دلم تنگ شده. خیلی زیاد....
دلم تنگ شده برای ایران٬ برای تهران... برای خونمون... کوچمون... خونه دختر خاله ام... برای کلاس زبانم... برای بستنی های دزاشیب... اب انار محمد
برای پیتزا ناپولی.. رستوران باغ گیلاس.. دیدنیها...
برای میلاد نور و اسمان ونک... برای پارچه فروشیها و طلافروشی های گاندی...برای شرکت همسری اینا... برای کلینیک سر کوچمون... واسه شهروند...
برای اتوبان تبریز- تهران.... برای بدمینتون بازی کردنهامون بین راه

برای چایی خوردن هامون بین راه... برای غرهایی که به جون همسری میزدم که پس چرا نمیرسیم!!!
واسه هوای تبریز.... واسه ولیعصرش... واسه شیرینی تشریفات و اجیل محمدی... واسه بازار تربیت...
واسه شمال... ماهی سفید... سیر ترشی...واسه بارون............. واسه ترافیک جاده هاش....
واسه خیلی چیزای دیگه...... دلم تنگه
نمیدونم چرا زندگی ها اینقدر سخت شده. کاش میشد خیلی زودتر به اون چیزایی که میخواستیم٬ به ایده ال هامون٬ میرسیدیم.کاش راه سریعتری بود.... کاش شرایط کشور جوری نبود که با اومدن بهش از هدفهامون دور بشیم.......
خیلی کاش های دیگه....
نمیدونم شاید هم٬ ما خیلی زیاده خواه هستیم! تابستون که میشه میزنه به سرم. دلم میخواد قید همه چی رو بزنم و برگردم. ولی هدفهام منو میکشه سمت خودش....
ببخشید اولش غرغرنامه خوندین! ولی سبک شدم.![]()
اینروزا افتادم تو خط کتاب خونی.
" تبریز مه الود" رو شروع کردم. چهار جلده. هنوز جلد اولم. خیلی خیلی کتاب جذابی هست. وقتی میخونمش متوجه گذر زمان نمیشم. خیلی لذت میبرم ازش.هر کی حوصله کتابهای تاریخی و اجتماعی رو داره بهش توصیه میکنم. ارزش خوندن رو داره.
جدیدا تلویزیون چه فیلمهایی میذاره. "همه فرزندان من" رو که هر شب میده و من هر شب یکمی اشک افشانی میکنم موقع دیدن این فیلم!
یه بار یاد مادر بزرگم میوفتم! یه بار دلم به حال یچه هه میسوزه...
خلاصه که بساطی شده برامون.
" فاکتور هشت" هم که یه جورایی نسخه تکامل یافته " راه بی پایان" هست که اونم خوبه و هر روز که میبینم تا دو روز همش تو فکرشم!![]()
جدیدا بستنی خور هم شدم!
اخه من اصلا بستنی دوست نداشتم٬ مشقامو خوب نوشتم.... بابام به من عیدی داد... یه بستنی سنتی داد![]()
![]()
اخه پی به نکته طریفی بردم و اون اینکه تو افرینا٬ بستنی سنتی های فوق العاده خوشمزه ای وجود داره. دوستای مقیم اگه دنبالشین حتما برین بخرین.خیلی باحاله کلی هم کش میاد! دیگه برای صبحانه هم من بستنی سنتی میخرم.( ای بستنی ندیده!
) خوب شد یادم افتاد امروز باید برم یه کیلو بخرم.![]()
مورد دیگه اش هم که باز جدیدا معتادش شدم رد بول هست ! نیست به ادم بال میده... اینه که میخورم بال دربیارم بپرم بیام ایران! ![]()
![]()
دلتون برام سوخت و کباب شد نه؟!![]()
خب دیگه ضجه مویه بسه. برین به کاراتون برسین. منم برم یه ردبول بخورم.![]()
اخر هفته خوبی داشته باشین. بای
