خوبین؟ منم ایییییی..
عارضم به خدمتتون که اگه فکر کردین من دیروز رو هم پیچوندم٬ باید بگم که نخیرررررر... این بلاگفا بود که منو پیچونده بود...اخه هر کاری میکردم صفحه مدیریت باز نمیشد!! اخرش هم که دلش برام سوخت و از خر شیطون اومد پایین٬ اون موقعی بود که پیش از انکه با خبر شوم٬ لحظه خونه رفتن فرا رسیده بود![]()
البته حرفی هم برای گفتن نداشتما... اخه جمعه رو تو خونه به استراحت گذرونده بودم و کار خاصی انجام نداده بودم.
در مورد هم اتاقی جدید هم باید بگم که بدک نیست. این منشی دختر آرومیه.. کاری به من نداره...تااااازه کلی هم تو این دو روزه اخبار خاله زنکی شرکت رو بهم گزارش داده!
از دوست دختر رییسمون که میخواد باهاش ازدواج کنه بگیر تا.......

البته من باید خیلی پروردگار رو شاکر باشم که اتاقم رو حفظ کردم
و تنها مصیبتی که رخ داد همانا اضافه شدن همکار بود!! نمیدونین تو افیس چه خبره... حدود ۲۰-۳۰ نفر اضافه شده و توی راهروی وسط هم میزو صندلی چیدن و پارتیشن بندی کردن! خلاصه که باغ وحشی شده که بیا و ببین...![]()
اها یه موضوع حیاتی دیگه هم دبلیو سی میباشه! که فکر میکنم از این به بعد بر حسب درجه فوریت نیاز٬
از نیم تا یکساعت باید جلوی درش منتظر وایستیم و سوت بزنیم!![]()
دیگه جونم براتون بگه دیروز ظهر با همسری رفتیم دبی مال. یه چرخی زدیم و من از یه تعدادی از مغازه های شاخ دار! کاتالوگشون رو گرفتم!! همینه دیگه از عالم مایه داری و فشن کاتالوگش به ما رسید!!!
ولی از دیروز باهاشون مشغولم. خیلی خوبه. کلی ایده میده به ادم واسه تیپ زدن.
حالا دیروز عصر در اثر جو زدگی همه لباس زمستونیهامو ریخته بودم دورم و هی اینو با اون میپوشیدم و اونو با این!


محض اطلاع خانومای خوش پوش٬ مجددا رنگ طوسی و به میزان کمتر بنفش٬ رنگ غالب فشن پاییز و زمستون هست.
پوشیدن پیراهن ساده کوتاه با شلوار کشی( ساق) و یه پالتو که از روش بپوشی و دکمه هاشو هم باز بذاری با کفش پاشنه بلند٬ توسط علما توصیه شده!![]()
![]()
خب دیگه خاله زنکی بسه....
راستی دیروز ناهارو تو همون دبی مال رفتیم به یه رستوران جدید. اسمش بود "نودلز فکتوری" ما دو جور غذا گرفتیم. همسری یه مدل نودل گرفت و منم یه جور غذای مرغ با یه سالاد که اونم توش نودل داشت!

دکور رستوران و شکل ظرف و ظروفش خیلی خاص و قشنگ بود. تاره با هشی (همون چوبهایی که ژاپنی ها باهاش غذا میخوردن) باید غذاتو میخوردی! ولی باید بگم که بنده بسی در این امر پیچیده تبحر دارم!
و میتونم به راحتی باهاش غذا رو یه لقمه چپش بکنم! ولی همسری بلد نیست
نکته قابل توجه٬ تندی بیش از حد غذای من و سالادی بود که سفارش داده بودیم! من تا دیروز فکر میکردم فقط هندیها و مراکشی ها غذای تند میخوردن! نگو این کشورهای جنوب شرق اسیا دست اونا رو از پشت بستن! البته بگما با اونهمه تندی٬ طعم تندیش خیلی زود از بین میرفت. کافی بود دو دقیقه دست از غذا بکشی تا کامل مزه دهنت برگرده به وضعیت عادی! دیگه مثله غذای هندی نبود که تا ۲۴ ساعت بعدش مجبور باشی خودتو باد بزنی 
این از این..
حالا بذارین یکمی هم فضا رو احساسی کنیم اینجا... لامپها رو خاموش کنین٬ به جاش شمع روشن کنین تا من برم بالای منبر.. بدو بارک الله... ![]()
میدونین میخوام یکمی از احساس خودم بگم... از اینکه اینروزا خیلی دلم برای ایران و زندگی مدل ایرانی تنگ میشه...
قبل از اینکه بیایم اینجا٬ همه اونایی که یه مدت خارج زندگی کرده بودن و برگشته بودن٬ مثله دایی خودم که الان هم بچه هاش کانادا و فرانسه هستند٬ بهمون میگفتن نرین! میگفتن خارج فقط واسه اینه که بری بگردی و برگردی بیای همینجا تو ایران زندگی کنی! میگفتن احساس یه مهاجر هیچ وقت احساس خوبی نیست...
الان خودم هم بعد از دو سال به همین نتیجه رسیدم! میدونین ادم تا وقتی نرفته و نمونده و ندیده٬ راحته! تو کشور خودش زندگیشو میکنه و به نواقص و مشکلاتش هم یه جوری عادت میکنه... ولی وای به روزی که بری و بمونی و ببینی... دیگه نه میتونی برگردی تو کشور خودت و بی خیال اونهمه نظم و ارامشی که اونجا داشته بشی٬ نه اونجایی که هستی فکر کشورت ولت میکنه...همیشه تو مود رفتن و نرفتنی... بعضی وقتها یه دل میگه برم برم٬ بر یه دل میگه نرم نرم پیروز میشه و بعضی وقتها هم برعکس!! و این جدال بی پایان در درون شما همینطوووووووووور ادامه داره.... خیلی احساس مزخرفیه!
حالا من جزو اون ادمایی هستم که خیلی راحتتر این قضیه رو پذیرفتم٬ خیلی ها از همون اولش که میان مشکل دارن و میبینی سالهاست اینجان و همواره در فکر برگشتن!! یک عمممممر خودشون رو عذاب میدن٬ ولی با این وجود خود من هم بعضی وقتها که اون دل وطنیم بر این یکی دلم پیروز میشه٬ احساس خیلی مزخرفی دارم...به پوچی میرسم.... همش میگم اخه زندگی و این همه تلاش و تقلا واسه خاطر چیه...
خلاصه کنم٬ اگه امروز کسی از من بپرسه سختترین چیز و بدترین چیز در مهاجرت چیه؟ بهش میگم همون جدال احساسی بی پایانی که تو وجود ادم به پا میشه و هییییییییچ وقت هم تمومی نداره!
بگذریم... ببخشید که انرژی منفی پخش کردما... بالاخره خواستم احساس امروزم ثبت بشه. شاید در اینده نظرم عوض شد... نمیدونم!![]()
از دیروز چمدونم رو باز کردم و هر چی یادم میوفته میذارم توش... مسافرت تنهایی!!! 
خب دیگه دوستان این بود انشای من...
روز خوبی داشته باشین.
اها راستی.. حالا دیگه میتونین لامپها رو روشن کنین!![]()
بای
