خوفین خاله ها؟![]()
ما رو نمیبینین خوشین؟! ![]()
جونم واسه خاله جونام بگه که بنده کماکان یک عسله دپرس و شکرک بسته بودم! ولی به حول و قوه الهی الان خوبم! اخه بالاخره یه دل میگه برم برم٬ بر یه دل میگه نرم نرم٬ پیروز شد! 
و به محض اینکه رزرو رو انجام دادم به ناگهان٬ گل از گلم شکفت.![]()
راستش نمیدونم چرا یه مدته شدیدددددددد رو مود افسردگی هستم. از هیچی لذت نمیبرم! یا لذتهام خیلی موقتیه! یه ماهه ارایشگاه نرفتم!!!!!!!!!! فک کن... این در مورد ادمی مثله من یه رکورد بی سابقه محسوب میشه.![]()
نمیتونستم هم بیام زیاد اینجا بنویسم٬ چون همه میومدن میگفتن برو بابا خوشی زده زیر دلت و برو قدر موقعیتت رو بدون و از این حرفا...کلا خیلی حال مزخرفی داشتم و کماکان هم دارم٬ البته فقط یه کوچولو.
دیشب قبل از خواب مقدار متنابهی اشک افشانی کردم و طفلی همسری هم دقیقا اینجوری بود
تازه منم بهش گفتم که الان دقیقا شکل اون ایکونه هستی!![]()
به خاطر همینا تصمیم گرفتم بیام ایران و یه اب و هوایی عوض بکنم. ولی خیلی دو دل بودم. کلا من الان مدتیه که قدرت تصمیم گیریم به کل ضایع شده! توی کوچکترین چیزها هم اونقدر دل دل میکنم که انگار میخوام اپولو هوا کنم! ![]()
نمیدونم چرا اینقدر استعداد در پیچیده کردن امور دارم! خداییش اینهمه ادم با استعداد دیده بودین! البته این همسری هم بی تقصیر نیستا... کلی مورد٬ به موارد بی نهایت ذهن من اضافه میکنه! اخرشم درست سر بزنگاه که من میخوام به یه تصمیم گیری برسم میگه بعدش پشیمون نمیشی؟!!!!!!!
خلاصه که با همه این اوصاف تصمیم گرفتم که برای عروسی که اخر مهر هست یه هفته تنهایی بیام و برگردم! اخه من از سال اولی که اومدم اینجا هر سال میگم یه بار تنهایی میرم ایران هیچ وقت هم نیومدم.الان که اینو نوشتم دیدم بهترین خبر در حال حاضر واسم اینه که همسری هم بگه منم باهات میام.
اصلا تحمل دوریشو ندارم!
(شوهر ذلیل
) ولی مرتب به خودم یاد اوری میکنم که ادم که نباید همیشه بیخ ریش صاحبش باشه که..
بعضی وقتها دوری از خان صاحب هم لازمه!![]()
البته میام تهران و از اونجا ترانزیت میکنم! هر کاری کردم دیدم در عنفوان جوانی دلش رو ندارم سوار کاسپین بشم
اخه نمیدونین دیروز زنگ زدم به کاسپین میگم ببخشید پروازتون واسه تبریز چیه؟ خجالت نمیکشهههههههه برگشته میگه توپولوف!!!!!!!
فک کن...
یعنی جون ادما پشیزی واسه اینا ارزش نداره!
حالا از این بحثا که بیایم بیرون٬ جونم براتون بگه که پنجشنبه عصر با همسری رفتیم اوتلیت مال. تا حالا از حراج ۹۰٪ خرید کردین؟! اگه نه که نمیدونین چه سعادتی رو از دست دادین.... فکرشو بکنین قیمت یه لباسی باشه ۲۰۰ تومن٬ شما بخرینش ۲۰ تومن!! یا باشه ۴۰۰ تومن٬ شما بخرین ۴۰ تومن!
فقط میتونم بگم عشققققققققق استتتتتتتتت.
![]()
حالا این اتفاق بسی میمون٬ روز پنجشنبه واسه من افتاد. اونم تو مغازه سلام تو اوتلیت. توضیح اینکه این مغازه سلام یه شعبه خیلی بزرگ تو وافی سیتی داره از نوع همون مغازه با قیمتهای شاخ دار!! البته همه برندهاش هم دوخت ایتالیا و فرانسه و امریکا هستن!! که اونروز توی اوتلیت که همیشه ۵۰٪ حراج داره یهویی حراج ۹۰٪ زده بودند. البته با حراج ۵۰٪ هم باز گرونه. مثلا شلوار ۳۰۰ تومنی که میدن ۱۵۰ تومن٬ خب بازم یکمی گرونه. ولی اگه اونو بدن ۳۰ تومن!!! چه شودددددددد.....
لذا در همین راستا٬ بنده عسل بانو رسما قتل نفسک کردم! همسری هم عین پسرای خوب٬ ساکت نشست یه گوشه
و من با خیال راحت شونصد ساعت تو لباس پرو بودم...و یه تاپ و یه شلوار جین و یه پیراهن مجلسیه بسیار ناناز (به قول همسری باید باهاش بری روی فرش قرمز!) و یکعدد مایو ابتیاع نمودم
همه هم ایتالیا و امریکا. گفتن که چون براشون یه سری جنس جدید رسیده اینا رو فقط سه روز٬ به این قیمت میدن که یه کمی تو مغازه جا باز بشه! حیف که اون سه روز شرکت نبودم تا خبر بدم حداقل به دوستای ساکن دبی برن تاراج کنن![]()
بنده همینجا اعلام میدارم که من ندید بدید هستم و نه لباس دیدم و نه خوردم!!
لذا لازم نیست شما زحمت بکشید و بیاید وقت بذارید اینو به من یاداوری کنید. قبلا از توجه شما قدردانی مینمایم.![]()
در راستای همون اصل فوق الذکر و از اونجایی که از هفته پیش همسری هر روز که چشماشو باز میکرد میگفت: این هفته هم میریمااااااااااا
کلی هم قیافه اش رو مموش میکرد که من قبول کنم٬ منم در راستای تبعیت از فرامین شوهر٬ پذیرفتم و ما دوباره جمعه راهی راس الخیمه و دریم لند شدیم و دوباره کل جمعه رو مشغول اب بازی بودیم.
خداییش الان من با این تن و بدن بیام عروسی
همه فکر میکنن من تو دبی عملگی میکنم! زیر افتاب وایمی ایستم اجر پرت میکنم واسه اوستا! 
شنبه هم با کوفتگی ناشی از اب بازی از خواب بیدار شدم و گفتم من نمیام سر کار. همسری رو تنهایی راهی کردم و خودم موندم خونه و به رسم دیرین برنامه "سلامت باشید" رو دیدم و یکمی کوزتینگ کردم و در ضمن برای اولین بار کلم پلو پختم خیلی خوشمزه شد.
خب دیگه این بود گزارش خاله عسل.
من دیگه برم کاسه کوزمو جمع کنم که پیش از انکه با خبر شوی٬ لحظه رفتن تو فرا میرسد....
فعلا بای بای 