تا اونجا گفته بودم که رفتم تبریز و هیئت استقبال هم اومد پیشوازم
و با سرود ای عسل قهرمان٬ خوش امدی به شهرمان٬ منو بردن خونه 
دیگه از فرداش عین یکعدد نی نی کوچولو چسبیده بودم به مامانم و یه جورایی ازش اویزون شده بودم
حتی ظهرها هم که میخواستیم یه چرت بزنیم میرفتم میچسبیدم به مامان! یه روز هم بابا جونم رو دیدم و امسال هم بازنشسته شده و کلی با هم حرف زدیم و رفتیم کافی شاپ و خلاصه کلی خوش گذشت.
تا اینکه روز عروسی شد و از صبح رفتیم ارایشگاه.اخه ساعت ۲ مراسم شروع میشد. مامانم از یه ارایشگاه نزدیک خونه وقت گرفته بود. منم چون لباسم مدلش جوری بود که پشتش باز بود و در واقع مدلش پشتش بود٬ مجبور بودم موهامو جمع کنم. به خانومه گفتم یه مدل ساده از اون سیخ سیخ ها برام درست کنه و اصلا هم تافت و ژل و چسب نماله به موهام. خیلی بدم میاد
موها رو یه جوری درست میکنن انگاری سیم ظرفشوییه.
ولی خب خانومه حرف گوش کن بود و موهام همونی شد که میخواستم.
صورتمو هم خودم ارایش کردم. چون بیرون خیلییییی غلیظ درست میکنن و هر چقدر هم تو خودتو هلاک کنی و بگی ملایم میخوام٬ باز اونا کار خودشون رو میکنن و اخر کار میبینی یه قیافه جنگلی خیلی وحشتناکی پیدا کردی
اینه که خودم ارایش میکنم و فقط یه مژه و خط چشم رو میدم ارایشگره واسم بکشه.
خلاصه که یکی یکی حاضر شدیم و با یک ساعت تاخیر رسیدیم برای مراسم عقد. اونجا بود که چشممون به جمال اقا دوماد منور شد
جای برادری پسر خیلی خوشتیپ و خوش بر و رو و خوش هیکلی بود. ولی البته اونقدری نبود که ما انگشتمون رو ببریم!![]()
ولی اندکی نگذشته بود که رسما و عملا فکمون چسبید به زمین و این دفعه دیگه انگشت رو بریدیم انداختیم جلوی پیشی
میپرسین چرا؟! واسه اینکه دایی جانمان یکعدد پژو پرشیای ناقابل تقدیم عروس دوماد کرد و ما هم که حساسسس......
ار فرط حسادت این شکلی شدیم![]()
ولی بی شوخی خانواده داماد حسابی غافلگیر شدن.
اها اینو هم بگم که دختر داییم هم ارایشش فوق العاده قشنگ شده بود.
بعدش هم طبق معمول به رقص و بخور بخور و عکس انداختن گذشت.بعد از شام رفتیم خونه داییم تا ادامه مراسم رو داشته باشیم.....
همینطوری که نشسته بودم٬ داشتم به عروس دوماد نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم که چه دوماد اروم و خوش تیپیه و به نظر میاد خیلی ادم ساکت و خوش اخلاقی باشه... در همین حال عروس دوماد پا شدن واسه رقص دونفری و منم رفتم جلوتر که فیلم بگیرم. آقا دوماد قصه ما٬ موقع رقصیدن همش فریز میشد یه جا و همونجا میرقصید.اصلا اینور اونور حرکت نمیکرد.... اینه که عروس مرتب بهش میگفت بچرخ! چشمتون روز بد نبینه که در یک آن اقای دوماد بهش برخورد و قهر کرد و اومد نشست سر جاش!!!!!!!!!!!!! دختر دایی منم طفلکی همونجوری تنها موند وسط٬ دستهاش رو هوا........ و کاملا شوکه شد از این رفتار اقا دوماد!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
من که خشکم زده بود....چند دقیقه ای طول کشید تا مامان دوماد راضیش کرد دوباره پاشه و به شلنگ تخته انداختنش ادامه بده........ ولی حال دختر داییم دیگه خوب نشد که نشد!!
طفلی خیلی ضایع شد و حالش خراب شد. ما ها هم همگی خیلی ناراحت شدیم.
من که اون شب تا صبح فقط یاد اون رفتار میوفتادم و خوابم نمیبرد! من اگه بودم قطعا میزدم زیر گریه.... اصلا از دوماد خوشم نیومد... خیلی بچه ننه و مغرور بود... معلوم هم بود که خیلی مامانیه.... چون وقتی رقص شون تموم شد و نشست سر جاش٬ با عصبانیت داشت برای مامانش توضیح میداد...
حالا از اونروز به فکر دختر داییم هستم.
خدا کنه این رفتار یه استثنا بوده باشه و پسره همچیییین ادم آبرو بری نباشه.
خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر کنه. دختر داییم خیلی دختر خوب و ساده ایه. ایشالله که خوشبخت بشه.
دیگه شب ساعت ۲ بود که مراسم تموم شد و ما هم برگشتیم خونه. یعنی دقیقا ۱۲ ساعت بود که ما تو مراسم عروسی بودیم
فرداش هم مدام در حال چرت زدن بودیم...
روز جمعه٬ یعنی اخرین روزی که من تبریز بودم٬ پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهرم اومدن تبریز خونمون و کلیییییی هم خوراکیهای خوشمزه برام اورده بودن که با خودم بیارم دوبی... هر چی هم بهشون گفتم اینا زیاده و بارم زیاد میشه٬ گوششون بدهکار نبود و هی میگفتن اینو ببر... اونو ببر... اخر سر یک سوم چیزایی رو که اورده بودن برداشتم و دو سوم رو گذاشتم موند. با این حساب عصر که منو بردن فرودگاه بارم شد ۴۰ کیلو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه تو پروازهای داخلی ۲۰ کیلو مجازه....
مجبور شدم یه ساک چند تنی رو با خودم بیارم تو هواپیما... چشمتون روز بد نبینه.. دستم مرد!
دراز شد... شدم مجید دلبندم!![]()
مهماندار که خواست کمکم کنه گفت خانوم اینکه هم وزن خودتونه!
دیگه بهم گفتن موقع پیاده شدن منتظر شو با خدمات ویژه که چلاق ها رو میبرن برو!
منم موندم و اونا وسایلم رو برام اوردن.قرار بود برم خونه برادر شوهر بزرگه. یعنی قرار بود خودشون بیان دنبالم. ولی همینکه موبایلم رو روشن کردم دیدم شوهر جاری حسوده زنگ زد که تو فرودگاه منتظرمه!!
و من رویش چندین و چند عدد شاخ رو بر کله مبارکم کاملا احساس نمودم!!![]()
خلاصه برادر شوهره وسایلم رو برداشت و سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه. دیدم به به همه جمع اند....
جاری بزرگه هم کلی تدارک دیده بود و چند مدل غذا درست کرده بود.
به قول شاعر که میگه: تو خود حجاب خودی٬ همسری از میان برخیز!
واقعا مثله اینکه تا الان مشکل این همسری بوده... این دفعه یه بارکی همه باهام مهربون شده بودن.خلاصه دور هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم. شب هم که همه رفتن تا ساعت ۱ نشستیم با جاری بزرگه حرفای خانومانه زدیم و خیلی خوش گذشت.
فردا صبحش با جاری بزرگه رفتیم پارک پردیسان. اونجا بودم که یه دوست وبلاگی خیلیییییی عزیزم بهم زنگ زد و چون اولین بار بود و این دوستم هم٬ هم اسمه جاری جدید من بود٬ اینه که منه منگول اولش نشناختم و بسی شرمنده شدم
ولی بعدش خیلی خوشحال شدم... مرسی دوست جون![]()
موقع رفتن به فرودگاه هم یه ۷-۸ کیلو از خوراکیها رو خونه جاری خالی کردم و به جاش کتابهامو که از قبل خریده بودم برداشتم و اومدم فرودگاه. اونجا هم دیدم یا علییییییییی..... ۳۸ کیلو بار دارم!! بهم گفتن کتابها رو بردار تو دستت ببر... ولی اقاهه که مسئولش بود گفت اشکالی نداره همه رو ازش تحویل بگیرین. اضافه بار هم نخواست![]()
وقتی داشتیم میرسیدیم نزدیک فرودگاه٬ اعلام کردن که دمای فعلی هوا ۳۳ درجه!!!
دلم میخواست از همونجا دور میزد و برمیگشت... واقعا دلم میخواست برگردم... حتی با اینکه میدونستم همسری الان تو فرودگاه منتظرمه.........
خلاصه رسیدم و بارها رو گرفتم و اومدم بیرون و دیدم یکعدد همسر با یه دسته گل
بوس بوسی کردیم و اومدیم تو ماشین. موقع رانندگی همش نگاهم میکرد و میگفت چه عوض شدی! چقدر باهام سرسنگین شدی! چرا غریبه شدی!![]()
خلاصه که این بود گزارش سفر مجردی عسل بانو.
دیگه دستم درد گرفت.
فعلا بای
