سلام گوگولیهای خاله.
خوبین؟ منم خوبم. دیروزو شرکت نیومده بودم.موندم خونه و استراحت دروکردم.ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم و گفتم بذار امروز که خونه ام به رسم گذشته ها با دست و صورت نشسته یه زنگ به مامانم بزنم. اخه یادش به خیر٬ تهران که بودیم٬ هر روز صبح که از خواب پا میشدم قبل از اینکه حتی دست و صورتم رو بشورم یه زنگ به مامانم میزدم![]()
خلاصه زنگ زدم و مامانم طبق معمول خیلی انرژی تیک بود و بسی خوشحال شد که من اول صبحی زنگ زدم. خودش رفته بوده پارک و با دستگاههای ورزشی یه کمی کار کرده بود و تازه برگشته بود. وقتی باهاش حرف میزدم کاملا بوی بهار و بوی هوای این موقع تبریز رو با تمام وجود حس میکردم. باور کنین چند تا نفس عمیق کشیدم.هوای تبریز الان خیلی محشره. تبریزیها میدونن. خلاصه کاملا حس قشنگ بهاری به منم منتقل شد و روزم رو به خوبی شروع کردم.![]()
برنامه ریزی کردم اول مرداد بیام ایران و ۲۵ روز بمونم! اینجوری هم عورسی پسر داییم رو میرسم برم و هم عروسی پسر عمه همسری رو٬ هم تقریبا یه ماه از تابستون مزخرف اینجا میگذره. فقط یه مشکلی هست که اونم مشکل همیشگی خانومهاست یعنی لباس! من چون اون لباسی رو که خریده بودم تو عروسی پسر خالم پوشیدم دیگه ضایع است دوباره اونو بپوشم.همه هم همون فامیل و همون ادما!![]()
زورم هم میاد دوباره برم کلی پول لباس بدم.( چه خسیس
) اینه که بعد از تفکر بسیار به این نتیجه رسیدم که حالا واجب نیست حتما پیراهن بپوشم. دفعه پیش پارچه سفید گرفته بودم برای کت و دامن که هنوز مونده و میتونیم اونو یه کت و دامن جینگولی بکنیم و بپوشم.
و خلاصه بسی از این فکر شاد شدم. به نظرتون خوبه ادم واسه عروسی کت و دامن سفید یه مدل شیک بپوشه؟ در ضمن اگه سایت مدل لباس سراغ دارین هم منو بی خبر نذارین. پیراهنی رو هم که خریده بودم رو واسه عروسی پسر عمه همسری میپوشم. اونا که ندیدن!![]()
مامانم دیروز یه ماجرایی رو برام تعریف میکرد.برادر یکی از عروسهای فامیل٬ که از قضا تک پسر هم هست و خانواده خیلی خوبی هم هستند حدود یه ماه پیش حتی شاید کمتر با یه دختر خانمی عقد کردن و قرار بود یه ماه دیگه هم عروسیشون باشه ولی مامان میگفت الان فهمیدن که دختره دست راستش اصلا کار نمیکنه و تقریبا فلجه و اصلا با اون دستش هیچ کاری نمیتونه بکنه و به اینا هم از قبل نگفتن!
نمیدونم واقعا مردم پیش خودشون چه فکری میکنن؟! متاسفانه به ازدواج به چشم تجارت نگاه میکنن که هر چی بیشتر سر طرف رو شیره بمالن بیشتر سود کردن! الان هم داره برنا مه شون به هم میخوره.واقعا ادم به اینا چی بگه.....
راستی یه پیام پزشکی بهداشتی هم براتون دارم.خانوما سعی کنین به میزان کلسیمی که دریافت میکنین توجه ویژه داشته باشین. خیلی برای خانوما این قضیه مهمه. به خصوص که تو دوران ح ا ملگی هم کلی از ذخیره کلسیم بدن٬ از دست میره.
من خودم جزو اون ادمایی هستم که اصلا شیر دوست ندارم و به عبارتی الان ۲۰ ساله که شیر نخوردم!ولی ماست و دوغ رو فرراوون میخورم و هر وقت یادم بیوفته قرص کلسیم هم میخورم.هر وقت هم به همسری میگفتم بیا تو هم قرص کلسیم بخور میگفت من که شیر طبیعی رو میخورم و نیازی به این چیزا ندارم.
حالا اینا رو واسه چی میگم؟! جمعه تو یکی از این سنترا بودیم که دیدیم یه گروهی هستن که با یه دستگاه٬ تراکم استخوان رو اندازه میگیرن. یعنی کف پاتو میذاشتی رو دستگاه و اون برات حجم توده استخوانی رو اسکن میکرد و اندازه میگرفت. البته دیگه دقت اش چقدر باشه نمیدونم. من و همسری هم رفتیم تست رو انجام دادیم و نتیجه اش برعکس اون چیزی بود که نتظار داشتیم.
منی که نه شیر میخورم و نه ورزش میکنم شاخصم بود ۹۶ و ماله همسری بود ۸۶ !!!!! البته بین ۸۰ تا ۱۲۰ رنج نرمالش بود ولی ما کلی سورپرایز شدیم از این نتیجه و دکترش هم به من گفت که خیلی کار خوبی کردی که این قرصها رو خوردی و به همسری هم توصیه کرد بخوره.
اینه که حواستون باشه. یه بسته از این ساپلمنتها داشته باشین و هر وقت یادتون افتاد بخورین. فکر نمیکردم اینقدر موثر باشه!
اونروز تو شرکت یه سری نامه رو که تاخیر داشت لیست کردم بردم نشون رییس امر ی کاییه دادم. داشتم از اتاق میومدم بیرون که رییس شروع به صحبت کرد. توجه شما رو به این مکالمه دل انگیز ناک جلب میکنم.
من با حالت شاکی مابانه : این نامه ها خیلی دیگه تاخیر داره. چند بار تذکر دادم ولی اهمیتی ندادن. میخوای لیستشو بدم رییس بزرگه پوستشون رو بکنه؟!
رئیس امر ی کاییه: نه حالا این دفعه رو رحم کن. بده من خودم پیگیری میکنم![]()
دارم میام بیرون از اتاق....
رئیس امر ی کاییه: کاندیداهای نهایی تون هم که مشخص شدن!
من: نمیدونم.
ما که خبرا رو از شما میشنویم.![]()
رییس امر ی کاییه: حالا به کی ر ا ی میدین؟
من: نمیدونم. فعلا که تصمیمی نگرفتم.
احتمالا به هیشکی!
رئیس امر ی کاییه: نه!
باید را ی بدی. نباید بی تفاوت باشی. حتما باید یکی رو انتخاب کنی حتی اگه شده بین بد و بدتر!
من: من اینجوری فکر نمیکنم. رای هم فکر نمیکنم بدم!![]()
رییس امری کاییه: خب اینجوری دیگه نمیتونین هیچ گله و شکایتی از دو ل ت داشته باشین.![]()
من: کی گفته که ما گله و شکایت داریم!![]()
![]()
رئیس امر ی کاییه: یعنی ندارین؟
من : نه که نداریم!![]()
رییس امر ی کاییه: یعنی شما اهمدی نژاد رو دوست دارین؟ 
من: پس چی فکر کردی! مگه چشه رییس جمهور به این خوشگلی و خوش لباسی!![]()
رییس امر ی کاییه:

من:![]()
فکر کردی٬ خیال کردی که بتونی از زیر زبون من حرف بکشی ای مستکبر جهانی

هی ما میخوایم قاطی این امورات کشوری و لشکری نشیم هی ما رو با زور و کتک میخوان وارد این مسائل بکنن ولی کور خوندن ما اهل حاشیه نیستیم.![]()
![]()
......................................
برای اولین بار رفتیم رستوران هندی. اولش هم سفارش کردیم که تند نباشه٬ ولی موقع خوردن بی شباهت به اژدها نبودیم! اتیش داشت از دهنمون میزد بیرون! واقعا چه تحملی دارن این هندیها! ولی نمیدونین...... بعد از اینکه حجم انبوهی از فلفل وارد بدن ادم میشه٬ چنان احساس ملنگی و مشنگیه دل پذیری
به ادم دست میده که بیا و ببین![]()
خب٬ اینهمه خوندین٬ حالا تبریک بگین و برین خونه هاتون. تبریک چی؟ بابا فردا وبلاگ محبوب ما یکساله میشه! تولدش مبارک

کیک که تموم شد بشقاباتون رو بشورین و برین.
بای بای
