<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آشیانه عشق من و آقای همسر</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Nov 2009 07:50:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عید قربان نامه</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلااااااااااام دوست جونیها.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خوبین؟ تعطیلات خوش گذشت؟ برای ما که عالییییییییییییییییییییی بود. بعد از مدتها یه تعطیلی چند روزه داشتیم که نه ما ایران رفتیم و نه از ایران کسی اومد!! اخه پارسال هم این موقع دوستامون از ایران اومده بودن و ما همش در حال مهمونداری بودیم. خلاصه که امسال کلییییییییییییییی استراحت کردیم و لذت بردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از هر چیزی بریم سراغ اون جای باحالی که تو پست پایینی بهش اشاره کرده بودم... بالاخره بعد از دو سال و نیم٬ دوست عزیزممممممممم &lt;A href=&quot;http://habaibi2.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;نوشین جون&lt;/A&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; زحمت کشید و منو به عروسی نیمه عربی یکی از فامیلاشون دعوت کرد. اینکه میگم نیمه عربی واسه اینکه خانواده عروس که فامیلهای نوشین جون بودن خب ایرانی الاصل بودن٬ ولی داماد عرب بود.البته یه بار قبلا هم منو دعوت کرده بود ولی من خجالت دروکردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; و نرفتم. ولی اینبار بیخیال این حرفا شدم و گفتم برم هم نوشین جونمو ببینم و هم عروسی عربی رو.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; خلاصه هم فال بود و هم تماشا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اینجا برعکس ایران که ساعت ۹-۹:۳۰ دیگه شام میدن و مراسم تموم میشه٬ اینجا تازه اون موقع مراسم شروع میشه! منم زود رفتم و اونجا نوشین عزیزم رو دیدم که با تصورات من بسی فرق داشت و خیلی ظریف تر و مانکن تر بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; بسیار خوش لباس نیز هم.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt; دو تا وروجک ها هم کپی خودش. ولی تا اخر رضایت ندادن یه کلمه با من حرف بزنن یا بذارن ازشون عکس بگیرم! این عکسو هم از وروجک بزرگه به زور و زحمت گرفتم.( لباس سفیده)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i46.tinypic.com/2qtzali.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; کاملا شیطنت از چشماش میباره. و تا میدید میخوام ازش عکس بگیرم سرشو مینداخت پایین و هی دزدکی نگاه میکرد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; ببینه بالاخره بیخیال شدم یا نه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;جونم براتون بگه که عروس طفلکی هیچی از مراسمش ندید اصلا. ۲ ساعت اومد تو.. نه رقصید و نه چیزی....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; فیلمبرداری هم نمیکردن!! فقط عکس بود... من از عوض اونا حرص میخوردم که اخه بابا از عروسی فقط یه عکس و فیلم میمونه دیگه....&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/iolaax0fo7j3d6d9rc.gif&quot;&gt; نوشین میگفت چون بعدا سر فیلم دعوا میشه٬ اینه که خیلی ها اصلا فیلم نمیگیرن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کلا تو مراسم چیزی به نام رقص که مرسوم ماهاست نبود و بیشتر بخور بخور بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راستی یه نکته ای که من متوجه شدم اینکه تو ایران هر وقت بگی ارایش عربی میخوام٬ حتما یه گل و بته ای رو صورتت میکشن و یه مدل وحشتناکی درستت میکنن! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; ولی اینجا نه. با اینکه همه ارایش عربی داشتن٬ خیلی ارایش هاشون ملیح و خوب بود و اصلا تو ذوق نمیزد. همینطور شنیون هاشون. و من به این نتیجه رسیدم که تو ایران اصلا ارایش عربی رو بلد نیستند! تازه از بچه های کوچولو گرفته تا مسن ها همه دستهاشون رو نقش حنا زده بودند. عروس هم دستهاش از نوک انگشت تا بالای شونه همش حنا بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعدش هم شام دادن. مطابق شکل زیر!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i46.tinypic.com/33uqq7p.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; بعد نوبت اومدن داماد شد. تا اینجا دوماد رو ندیده بودیم. یهو دوماد که لباس عربی مشکی تنش بود با نوارهای طلایی٬ به همراه ۱۰-۱۲ مرد عرب که همگی لباس عربی پوشیده بودند و برادرها و فامیلهای نزدیک عروس و دوماد بودند٬ اومد تو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اونم با آهنگ : وحده .. وحده.. وحده  (نوشین جون &lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt;) خدایشش هم دوماد وحده بود و بسی خوش تیپ! آها تازه قبل از اینکه دوماد و هیئت همراهش بیان! اومدن رو سر عروس یه پارچه آبی کشیدن و کل سر و صورت عروس رو پوشوندن!! فقط لباس دیده میشد ازش!! وقتی هم دوماد اومدن ایستادن با همون حالت یه عالمه عکس گرفتن!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; یعنی تو عکس از این عروس فقط لباس دیده میشد!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;بعدش هم فامیلهای عروس و دوماد یکمی شاباش ریختن رو سرشون و بچه ها دویدن همه رو جمع کردن.&lt;IMG height=18 alt=&quot;peace sign&quot; src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/67.gif&quot; width=22 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیگه ساعت ۱۲ شده بود و من از نوشین جونم خداحافظی کردم و اومدم خونه.خلاصه مهمونی خیلی خوبی بود و به من خیلی خوش گذشت. دیگه حسرت به دل نموندم! کلی هم جلوی دوستامون تعریف کردم و پز دادم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پنجشنبه صبح بعد از صبحانه راهی اوتلیت مال شدیم و تا ساعت ۳ بعد از ظهر اونجا بودیم.ناهارو هم همونجا خوردیم. نتیجه اش هم یه پیراهن مردانه سفید واسه همسری بود. یه چیزایی هم دیدیم که خوشمون اومد ولی نمیدونم چرا نخریدیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعدش اومدیم خونه و از خستگی غش کردیم و یه ساعتی خوابیدیم.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/rvsn11zrmkk3rjewiog.gif&quot;&gt; بیدار شدیم چای خوردیم و رفتیم یه پارکی که نزدیک خونمونه و ما جدیدا کشفش کردیم.خیلی جای سرسبز و دنجیه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ما دو تا راکت بدمینتون تو ایران داشتیم که چون کلی پول بابتش داده بودیم موقع اومدن با خودمون اورده بودیم که مثلا به خیال خودمون اینجا هم بازی کنیم. ولی تو این مدت یه بار هم نشد استفاده کنیم! اخه هوا یا گرمه یا باد داره!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; ولی اونروز از شانس ما هیچ کدوم اینا نبود و هوا خیلی عالی بود. ما هم به یاد ایام کلییییییییی با همسری بدمینتون بازی کردیم و بچه ها هم جمع شده بودن نگاهمون میکردن و هر وقت من نمیتونستم جواب بدم و توپم میوفتاد رو زمین اونا غش غش میخندیدن! &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/jx76gxhsehle4oeh2u0i.gif&quot;&gt; &lt;IMG title=قهر alt=قهر src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/33.gif&quot; border=0&gt; ایکبیری ها طرفدار همسری شده بودند!&lt;IMG title=خنده alt=خنده src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خلاصه این از پنجشنبه. جمعه بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و به همسری گفتم چون عید قربانه باید بریم گوشت بخری! رفتیم گوشت و یه سری خوراکی و میوه خریدیم و اومدیم خونه و طبق روال جمعه ها افتادیم به کوزتینگ. برای ناهار هم خورشت لوبیا سبز درست کردم. بعد از ناهار راه افتادیم سمت امارت مال. یکمی اونجا چرخیدیم و بعدش پیش به سوی واک!( واقعا خسته نباشیم ما&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) اونجا هم به دوستامون که خونشون همونجا تو ماریناست زنگ زدیم که شوهرش ایران بود و خودش اومد کلی اونجا پیاده روی کردیم و من از عروسی تعریف کردم براش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هوا هم عالی بود.برای شام هم رفتیم رستوران &quot;&lt;STRONG&gt;زیت و زعتر&lt;/STRONG&gt;&quot;  غذای لبنانی خوردیم. چاییمون رو هم رفتیم خونه دوستمون خوردیم. دوستم میگفت شب بمون پیشم٬ خودم هم دلم میخواست بمونم. اخه تا حالا نشده خونه دوستی شب بمونم!!! دوران مجردی مامانم نمیذاشت حتی شب رو خونه خالمون بمونیم چه برسه به دوست!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; بعد از ازدواج هم که همیشه با همسری بودم. خلاصه تجربه جدیدی میشد که من در اخرین دقایق پشیمون شدم و دلم نیومد همسری رو تنها بذارم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/bf80pojma0jb9s1uvjm.gif&quot;&gt; و اومدیم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شنبه ساعت ۸ بیدار شدم... خوابم نمیومد.... به دلیل اینکه دوباره خاله پری ما رو گذاشته سر کار٬ یه بیبی چک گرفتم که خدا رو شکر یه خط بود!! بعدش رفتم وایستادم بالا سر همسری و هی گفتم همسری.. همسری... همسری... همسری....&lt;IMG height=18 alt=chatterbox src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/76.gif&quot; width=36 border=0&gt; طفلی همسری تندی چشماشو باز کرد و گفت چی شده؟! گفتم پاشو بریم پارک پیاده روی!!!!!!!!!!&lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همسری هم تندی از جا جست. بالاخره شوخی نیست که بعد از عمری من از این پیشنهادهای دل همسر شاد کن٬ دادم. خلاصه جاتون خالی رفتیم پارک و هوا عالییییییییییییی بود و صدای گنجشکها پارک رو پر کرده بود. یکمی پیاده روی کردیم و بدمینتون بازی کردیم. بعدش اومدیم خونه. دیدیم اصلا حوصله خونه رو نداریم. اماده شدیم رفتیم فستیوال سیتی. ساعت ۹:۳۰ صبح!! اونجا رفتیم تو یه رستوران ایتالیایی  و یه صبحانه دبش زدیم به رگ. تجربه جدید بود و خیلیییییییی حال داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i48.tinypic.com/2mytgl3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعدش هم رفتیم من یه جفت کفش بسیااااااااااااااار خوشگل و ناناز برای زمستونم از کلارکس خریدم. همسری همیشه کفشهاشو از کلارکس میخره ولی من بیشتر از چیک شوز میخریدم و خیلی دلم میخواست یه بار از کلارکس بخرم چون واقعا کفشهاش عالین٬ ولی موقعیتش پیش نیومده بود. که دیروز بالاخره خریدم و منم کفش کلارکس دار شدم.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعدش اومدیم خونه و برای ناهارمون یکمی سوپ داشتیم اونو خوردیم و فیلم &quot;چریدز&quot; رو دیدیم. عصر دوباره رفتیم اوتلیت مال تا همسری اسپرتی هایی که اونجا دیده بود رو بخره که اونم خرید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینگونه بود که شنبه ما هم به پایان رسید و تعطیلاتمون نیز هم. امروز هم در خدمتتون هستم و دستام مردن از بس نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فعلا روز خوش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 07:50:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قبل از عید قربان نامه!</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>سلام.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره ماه اذر امد و خوش امد... چرا که ماه محبوب تنبل الدین هاست! و بیشترین تعطیلیها در تقویم امارت که همیشه و همواره قحطی تعطیلی داره! در این ماه خجسته واقع شده.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/j4m1w5950m851i23xz4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لذا بنده و شوی گرامم از فردا به مدت سه روز تعطیلیم. خسته نباشیممممممم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; تصور کنین که عید قربان شنبه میباشه ولی ما رو قبل از عید تعطیل کردن!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; همیشه همینه. مگه چی بشه که اینا روزهای کاری رو تعطیل کنن. وگرنه که اکثر تعطیلیها رو منتقل میکنن به جمعه و شنبه که خود به خود تعطیله!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عوضش هفته دیگه هم باز چهارشنبه روز ملی امارات میباشه و دوباره تعطیله.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/30m1uxj1cfz45vyzvp6p.gif&quot;&gt; از الان هم همه به ماشینهاشون پرچم زدن و رفتن به استقبال روز ملی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه شماهایی که میگفتین عروسی برادر شوهره رو باید بیای و اصلا راه نداره!!! حالا یه نموره تصمیمون عوض شده.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; میخوایم اگه بشه بیایم٬ هم تو عروسی باشیم٬ هم در مورد خونه یه تحقیقاتی به عمل بیاریم و اگه خدا بخواد قالش رو بکنیم بره پی کارش!!&lt;IMG height=18 alt=praying src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/63.gif&quot; width=18 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی تا بدین لحظه هم که بنده در خدمتتون هستم هنوز بلیط نگرفتیم و نخواهیم گرفت! چون منتظریم ببینیم شرکت چه جوابی بهمون میده.... افتادیم سر لج! &lt;IMG title=قهر alt=قهر src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/33.gif&quot; border=0&gt; اون حسابدار ببخشید گه اخلاقمون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; هم از اون روز یه کلمه جواب اره یا نه به ما نداده... خدا شاهده این دختره عقده ای خونش حلاله!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt; اونقدر که همه از دستش عاصی اند. فک کن روزی سه بار هم بهش زنگ بزنی٬ یا گوشی رو برنمیداره! وقتی هم برداشت میگه من وقت ندارم و بلافاصله قطع میکنه!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; خدا شفای عاجلش بده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته من زیاد چشمم اب نمیخوره. چون اینا که همینجور میخوان ما رو سر بدوونن... از اونورم دیگه فکر نکنم بلیط گیر بیاد! اینه که به خودم وعده الکی ندادم. فقط این جمعه اینجا کنسرت ابی و امید ه٬ &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/2va6w3s0f8a59mlkset.gif&quot;&gt;دوست دارم اگه ایران نتونستیم بیایم و جور نشد حداقل این کنسرته از دستمون نپره! &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و همسری یه اخلاقی داریم که اکثرا رستورانهایی رو میریم که قبلا امتحانشون رو پس دادن و زیاد اهل امتحان کردن جاهای جدید نیستیم. حالا دیگه تصمیم گرفتیم این رویه رو عوض کنیم و در همین راستا اونروز رفتیم فادراکرز که همبرگرهای معروفی داره. نکته جالبش هم این بود که همبرگر رو همینجوری بدون مخلفات میدادن دستت و خودت هر چی مخلفات دوست داشتی  و هر چقدر که میخواستی بهش اضافه میکردی.&lt;IMG height=18 alt=&quot;peace sign&quot; src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/67.gif&quot; width=22 border=0&gt; عکسش رو الان همراهم ندارم. بعدا اضافه میکنم. میخوام از این به بعد عکس بذارم! درسته عقده ای ها یی هستن که میان صفات لایق خودشون رو بهت نسبت میدن٬ ولی مهم نیست. اونروز که داشتم ارشیوم رو نگاه میکردم میدیدم چقدر خوب همه خاطراتمون و لحظاتمون ثبت شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا ما ایرانی جماعت عادت کردیم به سانسور!! ولی من میخوام اینجوری نباشم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کتاب &quot;ا ب و الهول ا ی رانی&quot; رو شروع کردم. نوشته دکتر &quot;ع باس م یلانی&quot; چاپش مال سال ۸۰ هستش. نمیدونم الان بازم تجدید چاپ میشه یا نه. به نظر من کتاب جالبیه و قلم خیلی خوبی هم داره. کلا کتابهای تاریخی و مخصوصا زندگینامه شخصیتها٬ درسهای خیلی بزرگی توش هست. خیلیییی چیزا رو میشه یاد گرفت و کلا دید ادم رو به سیاست و سیاست مدارها عوض میکنن این قبیل کتابها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه پارسال  اولین بارون سال٬ ۷-۸ روز قبل از این تاریخ باریده بود و هوا این موقع سال حسابی سرد شده بود و با سویشرت میگشتیم ولی امسال انگااااااار نه انگااااااار!!!! هوا همچنان صبح و عصر حدود ۲۱-۲۱ درجه است و سر ظهر هم گرمتر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی من امروز قراره یه جای باحالی برم که بهتون نمیگم بمونین تو کف!&lt;IMG title=شیطان alt=شیطان src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/19.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیگه دوستان. امیدوارم همتون تعطیلی خوبی داشته باشین و بهتون خوش بگذره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی ۱۵ آذر عید غدیره و یکشنبه است. شنبه رو هم تعطیل کردن ایا؟!! اگه اره که ما به هیچ کاریمون نمیرسیم... روز بعدش هم لابد حکومت ن ظ ا می خواهد بود!! همش میشه تعطیلی... اگه خبر دارین بگین لطفا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همین الان که اپ کردم دو دقیقه بعدش ۱۲ نفر انلاین میخونن. دریغ از یه سرفه!! شیرمو حلالتون نمیکنم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 04:54:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وام مسکن</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>سلام دوست جونیها. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کنین سرم بسی شلوغه.&lt;IMG title=آخ alt=آخ src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بس اینروزا هی پیش خودم حساب کتاب کردم که الان دیگه همسری رو هم به شکل اعداد میبینم!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/mjsztl0prhh74ui16ii2.gif&quot;&gt; البته عدد ۷ که عدد شانسه منه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جونم براتون بگه که بنده که خالتون باشم٬ هر بار خواستم یک اقدام انقلابی در جهت پولدار شدن انجام بدم٬ این همسر خان یه جورایی دست و دلمونو سرد کردن.....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; چیه بهم نمیاد؟ مگه من فرزند انقلاب نیستم&lt;IMG src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مثلا خواستیم سکه بخریم٬ همسری گفته ولش کن الان دیگه بالاترین قیمت سکه است. از ۲۵۰ تومن که نمیخواد بیشتر بشه!! ما هم که خودتون میدونین دیگه چیییییییییی؟ افرین٬ حرف گوش کن! بعد از چند ماه سکه شده خدات تومن!!&lt;IMG title=منتظر alt=منتظر src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/45.gif&quot; border=0&gt; و دماغ ما چیییییییییی؟ بازم افرین به هوش و ذکاوتتون&lt;IMG title=تشویق alt=تشویق src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/41.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی دیگه.... الان خودش بیاد اینا رو بخونه کله منو میکنه!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/j4m1w5950m851i23xz4.gif&quot;&gt; چرا که همیشه مقدار متنابهی هم اخر کار ایشون طلبکار میشن و بنده بدهکار!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روزه هم هی نشستیم دو دو تا کردیم نشد ۴ تا!! به جان خودم راست میگم! هی ضرب و تقسیم کردیم و جمع زدیم و کم کردیم دیدیم نخیررررررر. نمیشه که نمیشه... که ما به این زودیها صاحب خونه ایده المون بشیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; یعنی میشه ها.. به شرطی که بدونیم حداقل یه سال و نیم دیگه اینجا حداقل با همین حقوق فعلیمون کار داشته باشیم و به عبارتی امنیت شغلیمون کامل باشه که اینم با این وضع بازار نمیشه پیش بینی کرد و مطمئن بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری میگه بیا الان عوض اینکه خونمون رو بزرگترش کنیم٬ بریم یه واحد فینگیلی دیگه هم بخریم! ولی من میگم نه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt; اگه منم همه پولامو بیارم بذارم واسه این کار٬ اونوقت فردا بیکار شدیم و مجبور شدیم برگردیم ایران٬ که هیچییییییییی.. علی میمونه و حوضش! به عبارتی عسل میمونه و همسرش با دو تا خونه فسقلی و بدون حتی یک فلوس برای خرید دوچرخه ای چیزی...&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/iolaax0fo7j3d6d9rc.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که به همسری گفتم زمانی میتونه رو کمک من در زمینه خرید خونه حساب کنه که بخوایم یه خونه بزرگ و ایده ال بخریم! &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt; من همسر بدی ام ایا؟! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم تصمیم گرفتم که تصمیم شونصد سال پیشم رو که باز همسری باعث کنسلیش شده بود٬ این دفعه دیگه عملی کنم!! اونم اینکه پول بذارم بانک مسکن. خلاصه که اینروزا کلی داشتم فکر میکردم که ایا ۶ تومن بذارم؟ یا ۹ تومن؟ یا ۱۲ تومن؟! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; اخرش هم حساب کتاب کردیم دیدیم به فرض بعد از ۶ ماه وام رو گرفتیم٬ بقیه اش چی؟  ما که زودتر از یکسال نمیتونم بقیه مبلغ رو جور کنیم. مگر اینکه یهو دلار بشه دو برابر و خونه هم قیمتش بشه نصف!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; شتر در خواب بیند پنبه دانه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینه که تصمیم گرفتم فعلا ۶ تومن بذارم و اگه بعدا خواستیم زودتر هم وام بگیریم٬ میتونم به راحتی اون کسر اعتبار رو بریزم به حساب و زودتر وام رو بدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز پولشو اماده کردم و فردا باید بریم چنج کنیم و بریزیم به حساب! ایشالله بعد از یک سال و نیم واممون اماده است!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا تورم خیلی چیز بدیه. امثال میشینی پیش خودت یه عالمه حساب کتاب میکنی  و به سلولهای خاکستری بیچاره ات هم رحم نمیکنی٬میگی سال دیگه این موقع اینقدر دارم و اینقدر هم وام میگیرم و این خونه رو به مبلغ ایکس میخرم... ولی سال دیگه همون موقع که میشه تو اون پولو جمع کردی و وامو هم گرفتی و لی نمیتونی خونه رو بخری!! چرا؟ چون همون خونه شده ایکس به اضافه خدات تومن با قند اضافه!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینه که شما هر چی بیشتر میدوی کمتر میرسی&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/bgkwjj3vjevlx9czphx0.gif&quot;&gt; قیمت ارز هم که قربونش برم از زمانی که بابا بزرگ خدا بیامرزم بچه بود٬ ثابت مونده تاااااااااا الان&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه از این بحث دل انگیزناک که بیایم بیرون میرسیم به شرکت و کار! اینروزا خیلییییییییی دلم میخواد کارمو عوض کنم. ای خدااااااااااااااااااااا.. یعنی میشه &lt;IMG height=18 alt=praying src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/63.gif&quot; width=18 border=0&gt; با این وضع خراب بازار اصلا کار پیدا نمیشه. اگه هم موردی پیدا بشه با این حقوقهایی که همسری پیشنهاد میده٬ همشون میپرن! اخه ایشون مشاور مالی مخصوص بنده هستند!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندین تا مورد تو این شرکت شدییییییید منو ناراحت میکنه. مهمترینش اینه که احساس میکنم دارن زرنگ بازی درمیارن. مثلا اینا برای من ویزا درنیاوردن و رو ویزای همسری هستم٬ سال اول بهم پاداش ندادن و سال دوم هم کمتر از یکماه حقوق بهم پاداش دادن٬ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; الان بیشتر از دو ساله که اینجا کار میکنم و حقوقم فقط ۵۰۰ درهم زیاد شده تو این دو سال!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه اینا اصولا باید برای هر کارمند هر سال یه بلیط رفت و برگشت به کشورش رو بدن با خانواده! که اینا میگن ما فقط به خود شخص میدیم و بلیط خانوادگی نداریم٬ که میدونم دارن! ولی برای زن و شوهرها زرنگ بازی درمیارن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; سال اول ما اصلا نمیدونستیم همچین قانونی هست و اینا هم صداشو درنیاوردن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt; الان که دو سال و نیمه تو این شرکتیم فقط یه بار تیکت گرفتیم! بهشون هم که گفتیم گفتن پرونده سال اول دیگه بسته شده و نمیشه کاری کرد!!! البته منم کوتاه نیومدم و امروز دوباره همسری رو فرستادم سرشون!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداییش بحث تیکت نیستا..  من از این زرنگ بازی اینا لجم میگیره. هیچ وقت نمیتونم ببینم دارن ازم سو استفاده  میکنن و حرفی نزنم. بابا نا سلامتی شرکت مهندسیه و باید یه دیسیپلینی داشته باشه واسه خودش٬ نه اینکه برای هر حقت مجبور بشی بری باهاشون چونه بزنی..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; کلا من من جایی میتونم کار کنم که حساب و کتاب داشته باشه. قانونش هم برای همه یکسان باشه... منجمنت تصمیم میگیره و این حرفا هم تو کتم نمیره!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/d0c9bwrabfxl19pm4twz.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که اگه وضع بازار خوب بود٬ حاضر بودم با همین حقوق برم جای دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبلنا میشنیدم که میگفتن ایرانی ها رو تو هیچ جای دنیا محلشون نمیذارن و تحویل نمیگیرن و کار بهشون نمیدن و اینا... ولی باور نمیکردم. اخه ما اون اولش خیلی ساده و راحت اومدیم اینجا. اینه که قدر عافیت نمیدانستم! الان که وضع بازار خراب شده دیگه عمرا برای ایرانی جماعت کار پیدا بشه. اونروز رزومه ام رو فرستاده بودم واسه یکی از شرکتهای کاریابی.٬ وقتی تماس گرفتن اول پرسید نشنالیتی؟ منم گفتم ایرانی. درکمال تعجبم گفت نه! به ایرانی کار نمیدیم!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/b2gcjqtlkxif0vncsdzr.gif&quot;&gt;    کرک و پرم ریخت!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; دیگه ببین به کجا رسیدیم که برای هندی و فیلیپنی کار هست و برای ما نیست!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری هم برای دو تا شرکت امریکایی اپلای کرد که اونا هم قربونش برم به همون دلیل فوق الذکر قبول نکردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینه دیگه.... اینم نتیجه همون &quot;مرگ بر &quot;هاست که هر جای دنیا بریم دامنمون رو میگیره!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/bgkwjj3vjevlx9czphx0.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی تا حالا همیشه از اینکه خانواده هامون هیچ حمایتی از نظر مالی ازمون نکردن ناراحت بودم٬ البته الانم هستم٬ ولی منکر این نیستیم که اینکه دو نفر دوتایی با هم یه زندگی رو بسازن واقعا لذت دیگه ای داره که اینروزا من و همسری داریم مزه مزه اش میکنیم.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/5oi8bg518prc367nboz5.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیگه دوستان از گشنگی مردم! وقت ناهارمونه. دیروز یه خورشت مرغ هندی درست کرده بودم خیلی خوشمزه بودم. برم بقیه اش رو بخورم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا روز خوش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 08:28:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دالان بهشت</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>سلامون علیکوم و رحمه الله&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/knfq713fzidcnqlxz6i0.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال شما؟ خوبین؟ خانوم بچه ها خوبن؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنده الان یکعدد عسله اخمو &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;در خدمت میباشم! اخه دیشب همسری یکمی در نقش مرهم اعصاب عمل کرده! از اون لحاظ! اخه یکی نیست بگه مرددددددددددد....................&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/d0c9bwrabfxl19pm4twz.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا هیچی ولش کنین. دارم براش حالا&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/bntfdujmz8ll05uashgv.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جونم براتون بگه که کتاب&quot; دالان بهشت &quot; هم داره به سلامتی نفس های اخرش رو میکشه! یه ۲۰-۳۰ صفحه بیشتر نمونده! ولی من هر چی بیشتر خوندم٬ بیشتر به صحت حرف دوستان پی بردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم واقعا هدف نویسنده از این کتاب چی بوده... خواسته خودزنی کنه شاید! &lt;IMG title=متفکر alt=متفکر src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif&quot; border=0&gt; چون از همون اول کتاب شروع میکنه به بد وبیراه گفتن به خودش و تااااااااااااااااا اخرش که دیگه خودشو کامل میشوره میذاره کنار!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; من نفهم بودم و من قدرنشناس بودم و من حسود بودم و من عقده ای بودم و من نازک نارنجی بودم و من نمیفهمیدم و ........................ &quot;نمونه هایی از صفات گهرباری که ایشون به شخص اول کتاب نسبت داده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا برام عجیب بود. با اینکه اولش گفته که شخصیت داستان توی ۱۷ سالگی ازدواج کرده!!!!!!! خب به نظر من این رفتارا نه تنها طبیعیه بلکه برای کسی با اون سن خیلی هم پخته است!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماجرا از این قراره که یه دختر ۱۷ ساله با برادر دوستش که همسایشون بودن ازدواج میکنه و بعد از مدتی قبل از اینکه عروسی کنن بر اثر مشکلاتی که از نظر نویسنده تماماا ایراد و اشکالها متوجه دختره است! اینا از هم جدا میشن و دیگه دختره در فراق پسره میسوزه و هی به خودش فحش میده تااااااااااا ۸ سال میگذره و اینا دوباره با هم ازدواج میکنن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه نکته مشترکی که بین &quot;دالان بهشت&quot; با &quot; هم خونه&quot; بود٬ این بود که تو هر دوی این کتابها خواسته بگه مرد خوب مردی است که غیرتی باشد٬ گیر بدهد! به سر و لباس زنش ایراد بگیر! هی بگوید کجا بودی؟ چرا بودی؟ با کی بودی؟ کی رو دیدی؟ کی تو رو دید؟ و...............&lt;IMG title=کلافه alt=کلافه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا و شدیدااااااااااا متاسفم برای فرهنگی که داره اینجوری با فیلم و کتاب تبلیغ میشه.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/iolaax0fo7j3d6d9rc.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جایی تو صفحه ۲۷۷ کتاب! توضیح داده که دختره که رو رفتاره پسره حساس شده بوده( هر چند حساسیتش شاید بی مورد بود) برای تلافی کردن و دراوردن لج پسره٬ شروع میکنه به خوش و بش کردن با پسری که نگو شوهره از اون پسر خوشش نمیومده!! اونم فقط در حد یه سلام و علیک و گفتگوی معمولی.... بعد نویسنده اضافه میکنه: &lt;EM&gt;&quot; با خودم گفتم بگذار بفهمد من چه کشیده ام تا بعد از این نگوید این فکرها احمقانه است. خدایا چقدر نفهم و کودن بودم که درک نمیکردم حس حسادت زنانه کجا و غیرت و تعصب مردانه کجا! &quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه به قول گفتنی تو خود از این مجمل بخوان حدیث مفصل..............&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا مرد هر کاری بکنه درسته و حق مسلم اش هست! ولی زن٬ باید نفهم و کودن و حسود و احمق باشه که بخواد ازاون کارا بکنه!!!!!!!!!!!!! و زن خوب کسی است که خودش به این حماقت و حسادت خودش اعتراف کند! باشد که در اخر کتاب رستگار شود و با آقای سبیل ازدواج کند!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; اره قربونش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از موضوع و هدف کتاب که بگذریم یه نکته خیلی مهم در مورد این تیپ رمانها قوت قلم نویسنده در بیان احساسات هست که تو این کتاب اونقدر تکراری و خسته کننده بود که واقعا حوصله ادم رو سر میبرد.  سرتاسر احساس ندامت و پشیمانی و خودزنیهای دختره بود!!! به نظر من کتابی رو که نویسنده محترم توی ۴۴۸ صفحه طول و تفصیلش داده٬ خیلیییییییییییی راحت میشد تو  ۱۴۸ صفحه تمومش کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی فقط یه نکته جالب برای من داشت٬ اونم اینکه شروع مشکلات این دو نفر از کوه بوده! یعنی توی برنامه های کوهنوردی که با دوستاشون شرکت میکردن٬ این بحثها و مشکلات هم شکل میگیره! این دقیقا چیزیه که خود ما یعنی من و همسری اون اوایل ازدواج تجربه کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری قبل از ازدواج عضو یه گروه کوهنوردی بود و همه کوههای بلند ایران رو از جمله دماوند رو به قول خودشون فتح کرده بودن.٬ لذا وقتی با اون دوستان همدیگه رو میدین همش شروع میکردن راجع به کوه و تجارب و خاطرات مشترکشون حرف زدن٬ که خب طبیعتا برای من هیچ جذابیتی نداشت و تداعی کننده هیچ خاطره ای نبود و حرفی هم برای گفتن نداشتم.... و حوصله ام هم سر میرفت و هیچ وقت حاضر به همراهی نبودم. تا جایی که اسمه دوستهای همسری رو گذاشته بودم دوستهای کوهی و پشت کوهی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه همه اون مشکلات گذشت و الان ما به این نتیجه رسیدیم که ایراد بزرگ  ماها و خانواده ها اینه که دو نفرو که تازه با هم ازدواج میکنن٬ به حال خودشون نمیذارن. هیچ فرصتی برای با هم بودن و شناخت همدیگه نیست یا خیلییییییی محدوده. مدام باید تو جمع های مختلف دوستانه و فامیلی شرکت کنین بدون اینکه طرفتون رو شناخته باشین و انتظاراتش رو بدونین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی خود ما ها چون به این روش زندگی عادت کردیم٬ ناخوداگاه به همین روش عمل میکنیم و اونو طبیعی میدونیم. حتی شاید اگه ماها رو تو جمع ها شرکت ندن دلخور هم بشیم! در صورتی که توی جامعه ما که ازدواجها اکثرا سنتی و نیمه سنتی هست واقعا یه وقت کافی لازمه تا دو نفر آروم آروم با زیر و بم روحیات همدیگه اشنا بشن. به نظر من هنوز هیچی نشده شرکت دادن همسر تو جمعهایی که برای خودمون جذابیت داره٬ اصلا کار درستی نیست و هیچ وقت نمیتونیم از طرف مقابل انتظار همراهی داشته باشیم. یا بگیم تو هم باید لذت ببری و چون نمیبری ادم منزوی ای هستی! دو نفر که تازه با هم ازدواج کردن باید دور و برشون خلوت باشه. باید یه فرصت و خلوتی هم خودشون و هم دیگران به وجود بیارن تا اون دو نفر همدیگه رو بشناسن. &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt; که اگه اون فرصته رو بهش بدیم شاید در اینده همون ادم وقتی جمع رو شناخت و تفریحاتشون رو دید خودش بیشتر از ما راغب باشه برای شرکت کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آماااااااا از بحث کتاب که بیایم بیرون میرسیم به سریالهای آبکی تی وی. در صدرشون دلنوازان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداییش من نمیدونم این چه بلای خانمان سوزیه که افتاده به جون این کارگردانها... اونقدر مطلب رو بسط میدن که اخر سر تو جمع کردنش میمونن! بالاخره هم که معلوم نشد اصلا زمینی بوده٬ نبوده... مال کی بوده... و هزار و یک مورد دیگه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیگه بسه! از همه عالم و  ادم امروز من ایراد گرفتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; تازه دوستان میان میگن ما نه این کتاب رو خوندیم و نه این فیلم رو دیدیم٬ حالا در مورد چی نظر بدیم؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه عسل بانو اینروزا کمی تا قسمتی دپرس میباشه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; دلم تغییر میخواد... توی سبک زندگی که فعلا نمیشه تغییری داد٬ تصمیم گرفتم تو قیافه ام یه تغییراتی بدم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/ni6qd8cj0nttk7t546h.gif&quot;&gt;. دیروز بعد از قرنها رفتم سالن برای ابروهام. پرسیدم برای فر کردن موها و کاشت ناخن رو هم ۱۰۰۰ درهمی باید پیاده بشم!!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/zn959k0w232ua8mlmqh5.gif&quot;&gt; دیدم اون ۱۰۰۰ درهمه تو جیب مبارکم بمونه بیشتر برای روحیه ام مفیده!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/j4m1w5950m851i23xz4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینه که بعد از اصلاح ابرو اومدم خونه و آستینای همسری رو بالا زدم! رنگ و فرچه رو دادم دستش و کله مبارک رو  رنگ مالی کرد! اینجوری شد که الان من با موهای رنگ  دم خروس!!! خداییشم عین دم خروس شده موهام!&lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt; نشستم اینجا در خدمتتون و دپرسیتم به کل نیست و نابود شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه بهش میخورد رنگش قهوه ای باشه با یه کوچولو تناژ قرمز٬ ولی رو موهای من همون رنگی که گفتم دراومده.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه عروسی برادرهمسری یه هفته بعد از عید قربانه. ولی ما نمیریم! اخه هر تعطیلی که میشه ما میایم ایران و وقتی برمیگردیم یه زمانی لازمه که خستگی سفر از تنمون دربره ولی ما از فرداش باید بریم سر کار! اینه که دلم میخواد این سه روز تعطیلی عید قربان رو تو خونه باشم و یکمی استراحت کنم.در ضمن با این موها میترسم برم جایی چشمم بزنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری امروز قراره بره کنفرانس. ولی من اصلا به سر و وضع اش نرسیدم!! عیب نداره بذار بره بهش بخندن تا قدر عافیت رو بدونه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیگه دوستان من برم که یه عالمه کار ریخته رو سرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا بای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدا نوشت: مریم جون کجایی خانومی؟ وبلاگت رو چرا بستی؟ حتما بهم یه خبری بده. دلم میشکنه ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; 
&lt;HR&gt;
بعد از اونم بازم نوشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینو یه جایی خوندم خیلی باحاله. شمام بخندین.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;&lt;EM&gt;بدین وسیله درگذشت جهان را تسلیت گفته و مراسم یادبود متعاقبا اعلام خواهد شد &lt;BR&gt;البته همراه با ختنه سوران پسر بهزادو یلدا و مادر زن سلام رامین و روشنک و سفر ماه عسل دکتر زند و حجه الاسلام مهتاب&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; و رعنا و اتابک و &lt;BR&gt;بالاخره ناکامی ستایش و خود داری از هرگونه مراسم شادی آفرین چون نابینا شده و تقصیر رعنا و فریدون و گلی است&lt;/EM&gt;&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یه موضوعی میمونه و اون اینکه بچه بهزاد دختر بود! حالا عیب نداره. ما که تو این سریال خیلی چیزا رو زیر سبیلی رد کردیم. اینم روش!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 06:00:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با هم خونه- نی نی و شمس العماره یک جمله بسازید!</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>سلیییییییییم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوفین دوستان؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاله هم خوبه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عارضم به حضور عنورتون که این چند روزه چش و چالم چپول شده!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/mjsztl0prhh74ui16ii2.gif&quot;&gt;چرا؟ از بس که کتاب خوندم! رمان &quot;هم خونه&quot; رو تو سه روز تمومش کردم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; رمان ایرانی زیاد نخوندم تا حالا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب بدی نبود. البته خوب هم نبود! میدونین یه مقداری سوژه اش و شروع داستانش خیلی غیرواقعی و آبکی بود... پایان قابل حدسش هم همینطور! ولی نقطه قوت کتاب در بیان احساسات بود. یعنی تماما زیر و بم احساس یه دختر و پسر عاشق رو خیلیییی خوب به تصویر کشیده بود. خیلی واقعی و خوب.... مخصوصا صحبتهایی که بین شخصیت اول داستان با دوستاش٬ توی دانشگاه یا بیرون میگذشت خیلی خوب بود! کاملا حرفهای دخترانه و دلواپسیها و دغدغه هاشون رو شرح داده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم &quot;دالان بهشت&quot; رو میخوام شروع کنم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه ما اینجا یه همکار مصری داریم که یه بچه کوچولو داره. دختره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;. قبلا هم یه بار اینجا گفته بودم. حالا من این بچه رو یه سال و نیم پیش یه بار تو تولد باباش تو شرکت دیدم و به نظرم اصلا قشنگ نیومد! به همسری گفتم اخه این بچه که مامانش خوش قیافه است٬ باباش هم از اون بهتر! این چرا اینجوریه؟! خیلی سبزه و لاغر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دو روز پیش توی فروشگاه در حال خرید بودیم که یهو همین همکارمون رو با دخترش دیدیم. وااااااای خدا نمیدونین این بچه چقدر عوض شده بود &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/ebpz9kd56gkrn9z9tkjj.gif&quot;&gt; چقدر بزرگ شده بود.....خیلیییییییییییی ناز و خواستنی شده بود. اصلا دیگه سبزه نبود. چشمای خیلیییییییی خوشگلی داشت و بیشتر شبیه باباش بود. میدوید اینور اونور و بازی میکرد..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=48 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif&quot; width=61 border=0&gt; وقتی میخندید دندونهای کوشولوش که از هم فاصله داشتن پیدا بود... خیلیییییی ملوس بود. محو بچه هه شده بودم.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/ni6qd8cj0nttk7t546h.gif&quot;&gt; همسری نیز هم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اولین بار احساس حسادت کردم!!!!!! تا شب با همسری در مورد اون بچه حرف میزدیم. گفتم ای عسله غافل! اگه تو هم دو سال پیش بچه دار شده بودی الان اینجوری ورجه وورجه میکرد اینور اونور&lt;IMG title=بغل alt=بغل src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif&quot; border=0&gt; همسری میگه: عسل٬ فک کن ادم تو خونه اش یه دختر بچه این سنی داشته باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt; ادم احساس میکنه که واقعا پدره! &lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی این شمس العماره رو میبینین؟ به نظر من که فیلم خوبی بود...به قول همسری تلویزیون ج ا و این عشقولانه ها... فقط این دختر ش ریفی نیا اگه نبود دیگه خیلی خوب بود! واقعا نمیدونم رو چه حسابی و با چه اعتماد به نفسی این دختره اومده جلوی دوربین! خداییش خیلی بی هنره!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی کل فیلم یه طرف٬ این ادرس ایمیل زیور هم یه طرف!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/8kxb99r2gnnba8utu26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از اینا گذشته٬ فکر میکنین اخرش لیلا با کدوم خواستگارش ازدواج میکنه؟! اصلا شما اگه جای لیلا بودین با کدوم یکی ازدواج میکردین؟! اینو تو کامنتهاتون بگین. خب؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که انتخابم اون سورپرایزه بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; چشم همسری روشن! البته قیافه نداره ها.. ولی خب قیافه رو ول کن.. هیجان رو بچسب!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; اگه سرمو هم میبریدن و میذاشتن لب طاقچه٬ محاااااااااااال بود با بهروز ازدواج کنم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; اصلا از این تیپهای داش مشدی! خوشم نمیاد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی فکر میکنم لیلا با پرهام ازدواج کنه.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشالله که مبارکشون باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیگه همینقدر بسه. راجع به همه چیز نظر دروکردم ماشالله...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخر هفته خوبی داشته باشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بای&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 05:58:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس: مترو + دریم لند</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description> سلام.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبین خاله ها؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی واقعا رو رو برم....... روی کی رو؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; روی خودمو دیگه! اگه بدونین امروز چقدر کار دارم٬ بعد نشستم اینجا دارم وبلاگ اپ میکنم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقته عکس نذاشتم تو وبلاگ و اینه که امروز گفتم بذار جبران کنم. در واقع این یک پست       عکس ناک! میباشه.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول دو تا عکس از مترو. عکس اولی که واضحه و بدون شرح!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/11t7kfa.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اماااااا عکس دومی. اون جعبه نقره ای رو میبینین ( تیوپ ماننده) توش یه چیزیه؟ بگین چی؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; روز افتتاح مترو٬ شیخ محمد توی یه کاغذی یه پیامی نوشته برای ایندگان و گذاشتنش تو این صندوق! قراره ۵۰ سال دیگه بازش کنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/288tl5g.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه عارضم به حضور عنورتون که شنبه رو پیچوندیم و رفتیم دریم لند. اخه هوا یواش یواش داره سرد میشه و گفتیم تا افتاب هست از موقعیت استفاده کنیم  و یکمی تن و بدنمون رو ذغالی کنیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; خیلی ریلکسیشن خوبی بود و خیلی فاز داد. مخصوصا که من مدام به خودم میگفتم که ممکنه این اخرین باری باشه که میام اینجا و سعی میکردم نهایت لذت رو ببرم! نه که قراره خدای نکرده طوریم بشه ها.. نه... گفتم اگه یه موقع از امارات رفتیم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم عکسهای دریم لند: این اژدها ها رو چنان با سرعت از دهنشون پرت میشی بیرون که چند متری همینجوری رو اب می سری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/f5c4lu.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینام که دیگه معلومه دیگه. وقتی میرسی پایین چشات این شکلی میشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/n2j0bt.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/w7ynwn.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2dl0yus.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خب دیگه به سلامتی ما هم فعلا موندنی شدیم! یعنی دیگه مطمئن شدیم که همسر جون حداقل تا ۶ ماه دیگه کارش سر جاشه. بعدش هم کو تا ۶ ماه. از قدیم گفتن از این ستون به اون ستون چی؟ فرجه! آآبارک الله&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونین به همسری گفتن از تیمشون یکی دو نفرو قراره که مرخص کنن ولی همسری جزو ثابت هاست. البته خب تجربه و تخصصش هم از اون یکی ها بیشتره.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; همسری میگه عذاب وجدان دارم. قربون اون دل مهربونش برم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; منم همش نگران همکارم که منشیمونه هستم. با خودم میگم اگه منو مرخص کنن حداقل همسری رو دارم و محتاج چیزی نیستم. ولی این بیچاره چی؟! اگه بیکار بشه چی کار کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; بد وضعی شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه خاله عسل امروز در راستای مقاصد بشردوستانه٬ رفت یه جای خفنی واسه مصاحبه. رییسش ایرانی بود! اسم شرکت یه خورده همچین غلط انداز بود و من اون اولش فکر کردم شرکته دولتیه و مال یکی از این شیخ پشم الدین هاست!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; اینه که میخواستم از همونجا برگردم. ولی بعدش دیدم نه. اصلا با ایران زیاد کار نمیکنن و با کشورهای دیگه کار میکنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظاهرا که وضعشون خوب بود و دفتر و دستکشون هم قرطی! ولی دو تا اشکال داشت! از نظر من البته. یکی اینکه شرکت تجاری بود. من بیشتر ترجیح میدم تو شرکت مهندسی کار کنم. دوم اینکه رییسم یه شخص بود! البته همه جا رییس یه شخصه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; منظورم اینه که یه جورایی از اون سیستمها بود که رییس بالا سر ادمه. نیست ما اینجا سال به سال رنگ رییسمون رو نمیدیدیم٬ اینه که بدعادت شدیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; حالا فعلا گفتم هم  من باید فکرامو بکنم و هم اونا. ببینیم چی میشه. ولی سیستمشون عند گشادبازی بودا... هر موقع خواستی بیای... هر موقع خواستی بری...&lt;IMG title=مژه alt=مژه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای اینقدر کیف میکنم که روزها کوتاه شده. هر روز که میرسیم خونه یه ظرف میوه از انار و خرمالو و پرتقال و اینا میارم با همسری میزنیم تو رگ. خیلی حال میده. کلا از زمستون اینشو دوست دارم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیگه.. من برم که کلی کار دارم.. دیروز که نیومدم... امروز هم نصف روزم به وبلاگ خونی و نویسی و مصاحبه گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا عزت زیاد&lt;IMG title=&quot;بای بای&quot; alt=&quot;بای بای&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/103.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:22:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احساس مسئولیت</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>سلیییییییییم فراوان بر اهالی وبلاگستان.&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=31 alt=Hello src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/wavesmile.gif&quot; width=49 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خانوم بچه ها خوبن؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم خوبیم و مشغول کار و زندگی هستیم. اینقدر چیزای جورواجور تو ذهنمه که میخوام راجع بهش بنویسم... نمیتونم جمع بندی کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه مطلبی که راجع به دوستمون هدی شنیدیم٬ باید بگم خیلی خیلییییی ناراحت شدم و شبش یه عالمه گریه کردم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونین من خیلی از این قضیه میترسم. یعنی بزرگترین ترس زندگیمه و خیلی زیاد هم به این مسئله فکر میکنم. ولی اونقدر ازش نفرت دارم که حتی نمیخوام اسمشو بیارم.... چند بار خواستم بیام کامل احساساتم رو در مورد این موضوع طبیعی کامل بگم و افکارمو بریزم بیرون٬ چون بخش زیادی از سلولهای خاکستری مغزم به شدت درگیرن باهاش! البته یکمی اش هم به خاطر تنهاییه.. چون که تنهایی برادرشه دیگه... ولی خب هر بار پشیمون شدم. همیشه سعی میکنم خودمو از اینجور فکر و خیالها دور کنم ولی باز یه اتفاقی میوفته که دوباره این افکار هجوم میارن به سمت من...&lt;IMG title=استرس alt=استرس src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/42.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ولی میدونین تصمیم گرفتم تا وقتی چیزی ۱۰۰٪ مشخص نشده بهش فکر نکنم. یعنی حتی نمیخوام به ذهنم راه بدم. پس هدی جون تو همیشه در قلب من زنده ای.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرکتمون شروع کرده به تعدیل نیرو. چون وزارت راه دیگه مثل سابق پول نمیده. کلا بازار کار دبی به شدت خراب شده. فقط تو ابوظبی وضع خوبه که اونجا هم زندگی کردن سخته.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته از بابت ما که مشکلی نیست. چون حتی اگه این تعدیل نیرو دامن بنده رو هم بگیره٬ برای همسری مشکلی ایجاد نمیکنه و اینه که خیالمون تا حدودی راحته. از یه طرف میگیم برگردیم ایران ولی وقتی وضعیت تحصیلکرده ها و دوستهای همسری رو میبینیم٬ یه جورایی زبونمون رو گاز میگیریم... &lt;IMG title=ابله alt=ابله src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/35.gif&quot; border=0&gt; به هر حال اینم به عنوان یه گزینه برامون مطرحه &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری میگه بیا بریم قطر! ولی من میگم نه! دیگه بسه. خسته شدم... من یا تو همین امارات میمونم و یا برمیگردم ایران... با ارتشی جماعت ازدواج نکردم که هر سال٬ هر سال٬ کوله بارم بر دوش باشم که!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/okoswuphdhoeea6f1dl.gif&quot;&gt; ولی خب بارها من این حرفا رو زدم و اخر سر٬ این من بودم که راه افتادم عین یک زن مطیع دنبال همسری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینجوریاس. ولی میدونین خیلییییی هیجان انگیزه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; اینکه ندونی چند ماه دیگه کجایی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اها راستی فردا دقیقا دو سال و یک ماه از اولین تجربه کاری من میگذره. دو سال پیش ۶ اکتبر بود که من وارد این شرکت شدم. البته با پارتی مستقیم مهربان همسر!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی الکی الکی کاردار شدم! مثل فکور تو شمس العماره!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگماااااا من اینروزا اصلا حس و حال اشپزی ندارم. کل این هفته رو فقط یه بارش رو غذا پختم٬ اونم چی؟ ماکارونی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; بقیه رو بی خیالی طی کردیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اها تا یادم نرفته بگم٬ رفتم نتیجه ازمایش خونم رو هم گرفتما... (تو رو خدا ببخشیدا اینقدر پراکنده است. عذر تقصیر میخواهییییییم!) هیچی دیگه... خاله هم یواش یواش باید غزل خداحافظی رو بخونه. فعلا دارم رو غزلش کار میکنم.. وقتی اماده شد براتون میخونمش.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/j4m1w5950m851i23xz4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعلههههههه بنده با این فسقل وزنم٬&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/8kxb99r2gnnba8utu26.gif&quot;&gt; کلسترول خونم بالاست! فک کنننننننننن&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/iolaax0fo7j3d6d9rc.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته من دو سال پیش تو تهران هم که ازمایش دادم همین نتیجه عایدم شد! ولی اونموقع همه بهم گفتن که چون هر روز صبح یه دونه تخم مرغ دو زرده میخوری٬&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; اینجوری شدی... ولی به جون خودم بعد از اون دیگه لب به تخم مرغ نزدم... همیشه هم تو خونه روغن زیتون استفاده میکنیم. چون اهل شیرین و مرباجات نیستم٬ کره و خامه هم اصلا نمیخریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا چرا ایا؟&lt;IMG title=متفکر alt=متفکر src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif&quot; border=0&gt; البته بگما.. هم کلسترول بد خونم زیاد بود و هم کلسترول خوبش! دکتر گفت که جنبه ارثی داره و چون بقیه ریزفاکتورها رو نداری و سیگاری و الکلی نیستی و سابقه بیماریهای قلبی هم تو خانواده تون ندارین٬ جای نگرانی نیست و یکمی تو رژیم غذایی رعایت کن و دارو هم نمی خواد. گفت چون داروهاشو اگه بخوای بخوری باید مدت زیادی بخوری... بعدش هم این داروها ممنوعیت قطعی در بارداری دارن... اینه که اگه این وسط یه گوگولیه فضولی پیداش بشه٬ خیلیییی خطرناکه حسن!&lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجوری شد که نتیجه ازمایشمونو عینهو پرونده اعمالمون که خاکستریه! زدیم زیر بغلمون و بدون دوا درمون برگشتیم خونه.دکتر میگفت من خودم هم مثل توام ولی دارو نمیخورم. ولی از نظر هورمونهای کبدی هیچ مشکلی نداشتم و بزنم به تخته٬ کبدم عینهو ساعت رادو (ساعت سالهای جوانی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) کار میکرد. تازه گفت حالت تهوعت هم به این مربوط نمیشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس به چی مربوط میشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/bgkwjj3vjevlx9czphx0.gif&quot;&gt; گفتش که بیشتر جنبه روانی داره... میبینین تو رو خدا روانی هم شدیم! کبد به چه دردم میخوره وقتی روانم خرابه! ها؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد گفت حتما در بچگی از یه غذایی چیزی خوشت نمیومده و به زور تو حلقومت میکردن و تو هم گلاب به روتون میشدی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; و این الان روت اثر گذاشته؟! قصه قشنگی بود نه؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; البته راست میگه ها... این اتفاق به کرات افتاده برای منه بیچاره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; باید برم خر ننه بابامو بچسبم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی دیشب با بابام کلی تلفنی صحبت کردم و اینا.. یه صدقه ای داشتم که چون اینجا نمیتونستم بدم به اون گفتم زحمتش رو بکشه. بعدش هم یه خبر بد شنیدم و اون اینکه عمو کوچیکه و زنش از هم جدا شدن و دختر کوچولوی ۴ سالشون این وسط بلاتکلیف مونده......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانواده پدری ما هم که ماشالله... مدال طلا میارن در زمینه طلاق... حالا دیگه اگه کسی بهمون دختر داد... ببینین کی گفتم... همتون ترشیده میشین بد اخلاق ها!&lt;IMG title=عصبانی alt=عصبانی src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته من چون زیاد ارتباطی با این عموهه نداریم نمیدونم مشکلشون چیه. ولی اینو میدونم که اینا اصلا مناسب هم نبودن و همون اولش هم که زن عمو جواب بله رو داد٬ بنده دو عدد شاخ دراااااااااااز بر کله مبارکم روییدن گرفت!&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=39 alt=Capricorn src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/capricorns.gif&quot; width=34 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا به خودشون کاری ندارم.. . بالاخره ادم بزرگن و دارن تقاص اشتباهاتشون رو پس میدن... ولی اون دختر کوچولو چی؟ خیلی دلم براش میسوزه... دیشب خیلی ناراحت بودم و غصه خوردم. یکمی هم اشک افشانی کردم.... یاد بچگی های خودم افتادم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا میدونین چند ماه پیش که من یه بار زن عموم رو با بچه تو خونه عمه ام دیدم٬ همون روز به بابام گفتم که این بچه کاملا افسرده است. اصلا عین بچه ها بچگی نمیکرد... مثل ادم بزرگا ساکت نشسته بود و فقط فکر میکرد.... فک کن... بچه ۴ ساله... دختر عمو قربونت بره عزیییییزم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/tsimuzpzwoap1t9y3o7.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته من اون موقع نمیدونستم که اینا میتونه به خاطر مشکلاتی باشه که تو خونه بین عموم و زن عموم هست.. فکر میکردم به خاطر مسائلیه که قبل از زایمان زن عموم پیش اومد... اخه یکی دو ماه قبل از زایمان زن عموم٬ برادرش که رفته بود خونشون٬ تو خونه عموم اینا قرص اکس خورد و مرد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; زن عموم هم از شوک اون قضیه زایمان زودرس کرد.. گفتم شاید به خاطر اون استرس هاست که رو این بچه اثر گذاشته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال خیلی ناراحتشم. کلا من حس مسئولیتم بالاست. نیست بچه اولم! ولی دیگه اینروزا خیلی زیاد غصه همه رو میخورم. همسری میگه دیگه نباید اینقدر واسه چیزایی که کاری از دستم برنمیاد خودمو ناراحت کنم. نمیدونم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر بکنه. یه چیز دیگه هم میخواستم بگم راجع به یه احساسی که جدیدا در من ایجاد شده٬ ولی دیگه خیلی زیاد شده و چشماتون الان درد گرفته. اونم بمونه واسه بعد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخر هفته خوبی داشته باشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بای&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 05:22:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> مستشفی الایرانی</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>سلام.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونقدرررررررررر فکرم مشغوله و پر از اگر و مگره که اصلا نمیتونم تمرکز کنم و یه پست بنویسم.... صبح تا شب مشغول فکر کردن هستم! &lt;IMG title=متفکر alt=متفکر src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif&quot; border=0&gt;باید اسممو عوض کنم بذارم فکور!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt; بیشتر هم به شغلم و اینده و موقعیتمون و هزاااااااااااااار تا چیز دیگه فکر میکنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونین به شدت احساس مغبونیت میکنم!!!&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/drtboeiwydmrw9jtma4i.gif&quot;&gt; واسه خاطر درسی که خوندم... واسه خاطر عمری که من و همسری هدر دادیم واسه درس خوندن...&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/s92k6lcbaxtzwecf72tj.gif&quot;&gt; میدونین نمیدونم دور و بریهای شما هم اینجوری هستن یا نه. ولی من تو دور و بریهای خودمون میبینم هر کی درس خونده٬ عقب مونده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; انگاری درس خوندن یه جور عامل بازدارنده است. باعث میشه شما دیرتر راهت رو پیدا کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من میبینم هم سن های همسری یا حتی کوچکتر از اون٬ که تا دیپلم بیشتر درس نخوندن٬ وضع مالیشون از ما بهتر نباشه ٬ بدتر هم نیست... نگاه میکنم به برادر همسری٬ به پسر عمه اش٬ به پسر دایی خودم... میبینم اول ازدواجشون یه خونه گرفتن و یه ماشین در حد ماشین ما خریدن و تاااااازه عروسی های مفصل تری هم گرفتن! حسود شدم ایا..... واقعا به این نتیجه رسیدم که درس خوندن تو این جامعه کار عبثیه. فقط توقعات اطرافیان رو بالا میبره....اصلا بچه مو مدرسه هم نمیذارم بره...!!!!!!!!!! هر وقت بزرگ شد بره نهضت سواد اموزی خوندن نوشتن یاد بگیره!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; عوضش از اون اول میذارمش بره دم حجره وایسته کار یاد بگیره &lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt;&lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداییش اگه بخوای درس بخونی و بعد از اون راه درامد کسب کنی و زندگیتو بگذرونی٬ کلاهت پس معرکه است... همه میان رد میشن و تو میمونی درجا میزنی.... حسی که من اینروزا به شدت باهاش درگیرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; ادمی که میخواد درس بخونه٬ اگه بخواد تو زندگی به یه جایی برسه باید ابوی مایه دار گرامی داشته باشه که مفت و مسلم همه چی رو براش فراهم کنه.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt; نه مثل ماها که.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم از این حرفا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ریسمون از شرکت رفت و اونروز یه گودبای پارتی براش گرفتیم. به سلامتی راهی استرالیا شد. البته گفت قبلش یه تور یکماهه دور دنیا میره &lt;IMG title=مژه alt=مژه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه عصر هم با همسری رفتیم مارینا واک. از اونجا هم رفتیم خونه دوستامون و شام اونجا بودیم و کلی با هم حرفیدیم و سیاستهای شرکت و وضعیت اینده رو نقد و بررسی کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی واک بودیم که یه مغازه داره انواع اکسسوریزهای باحال داره و من یه بار یه جفت گوشواره از اونجا گرفته بودم که خیلی ناناز بود. دیدم گردنبند اونو چون یکی مونده تخفیف زده. همسری هم برام خریدش.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; برای تیپ زمستونه کم داشتم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم که شنبه باشه٬ از صبح رفتم بیمارستان ایرانی و برای یه کار نیم ساعته دقیقا دو ساعت و نیم معطل شدم....&lt;IMG title=کلافه alt=کلافه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif&quot; border=0&gt; سیستم ایرانی همه جا همینه....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; اخه نمیدونم اشاره کرده بودم یا نه٬ که من همیشه وقت و بی وقت حالت تهوع دارم.... الان چند ساله که این مشکل رو دارم و چند بار هم پیگیری کردم و نتیجه ای عاید نشده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر خالم هم تا حدودی این حالتها رو داشت٬ البته کمتر از من. یه دکتری تو گرجستان بهش گفته بود که میتونه مشکل از کبد چرب باشه. اونم تو تهران ازمایش داد و معلوم شد همینه. حالا منم گفتم برم یه ازمایشی بدم. شاید این حالتهام به همین دلیل باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که صبح رفتم بیمارستان. اول واسه شماره گرفتن (اخه مثل بانک باید شماره بگیری بعد وقتی نوبتت شد بری بگی برای چه دکتری ویزیت میخوای و تازه ویزیت بگیری) خلاصه اون دستگاهی که شماره میده خراب بود و اونا هم نمیکردن دستی به مردم شماره بدن! انبوهی از جمعیت اونجا ایستاده بودن و اونا هم بیکار.... تا اینکه بعد از ۲۰ دقیقه ای دستگاه درست شد و مردم انچنان حمله ور شدن به دستگاه که من برای حفظ جونم  چسبیدم به دیوار و اونجا سنگر گرفتم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/j4m1w5950m851i23xz4.gif&quot;&gt; خلاصه یه اقایی دلش سوخت و در راه خدا یه شماره هم به ما داد... بعد دوباره نیم ساعت نشستیم تا نوبت بشه بریم ویزیت بگیریم. رفتیم جلوی اتاق دکتر ۵ دقیقه نشده بود که نوبتم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد برگه ازمایش رو بردم واسه بیمه. اونجا سیستمشون قطع بود و نمیتونستن بفرستن واسه بیمه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; دوباره یه نیم ساعت وایستادیم تا وصل شد و فرستادن. بیمه جواب داد که فرم کامل نیست و ببرین دکتر کاملش کنه!!! دوباره بردم برای دکتر که دیدم دکتر رفته بخش به مریض هاش سر بزنه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; الان نگاه نکنین میخندما... اونجا کم مونده بود بشینم وسط عر بزنم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; دوباره ۲۰ دقیقه منتظر شدم دکتر اومد و نوشت.... بردم پذیرش و دوباره فرستادن واسه بیمه... دوباره نیم ساعت بعد بیمه جواب داد.... رفتم تو ازمایشگاه. خانومه اومد ازم خون بگیره٬ همکار کناریش هم داشت از یه بچه خون میگرفت که اون بچه چنان جیغ های بنفشی میکشید&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=27 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/toolminis/people_blagube.gif&quot; width=31 border=0&gt; که کم مونده بود من زهره ترک بشم!&lt;IMG title=استرس alt=استرس src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/42.gif&quot; border=0&gt; خانومه منو همونجوری با دست کش بسته ول کرد و رفت کمک همکارش!!!!!&lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt; خلاصهههههههه این بود ماجرای بیمارستان رفتن ما. توبه کردم دیگه اگه بمیرم هم بمونم تو خونه بمیرم و اینقدر خودمو عذاب ندم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه امروز هم باید میرفتم نتیجه رو میگرفتم که یادم رفت!&lt;IMG height=18 alt=whistling src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/65.gif&quot; width=22 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر دیروز هم همسری گفت بیا با مترو بریم امارت مال٬ ببینیم بالاخره حاصل زحماتمون چی شده. خلاصه رفتیم و موقع رفتن تا خود امارت مال سر پا وایستاده بودیم... کمرم شکست!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; ولی مترو خیلی خوشگل شده بود. مخصوصا ایستگاه الاتحاد و خالد بن ولید که تم خاک و اب داشتن و طرحشون عربی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب هم باز قراره بریم مارینا واک! اخه یکی از همکارامون که تا حالا چندین بار ما رو جاهای مختلف مهمون کرده٬ الان داره از دبی میره و ما هم گفتیم یه شب مهمونش کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته خودم بیشتر دوست دارم بخوابم تو خونه و دلنوازان رو ببینم. کلا اینروزا زیاد دل و دماغ ندارم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیگه... فعلا عزت زیاد &lt;IMG title=&quot;بای بای&quot; alt=&quot;بای بای&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/103.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 11:15:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفهای ته دلم...</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>نمیدونم چرا همینجوری دلم خواست بنویسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلتنگ ایرانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه خیلی دلم هواش رو کرده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونروز با جاری رفته بودیم میوه فروشی تا من نارنگی بخرم. اخه خیلی نارنگی دوست دارم.. عاشق نارنگی های سبز و کال این فصل هستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;٬ تو مغازه سبزیهای مختلف رو چیده بود... سبزیهای تر و تازه.. خوش رنگ و خوشبو.... یاد اونروزا افتادم که هر روز صبح میرفتم سبزی میخریدم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/drtboeiwydmrw9jtma4i.gif&quot;&gt; اخه من نقطه ضعف عجیبی در مقابل سبزی دارم... واقعا زندگی ارزش اینهمه بدو بدو رو نداره... ارزش اینو نداره که خودتو از این دلخوشیهای کوچیک محروم کنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا دلم میخواد برگردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته جای بسی خوشحالی داره... چون انچه مسلم است اینکه  تا سه ماه دیگه تکلیف مشخص میشه... یا میریم ابوظبی!!!! یا برمیگردیم ایران&lt;IMG title=بغل alt=بغل src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif&quot; border=0&gt; به هر حال تغییره دیگه... هر دو حالتش خوبه. خوبتر اینکه حتی اگه مورد اول اتفاق بیوفته و ما بریم ابوظبی٬ دیگه بیشتر از یک سال و یا نهایتااااااا یک سال و نیم نمیمونیم و برمیگردیم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/30m1uxj1cfz45vyzvp6p.gif&quot;&gt; البته امیدوارم...&lt;IMG height=18 alt=praying src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/63.gif&quot; width=18 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون مهاجرهای زیادی رو دیدم که سالها اینجا بودن و هر سال هم همین حرفو میزدن..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری امروز میگه میخوای بریم ونزوئلا!!!! میگم همون مملکت چ ا وز منظورته دیگه؟! میگه اره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم نه ممنون. اهمدی نزاد رو ترجیح میدم! خوش تیپ تره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم تهران یه پرس و جویی از قیمتهای خونه کردم. بد نبود. میتونیم یه خونه بزرگ بخریم و البته بدیمش واسه رهن کامل و پولشو بذاریم رو پولمون. ولی اگه بخوایم خودمون بیایم بشینیم توش٬ یعنی پول رهن اش رو جور کنیم و یه ماشین خوب هم بخوایم بخریم٬ حداقل یه سال دیگه باید وایستیم اینجا و کار کنیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول برام خیلی مهم بود... ولی الان دیگه نیست!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مهم نیست که حتما یه خونه بزرگ از خودمون داشته باشیم... حتی همسری اگه یه ماشین خوب عسل پسند! بخره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; و یه خونه بزرگ هم رهن کنه من حاضرم برگردم... که در حال حاضر میتونیم اینکارو بکنیم... یه خونه کوچیک هم داریم که میتونیم بعدا بزرگش کنیم... اخه ادم اگه همه خواسته هاشو الان به مرحله عمل برسونه٬ اون وقت تا ۵۰ سالگیش چی کار کنه؟!&lt;IMG height=18 alt=&quot;I don&apos;t know - New!&quot; src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/106.gif&quot; width=40 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته مامانم به این افکار من میخنده...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; امان از حرف مردم....... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چرا همه تصورشون اینه که ما چون دو سال اینجا کار کردیم٬ الان باید بریم نصف ایران رو بخریم!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; میدونم که اگه الان بیام٬ این حرفا اعصاب معصابمون رو خرد میکنه...&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/bgkwjj3vjevlx9czphx0.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحالم که تو هر شرایطی همسری کنارمه...&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/svyr4qxrzzcrp72adat.gif&quot;&gt; بودنش بهم ارامش میده...&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/tsimuzpzwoap1t9y3o7.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز شاید بریم ابوظبی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برامون دعا کنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 06:53:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه سفرنامه</title>
<link>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>خببببببب 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اونجا گفته بودم که رفتم تبریز و هیئت استقبال هم اومد پیشوازم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/nhsatkt0wbyybq9tgq2f.gif&quot;&gt; و با سرود ای عسل قهرمان٬ خوش امدی به شهرمان٬ منو بردن خونه &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/j4m1w5950m851i23xz4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه از فرداش عین یکعدد نی نی کوچولو  چسبیده بودم به مامانم و یه جورایی ازش اویزون شده بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; حتی ظهرها هم که میخواستیم یه چرت بزنیم میرفتم میچسبیدم به مامان! یه روز هم بابا جونم رو دیدم و امسال هم بازنشسته شده و کلی با هم حرف زدیم و رفتیم کافی شاپ و خلاصه کلی خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه روز عروسی شد و از صبح رفتیم ارایشگاه.اخه ساعت ۲ مراسم شروع میشد. مامانم از یه ارایشگاه نزدیک خونه وقت گرفته بود. منم چون لباسم مدلش جوری بود که پشتش باز بود و در واقع مدلش پشتش بود٬ مجبور بودم موهامو جمع کنم. به خانومه گفتم یه مدل ساده از اون سیخ سیخ ها برام درست کنه و اصلا هم تافت و ژل و چسب نماله به موهام. خیلی بدم میاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; موها رو یه جوری درست میکنن انگاری سیم ظرفشوییه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; ولی خب خانومه حرف گوش کن بود و موهام همونی شد که میخواستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صورتمو هم خودم ارایش کردم. چون بیرون خیلییییی غلیظ درست میکنن و هر چقدر هم تو خودتو هلاک کنی و بگی ملایم میخوام٬ باز اونا کار خودشون رو میکنن و اخر کار میبینی یه قیافه جنگلی خیلی وحشتناکی پیدا کردی&lt;IMG title=استرس alt=استرس src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/42.gif&quot; border=0&gt;اینه که خودم ارایش میکنم و فقط یه مژه و خط چشم رو میدم ارایشگره واسم بکشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که یکی یکی حاضر شدیم و با یک ساعت تاخیر رسیدیم برای مراسم عقد. اونجا بود که چشممون به جمال اقا دوماد منور شد  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt; جای برادری پسر خیلی خوشتیپ و خوش بر و رو و خوش هیکلی بود. ولی البته اونقدری نبود که ما انگشتمون رو ببریم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی اندکی نگذشته بود که رسما و عملا فکمون چسبید به زمین و این دفعه دیگه انگشت رو بریدیم انداختیم جلوی پیشی &lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt; میپرسین چرا؟! واسه اینکه دایی جانمان یکعدد پژو پرشیای ناقابل تقدیم عروس دوماد کرد و ما هم که حساسسس...... &lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt; ار فرط حسادت این شکلی شدیم&lt;IMG height=18 alt=monkey src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/51.gif&quot; width=21 border=0&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ولی بی شوخی خانواده داماد حسابی غافلگیر شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اها اینو هم بگم که دختر داییم هم ارایشش فوق العاده قشنگ شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم طبق معمول به رقص و بخور بخور و عکس انداختن گذشت.بعد از شام رفتیم خونه داییم تا ادامه مراسم رو داشته باشیم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همینطوری که نشسته بودم٬ داشتم به عروس دوماد نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم که چه دوماد اروم و خوش تیپیه و به نظر میاد خیلی ادم ساکت و خوش اخلاقی باشه... در همین حال عروس دوماد پا شدن واسه رقص دونفری و منم رفتم جلوتر که فیلم بگیرم. آقا دوماد قصه ما٬ موقع رقصیدن همش فریز میشد یه جا و همونجا میرقصید.اصلا اینور اونور حرکت نمیکرد.... اینه که عروس مرتب بهش میگفت بچرخ! چشمتون روز بد نبینه که در یک آن اقای دوماد بهش برخورد و قهر کرد و اومد نشست سر جاش!!!!!!!!!!!!! دختر دایی منم طفلکی همونجوری تنها موند وسط٬ دستهاش رو  هوا........ و کاملا شوکه شد از این رفتار اقا دوماد!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که خشکم زده بود....چند دقیقه ای طول کشید تا مامان دوماد راضیش کرد دوباره پاشه و به شلنگ تخته انداختنش ادامه بده........ ولی حال دختر داییم دیگه خوب نشد که نشد!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; طفلی خیلی ضایع شد و حالش خراب شد. ما ها هم همگی خیلی ناراحت شدیم.&lt;IMG class=tcattdimgresizer alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/guiltsmileyf.gif&quot; onload=NcodeImageResizer.createOn(this); border=0 originalWidth=&quot;46&quot; originalHeight=&quot;44&quot;&gt; من که اون شب تا صبح فقط یاد اون رفتار میوفتادم و خوابم نمیبرد! من اگه بودم قطعا میزدم زیر گریه.... اصلا از دوماد خوشم نیومد... خیلی بچه ننه و مغرور بود... معلوم هم بود که خیلی مامانیه.... چون وقتی رقص شون تموم شد و نشست سر جاش٬ با عصبانیت داشت برای مامانش توضیح میداد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از اونروز به فکر دختر داییم هستم.&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/iolaax0fo7j3d6d9rc.gif&quot;&gt; خدا کنه این رفتار یه استثنا بوده باشه و پسره همچیییین  ادم آبرو بری نباشه.&lt;IMG height=18 alt=praying src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/63.gif&quot; width=18 border=0&gt; خدا اخر و عاقبت همه رو به خیر کنه. دختر داییم خیلی دختر خوب و ساده ایه. ایشالله که خوشبخت بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه شب ساعت ۲ بود که مراسم تموم شد و ما هم برگشتیم خونه. یعنی دقیقا ۱۲ ساعت بود که ما تو مراسم عروسی بودیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; فرداش هم مدام در حال چرت زدن بودیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز جمعه٬ یعنی اخرین روزی که من تبریز بودم٬ پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهرم اومدن تبریز خونمون و کلیییییی هم خوراکیهای خوشمزه برام اورده بودن که با خودم بیارم دوبی... هر چی هم بهشون گفتم اینا زیاده و بارم زیاد میشه٬ گوششون بدهکار نبود و هی میگفتن اینو ببر... اونو ببر... اخر سر یک سوم چیزایی رو که اورده بودن برداشتم و دو سوم رو گذاشتم موند. با این حساب عصر که منو بردن فرودگاه بارم شد ۴۰ کیلو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه تو پروازهای داخلی ۲۰ کیلو مجازه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجبور شدم یه ساک چند تنی رو با خودم بیارم تو هواپیما... چشمتون روز بد نبینه.. دستم مرد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; دراز شد... شدم مجید دلبندم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهماندار که خواست کمکم کنه گفت خانوم اینکه هم وزن خودتونه! &lt;IMG title=خنده alt=خنده src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif&quot; border=0&gt; دیگه بهم گفتن موقع پیاده شدن منتظر شو با خدمات ویژه که چلاق ها رو میبرن برو!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; منم موندم و اونا وسایلم رو برام اوردن.قرار بود برم خونه برادر شوهر بزرگه. یعنی قرار بود خودشون  بیان دنبالم. ولی همینکه موبایلم رو روشن کردم دیدم شوهر جاری حسوده زنگ زد که تو فرودگاه منتظرمه!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; و من رویش چندین و چند  عدد شاخ رو بر کله مبارکم کاملا احساس نمودم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه برادر شوهره وسایلم رو برداشت و سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه. دیدم به به همه جمع اند.... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; جاری بزرگه هم کلی تدارک دیده بود و چند مدل غذا درست کرده بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول شاعر که میگه: تو خود حجاب خودی٬ همسری از میان برخیز!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا مثله اینکه تا الان مشکل این همسری بوده... این دفعه یه بارکی همه باهام مهربون شده بودن.خلاصه دور هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم. شب هم که همه رفتن تا ساعت ۱ نشستیم با جاری بزرگه حرفای خانومانه زدیم و خیلی خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا صبحش با جاری بزرگه رفتیم پارک پردیسان. اونجا بودم که یه دوست وبلاگی خیلیییییی عزیزم بهم زنگ زد و چون اولین بار بود و این دوستم هم٬ هم اسمه جاری جدید من بود٬ اینه که منه منگول اولش نشناختم و بسی شرمنده شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; ولی بعدش خیلی خوشحال شدم... مرسی دوست جون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقع رفتن به فرودگاه هم  یه ۷-۸ کیلو از خوراکیها رو خونه جاری خالی کردم و به جاش کتابهامو که از قبل خریده بودم برداشتم و اومدم فرودگاه. اونجا هم دیدم یا علییییییییی.....  ۳۸ کیلو بار دارم!! بهم گفتن کتابها رو بردار تو دستت ببر... ولی اقاهه که مسئولش بود گفت اشکالی نداره همه رو ازش تحویل بگیرین. اضافه بار هم نخواست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی داشتیم میرسیدیم نزدیک فرودگاه٬ اعلام کردن که دمای فعلی هوا ۳۳ درجه!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; دلم میخواست از همونجا دور میزد و برمیگشت... واقعا دلم میخواست برگردم... حتی با اینکه میدونستم همسری الان تو فرودگاه منتظرمه.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه رسیدم و بارها رو گرفتم و اومدم بیرون و دیدم یکعدد همسر با یه دسته گل &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/jw39hn1t1rhe0ls9nbi.gif&quot;&gt; بوس بوسی کردیم و اومدیم تو ماشین. موقع رانندگی همش نگاهم میکرد و میگفت چه عوض شدی! چقدر باهام سرسنگین شدی! چرا غریبه شدی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که این بود گزارش سفر مجردی عسل بانو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه دستم درد گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا بای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 09:52:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ashiyaneyeheshgh&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>ashiyaneyeheshgh</dc:creator>
<guid>http://ashiyaneyeheshgh.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
