دیروز با دیدن برف حسابی ذوق زده شدم. صحنه ای که مدتها بود از دیدنش محروم بودیم. تارا رو برده بودم جلوی پنجره و با تعجب بارش برف رو نگاه میکرد. خیلی خوبه ولی عوضش ادم حسابی خونه نشین میشه...

میخواستم امروز یه پست بذارم ولی حالم گرفته است. دیروز فهمیدم دختر عمه بابام که دور از جون همسن مامانمه و با مامانم دوست دوران مدرسه بودن متاسفانه فوت شده. بنده خدا سرطان گرفته بود..  دلم براش میسوزه.. زندگی خوبی نداشت. بچه هاش هم هیچ کدوم هنوز به سر و سامونی نرسیدن...

الان هم که خبر فوت همسر ساچلی عزیز... خدا بهش صبر بده. با یه بچه کوچک خیلیییییی سخته... از همینجا به ساچلی عزیز تسلیت میگم. میدونم که امسال سردترین زمستون عمرش رو تجربه میکنه...

خدا بیامرزتشون