نشستم پشت لپ تاپ ٬جلوی پنجره پذیرایی.. پارک سرسبزمون که اخیرا هم بهش کلی رسیدن جلوی رومه. پنجره نیمه بازه و باد خنکی میاد.. پاهام یخ زده!! بلاخره هوا از خر شیطون پایین اومده... عجله دارم زودتر لباس استین بلند بپوشیم...

این تغییر ساعتها هم معضلی شده ها... فک کن مثلا تارا ۸:۳۰ صبح بیدار شه!!! خیلی زمان کش میاد اینجوری. از اونور هم بشین تا همسر بیاد... بهش میگم نمیشه با ساعت جدید بری سر کار و با ساعت قدیم برگردی خونه؟!

پریروز جاریم یه سر اومد خونمون. یه ساعتی بودن و وقتی داشتن میرفتن تارا گفت منم میرم.!!! منم گفتم برو!! در کمال تعجب کفشاشو پوشید و یه چند تا بوس ابدار هم واسه من فرستاد و بای بای راه افتاد دنبالشون...! یه نیم ساعتی رفته بودن پارک و براش بستنی گرفته بودن و بعدش میخواستن ببرنش خونه خودشون٬ که خانوم خانوما تا رسیده بوده سر کوچه شون٬ فرمون رو برگردونده که مامانم رو میخوام و هر کاری کردن خونشون نرفته... خلاصه که خیلی تجربه جالبی بود و اصلا فک نمیکردم همینقدرش رو هم بره و ازم جدا شه. حالا تصمیم دارم اگه بشه هفته ای یه روز بذارم بره خونشون تا کم کم عادت کنه به جدا شدن از ما. برای بعدها که بخواد بره مهد کودک!...

همون روز عصرش هم دوست دبی ام ( همسایه مون) اومد و کلی حرف زدیم و کلی هم قر دادیم واسه خودمون... خنده مون گرفته بود از کارامون... خلاصه که خوب بود و خوش گذشت. یه فرهنگسرا نزدیک خونمون هست. میخواییم با هم کلاس کمکهای اولیه بریم! به نظرم باید خیلی به درد بخور باشه. البته اگه ساعتهاش به ما بخوره که خوب میشه...

دیروز هم عصر رفتم استخر. بعدش هم با وجود اینکه شام داشتیم ولی چون هوس پیتزا کرده بودم همسر گلی گفت بریم و رفتیم جاتون خالی یه پیتزای خوشمزه زدیم تو رگ. ماشین رو پایینتر پارک کرده بودیم و موقع برگشت همینجوری حرف میزدیم و قدم زنان میومدیم و اصلا حواسمون نبود که ماشین رو رد نکنیم. تارا هم جلو جلو میرفت... یهو وایستاد و با انگشت ماشینمون رو نشون داد... فک کننننن.. بین اونهمه ماشین٬  حواسش بود و ماشین خودمون رو پیدا کرد...

اینروزا اتفاق خجسته ای که افتاده ( بزنم به تخته) اینه که تارا خیلییییییییییی خوب خودش با خودش بازی میکنه و کاری به کار من نداره زیاد.(مجددا میزنم به تخته!)  یه وقتی میبینم مثلا داره موش مورد علاقه اش رو میخوابونه! یا داره نقاشی میکشه.. رو کاغذ و رو پارکت و در نهایت رو ناخنهاش! یا مثلا کتابش رو گرفته دستش و با کلمات نامفهومی که میگه ادای خوندن رو درمیاره... خیلییییییی لذت بخشه دیدن کاراش و اینکه تو دنیای قشنگ کودکی غوطه وره.

همسر میگفت دیروز که یک مهر بود وقتی داشته میرفته سر کار کلی بچه های کلاس اولی دیده که با ماماناشون داشتن میرفتن مدرسه...یاد روز اول مدرسه خودم افتادم...مامانم لباسامو تنم کرد و بردم خونه عموم. کلی اونجا قربون صدقه ام رفتن و بعدش هم رفتیم مردسه! ولی حیف که عکس نگرفتن ازم!

همسر هم قربونش برم روز اول میره٬ دو ساعت بعدش برمیگرده خونه! ولی خونه خودشون نمیره و به جاش میره خونه عمه اش!!!!!  عمه اش میپرسه چی شد؟ چرا برگشتی؟ میگه هوا سرد بود!!!!!!!!!!!! ناظم مون گفت برین خونه هاتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فک کنننننننن....

یعنی یه روز تارای منم میره مدرسه....