من امده اممممممم![]()
سلام خاله جونها. خوبین؟ خوشین؟ منم خوبم.مرسی که این مدت به یادم بودین و برام کامنتهای خوشگل گذاشتین.
یه هفته ای ایران بودم و الان به این نتیجه رسیدم که
It is the time to come back
احساس میکنم که دیگه واقعا تحمل اینجا برام سخت شده. خیلی برام عجیب بود... منی که اونقدر به خونه خودم وابستگی داشتم و همیشه ترجیح میدادم تو خونه خودم باشم٬ اینبار اصلاااااا دلم تنگ نشده بود!!!!!!! همش میخواستم بیشتر بمونم
که این همسری سنگدل نذاشت!![]()
روز شنبه همسری منو برد فرودگاه و تنهایی رفتم سوار هواپیما شدم و پیش به سوی ایران.
اصلا هم نترسیدم!
از فرودگاه هم تاکسی گرفتم و رفتم خونه دختر خاله ام. عصر هم رفتم تو ونک یه چرخی زدم و دو تا رمان از شهر کتاب خریدم.موقع برگشتن هوا تاریک شده بود و منم شدید دلم گرفته بود...![]()
فرداش خانوم پسر عمه همسری (همونایی که ماه پیش اومده بودن دبی) صبح اومد دنبالم و دیگه اونروز تا عصر با هم بودیم.
اول از همه رفتیم سعادت اباد و یه معجون زدیم تو رگ
بعدش رفتیم بنگاه و یه سری قیمت گرفتیم و تاااازه یه خونه هم رفتیم دیدیم 
از اونجا رفتیم میلاد نور تا من برای خودم مانتو بخرم. اخه یه مانتو از اون جلو بسته ها داشتم. اونا هم که هیچی.. وقتی میخوای درشون بیاری کل دکور آدم رو به هم میریزن
اینه که گفتم تو عروسی دختر داییم وقتی میخواییم بریم واسه شام باید مانتو بپوشیم٬ اونوقت دکورم خراب میشه! خلاصه رفتیم و دیدم همه مانتوها ضخیم و پاییزه!
منم که یه چیز نازک و راحت و در عین حال مجلسی میخواستم دیگه....
اخرش یه مغازه بود که مانتوهای تابستونیش رو حراج زده بود و همشون هم سایز ۳۶... فک کنننننن
مانتوها هم همه ترک٬ که قیمتشون ۶۸ تومن بود و شده بود ۲۵ تومن!!! البته یه تعداد محدودی مانتو داشت ها...همشون هم سایز من. خلاصه ۳-۴ تا پوشیدم و اخرش یه دونه مشکی و طلاییشو انتخاب کردم که با شال طلاییم ست شد. نمیدونین چقدر لذت بردم از خرید مانتو
خانوم پسر عمه هم مرتب ازم تعریف میکرد و من خوش به حالم میشد...( عقده توجه!)![]()
بعدش رفتیم خونه جاری بزرگه و یه سر به اونا زدیم و از اونجا رفتیم رستوران. یعنی خانوم پسر عمه منو مهمون کرد. رفتیم یه رستوران شیک و دلی از عزا دراوردیم.
بعدش هم خانومه منو اورد نزدیک خونه خودمون پیاده کرد و چون خودش باید میرفت سر کار٬ خداحافظی کرد و رفت. منم اول از همه رفتم ارایشگاهی که همیشه میرفتم. اونجا همه بهم میگفتن چقدر عوض شدی. بزرگ شدی!
بعد از اینکه کارم اونجا تموم شد٬ رفتم یه سر هم به خونمون زدم و بنگاههای منطقه خودمون رو هم رفتم و پرس و جو کردم. دو دور هم بلوار سر سبز خودمون رو پیاده دور زدم. خیلیییییییی لذت بردم. هوا ملسسسسسس٬ بلوار هم سر سبز.......
خلاصه عشق کردم.
دست خانومه پسر عمه درد نکنه. اونروز کلی منو با ماشین گردوند و من به همه کارام رسیدم و خیلی بهم خوش گذشت.
دیگه عصر شده بود.برگشتم خونه دختر خالم و یه دوش گرفتم و یکمی استراحت کردم و شب رفتم فرودگاه که برم تبریز.
تو فرودگاه که بودم٬ یه خانوم مسنی کنارم نشسته بود که تا من نشستم پرسید دخترم دانشجویی؟ !گفتم نه!.
داری مهمون میری؟ گفتم اره دارم میرم خونه مامانم مهمونی! خانومه این شکلی شد
گفت پس ازدواج کردی... من فکر کردم مجردی...
اصلا بهت نمیاد... ( نیست این دفعه ابروهامو پهن و بلند برداشته بودم. همه میگفتن خیلی قیافه ات عوض شده)اخه ما داریم برای پسر برادرم دنبال یه دختر خوشگلی میگردیم. یه نفر مثله تو گیرمون نیومده! 

بعدش که از خودم پشیمون شد و تیرش به سنگ خورد٬ پرسید خواهر چی؟ داری؟ میشه بهم شماره بدی؟!![]()
![]()
خلاصه که بساطی بود....
ساعت ۱۰:۳۰ شب هم رسیدم تبریز... مامانم و داییم اومده بودن دنبالم.... رفتیم خونه و تا ساعت ۱:۳۰ شب داییم و زن داییم و عروس و پسرشون خونمون بودن.خیلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم. فرداش هم وقتی تلفنی باهاشون صحبت میکردم٬ گفتم که هوس شیرینی کردم. شب دیدم با یه جعبه گنده از انواع شیرینی های تر اومدن خونمون
دیگه ذوق مرگ شدم![]()
خلاصه این دفعه٬ هم فامیل خودمون و هم فامیل همسری واقعا برام سنگ تموم گذاشتن و حسابی بهم حال دادن. از همشون ممنونم.![]()
عروسی و بقیه ماجراها رو هم بعدا تعریف میکنم...
