میرسیم خونه یه ظرف میوه از انار و خرمالو و پرتقال و اینا میارم با همسری میزنیم تو رگ. خیلی حال میده. کلا از زمستون اینشو دوست دارم.

خب دیگه.. من برم که کلی کار دارم.. دیروز که نیومدم... امروز هم نصف روزم به وبلاگ خونی و نویسی و مصاحبه گذشت.

فعلا عزت زیادبای بای

 

احساس مسئولیت

»
سلیییییییییم فراوان بر اهالی وبلاگستان.Hello

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خانوم بچه ها خوبن؟

ما هم خوبیم و مشغول کار و زندگی هستیم. اینقدر چیزای جورواجور تو ذهنمه که میخوام راجع بهش بنویسم... نمیتونم جمع بندی کنم...

اول از همه مطلبی که راجع به دوستمون هدی شنیدیم٬ باید بگم خیلی خیلییییی ناراحت شدم و شبش یه عالمه گریه کردم...

میدونین من خیلی از این قضیه میترسم. یعنی بزرگترین ترس زندگیمه و خیلی زیاد هم به این مسئله فکر میکنم. ولی اونقدر ازش نفرت دارم که حتی نمیخوام اسمشو بیارم.... چند بار خواستم بیام کامل احساساتم رو در مورد این موضوع طبیعی کامل بگم و افکارمو بریزم بیرون٬ چون بخش زیادی از سلولهای خاکستری مغزم به شدت درگیرن باهاش! البته یکمی اش هم به خاطر تنهاییه.. چون که تنهایی برادرشه دیگه... ولی خب هر بار پشیمون شدم. همیشه سعی میکنم خودمو از اینجور فکر و خیالها دور کنم ولی باز یه اتفاقی میوفته که دوباره این افکار هجوم میارن به سمت من...استرس

 ولی میدونین تصمیم گرفتم تا وقتی چیزی ۱۰۰٪ مشخص نشده بهش فکر نکنم. یعنی حتی نمیخوام به ذهنم راه بدم. پس هدی جون تو همیشه در قلب من زنده ای.

شرکتمون شروع کرده به تعدیل نیرو. چون وزارت راه دیگه مثل سابق پول نمیده. کلا بازار کار دبی به شدت خراب شده. فقط تو ابوظبی وضع خوبه که اونجا هم زندگی کردن سخته....

البته از بابت ما که مشکلی نیست. چون حتی اگه این تعدیل نیرو دامن بنده رو هم بگیره٬ برای همسری مشکلی ایجاد نمیکنه و اینه که خیالمون تا حدودی راحته. از یه طرف میگیم برگردیم ایران ولی وقتی وضعیت تحصیلکرده ها و دوستهای همسری رو میبینیم٬ یه جورایی زبونمون رو گاز میگیریم... ابله به هر حال اینم به عنوان یه گزینه برامون مطرحه

همسری میگه بیا بریم قطر! ولی من میگم نه! دیگه بسه. خسته شدم... من یا تو همین امارات میمونم و یا برمیگردم ایران... با ارتشی جماعت ازدواج نکردم که هر سال٬ هر سال٬ کوله بارم بر دوش باشم که! ولی خب بارها من این حرفا رو زدم و اخر سر٬ این من بودم که راه افتادم عین یک زن مطیع دنبال همسری

خلاصه اینجوریاس. ولی میدونین خیلییییی هیجان انگیزه. اینکه ندونی چند ماه دیگه کجایی...

اها راستی فردا دقیقا دو سال و یک ماه از اولین تجربه کاری من میگذره. دو سال پیش ۶ اکتبر بود که من وارد این شرکت شدم. البته با پارتی مستقیم مهربان همسر! حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی الکی الکی کاردار شدم! مثل فکور تو شمس العماره!

میگماااااا من اینروزا اصلا حس و حال اشپزی ندارم. کل این هفته رو فقط یه بارش رو غذا پختم٬ اونم چی؟ ماکارونی! بقیه رو بی خیالی طی کردیم...

اها تا یادم نرفته بگم٬ رفتم نتیجه ازمایش خونم رو هم گرفتما... (تو رو خدا ببخشیدا اینقدر پراکنده است. عذر تقصیر میخواهییییییم!) هیچی دیگه... خاله هم یواش یواش باید غزل خداحافظی رو بخونه. فعلا دارم رو غزلش کار میکنم.. وقتی اماده شد براتون میخونمش.

بعلههههههه بنده با این فسقل وزنم٬ کلسترول خونم بالاست! فک کنننننننننن

البته من دو سال پیش تو تهران هم که ازمایش دادم همین نتیجه عایدم شد! ولی اونموقع همه بهم گفتن که چون هر روز صبح یه دونه تخم مرغ دو زرده میخوری٬ اینجوری شدی... ولی به جون خودم بعد از اون دیگه لب به تخم مرغ نزدم... همیشه هم تو خونه روغن زیتون استفاده میکنیم. چون اهل شیرین و مرباجات نیستم٬ کره و خامه هم اصلا نمیخریم...

واقعا چرا ایا؟متفکر البته بگما.. هم کلسترول بد خونم زیاد بود و هم کلسترول خوبش! دکتر گفت که جنبه ارثی داره و چون بقیه ریزفاکتورها رو نداری و سیگاری و الکلی نیستی و سابقه بیماریهای قلبی هم تو خانواده تون ندارین٬ جای نگرانی نیست و یکمی تو رژیم غذایی رعایت کن و دارو هم نمی خواد. گفت چون داروهاشو اگه بخوای بخوری باید مدت زیادی بخوری... بعدش هم این داروها ممنوعیت قطعی در بارداری دارن... اینه که اگه این وسط یه گوگولیه فضولی پیداش بشه٬ خیلیییی خطرناکه حسن!قهقهه

اینجوری شد که نتیجه ازمایشمونو عینهو پرونده اعمالمون که خاکستریه! زدیم زیر بغلمون و بدون دوا درمون برگشتیم خونه.دکتر میگفت من خودم هم مثل توام ولی دارو نمیخورم. ولی از نظر هورمونهای کبدی هیچ مشکلی نداشتم و بزنم به تخته٬ کبدم عینهو ساعت رادو (ساعت سالهای جوانی) کار میکرد. تازه گفت حالت تهوعت هم به این مربوط نمیشه.

پس به چی مربوط میشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟  گفتش که بیشتر جنبه روانی داره... میبینین تو رو خدا روانی هم شدیم! کبد به چه دردم میخوره وقتی روانم خرابه! ها؟!

بعد گفت حتما در بچگی از یه غذایی چیزی خوشت نمیومده و به زور تو حلقومت میکردن و تو هم گلاب به روتون میشدی و این الان روت اثر گذاشته؟! قصه قشنگی بود نه؟! البته راست میگه ها... این اتفاق به کرات افتاده برای منه بیچاره باید برم خر ننه بابامو بچسبم!

راستی دیشب با بابام کلی تلفنی صحبت کردم و اینا.. یه صدقه ای داشتم که چون اینجا نمیتونستم بدم به اون گفتم زحمتش رو بکشه. بعدش هم یه خبر بد شنیدم و اون اینکه عمو کوچیکه و زنش از هم جدا شدن و دختر کوچولوی ۴ سالشون این وسط بلاتکلیف مونده......

خانواده پدری ما هم که ماشالله... مدال طلا میارن در زمینه طلاق... حالا دیگه اگه کسی بهمون دختر داد... ببینین کی گفتم... همتون ترشیده میشین بد اخلاق ها!عصبانی

البته من چون زیاد ارتباطی با این عموهه نداریم نمیدونم مشکلشون چیه. ولی اینو میدونم که اینا اصلا مناسب هم نبودن و همون اولش هم که زن عمو جواب بله رو داد٬ بنده دو عدد شاخ دراااااااااااز بر کله مبارکم روییدن گرفت!Capricorn

حالا به خودشون کاری ندارم.. . بالاخره ادم بزرگن و دارن تقاص اشتباهاتشون رو پس میدن... ولی اون دختر کوچولو چی؟ خیلی دلم براش میسوزه... دیشب خیلی ناراحت بودم و غصه خوردم. یکمی هم اشک افشانی کردم.... یاد بچگی های خودم افتادم...

اصلا میدونین چند ماه پیش که من یه بار زن عموم رو با بچه تو خونه عمه ام دیدم٬ همون روز به بابام گفتم که این بچه کاملا افسرده است. اصلا عین بچه ها بچگی نمیکرد... مثل ادم بزرگا ساکت نشسته بود و فقط فکر میکرد.... فک کن... بچه ۴ ساله... دختر عمو قربونت بره عزیییییزم.

البته من اون موقع نمیدونستم که اینا میتونه به خاطر مشکلاتی باشه که تو خونه بین عموم و زن عموم هست.. فکر میکردم به خاطر مسائلیه که قبل از زایمان زن عموم پیش اومد... اخه یکی دو ماه قبل از زایمان زن عموم٬ برادرش که رفته بود خونشون٬ تو خونه عموم اینا قرص اکس خورد و مرد! زن عموم هم از شوک اون قضیه زایمان زودرس کرد.. گفتم شاید به خاطر اون استرس هاست که رو این بچه اثر گذاشته...

به هر حال خیلی ناراحتشم. کلا من حس مسئولیتم بالاست. نیست بچه اولم! ولی دیگه اینروزا خیلی زیاد غصه همه رو میخورم. همسری میگه دیگه نباید اینقدر واسه چیزایی که کاری از دستم برنمیاد خودمو ناراحت کنم. نمیدونم....

خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر بکنه. یه چیز دیگه هم میخواستم بگم راجع به یه احساسی که جدیدا در من ایجاد شده٬ ولی دیگه خیلی زیاد شده و چشماتون الان درد گرفته. اونم بمونه واسه بعد.

اخر هفته خوبی داشته باشین.

بای

 

مستشفی الایرانی

»
سلام.

اونقدرررررررررر فکرم مشغوله و پر از اگر و مگره که اصلا نمیتونم تمرکز کنم و یه پست بنویسم.... صبح تا شب مشغول فکر کردن هستم! متفکرباید اسممو عوض کنم بذارم فکور! بیشتر هم به شغلم و اینده و موقعیتمون و هزاااااااااااااار تا چیز دیگه فکر میکنم...

میدونین به شدت احساس مغبونیت میکنم!!! واسه خاطر درسی که خوندم... واسه خاطر عمری که من و همسری هدر دادیم واسه درس خوندن... میدونین نمیدونم دور و بریهای شما هم اینجوری هستن یا نه. ولی من تو دور و بریهای خودمون میبینم هر کی درس خونده٬ عقب مونده! انگاری درس خوندن یه جور عامل بازدارنده است. باعث میشه شما دیرتر راهت رو پیدا کنی.

 من میبینم هم سن های همسری یا حتی کوچکتر از اون٬ که تا دیپلم بیشتر درس نخوندن٬ وضع مالیشون از ما بهتر نباشه ٬ بدتر هم نیست... نگاه میکنم به برادر همسری٬ به پسر عمه اش٬ به پسر دایی خودم... میبینم اول ازدواجشون یه خونه گرفتن و یه ماشین در حد ماشین ما خریدن و تاااااازه عروسی های مفصل تری هم گرفتن! حسود شدم ایا..... واقعا به این نتیجه رسیدم که درس خوندن تو این جامعه کار عبثیه. فقط توقعات اطرافیان رو بالا میبره....اصلا بچه مو مدرسه هم نمیذارم بره...!!!!!!!!!! هر وقت بزرگ شد بره نهضت سواد اموزی خوندن نوشتن یاد بگیره!!  عوضش از اون اول میذارمش بره دم حجره وایسته کار یاد بگیره قهقههقهقهه

خداییش اگه بخوای درس بخونی و بعد از اون راه درامد کسب کنی و زندگیتو بگذرونی٬ کلاهت پس معرکه است... همه میان رد میشن و تو میمونی درجا میزنی.... حسی که من اینروزا به شدت باهاش درگیرم ادمی که میخواد درس بخونه٬ اگه بخواد تو زندگی به یه جایی برسه باید ابوی مایه دار گرامی داشته باشه که مفت و مسلم همه چی رو براش فراهم کنه. نه مثل ماها که.....

بگذریم از این حرفا...

ریسمون از شرکت رفت و اونروز یه گودبای پارتی براش گرفتیم. به سلامتی راهی استرالیا شد. البته گفت قبلش یه تور یکماهه دور دنیا میره مژه

جمعه عصر هم با همسری رفتیم مارینا واک. از اونجا هم رفتیم خونه دوستامون و شام اونجا بودیم و کلی با هم حرفیدیم و سیاستهای شرکت و وضعیت اینده رو نقد و بررسی کردیم.

توی واک بودیم که یه مغازه داره انواع اکسسوریزهای باحال داره و من یه بار یه جفت گوشواره از اونجا گرفته بودم که خیلی ناناز بود. دیدم گردنبند اونو چون یکی مونده تخفیف زده. همسری هم برام خریدش. برای تیپ زمستونه کم داشتم....

دیروز هم که شنبه باشه٬ از صبح رفتم بیمارستان ایرانی و برای یه کار نیم ساعته دقیقا دو ساعت و نیم معطل شدم....کلافه سیستم ایرانی همه جا همینه.... اخه نمیدونم اشاره کرده بودم یا نه٬ که من همیشه وقت و بی وقت حالت تهوع دارم.... الان چند ساله که این مشکل رو دارم و چند بار هم پیگیری کردم و نتیجه ای عاید نشده.

دختر خالم هم تا حدودی این حالتها رو داشت٬ البته کمتر از من. یه دکتری تو گرجستان بهش گفته بود که میتونه مشکل از کبد چرب باشه. اونم تو تهران ازمایش داد و معلوم شد همینه. حالا منم گفتم برم یه ازمایشی بدم. شاید این حالتهام به همین دلیل باشه.

خلاصه که صبح رفتم بیمارستان. اول واسه شماره گرفتن (اخه مثل بانک باید شماره بگیری بعد وقتی نوبتت شد بری بگی برای چه دکتری ویزیت میخوای و تازه ویزیت بگیری) خلاصه اون دستگاهی که شماره میده خراب بود و اونا هم نمیکردن دستی به مردم شماره بدن! انبوهی از جمعیت اونجا ایستاده بودن و اونا هم بیکار.... تا اینکه بعد از ۲۰ دقیقه ای دستگاه درست شد و مردم انچنان حمله ور شدن به دستگاه که من برای حفظ جونم  چسبیدم به دیوار و اونجا سنگر گرفتم خلاصه یه اقایی دلش سوخت و در راه خدا یه شماره هم به ما داد... بعد دوباره نیم ساعت نشستیم تا نوبت بشه بریم ویزیت بگیریم. رفتیم جلوی اتاق دکتر ۵ دقیقه نشده بود که نوبتم شد.

بعد برگه ازمایش رو بردم واسه بیمه. اونجا سیستمشون قطع بود و نمیتونستن بفرستن واسه بیمه! دوباره یه نیم ساعت وایستادیم تا وصل شد و فرستادن. بیمه جواب داد که فرم کامل نیست و ببرین دکتر کاملش کنه!!! دوباره بردم برای دکتر که دیدم دکتر رفته بخش به مریض هاش سر بزنه! الان نگاه نکنین میخندما... اونجا کم مونده بود بشینم وسط عر بزنم! دوباره ۲۰ دقیقه منتظر شدم دکتر اومد و نوشت.... بردم پذیرش و دوباره فرستادن واسه بیمه... دوباره نیم ساعت بعد بیمه جواب داد.... رفتم تو ازمایشگاه. خانومه اومد ازم خون بگیره٬ همکار کناریش هم داشت از یه بچه خون میگرفت که اون بچه چنان جیغ های بنفشی میکشید که کم مونده بود من زهره ترک بشم!استرس خانومه منو همونجوری با دست کش بسته ول کرد و رفت کمک همکارش!!!!!قهقهه خلاصهههههههه این بود ماجرای بیمارستان رفتن ما. توبه کردم دیگه اگه بمیرم هم بمونم تو خونه بمیرم و اینقدر خودمو عذاب ندم!

تازه امروز هم باید میرفتم نتیجه رو میگرفتم که یادم رفت!whistling

عصر دیروز هم همسری گفت بیا با مترو بریم امارت مال٬ ببینیم بالاخره حاصل زحماتمون چی شده. خلاصه رفتیم و موقع رفتن تا خود امارت مال سر پا وایستاده بودیم... کمرم شکست! ولی مترو خیلی خوشگل شده بود. مخصوصا ایستگاه الاتحاد و خالد بن ولید که تم خاک و اب داشتن و طرحشون عربی بود.

امشب هم باز قراره بریم مارینا واک! اخه یکی از همکارامون که تا حالا چندین بار ما رو جاهای مختلف مهمون کرده٬ الان داره از دبی میره و ما هم گفتیم یه شب مهمونش کنیم.

البته خودم بیشتر دوست دارم بخوابم تو خونه و دلنوازان رو ببینم. کلا اینروزا زیاد دل و دماغ ندارم...

خب دیگه... فعلا عزت زیاد بای بای

 

 

حرفهای ته دلم...

»
نمیدونم چرا همینجوری دلم خواست بنویسم...

دلتنگ ایرانم...

دیگه خیلی دلم هواش رو کرده...

اونروز با جاری رفته بودیم میوه فروشی تا من نارنگی بخرم. اخه خیلی نارنگی دوست دارم.. عاشق نارنگی های سبز و کال این فصل هستم٬ تو مغازه سبزیهای مختلف رو چیده بود... سبزیهای تر و تازه.. خوش رنگ و خوشبو.... یاد اونروزا افتادم که هر روز صبح میرفتم سبزی میخریدم اخه من نقطه ضعف عجیبی در مقابل سبزی دارم... واقعا زندگی ارزش اینهمه بدو بدو رو نداره... ارزش اینو نداره که خودتو از این دلخوشیهای کوچیک محروم کنی...

واقعا دلم میخواد برگردم...

البته جای بسی خوشحالی داره... چون انچه مسلم است اینکه  تا سه ماه دیگه تکلیف مشخص میشه... یا میریم ابوظبی!!!! یا برمیگردیم ایرانبغل به هر حال تغییره دیگه... هر دو حالتش خوبه. خوبتر اینکه حتی اگه مورد اول اتفاق بیوفته و ما بریم ابوظبی٬ دیگه بیشتر از یک سال و یا نهایتااااااا یک سال و نیم نمیمونیم و برمیگردیم البته امیدوارم...praying

چون مهاجرهای زیادی رو دیدم که سالها اینجا بودن و هر سال هم همین حرفو میزدن..

همسری امروز میگه میخوای بریم ونزوئلا!!!! میگم همون مملکت چ ا وز منظورته دیگه؟! میگه اره

میگم نه ممنون. اهمدی نزاد رو ترجیح میدم! خوش تیپ تره 

اومدم تهران یه پرس و جویی از قیمتهای خونه کردم. بد نبود. میتونیم یه خونه بزرگ بخریم و البته بدیمش واسه رهن کامل و پولشو بذاریم رو پولمون. ولی اگه بخوایم خودمون بیایم بشینیم توش٬ یعنی پول رهن اش رو جور کنیم و یه ماشین خوب هم بخوایم بخریم٬ حداقل یه سال دیگه باید وایستیم اینجا و کار کنیم...

اول برام خیلی مهم بود... ولی الان دیگه نیست!!!!

 مهم نیست که حتما یه خونه بزرگ از خودمون داشته باشیم... حتی همسری اگه یه ماشین خوب عسل پسند! بخره و یه خونه بزرگ هم رهن کنه من حاضرم برگردم... که در حال حاضر میتونیم اینکارو بکنیم... یه خونه کوچیک هم داریم که میتونیم بعدا بزرگش کنیم... اخه ادم اگه همه خواسته هاشو الان به مرحله عمل برسونه٬ اون وقت تا ۵۰ سالگیش چی کار کنه؟!I don't know - New!

البته مامانم به این افکار من میخنده... امان از حرف مردم.......

نمیدونم چرا همه تصورشون اینه که ما چون دو سال اینجا کار کردیم٬ الان باید بریم نصف ایران رو بخریم!!! میدونم که اگه الان بیام٬ این حرفا اعصاب معصابمون رو خرد میکنه...

نمیدونم....

خوشحالم که تو هر شرایطی همسری کنارمه... بودنش بهم ارامش میده...

امروز شاید بریم ابوظبی....

برامون دعا کنید...

 

 

 

ادامه سفرنامه

»
خببببببب

تا اونجا گفته بودم که رفتم تبریز و هیئت استقبال هم اومد پیشوازم و با سرود ای عسل قهرمان٬ خوش امدی به شهرمان٬ منو بردن خونه

دیگه از فرداش عین یکعدد نی نی کوچولو  چسبیده بودم به مامانم و یه جورایی ازش اویزون شده بودم حتی ظهرها هم که میخواستیم یه چرت بزنیم میرفتم میچسبیدم به مامان! یه روز هم بابا جونم رو دیدم و امسال هم بازنشسته شده و کلی با هم حرف زدیم و رفتیم کافی شاپ و خلاصه کلی خوش گذشت.

تا اینکه روز عروسی شد و از صبح رفتیم ارایشگاه.اخه ساعت ۲ مراسم شروع میشد. مامانم از یه ارایشگاه نزدیک خونه وقت گرفته بود. منم چون لباسم مدلش جوری بود که پشتش باز بود و در واقع مدلش پشتش بود٬ مجبور بودم موهامو جمع کنم. به خانومه گفتم یه مدل ساده از اون سیخ سیخ ها برام درست کنه و اصلا هم تافت و ژل و چسب نماله به موهام. خیلی بدم میاد موها رو یه جوری درست میکنن انگاری سیم ظرفشوییه.  ولی خب خانومه حرف گوش کن بود و موهام همونی شد که میخواستم.

صورتمو هم خودم ارایش کردم. چون بیرون خیلییییی غلیظ درست میکنن و هر چقدر هم تو خودتو هلاک کنی و بگی ملایم میخوام٬ باز اونا کار خودشون رو میکنن و اخر کار میبینی یه قیافه جنگلی خیلی وحشتناکی پیدا کردیاسترساینه که خودم ارایش میکنم و فقط یه مژه و خط چشم رو میدم ارایشگره واسم بکشه.

خلاصه که یکی یکی حاضر شدیم و با یک ساعت تاخیر رسیدیم برای مراسم عقد. اونجا بود که چشممون به جمال اقا دوماد منور شد  جای برادری پسر خیلی خوشتیپ و خوش بر و رو و خوش هیکلی بود. ولی البته اونقدری نبود که ما انگشتمون رو ببریم!

ولی اندکی نگذشته بود که رسما و عملا فکمون چسبید به زمین و این دفعه دیگه انگشت رو بریدیم انداختیم جلوی پیشی قهقهه میپرسین چرا؟! واسه اینکه دایی جانمان یکعدد پژو پرشیای ناقابل تقدیم عروس دوماد کرد و ما هم که حساسسس...... قهقهه ار فرط حسادت این شکلی شدیمmonkey ولی بی شوخی خانواده داماد حسابی غافلگیر شدن.

اها اینو هم بگم که دختر داییم هم ارایشش فوق العاده قشنگ شده بود.

بعدش هم طبق معمول به رقص و بخور بخور و عکس انداختن گذشت.بعد از شام رفتیم خونه داییم تا ادامه مراسم رو داشته باشیم.....

همینطوری که نشسته بودم٬ داشتم به عروس دوماد نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم که چه دوماد اروم و خوش تیپیه و به نظر میاد خیلی ادم ساکت و خوش اخلاقی باشه... در همین حال عروس دوماد پا شدن واسه رقص دونفری و منم رفتم جلوتر که فیلم بگیرم. آقا دوماد قصه ما٬ موقع رقصیدن همش فریز میشد یه جا و همونجا میرقصید.اصلا اینور اونور حرکت نمیکرد.... اینه که عروس مرتب بهش میگفت بچرخ! چشمتون روز بد نبینه که در یک آن اقای دوماد بهش برخورد و قهر کرد و اومد نشست سر جاش!!!!!!!!!!!!! دختر دایی منم طفلکی همونجوری تنها موند وسط٬ دستهاش رو  هوا........ و کاملا شوکه شد از این رفتار اقا دوماد!!!!

من که خشکم زده بود....چند دقیقه ای طول کشید تا مامان دوماد راضیش کرد دوباره پاشه و به شلنگ تخته انداختنش ادامه بده........ ولی حال دختر داییم دیگه خوب نشد که نشد!! طفلی خیلی ضایع شد و حالش خراب شد. ما ها هم همگی خیلی ناراحت شدیم. من که اون شب تا صبح فقط یاد اون رفتار میوفتادم و خوابم نمیبرد! من اگه بودم قطعا میزدم زیر گریه.... اصلا از دوماد خوشم نیومد... خیلی بچه ننه و مغرور بود... معلوم هم بود که خیلی مامانیه.... چون وقتی رقص شون تموم شد و نشست سر جاش٬ با عصبانیت داشت برای مامانش توضیح میداد...

حالا از اونروز به فکر دختر داییم هستم. خدا کنه این رفتار یه استثنا بوده باشه و پسره همچیییین  ادم آبرو بری نباشه.praying خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر کنه. دختر داییم خیلی دختر خوب و ساده ایه. ایشالله که خوشبخت بشه.

دیگه شب ساعت ۲ بود که مراسم تموم شد و ما هم برگشتیم خونه. یعنی دقیقا ۱۲ ساعت بود که ما تو مراسم عروسی بودیم  فرداش هم مدام در حال چرت زدن بودیم...

روز جمعه٬ یعنی اخرین روزی که من تبریز بودم٬ پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهرم اومدن تبریز خونمون و کلیییییی هم خوراکیهای خوشمزه برام اورده بودن که با خودم بیارم دوبی... هر چی هم بهشون گفتم اینا زیاده و بارم زیاد میشه٬ گوششون بدهکار نبود و هی میگفتن اینو ببر... اونو ببر... اخر سر یک سوم چیزایی رو که اورده بودن برداشتم و دو سوم رو گذاشتم موند. با این حساب عصر که منو بردن فرودگاه بارم شد ۴۰ کیلو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه تو پروازهای داخلی ۲۰ کیلو مجازه....

مجبور شدم یه ساک چند تنی رو با خودم بیارم تو هواپیما... چشمتون روز بد نبینه.. دستم مرد! دراز شد... شدم مجید دلبندم!

مهماندار که خواست کمکم کنه گفت خانوم اینکه هم وزن خودتونه! خنده دیگه بهم گفتن موقع پیاده شدن منتظر شو با خدمات ویژه که چلاق ها رو میبرن برو! منم موندم و اونا وسایلم رو برام اوردن.قرار بود برم خونه برادر شوهر بزرگه. یعنی قرار بود خودشون  بیان دنبالم. ولی همینکه موبایلم رو روشن کردم دیدم شوهر جاری حسوده زنگ زد که تو فرودگاه منتظرمه!! و من رویش چندین و چند  عدد شاخ رو بر کله مبارکم کاملا احساس نمودم!!

خلاصه برادر شوهره وسایلم رو برداشت و سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه. دیدم به به همه جمع اند....  جاری بزرگه هم کلی تدارک دیده بود و چند مدل غذا درست کرده بود. 

به قول شاعر که میگه: تو خود حجاب خودی٬ همسری از میان برخیز! 

واقعا مثله اینکه تا الان مشکل این همسری بوده... این دفعه یه بارکی همه باهام مهربون شده بودن.خلاصه دور هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم. شب هم که همه رفتن تا ساعت ۱ نشستیم با جاری بزرگه حرفای خانومانه زدیم و خیلی خوش گذشت.

فردا صبحش با جاری بزرگه رفتیم پارک پردیسان. اونجا بودم که یه دوست وبلاگی خیلیییییی عزیزم بهم زنگ زد و چون اولین بار بود و این دوستم هم٬ هم اسمه جاری جدید من بود٬ اینه که منه منگول اولش نشناختم و بسی شرمنده شدم ولی بعدش خیلی خوشحال شدم... مرسی دوست جون

موقع رفتن به فرودگاه هم  یه ۷-۸ کیلو از خوراکیها رو خونه جاری خالی کردم و به جاش کتابهامو که از قبل خریده بودم برداشتم و اومدم فرودگاه. اونجا هم دیدم یا علییییییییی.....  ۳۸ کیلو بار دارم!! بهم گفتن کتابها رو بردار تو دستت ببر... ولی اقاهه که مسئولش بود گفت اشکالی نداره همه رو ازش تحویل بگیرین. اضافه بار هم نخواست

وقتی داشتیم میرسیدیم نزدیک فرودگاه٬ اعلام کردن که دمای فعلی هوا ۳۳ درجه!!!  دلم میخواست از همونجا دور میزد و برمیگشت... واقعا دلم میخواست برگردم... حتی با اینکه میدونستم همسری الان تو فرودگاه منتظرمه.........

خلاصه رسیدم و بارها رو گرفتم و اومدم بیرون و دیدم یکعدد همسر با یه دسته گل  بوس بوسی کردیم و اومدیم تو ماشین. موقع رانندگی همش نگاهم میکرد و میگفت چه عوض شدی! چقدر باهام سرسنگین شدی! چرا غریبه شدی!

خلاصه که این بود گزارش سفر مجردی عسل بانو.

دیگه دستم درد گرفت.

فعلا بای

 

گزارش سفر مجردی من به ایران

»
من امده ام وای وای

من امده امممممممHello

سلام خاله جونها. خوبین؟ خوشین؟ منم خوبم.مرسی که این مدت به یادم بودین و برام کامنتهای خوشگل گذاشتین.

 یه هفته ای ایران بودم و الان به این نتیجه رسیدم که

  It is the time to come back  احساس میکنم که دیگه واقعا تحمل اینجا برام سخت شده. خیلی برام عجیب بود... منی که اونقدر به خونه خودم وابستگی داشتم و همیشه ترجیح میدادم تو خونه خودم باشم٬ اینبار اصلاااااا دلم تنگ نشده بود!!!!!!! همش میخواستم بیشتر بمونم که این همسری سنگدل نذاشت!

روز شنبه همسری منو برد فرودگاه و تنهایی رفتم سوار هواپیما شدم و پیش به سوی ایران.Superheroاصلا هم نترسیدم!استرس

از فرودگاه هم تاکسی گرفتم و رفتم خونه دختر خاله ام. عصر هم رفتم تو ونک یه چرخی زدم و دو تا رمان  از شهر کتاب خریدم.موقع برگشتن هوا تاریک شده بود و منم شدید دلم گرفته بود...

 فرداش خانوم پسر عمه همسری (همونایی که ماه پیش اومده بودن دبی) صبح اومد دنبالم و دیگه اونروز تا عصر با هم بودیم.

اول از همه رفتیم سعادت اباد و یه معجون زدیم تو رگ بعدش رفتیم بنگاه و یه سری قیمت گرفتیم و تاااازه یه خونه هم رفتیم دیدیم خنده

از اونجا رفتیم میلاد نور تا من برای خودم مانتو بخرم. اخه یه مانتو از اون جلو بسته ها داشتم. اونا هم که هیچی.. وقتی میخوای درشون بیاری کل دکور آدم رو به هم میریزن اینه که گفتم تو عروسی دختر داییم وقتی میخواییم بریم واسه شام باید مانتو بپوشیم٬ اونوقت دکورم خراب میشه! خلاصه رفتیم و دیدم همه مانتوها ضخیم و پاییزه! منم که یه چیز نازک و راحت و در عین حال مجلسی میخواستم دیگه....

اخرش یه مغازه بود که مانتوهای تابستونیش رو حراج زده بود و همشون هم سایز ۳۶... فک کنننننن مانتوها هم همه ترک٬ که قیمتشون ۶۸ تومن بود و شده بود ۲۵ تومن!!!  البته یه تعداد محدودی مانتو داشت ها...همشون هم سایز من. خلاصه ۳-۴ تا پوشیدم و اخرش یه دونه مشکی و طلاییشو انتخاب کردم که با شال طلاییم ست شد. نمیدونین چقدر لذت بردم از خرید مانتو  خانوم پسر عمه هم مرتب ازم تعریف میکرد و من خوش به حالم میشد...( عقده توجه!)

 بعدش رفتیم خونه جاری بزرگه و یه سر به اونا زدیم و از اونجا رفتیم رستوران. یعنی خانوم پسر عمه منو مهمون کرد. رفتیم یه رستوران شیک و دلی از عزا دراوردیم.

بعدش هم خانومه منو اورد نزدیک خونه خودمون پیاده کرد و چون خودش باید میرفت سر کار٬ خداحافظی کرد و رفت. منم اول از همه رفتم ارایشگاهی که همیشه میرفتم. اونجا همه بهم میگفتن چقدر عوض شدی. بزرگ شدی! بعد از اینکه کارم اونجا تموم شد٬ رفتم یه سر هم به خونمون زدم و بنگاههای منطقه خودمون رو هم رفتم و پرس و جو کردم. دو دور هم بلوار سر سبز خودمون رو پیاده دور زدم. خیلیییییییی لذت بردم. هوا ملسسسسسس٬ بلوار هم سر سبز....... خلاصه عشق کردم.

دست خانومه پسر عمه درد نکنه. اونروز کلی منو با ماشین گردوند و من به همه کارام رسیدم و خیلی بهم خوش گذشت.

دیگه عصر شده بود.برگشتم خونه دختر خالم و یه دوش گرفتم و یکمی استراحت کردم و شب رفتم فرودگاه که برم تبریز.

تو فرودگاه که بودم٬ یه خانوم مسنی کنارم نشسته بود که تا من نشستم پرسید دخترم دانشجویی؟ !گفتم نه!.

 داری مهمون میری؟ گفتم اره دارم میرم خونه مامانم مهمونی! خانومه این شکلی شد  گفت پس ازدواج کردی... من فکر کردم مجردی...منتظر اصلا بهت نمیاد... ( نیست این دفعه ابروهامو پهن و بلند برداشته بودم. همه میگفتن خیلی قیافه ات عوض شده)اخه ما داریم برای پسر برادرم دنبال یه دختر خوشگلی میگردیم. یه نفر مثله تو گیرمون نیومده! قهقهه

بعدش که از خودم پشیمون شد و تیرش به سنگ خورد٬ پرسید خواهر چی؟ داری؟ میشه بهم شماره بدی؟!

خلاصه که بساطی بود....

ساعت ۱۰:۳۰ شب هم  رسیدم تبریز... مامانم و داییم اومده بودن دنبالم.... رفتیم خونه و تا ساعت ۱:۳۰ شب داییم و زن داییم و عروس  و پسرشون خونمون بودن.خیلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم. فرداش هم وقتی تلفنی باهاشون صحبت میکردم٬ گفتم که هوس شیرینی کردم. شب دیدم با یه جعبه گنده از انواع شیرینی های تر اومدن خونمون دیگه ذوق مرگ شدم

خلاصه این دفعه٬ هم فامیل خودمون و هم فامیل همسری واقعا برام سنگ تموم گذاشتن و حسابی بهم حال دادن. از همشون ممنونم.

عروسی و بقیه ماجراها رو  هم بعدا تعریف میکنم...

 

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com